نگاهی به واقعیت آرماگدون

آرماگدون واژه ای عبری است به معنای تپه شریفان یا کوه. تپه ای که در 20 مایلى جنوب - جنوب شرقى حیفا، قرار دارد و فاصله آن از دریاى مدیترانه، حدود 15 مایل است.و از طرف دیگر  در فاصله ی 55 مایلی تل آویو قرار دارد.
 گفته شده که در گذشته مکانی استراتژیک در محل تقاطع دو جاده مهم استراتژیک نظامى و کاروان رو قرار داشت.این مکان که یکی از شاه راههای اصلی بوده که مصر را به دمشق و مشرق مربوط می ساخت جنگهای بسیاری را به خود دیده .حتی برخى از تاریخ­نویسان اعتقاد دارند که در اینجا بیش از هر جاى دیگر در جهان، جنگ روى داده است. فاتحان کهن همیشه مى‏گفتند، «هر فرماندهى که مجدو را داشته باشد، در برابر همه مهاجمان پایدارى مى‏کند.»

 مانند جنگ بین یهودیان و کنعانیان که در اخر یهودیان پیروز جنگ بودن «و بعد چنانکه مى‏دانیم، شاه سلیمان این شهر را مستحکم ساخت و به مرکزى براى اسب­ها و ارابه­هایش بدل کرد.» آنچه قابل توجه است اینکه این منطقه بسیار محدود و کوچک است. به هر حال آنچه مهم است اینکه امروزه این مکان به عنوان مکانی برای جنگ آخرالزمان بنیادگرایان انتخاب شده است. منطقه آرماگدون در غرب رود اردن و در میان الجلیل و السامره در دشت یزرعین قرار دارد.

 اما بنیادگرایان مسیحی معتقدند برای ظهور و بازگشت دوم مسیح، جنگی هسته ای و اتمی در محل آرماگدون به وقوع می پیوندد که دارای فجایع بسیار زیادی است و به واسطه این نبرد عظیم، اکثر شهرهای جهان دچار تخریب و نابودی خواهد شد.
در کتاب مقدس تنها یک بار در مکاشفات یوحنا، فصل16، آیه 16، نسبت به این مکان سخن گفته شده است. به این صورت که:" ...و آنها را در جایی گرد آورد که به زبان عبرانی آرماگدون می نامند."
در عهد عتیق هیچ نشانی از این صحرا و واقعه آرماگدون وجود ندارد. پس تنها در رویای مکاشفات انجیل در عهد جدید یک بار آمده  و در منابع اسلامی همچون قرآن و روایات هیچ سخنی از آرماگدون بیان نشده است. حال آنکه در میان مجموعه عظیم روایاتی که در دست داریم تنها شش هزار روایت مختص به موضوع آخرالزمان و مهدویت می باشد اما همانطور که گفته شد نامی از این جنگ در این میان به چشم نمی خورد.

این ادعا وجود دارد که در نبرد مورد نظر دو نیرو با یکدیگر وارد درگیری می شوند که یکی نیروهای شر و بی ایمان می باشند که فرماندهی آنها را فردی به دجال بر عهده دارد که ضد مسیح است و شریکان او عبارتد از اعراب، مسلمان و حامیان روسی که ارتشی چهارصد میلیونی را تشکیل می دهند.
جری فالول، که یکی از مبلغان سرسخت و جدی مسیحیت صهیونیستی می باشد و در کاخ سفید هم هواداران بسیاری دارد، در این رابطه چنین می گوید:" روسیه و هم پیمانان آنها(ایران، آفریقای جنوبی(حبشه)، آفریقای شمالی(لیبی)، اروپای شرقی(جومر)، قفقاز) در خیل سپاهیان شر قرار دارند و این جنگ فراگیر و اتمی است و عده زیادی از بین خواهند رفت.

 

صهیونیست :
اما گروه مقابل نیروهای خیر می باشند که همان حامیان اسرائیل هستند که به رهبری مسیح وارد جنگ می شوند و اینان دارای خصوصیتی ویژه هستند و آن اینکه حامل نور و خیر و خوبی هستند. اما نتیجه جنگ این است که مسیح، اولین ضربه را با سلاح های کشنده ی خود، بر نیروهای شر وارد می کند و این ارتش را از بین خواهد برد به گونه ای که گفته شده آنچنان حمام خونی به را افتد که تا افسار اسبان در آن فرو خواهد رفت.
در جایی دیگر جری فالول به طرز موذیانه و با زیرکی، با استفاده از برخی از روایات کتاب مقدس و البته با تفسیری شخصی با کمک ظن خود، از قول خداوند چنین عباراتی را بیان می کند:
"بیایید و قربانی که را برای شما آماده کرده ام، بخورید. به کوه های اسرائیل بیایید و گوشت بخورید و خون بنوشید! گوشت جنگاوران را بخورید و خون رهبران جهان را بنوشید که مانند قوچ ها و بره ها و گاوهای پرواری شده اند.
نهایتا جنگ آرماگدون با ایمان آوردن یهود به مسیح، به عنوان منجی ایشان، به پایان خواهد رسید، پس از آنکه دو سوم آنها در این نبرد از بین می روند. سپس مسیح، مومنان به خویشتن را همراه خود به آسمانها می برد و اینان از بالای آسمان در حالیکه در راحتی و خوشی هستند، نظاره گر نبرد آرماگدون خواهند بود و بعد از اتمام جنگ به همراه مسیح به زمین بازمی گردند تا برای مدتی طولانی زندگانی سرشار از سعادت و آسایش را سپری کنند.


           این بود قسمتی از وقایع آرماگدون که به اعتقاد مسیحیان و مکتب نوظهور صهیونیسم مسیحی به زودی رخ می دهد

=-=-=-=-=
اما برای ما مسلمانان جهان و علی الخصوص شیعیان این داستان ، داستان ساختگی ست که به دست یهودیان و مسیحیان شکل گرفته ولی آیا به واقع این جنگ رخ می دهد ؟!
برای پاسخ به این سوال ابتدا بهتر است که کمی اطلاعات و دانسته ها ی خودمان درباره ی ظهور را با هم مرور کنیم .
همه ما می دانیم که ظهور امام زمان ، حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در روز 10 ماه محرم و روز عاشورا  صورت می گیر د .اما قبل از آن در روز 23 ماه مبارک رمضان همان سال ندای ظهور حضرت بلند می شود( که فقط منتظران حقیقی آن را می شنوند ) .


امام جعفر صادق (علیه السلام) می فرماید :
قائم (عجل الله تعالی فرجه) ( درود خدا بر او باد ) در شب بیست و سوم ماه رمضان، به نام (شریفش) ندا می شود و در روز عاشورا، روزی که حسین بی علی (علیه السلام)در آن کشته شد، قیام خواهد کرد.  منابع : غیبة طوسی ، صفحه 274 / بحارالانوار ، جلد 52 صفحه 290


امام محمد باقر (علیه السلام)می فرماید :
گویا حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه) را می بینم که روز عاشورا ، بین رکن و مقام ایستاده و جبرئیل پیش روی او ندا می کند: بیعت برای خداست. پس زمین را پر از عدل می کند، همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود.  منابع : غیبة طوسی ، صفحه 274 / کشف الغمه ، جلد 3 ، صفحه 252 / بحارالانوار ، جلد 52 صفحه 290


حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه) پس از طلوع آفتاب، پشت مقام حضرت ابراهیم (علیه السلام) دو رکعت نماز به جا می آورند، میان رکن و مقام ایستاده و اولین خطبه خود را به گوش جهانیان می رساند و پس از معرفی خود، مردم را به بیعت دعوت می کنند.
(هل من ناصر ینصرنی)کیست که مرا یاری کند. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) همانند امام حسین (علیه السلام)در صحنه ی کربلا ، این جمله را 3 مرتبه فریاد میزنند با این تفاوت که امام حسین (علیه السلام)در عین مظلومیت جوابی به جز سنگ و توهین های یزیدیان نشنید .اما هنگامی که امام زمان ندای " هل من ناصر ینصرنی " را فریاد می زنند تمام مردم حاضر لبیک کنان به سمت منجی خود می روند.

 

دجال :

در بعضی از روایات اشاره شده است که در آخرالزمان دجال خواهد آمد . منظور از دجال چیست؟ آیا در جامعه کنونی ما مصداق دارد؟

دجال از ریشه «دجل » به معنای دروغگوی حیله گر است . اصل داستان دجال در کتاب های مقدس مسیحیان است . (رساله یوحنا، بابا 2، آیه 18و22 ) در انجیل این واژه بارها به کار رفته و از کسانی که منکر حضرت مسیح باشند و یا «پدر و پسر» را انکار کنند، به عنوان دجال یاد شده است . به همین جهت در ترجمه انگلیسی کتاب های مقدس مسیحی، واژه آنتی کریست ( (Antichrist) یعنی ضد مسیح به کار رفته است .
در روایات زیادی از اهل سنت، خروج دجال از نشانه های برپایی قیامت دانسته شده است . (سنن ترمذی، ج 4، ص 507 - 519) در کتاب های روایی شیعه، تنها دو روایت در مورد خروج دجال به عنوان یکی از علائم ظهور حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) آمده است (کمال الدین صدوق، ص 525 و 526) که هیچ یک از آن ها از نظر سند معتبر و قابل قبول نیست . بنابراین، از نظر منابع شیعی، دلیل معتبری بر این که خروج دجال یکی از علائم ظهور باشد، وجود ندارد; اما در عین حال با توجه به روایات زیادی که در منابع اهل سنت آمده است، احتمال این که اصل قضیه دجال به طور اجمال صحت داشته باشد; وجود دارد . البته حتی اگر اصل قضیه دجال صحت داشته باشد، بی تردید بسیاری از ویژگی هایی که برای آن بیان شده، افسانه به نظر می رسد .


پس، اصل قضیه دجال امری محتمل و ممکن، می نماید . اکنون این سؤال مطرح است که مقصود از دجال چیست؟ درباره مصداق این واژه دو احتمال وجود دارد:

 

1 . با توجه به معنای لغوی «دجال » ، مقصود از آن نام شخص معینی نیست; بلکه هر کسی که با ادعاهای پوچ و بی اساس و با تمسک به انواع اسباب حیله گری و نیرنگ در صدد فریب مردم باشد، دجال است .

بر این اساس، دجال ها متعدد خواهند بود . وجود روایاتی که در آن سخن از دجال های متعدد رفته است، این احتمال را تقویت می کند; مانند: «قال رسول الله (ص): یکون قبل خروج الدجال نیف علی سبعین رجالا; (کنزالعمال 14، ص 200) پیش از خروج دجال، بیش از هفتاد دجال خروج خواهند کرد» .

بنابراین احتمال، در حقیقت قضیه دجال بیانگر این مطلب است که در آستانه انقلاب امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) افراد حیله گر برای نگه داشتن فرهنگ و نظام جاهلی، همه تلاش خود را به کار می گیرند تا با تزویر و حیله گری مردم را نسبت به اصالت و تحقق آن انقلاب و استواری رهبریش، دچار تردید سازند . این که در همین روایات تاکید شده است: «هر پیامبری امت خویش را از خطر بر حذر داشته است » ، خود تاییدی دیگر بر همین احتمال است که مقصود از دجال، هر شخص حیله گر و دروغ گویی است که قبل از خروج حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در صدد فریب مردم است .

 

2. دجال، کنایه از کفر جهانی و سیطره فرهنگ مادی بر همه جهان است .

استکبار با ظاهری فریبنده و با قدرت مادی، صنعتی و فنی عظیمی که در اختیار دارد، سعی می کند مردم را فریب دهد و مرعوب قدرت و ظاهر فریبنده خود کند . بر این اساس است که پیامبران امت های خود را از فتنه دجال بیم داده اند: «ما بعث الله نبیا الا و قد انذر قومه الدجال ... ; (بحارلانوار، ج 52، ص 205) هیچ پیامبری مبعوث نشد مگر آن که قومش را از فتنه دجال بر حذر داشت » ، در حقیقت آنان را از افتادن به دام مادیت و ورطه حاکمیت طاغوت و استکبار جهانی بر حذر داشته اند . پس احتمال می رود منظور از دجال - با آن شرایط و اوصافی که در این روایات برای او شمرده شده - همان استکبار جهانی باشد; مثلا در اوصاف دجال گفته شده «کوهی از طعام و شهری از آب به همراه دارد» کنایه از امکانات عظیم و گسترده ای که استکبار در اختیار دارد . (رجوع کنید به: الف) چشم به راه مهدی، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات قم، جمعی از نویسندگان، ص   ب) دادگستر جهان، ابراهیم امینی، ص 223 289)

 

سفیانی:

اخبار و روایاتی که گویای خصوصیات سفیانی و خروج او هستند، بدین ترتیب می‌باشد:

 

حتمی بودن خروج او:

 امام صادق(ع) فرموده اند: «پیش از قیام قائم(علیه السلام) پنج علامت حتمی می‌باشد: یمانی‌، سفیانی ، صیحه آسمانی، قتل نفس زکیه، و فرورفتن سرزمین بیداء»(کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، ص650)
سفیانی مردی از نسل ابوسفیان .

امیرالمؤمنین فرمودند: «فرزند خورنده جگرها، از وادی یابس خارج می‌شود …اسمش عثمان و پدرش عنبسه و از اولاد ابوسفیان است.»(همان، ص651)

خصوصیات فردی او:
امام باقر(ع) در این رابطه می‌فرمایند:«سفیانی، سرخ رویی سپید پوست و زاغ چشم است؛ هرگز خدا را پرستش نکرده، و هرگز مکه و مدینه را ندیده است و …»
حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «او چشم راست ندارد،و در چشم چپش چیزی است که گویی آمیخته به خون است. .»(مهدی موعود، ترجمه و نگارش علی دوانی، ص965)

و از برخی روایات چنین استفاده می‌شود که وی مسلمان منحرفی است که کینه حضرت علی(ع) را به دل دارد. چنان که امام صادق(ع) می‌فرمایند: «گویا سفیانی را می‌بینم که در میدان کوفه جایگاه خود را گسترده، و منادی او فریاد می‌زند: هر کس سر شیعه علی بن ابی طالب را بیاورد‌، هزار درهم خواهد گرفت. همسایه به همسایه می‌جهد و گردنش را می‌زند و هزار درهم می‌گیرد. آگاه باشید که در آن روز حکومت شما فقط به دست زنازادگان خواهد بود.»(کتاب الغیبة، شیخ طوسی، ص273)

عقیده او:
امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «او با صدای بلندی فریاد می‌زند بین مشرق و مغرب، که صدایش را جن و انس و شیاطین می‌شنوند ـ نگارنده می گوید: به فرض صحت این روایت، ممکن است این عمل به وسیله رادیو و تلویزیون صورت بگیرد ـ و می‌گوید: ای دوستان من! به سوی من آئید، من هستم کسی که آفریده است، پس استوار ساخته و مقرر کرده و هدایت نموده است. من پروردگار برتر شما هستم.»(مهدی موعود، ترجمه و نگارش علی دوانی، ص965)

مدت حکومت و محل مرگ او:
حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلا م) در ذیل آیه شریفه "و لو تری إذا فزعوا فلا فوت" می‌فرمایند: «کمی پیش از قیام مهدی(علیه السلام) سفیانی خروج می‌کند؛ سپس به اندازه دوران حاملگی یک زن که 9 ماه باشد، حکومت می‌کند؛ لشکریان او به مدینه وارد می‌شوند، تا این که به "بیداء" می‌رسند، و خداوند آنها را در زمین فرومی‌برد.»(تاریخ غیبت کبری، سید محمد صدر، ص648)

ب) یکی دیگر از علائم ظهور حضرت که در بعضی روایات از نشانه‌های حتمی شمرده شده است، خروج شخصی به نام "دجال" است.

محدث قمی(ره) می گوید: در روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «هر مؤمنی که دجال را ببیند آب دهان خود را بر روی او بیندازد و سوره مبارکه حمد را بخواند، تا سحر آن ملعون دفع شود و در او اثر نکند. چون اوظاهر شود، عالم را پر از فتنه و آشوب نماید، و میان او و لشگر حضرت قائم(علیه السلام) جنگ واقع شود، و بالاخره آن ملعون به دست مبارک حضرت حجت(علیه السلام) یا به دست عیسی بن مریم(علیه السلام) کشته شود.»(منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج2،‌ ص336

البته روایات شیعه بر این است که امام مهدی(علیه السلام) است که دجال را می‌کشد، نه عیسی بن مریم.

اما در جواب این سوال که ایا نبرد پایانی رخ می دهد یا خیر با کمی تدبیر و تامل در روایات معصومین(ع) درباره ی دوران ظهور به جواب این سوال می رسیم در روایات به جای مانده از معصومین از جمله امام صادق (ع) آمده است که بین سپاهیان  امام زمان (ع) با سپاه کفار جنگی بزرگی رخ میدهد لازم به ذکر است که سفیانی هم به عنوانی یکی از فرماندهان سپاه کفار که تشکیل شده از کشور های غرب زمین است این جنگ شرکت دارد قبل از شروع شدن جنگ امام زمان(عجه الله تعالی فرج الشریف) رو به سپاه کفار آمده و آنها را راهنمایی می فرمایند حضرت مسیح هم که در کنار امام زمان حضور دارد رو به پیروان مسحیت کرده و خود را برای انها معرفی میکند تعداد کمی  ایمان می اوردند و به سوی امام زمان می آیند ولی اکثر سپاهیان در ظلمت باقی می مانند .  در اخر هم سپاهیان امام زمان (عجه الله تعالی فرج الشریف) پیروز میدان می باشند و سفیانی را در بیت المقدس (اوشلین)  سر میزنند و او را به هلاکت می رسانند .سپس امام زمان (عجه الله تعالی فرج الشریف) عدل و داد جهانی گسترش می دهد .

 

کاری از گروه فرهنگی هنری صدای سبحان

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

WWW.masafportal.COM




:: برچسب‌ها: آرماگدون, سفیانی, دجال

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٩
بخوانید و لذت ببرید..این است امام با کرامت عالم

چهل مروارید از صدف وجود امام هادی علیه السلام

گویند سخنان و نوشته های هر کس مبیّن روحیات و شخصیت وی می‌باشد. امیرالمومنین علیه السلام می‌فرماید: معرفِ هر کس زبان اوست و تا هنگامی که سخن نگفته در پشت زبانش پنهان است. کسی که به منبع فیض الهی وصل است سخنان پُر مغز و گرانبهایی ارائه می‌دهد که انسان ساز و سرنوشت ساز است. در این مقاله برخی از غنچه های کلام امام هادی علیه السلام را دستچین نموده و برای بهره گیری، تقدیم عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت می‌نماییم.

1- شکر و شاکر
 

«الشاکِرُ أَسعَدُ بِالشکر مِنهُ بِالنعمَةِ الَتی أَوجَبَتِ الشکرَ لاَِنَّ النعَمَ مَتاعٌ وَ الشکرُ نِعَم وَ عُقبی.»؛
شخص شکرگزار، به سبب شکر، سعادتمند تر است تا به سبب نعمتی که باعث شکر شده است. زیرا نعمت، کالای دنیاست و شکرگزاری، نعمتِ دنیا و آخرت است.

2- جایگاه اجابت دعا
 

«إِنَّ لله بِقاعًا یُحِبُّ أَن یُدْعی فیها فَیَستجیبَ لِمَن دَعاهُ وَ الحَیْرُ مِنها.»؛
همانا برای خداوند بقعه‌هایی است که دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعای دعا کننده را به اجابت رساند، و حائر - حسین علیه السلام- یکی از آن‌هاست.

3- خدا ترسی
 

«مَنِ اتقَی الله یُتقی، وَ مَنْ أَطاعَ الله یُطاعُ، وَ مَنْ أَطاعَ الْخالِقَ لَم یُبالِ سَخَطَ الَمخلوقینَ؛ و مَنْ أَسْخَطَ الخالِقَ فَلییقَنَ أَنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَط الَمخلوقینَ.»؛
هر کس از خدا بترسد، مردم از او بترسند، و هر که خدا را اطاعت کند، از او اطاعت کنند، و هر که مطیع آفریدگار باشد، باکی از خشم آفریدگان ندارد، و هر که خالق را به خشم آورد، باید یقین کند که به خشم مخلوق دچار می‌شود.

4- اطاعت خیرخواه
 

«مَن جَمَعَ لَکَ وُدَّهُ وَ رَأیَهُ فَاجْمَع لهُ طاعَتکَ.»؛
هر که دوستی و نظر نهاییاش را برای تو همه جانبه گرداند، طاعتت را برای او همه جانبه گردان.

5- اوصاف پروردگار
 

«إِنَّ الله لا یُوصَفُ إِلاّ به ما وَصَفَ بِهِ نفسَهُ، وَ أَنّی یُوصَفُ الَّذی تعْجِزُ الحَواسُّ أَنْ تدرکَهُ وَ الاَْوهامُ أَن تنالَهُ وَ الخَطَراتُ أَنْ تحُدَّهُ وَ الاْبصارُ عَنِ الاِحاطَةِ بِهِ. نأی فی قربهِ وَ قَرُبَ فی نَأیِهِ، کَیَّفَ الکَیْفَ به غیرِ أَن یُقالَ: کَیفَ، وَ أَیَّنَ الایْنَ بلا أَنْ یُقالَ: أَینَ، هُوَ مُنقَطِعُ الکَیفِیةِ وَ الاینیَّةِ، أَلواحِدُ الاْحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ وَ تقَدّسَت أَسماؤُهُ.»؛
به راستی که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود. کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورات به کُنه او پی نبرند، و در دیده‌ها نگنجد؟ او با همه نزدیکیاش دور است و با همه دوریاش نزدیک. کیفیت و چگونگی را پدید آورده، بدون این که خود کیفیت و چگونگی داشته باشد. مکان را آفریده، بدون این که خود مکانی داشته باشد. او از چگونگی و مکان بر کنار است. یکتای یکتاست، شکوهش بزرگ و نام‌هایش پاکیزه است.

6- اثر بخش خداست، نه روزگار
 

«لا تعْدُ ولا تجعَل لِلایامِ صُنعًا فی حُکم ِالله.»؛
از حدّ خود تجاوز نکن و برای روزگار هیچ اثری در حکم خدا قرار نده.

7- نتیجه بی اعتنایی به مکر خدا
 

«مَن أَمِنَ مَکرَالله وَ أَلیمَ أَخذِهِ، تکبَّرَ حَتی یَحِلَّ بهِ قَضاؤُهُ وَ نافِذُ أَمْرِهِ، وَ مَن کانَ عَلی بَینة مِن رَبِّهِ هانَتْ عَلیهِ مَصائِبُ الدنیا وَ لوْ قرِضَ وَ نشِرَ.»؛
هر که از مکر خدا و مؤاخذه دردناکش آسوده زندگی کند، تکبر پیشه کند تا قضای خدا و امر نافذش او را فراگیرد، و هر که بر طریق خدا پرستی، محکم و استوار باشد، مصائب دنیا بر وی سبک آید، اگر چه مقراض- قیچی- شود و ریز ریز گردد.

8- تقیّه
 

«لوْ قلتُ إِنَّ تارِکَ التقِیةِ کتارِکِ الصَّلوةِ لکنتُ صادِقا.»؛
اگر بگویم کسی که تقیّه را ترک کرده، مانند کسی است که نماز را ترک کرده، راست گفته‌ام.

9- جبران نقص
 

«لِبَعض مَوالیهِ: عاتِب فلانا وَ قل لهُ: إنَّ اللهَ إِذا أَرادَ به عبد خَیرًا إِذا عُوتِبَ قَبِلَ.»؛
امام علی النقی علیه السلام به یکی از دوستانش فرمود: فلانی را توبیخ کن و به او بگو: خداوند چون خیر بنده ای خواهد، وی را توبیخ نماید، پس هر گاه توبیخ شود، بپذیرد. [و در صدد جبران نقص خود برآید.]

10- دنیا جایگاه آزمایش
 

«إِن الله جَعَلَ الدنیا دارَ بَلوی وَالاخِرَةَ دارَ عُقبی وَ جَعَلَ بَلوَی الدنیا لِثوابِ الاْخِرَةِ سَبَبًا وَ ثَوابَ الاْخِرَةِ مِنْ بَلوَی الدنیا عِوَضًا.»؛
همانا که خداوند دنیا را سرای امتحان و آزمایش ساخته و آخرت را سرای رسیدگی قرار داده است، و بلای دنیا را وسیله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلای دنیا قرار داده است.

11- ستمکار بردبار
 

«إنَّ الظالِمَ الحالِمَ یَکادُ أَنْ یُعفی علیهِ بحِلمِهِ؛ و إِنَّ المحِقَّ السفیهَ یَکادُ أَنْ یُطفِیءَ نورَ حقهِ بِسَفههِ.»؛
به راستی ستمکار بردبار، چه بسا که به وسیله حلم و بردباری خود از ستمش گذشت شود و صاحب حق نابخرد، چه بسا که به سفاهت خود، نور حقِّ خویش را خاموش کند.

12- آدم بی شخصیّت
 

«مَنْ هانتْ عَلیهِ نَفسُهُ فَلا تأمَنْ شَرَّهُ.»؛
کسی که خود را پست شمارد، از شرّ او در امان مباش.

13- دنیا جایگاه سود و زیان
 

«أَلدنیا سُوقٌ رَبحَ فیها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.»؛
دنیا بازاری است که گروهی در آن سود می‌برند و دسته ای زیان می‌بینند.

14- حسد و خودخواهی
 

«أَلحَسَدُ ماحِقُ الحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالبُ المَقتِ، وَالعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طلبِ العِلمِ داع إِلَی الغَمطِ وَ الجَهلِ، وَالبُخلُ أَذمُّ الاخلاقِ وَ الطَّمَعُ سَجِیَّة سَیئَةٌ.»؛
حسد، نیکویی‌ها را نابود سازد، و دروغ، دشمنی آوَرَد، و خود پسندی مانع از طلب دانش و خواهان خواری و جهل گردد، و بخل ناپسندیده‌ترین خُلق و خوی است، و طمع خصلتی ناروا و ناشایست است.

15- پرهیز از تملق
 

«قالَ أَبوالحَسَنِ الثّالِثِ علیه السلام لِرَجُل وَ قَدْ أَکثَرَ مِن إِفراطِ الثناءِ عَلَیهِ: أَقبِل عَلی شَأنِکَ، فَإِنَّ کَثرَةَ المَلَقِ یهْجُمُ عَلَی الظنَةِ وَ إِذا حَللتَ مِنْ أَخیکَ فی مَحَلِّ الثقَةِ، فَاعْدِلْ عَنِ الْمَلَقِ إِلی حُسْنِ النیَّةِ.»؛
امام هادی علیه السلام به کسی که در ستایش از ایشان افراط کرده بود فرمودند:از این کار خود داری کن که تملقِ بسیار، بد گمانی به بار می‌آورد و اگر اعتماد برادر مؤمنت از تو سلب شد از تملق او دست بردار و حسن نیّت نشان ده.

16- جایگاه حُسن ظنّ و سوء ظنّ
 

«إِذا کانَ زَمانُ العَدلِ فیهِ أَغلَبَ مِنَ الجَورِ فَحَرامٌ أَنْ یَظُنَّ بأَحَد سُوءً حَتی یَعلَمَ ذلِکَ مِنهُ، وَ إِذا کانَ الجَورُ أَغلَبَ فیهِ مِنَ العَدلِ فَلَیسَ لاَِحَد أَن یَظُنَّ بِأَحَد خَیرًا ما لَمْ یَعلَم ذلِکَ مِنهُ.»؛
هر گاه در زمانه ای عدل بیش از ظلم رایج باشد، بد گمانی به دیگری حرام است، مگر آن که - آدمی- بدی از کسی ببیند؛ و هر گاه در زمانه ای ظلم بیش از عدل باشد، تا وقتی که - آدمی- خیری از کسی نبیند، نباید به او خوشبین باشد.

17- بهتر از نیکی و زیباتر از زیبایی


«خَیرٌ مِنَ الخَیرِ فاعِلُهُ، وَ أَجْمَلُ مِنَ الجَمیلِ قائِلهُ، وَ أَرجَحُ مِنَ العِلمِ حامِلهُ، وَ شَرّ مِنَ الشرِّ جالِبُهُ، وَ أَهْوَلُ مِنَ الهَولِ راکِبُهُ.»؛
بهتر از نیکی، نیکوکار است، و زیباتر از زیبایی، گوینده آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدی، عامل آن است، و وحشتناک‌تر از وحشت، آورنده آن است.

18- توقّع بیجا
 

«لا تطلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدَرتَ عَلَیهِ، ولاَالوَفاءَ لِمَنْ غَدَرْتَ بهِ، وَلاَ النصحَ مِمَّنْ صَرَفتَ سُوءَ ظنِکَ إِلَیْهِ، فَإِنما قَلبُ غَیْرِکَ کقَلبِکَ لهُ.»؛
از کسی که براو خشم گرفته ای، صفا و صمیمیّت مخواه و از کسی که به وی خیانت کرده ای، وفا مطلب و از کسی که به او بدبین شده ای، انتظار خیرخواهی نداشته باش، که دل دیگران برای تو همچون دل تو برای آن‌هاست.

19- برداشت نیکو از نعمت‌ها
 

«أَلقوا النعَمَ به حسن مجاورت‌ها وَ التمِسُوا الزِّیادَةَ فیها بِالشکرِ عَلیْها، وَاعلَمُوا أَنَّ النفسَ أَقبَلُ شَیء لِما أَعطَیتَ وَ أَمنَعُ شَیء لِما مَنَعْتَ.»؛
نعمت‌ها را با برداشت خوب از آنها به دیگران ارائه دهید و با شکرگزاری افزون کنید، و بدانید که نفس آدمی رو آورنده‌ترین چیز است به آنچه به او بدهی و بازدارنده‌ترین چیز است از آنچه که از او بازداری.

20- خشم به زیردستان
 

«أَلغضَبُ عَلی مَنْ تملِکُ لُؤمٌ.»؛
خشم بر زیردستان از پستی است.

21- عاقّ والدین
 

«أَلعُقوقُ ثکلُ مَنْ لمْ یَثکَلْ.»؛
نافرمانی فرزند از پدر و مادر، داغِ داغ نادیدگان است.

22- تأثیر صله رحم در ازیاد عمر
 

«إِنَّ الرَّجُلَ لیَکونَ قَدْ بَقِی مِنْ أَجَلِهِ ثلاثونَ سَنَةً فَیَکُونُ وُصُولاً لِقَرابَتِهِ وُصُولاً لِرَحِمِهِ، فَیَجعلُهَا الله ثَلاثَةً وَ ثَلاثینَ سَنةً، وَ إِنَّهُ لیَکونَ قَدْ بَقِی مِن أَجَلِهِ ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ سَنَةً فَیَکونُ عاقّا لِقرابَتِهِ قاطِعًا لِرَحِمِهِ، فَیَجعَلهَا الله ثَلاثَ سِنینَ.»؛
چه بسا شخصی که از عمرش سی سال باقی مانده باشد ولی به خاطر صله رحم و پیوند با خویشاوندانش، خداوند عمرش را به 33 سال برساند؛ و چه بسا کسی که از مدّت عمرش 33 سال باقی مانده باشد، به خاطر آزردن خویشاوندان و قطع رحمش، خداوند آن را به سه سال برساند.

23- نتیجه عاقّ والدین
 

«أَلعُقوقُ یُعَقبُ الْقلةَ وَ یُؤَدّی إِلَی الذلةِ.»؛
نارضایتی پدر و مادر، کمی روزی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند.

24- بیطاقتی در مصیبت
 

«أَلمُصیبَة لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلجازِع إِثنانِ.»؛
مصیبت برای صابر یکی است و برای کسی که بیطاقتی می‌کند دوتاست.

25- همراهان دنیا و آخرت
 

«أَلناسُ فِی الدنیا بِالاموالِ وَ فِی الاخِرَةِ بالاعمال.»؛
مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند.

26- شوخی بیهوده
 

«أَلهَزلُ فَکاهَة السفهاءِ وَ صَناعَة الجُهّال.»؛
مسخرگی، تفریح سفیهان و کار جاهلان است.

27- زمان جان دادن
 

«أذکُر مَصْرَعَکَ بَینَ یَدَی أَهلِکَ، وَلا طبیبٌ یَمنعُکَ وَلاحَبیبٌ یَنفعُکَ.»؛
وقت جان دادن خود را نزد خانواده‌ات به یاد آر که در آن هنگام طبیبی جلوگیر مرگت و دوستی نفع رسانت نباشد.

28- نتیجه جدال
 

«أَلمِراءُ یُفسِدُ الصِّداقَةَ القَدیمَةَ وَ یُحَلِلُ العُقدَةَ الوَثیقَةَ وَ أَقَلُّ ما فیهِ أَنْ تکونَ فیهِالمُغالبَة وَ المُغالَبَة أُسُّ أَسبابِ القَطیعَةِ.»؛
جدال، دوستی قدیمی را تباه می‌کند و پیوندِ اعتماد را می‌گسلد و کمترین چیزی که در آن است غلبه بر دیگری است، که آن هم سبب جدایی می‌شود.

29- حکمت ناپذیری دل فاسد
 

«أَلحِکمَة لا تنجَعُ فِی الطباعِ الفاسِدَةِ.»؛
حکمت، اثری در دلهای فاسد نمی‌گذارد.

30- درک لذت
 

«أَلسَّهَرُ أَلذُّ لِلمَنامِ وَالْجُوعُ یَزیدُ فی طیبِ الطَّعام.»؛
شب بیداری، سبب لذتبخشی خواب، و گرسنگی سبب خوش خوراکی در طعام ناب است.

31- اسیر زبان
 

«راکِبُ الحَرُون أَسیرُ نفسِهِ، وَالجاهِلُ أَسیرُ لِسانِهِ.»؛
کسی که اسیر هوای نفس خویش است؛ گویا بر اسب سرکش، سوار است، و نادان، اسیر زبان خویش است.

32- تصمیم قاطع
 

«أُذکُرْ حَسَراتِ التفریطِ بِأَخذِ تقدیمِ الحَزمِ.»؛
افسوسِ کوتاهی در انجام کار را با گرفتن تصمیم قاطع جبران کن.

33- خشم و کینه توزی
 

«أَلعِتابُ مِفتاحُ الثقالِ، وَالْعِتابُ خَیرٌ مِنَ الحِقدِ.»؛
خشم و تندی، کلیدِ گرانباری است و خشم، شدیدتر از کینه توزی است.

34- ظهور مقدَّرات
 

«أَلمَقادیرُ تریکَ مالا یَخْطُرُ بِبالِکَ.»؛
مقدَّرات، چیزهایی را بر تو نمایان می‌سازد که به فکرت خطور نکرده است.

35- خود خواهان مغضوب
 

«مَن رَضِی عَنْ نفسِهِ کَثرَ السّاخِطونَ عَلَیهِ.»؛
هر که از خود راضی باشد، خشمگیران بر او زیاد خواهند بود.

36- تباهی فقر
 

«أَلفقرُ شَرَهُ النفسِ وَ شِدةُ القنوطِ.»؛
فقر، مایه آزمندی نفس و سببِ ناامیدی زیاد است.

37- راه پرستش
 

«لو سَلکَ الناسُ وادِیًا شُعَبًا لَسلکتُ وادِی رَجُل عَبَدَالله وَحدَهُ خالِصًا.»؛
اگر مردم به راه های گوناگونی روند، من به راه کسی که خدا را خالصانه می‌پرستد خواهم رفت.

38- آثار گوشتخواری
 

«مَن ترَکَ اللحْمَ أَرْبَعینَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ وَ مَنْ أَکَلَ اللحْمَ أَربَعینَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ.»؛
کسی که چهل روز گوشت نخورد، بد خُلقی پیدا کند، و کسی که چهل روز پی در پی نیز گوشت بخورد اخلاقش بد شود.

39- یگانگی خدا
 

«لم یَزلِ الله وَحْدهُ لا شَیءَ مَعَهُ، ثمَّ خَلقَ الاشیاءَ بَدیعًا وَاخْتارَ لِنفسِهِ أَحسَنَ الاْسْماءِ.»؛
خداوند از ازل تنها بود و چیزی با او نبود، سپس اشیاء را به صورت نوظهور آفرید و برای خودش بهترین نام‌ها را برگزید.

40- فروتنی
 

«أَلتواضُعُ أَنْ تعطِی الناسَ ما تحِبُّ أَنْ تعْطاهُ.»؛
فروتنی آن است که با مردم چنان کنی که دوست داری با تو چنان باشند.




:: برچسب‌ها: امام هادی (علیه السلام)

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢۸
هفت گفتار امام هادی (علیه السلام)

طلیعه
حضرت امام علی النقی علیه‌السلام در نیمه دوم ماه ذی الحجه، سال 212 ق در اطراف مدینه و در منطقه «صریا» چشم به جهان گشود. پدر گرامی‌اش حضرت جواد علیه‌السلام و مادر ارجمندش سمانه مغربیه از بانوان با فضیلت تاریخ می‌باشد. مشهورترین القاب آن گرامی نجیب، مرتضی، هادی، نقی، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیب، متوکل و عسکری است و در برخی منابع «ابوالحسن الثالث» و «فقیه عسکری» نیز گفته‌اند.
آن بزرگوار در سال 220 و در هشت سالگی به مقام خطیر امامت نائل گردید و به مدت 33 سال رهبری اهل ایمان را عهده‌دار بود. امام هادی علیه‌السلام دوران امامت خویش را با خلفاء ستمگر عباسی همچون معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز سپری کرد.

عظمت باری تعالی
 

شناخت وجود خداوند و اوصاف جلال و جمال باری تعالی در حد شایستگی هر انسانی، به غیر از طریق اهل بیت: امری ناممکن است؛ گرچه هر کسی نسبت به فراخور استعدادش خداوند را می‌شناسد و به او ایمان می‌آورد؛ اما بیان عظمت حق از زبان اهل بیت: جلوه‌ای دیگر دارد و آنان کامل‌ترین و مطمئن‌ترین منبع وحی و سرچشمه توحیدند. امام هادی علیه‌السلام در تبیین صفات خداوند می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُوصَفُ إِلَّا به ما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ أَنَّی یُوصَفُ الَّذِی تَعْجِزُ الْحَوَاسُّ أَنْ تُدْرِکَهُ وَ الاْءَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الاْءَبْصَارُ عَنِ الاْءِحَاطَةِ بِهِ نَأَی فِی قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فِی نَأْیِهِ کَیَّفَ الْکَیْفَ به غیرِ أَنْ یُقَالَ کَیْفَ وَ أَیَّنَ الاْءَیْنَ بِلَا أَنْ یُقَالَ أَیْنَ هُوَ مُنْقَطِعُ الْکَیْفِیَّةِ وَ الاْءَیْنِیَّةِ الْوَاحِدُ الاْءَحَدُ جَلَّ جَلَالُهُ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ؛(1) خداوند متعال توصیف نشود، جز بدانچه خود وصف کرده است و چگونه توصیف می‌شود آن وجودی که حواس مخلوقات از درکش ناتوان است و اوهام و خیالات به آن نمی‌رسند و تصور و اندیشه‌ها به حقیقتش آگاه نمی‌گردند و در افق نگاه چشم‌ها نگنجد! او با همه نزدیکی دور است و با همه دوری‌اش نزدیک. چگونگی را پدید آورد و خودش چگونه نیست. مکان را آفرید، ولی خود مکانی ندارد و از چگونگی و مکان داشتن جداست. یگانه است و بی‌همتا. با شکوه است و نام‌ها و اسمائش همه مقدس‌اند و پاک.»
سعدی در بوستان در توضیح این معنا سروده است:
جهان متفق بر الهیتش فرو مانده از کنه ماهیتش
نه ادراک بر کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت
نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این بحر جز مرد داعی نرفت گمان شد که دنبال راعی نرفت
چه شب‌ها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قُم

شکوه بندگی
 

از منظر فرهنگ متعالی توحید، عبودیت و بندگی حضرت حق تعالی است که بالاتر از آن مقامی برای مخلوق متصور نیست:
بلندی بایدت افکندگی کن خدا را باش و کار بندگی کن
امام دهم علیه‌السلام در تبیین مقام بندگی می‌فرماید:
«مَنِ اتَّقَی اللَّهَ یُتَّقَی وَ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ یُطَاعُ وَ مَنْ أَطَاعَ الْخَالِقَ لَمْ یُبَالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقِینَ وَ مَنْ أَسْخَطَ الْخَالِقَ فَلْیَیْقِنْ أَنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقِین؛(2) هر که از نافرمانی خدا بپرهیزد، [مردم] از نافرمانی او پرهیز کنند و هر کس خدا را اطاعت کند، [دیگران] از او اطاعت می‌کنند و کسی که از دستورات خالق فرمان برد، هیچ باکی از خشم مخلوقین نخواهد داشت و هر کس خالق را به خشم آورد، او باید بداند که از خشم مردم در امان نخواهد بود.»
گرت این بندگی تمام شود چرخ و انجم ترا غلام شود
مقام عبودیت و بندگی آن چنان اهمیت دارد که امیر مؤمنان علی علیه‌السلام در این زمینه به بندگی خود در برابر خداوند متعال افتخار می‌کرد و می‌فرمود: «إِلَهِی کَفَی بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْدا وَ کَفَی بِی فَخْرا أَنْ تَکُونَ لِی رَبّا أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ؛(3) پروردگارا! این عزت برای من بس است که بنده تو باشم و بالاترین افتخار برای من آن است که تو پروردگار من باشی. تو همان گونه‌ای که دوست دارم. پس مرا آن طوری که دوست داری، قرار ده!»

ریشه‌ها و نتایج تکبر
 

در سیره تربیتی امام هادی علیه‌السلام برای تربیت نفوس و زدودن صفات ناپسند از وجود آدمی به زمینه‌ها و ریشه‌های خودپسندی اشاره شده است. آن حضرت می‌فرماید: «مَنْ اَمِنَ مَکْرَ اللَّهِ وَ أَلِیمَ أَخْذِهِ تَکَبَّرَ حَتَّی یَحِلَّ بِهِ قَضَاوُهُ وَ نَافِذُ أَمْرِهِ وَ مَنْ کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ هَانَتْ عَلَیْهِ مَصَائِبُ الدُّنْیَا وَلَوْ قُرِضَ وَ نُشِرَ؛(4) هر کس از مکر و مؤاخذه دردناک خداوند، خود را در امان احساس کند، تکبر می‌ورزد تا اینکه با قضا و تقدیر خداوند مواجه گردد؛ اما انسانی که بر دلیل روشنی از پروردگارش دست یافته است، مصیبتهای دنیا بر او سخت نخواهد بود؛ گرچه قطعه قطعه شده و جاجزاء بدنشج پراکنده شود.»
طبق این رهنمودِ ارزشمند، هر شخصی در راه رسیدن به تکامل و مقام والای انسانیت لازم است که هرگز از وجود خداوند متعال و محاسبه و مؤاخذه‌اش غفلت نکند. غفلت از خداوند و روز معاد، انسان را به انواع مفاسد دچار می‌کند و در حقیقت از خدا فراموشی به خود فراموشی تنزل یافته، هدف خود را در زندگی گم می‌کند. چنین فرد غافلی از خود هرگز نمی‌پرسد که:
از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم
اما اگر انسان خود را در پرتو نور الهی قرار دهد و از نسیم رحمت حق بهره‌ور گردد، هرگز در مقابل حوادث و مصائب دنیوی مغلوب نمی‌گردد؛ چرا که به پشتوانه‌ای قوی همچون نیروی حق تکیه زده و در حصاری محکم پناه گرفته است. بنابراین، ریشه مهم لغزش‌ها، خطاها و آلوده شدن به صفات ناپسند، همان غفلت از خداوند و خود فراموشی است که اشخاص را از رسیدن به اهداف والای انسانی باز می‌دارد. امام دهم علیه‌السلام در روایتی دیگر به عواقب زیانبار صفت ناپسند تکبر اشاره کرده و در این مورد هشدار داده و فرموده است: «مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُونَ عَلَیْهِ؛(5) هر کس از خود راضی باشد، غضب کنندگان بر او بسیار خواهند شد.»
صفت تکبر انسان را نه تنها در معرض خشم مردم، بلکه مورد غضب خداوند نیز قرار می‌دهد که در قرآن فرمود: «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ»؛(6) «خداوند گردنکشان [و متکبران] را دوست ندارد.»
عذاب جهنم و محرومیت از الطاف الهی از دیگر رهاوردهای تکبر است.
خویشتن را بزرگ می‌بینی؟ راست گفتند یک دو بیند لوچ
در روایت آمده است که روزی حضرت سلیمان بن داود8 امر کرد که تمام پرندگان و انس و جن به همراه او بیرون آمده، در بساط شگفت انگیز سلیمان علیه‌السلام جای گیرند. دویست هزار نفر از بنی آدم و دویست هزار نفر از جنیان با او بودند. بساط او به قدری بلند شد که صدای تسبیح ملائکه را در آسمان‌ها شنید. سپس بساط او آن قدر پایین آمد که کف پایش به دریا رسید. در آن حال، ندایی آسمانی به اصحاب سلیمان علیه‌السلام گفت: اگر در دل فرمانروای شما (سلیمان علیه‌السلام) ذره‌ای تکبر بود، بیشتر از آنچه بلند کرده‌اند، او را به زمین فرو می‌بردند.(7)
ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت

ارزش علم و دانش
 

کسب علم و دانش از مهم‌ترین شیوه‌های رسیدن به قله کمال است و انسان بدون علم ره به جایی نمی‌برد. امام دهم علیه‌السلام بر این باور بود که برای نیل به مقاصد عالی انسانی لازم است که افراد به دنبال دانش و معرفت باشند؛ چرا که بدون آگاهی هیچ رهروی به مقصد نرسد.
آن رهبر فرزانه در گفتاری ارزشمند می‌فرماید: «إِنَّ الْعَالِمَ وَ الْمُتَعَلِّمَ شَرِیکَانِ فِی الرُّشْدِ؛(8) دانشمند و دانشجو هر دو در رشد و هدایت شریک‌اند.» اگر علماء و متفکران جامعه تلاش نکنند و عموم مردم نیز به دنبال آموزش نباشند، سطح افکار مردم رشد نمی‌یابد و پیشرفت صورت نمی‌گیرد.
شرف و قیمت و قدر تو به فضل هنر و است نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان
اساسا برای تهذیب نفس و پیمودن راه کمال، علماء اخلاق، معرفت و کسب آگاهی را از عوامل مؤثر در روح و روان آدمی می‌دانند. آری، دانش انسان را به خطرات راه آگاه می‌کند و عظمت و عزت خداوندی را به یاد می‌آورد و انسان شایسته هر قدر علم و دانشش بالاتر باشد، تواضع و صفات حمیده در وجودش بیشتر شکوفا می‌گردد. انسان کمال خواه با معرفت به ناتوانی و مقام پایین خود و اطلاع از عظمت حق و شکوه و جلال کبریایی‌اش در راه رشد و تهذیب گام برمی‌دارد.
امام هادی علیه‌السلام ارزش دانشمندان را بالاتر از خود علم و دانش می‌دانست و می‌فرمود: «أَرْجَحُ مِنَ الْعِلْمِ حَامِلُهُ؛(9) دانشمند از دانش برتر است.» البته علم و دانش بعد از غلبه صفات زشت و فساد افراد تأثیرگذاری اندکی دارد؛ چنان که حضرت علی النقی علیه‌السلام فرمود: «اَلْحِکْمَةُ لَا تَنْجَعُ فِی الطِّبَاعِ الْفَاسِدَةِ؛(10) حکمت در طبیعتهای فاسد سودی نمی‌بخشد.»

موقعیت ممتاز مکانهای مقدس
 

در بینش توحیدی اسلام، انسان هر لحظه و در هر زمان و مکان در محضر خداست؛ اما خداوند متعال برای تقرب بیشتر بندگانش و برای آسایش و آرامش آنان، زمان‌ها و مکانهایی را معین کرده است که ویژگی خاصی دارند. امام علی النقی علیه‌السلام با اشاره به موقعیت ممتاز اماکن مقدس فرمود:
«اِنَّ لِلَّهِ بُقَاعا یُحِبُّ اَنْ یُدْعَی فِیهَا فَیَسْتَجِیبُ لِمَنْ دَعَاهُ وَ الْحَیْرُ مِنْهَا؛(11) خداوند مکانهای مقدسی دارد که دعا در آن جاها را دوست می‌دارد. پس هر کس در آن مکان‌ها او را بخواند، اجابتش می‌کند و حائر حسینی علیه‌السلام یکی از آن‌هاست.»
پیشوای دهم در این سخن، نکات مهمی را مورد توجه قرار داده و به مشتاقان فرهنگ اهل بیت علیهم‌السلام گوشزد کرده است: نخست به ارزش این مکانهای شریف پرداخته و آن‌ها را بقعه‌های خدایی نامیده، سپس اهمیت دعا و استجابت آن را در این مکان‌ها مورد تأکید قرار داده و در آخر، مزار دلربای حضرت سید الشهداء علیه‌السلام ، را از مصادیق بارز بقاع الهی و محل استجابت دعای بندگان شمرده است.
امام هادی علیه‌السلام در کلام دیگری عظمت بارگاه امام حسین علیه‌السلام را این گونه بیان می‌کند: «هر کس از منزل خود به قصد زیارت بارگاه حضرت حسین علیه‌السلام حرکت کند و به نزد فرات برسد و در آنجا غسل کند، از رستگاران نوشته می‌شود و هر گاه به امام حسین علیه‌السلام سلام کند، از سعادتمندان محسوب می‌گردد و اگر از نماز زیارت فارغ شد، فرشته‌ای از سوی خداوند متعال به او می‌گوید: رسول خدا9 به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: تمام گناهانت بخشوده شد، اعمال را از نو شروع کن!»(12)

روزگار ناسازگار
 

گاهی این نکته به ذهن می‌آید که آیا واقعا برخی زمان‌ها، مکان‌ها و یا عوامل و حوادث طبیعی در زندگی انسان دخالت دارند؟ آیا بدی و خوبی و شوم بودن را می‌توان به روزها و روزگاران نسبت داد؟ امام هادی علیه‌السلام پاسخ این پرسش را به یکی از یارانش توضیح داد.
حسن به مسعود می‌گوید: به محضر مولایم حضرت ابوالحسن الهادی علیه‌السلام رسیدم. در آن روز چند حادثه ناگوار و تلخ برایم رخ داده بود؛ انگشتم زخمی شده و شانه‌ام در اثر تصادف با اسب سواری صدمه دیده و در یک نزاع غیر مترقبه لباسهایم پاره شده بود. به این خاطر، با ناراحتی تمام در حضور آن گرامی گفتم: عجب روز شومی برایم بود! خدا شرّ این روز را از من باز دارد! امام هادی علیه‌السلام فرمود: «یَا حَسَنُ هَذَا وَ أَنْتَ تَغْشَانَا تَرْمِی بِذَنْبِکَ مَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ؛ ای حسن! این [چه سخنی است که می‌گویی] با اینکه تو با ما هستی، گناهت را به گردن بی‌گناهی می‌اندازی! [روزگار چه گناهی دارد!]»
حسن بن مسعود می‌گوید: با شنیدن سخن امام علیه‌السلام به خود آمدم و به اشتباهم پی بردم. گفتم: آقای من! اشتباه کردم و از خداوند طلب بخشش دارم. امام فرمود: ای حسن! روزها چه گناهی دارند که شما هر وقت به خاطر خطاها و اعمال نادرست خود مجازات می‌شوید، به ایام بدبین می‌شوید و به روز بد و بیراه می‌گویید! حسن گفت: ای پسر رسول خدا!، برای همیشه توبه می‌کنم و دیگر عکس العمل رفتارهایم را به روزگار نسبت نمی‌دهم. امام در ادامه فرمود: «یَا حَسَنُ اِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمُثِیبُ وَ الْمُعَاقِبُ وَ الْمُجَازِی بِالاْءَعْمَالِ عَاجِلاً وَ آجِلاً؛
ای حسن! به طور یقین خداوند متعال پاداش می‌دهد و عقاب می‌کند و در مقابل رفتارها در دنیا و آخرت مجازات می‌کند.»(13)

شیوه حفظ دوستان
 

از منظر امام دهم علیه‌السلام یکی از ویژگیهای اولیاء خدا و انسانهای صالح عفو و گذشت و پذیرش عذر دیگران است. ایوب بن نوح می‌گوید: آن حضرت طی نامه‌ای به یکی از یاران ما که موجب ناراحتی شخصی شده بود، توصیه کرد که برو از فلانی عذر خواهی کن و بگو: «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ به عبدٍ خَیْرا إِذَا عُوتِبَ قَبِلَ؛(14) اگر خداوند خیر بنده‌ای را بخواهد، [او را حالتی عطا می‌کند که[ هرگاه از او عذر خواسته شد، می‌پذیرد.» تو نیز عذر ما را بپذیر!
برای پاسداری از حریم دوستان نیک نباید در باره آنان سخت‌گیری کرد، بلکه باید در موارد لغزش و خطایشان عفو و گذشت پیشه کرد و عذرشان را پذیرفت؛ زیرا اگر به بهانه‌های ساده، انسان دوستان خود را طرد کند و از خود دور سازد، به مرور زمان غریب و تنها خواهد ماند و مخالفانش افزایش می‌یابند؛ در حالی که دوستان خوب بازوی نیرومندی در زندگی افراد به شمار می‌آیند. لقمان حکیم به فرزندش سفارش می‌کرد که: «یَا بُنَیَّ اتَّخِذْ أَلْفَ صَدِیقٍ وَ أَلْفٌ قَلِیلٌ وَ لَا تَتَّخِذْ عَدُوّا وَاحِدا وَ الْوَاحِدُ کَثِیرٌ؛(15) فرزندم هزار دوست بگیر و البته هزار کم است و یک دشمن برای خودت درست نکن که یکی هم زیاد است.»
بنابراین، برای رسیدن به سعادت و توفیق در زندگی، انسان باید از دوستان خوب محافظت کند و با اختلاف کوچک و جزئی و لغزشهای ساده نباید آنان را از دست بدهد، بلکه شیوه اهل بیت علیهم‌السلام را در نظر بگیرد و از گناهانشان بگذرد. اگر عذر خواهی کردند، بپذیرد و عفو و گذشت پیشه کند.
سعدی گفته:
با مردم سهل‌گوی دشوار مگوی با آن که درِ صلح زند جنگ مجوی

پی نوشت ها :
 

1. تحف العقول، ص 482؛ الکافی، ج 1، ص 138.
2. تحف العقول، ص 482.
3. بحارالانوار، ج 74، ص 402.
4. تحف العقول، ص 483.
5. بحارالانوار، ج 69، ص 316.
6. نحل / 23.
7. معراج السعاده، ص 270؛ محجة البیضاء، ج 6، ص 213.
8. کشف الغمه، ج 2، ص 386.
9. اعلام الدین، ص 311.
10. همان.
11. تحف العقول، ص 482.
12. کامل الزیارات، ص344.
1. بحارالانوار، ج 56، ص 2.
2. مستدرک الوسائل، ج 8، ص 329.
3. وسائل الشیعه، ج12، ص 16.

منبع:دوماهنامه مبلغان، شماره 74، دی و بهمن 1384، صص 41 تا 48




:: برچسب‌ها: هفت گفتار امام هادی (علیه السلام), عظمت باری تعالی, طلیعه

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢۸
به گور کسانی که نمیتوانند ببینند.........

ویژگی خاص دوره امامت امام هادی(ع)
 

اگر دوره های امامت را به چهار دوره تقسیم کنیم، دوره امام هادی (ع) به خاطر ویژگی های خاص سیاسی و علمی و فرهنگی دوره ای دیگر است که در آن علاوه بر تدبیر برای آینده شیعه از لحاظ سیاسی و عقیدتی، تحکیم پایه های فرهنگی و انتقال کامل دست آوردهای تمام دوران امامت انجام گرفته و مرحله نوینی برای شیعه آغاز گردیده که در نوع خود نقطه عطف بسیار مهمی است.
هر یک از ائمه علیهم السلام در دوره خود براساس تدابیر مقتضی و مناسب با حوادث و تحولات اجتماعی و سیاسی و فکری، جهت هدایت شیعیان و حفظ خط اصلی اسلام ناب، اقدامات بسیار سنجیده ای را انجام داده اند. به نحوی که با وجود حاکم بودن شرایط سخت و اختناق سیاسی، تشیع به عنوان خطی روشن که متمایز با اکثریت حاکم بود، موجودیت خود را حفظ کرد.
دوره امام هادی (ع) دوره ای است که بنیان برخی از اندیشه های ناب تشیع شکل گرفته و بنیان مرجعیت و زعامت شیعه در این دوره گذاشته شده بود. قرن سوم در جهان اسلام قرن نوینی از نظر علمی و فکری بود که حرکت جامعه به سوی رشد علمی و فرهنگی با رویش اندیشه های جدید کلامی و ورود شبهات مختلف عقلی و فلسفی- که متأثر از نهضت ترجمه بود مرحله ای متمایزتر از گذشته را در پیش روی قرار داده بود. مکاتب و فرقه های مختلف علمی با اختلافات و تنازع، درحال تولید علم براساس اندیشه های خود بودند. و نابسامانی فکری تمام جهان اسلام را به خاطر شیوع شبهات گرفته بود.
اما مکتب اهل بیت با برتری محسوس، در محاصره دستگاه سیاسی از پایه های محکم و استوار و منطقی به برکت وجود ائمه علیهم السلام برخوردار بود و هرگاه شبهه ای متوجه کلیت و محتوای اسلام می شد تنها پاسخ قانع کننده از سوی رهبران مکتب اهل بیت صادر می شد. و این واکنش اساسی از سوی ائمه منجر به سامان دهی سازمان یافته مبانی فکری اسلام می شد.
امام هادی(ع) در این دوره خطیر و از لحاظ علمی که برای آینده جهان اسلام اهمیت خاص داشت، امامت داشت و بایستی به گونه ای بنیان های علمی مکتب اهل بیت را تأسیس و سازماندهی می کرد که تا قرن های آتی این بنیانگذاری، نیازهای فکری و سیاسی را پاسخ بدهد. امام آینده ای بسیار دور را مدنظر داشت و از نظر فکری و سیاسی جهت صیانت و استمرار امامت مدبرانه، برنامه ریزی کرد و شالوده های مهم را مشخص نمود که در این مقاله به قسمت هایی از مدیریت توانمند فکری و علمی امام می پردازیم.

دوران امامت
 

امام هادی(ع) در سال 212 پانزدهم ماه ذی حجه در اطراف مدینه از مادری بافضیلت به نام سمانه یا سوسن متولد شد. (1) پدر بزرگوارش امام جواد(ع) در سال 220 به شهادت رسید. بدین ترتیب امامت امام هادی(ع) در سن هشت سالگی آغاز و تا سال 254 به مدت 33 سال استمرار داشت. آن حضرت در بین مردم با القاب، عامل، فقیه، امین، نقی، طیب مشهور بود.
آن حضرت در دوره امامتش، معاصر شش تن از سلاطین عباسی به نام های معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز بود که دشمن ترین آنها نسبت به علویان متوکل بود.

وضع اجتماعی و سیاسی معاصر امام هادی (ع)
 

هرچه حکومت عباسیان از دوران استقرار و ثبات آن فاصله می گرفت از نظر سیاسی اقتدار آنها کاهش می یافت، این تنزل قدرت و حاکمیت، از علل مختلف ناشی می شد که از جمله آنها نارضایتی اجتماعی و گسترش قیام های علویان و مفاسد هیئت حاکمه و شیوع فساد در اجتماع از سوی درباریان بود، نفوذ عناصر ناشایسته در هرم قدرت و حاکمیت از جمله عوامل کاهش اقتدار سیاسی سلاطین عباسی بود.
عباسیان در آغاز کار خود برای سرکوب امویان و به دست آوردن منزلت اجتماعی شعار «الرضا من آل محمد» را سرلوحه برنامه های سیاسی خود قرار دادند اما پس از قدرت گیری از این شعار، با کشتار علویان فاصله گرفتند، عنصر ایرانی در اقتدار سیاسی عباسیان نقش مهمی ایفا کرد. چنان که از نظر فرهنگی و علمی، ایران نقش اساسی در انتقال علوم ایرانی و هندی و یونانی به جهان اسلام داشت. از نظر دیوانی و تشکیلاتی و سیاسی نیز اقتدار لازم را به نهادهای قدرت عباسیان تزریق کردند، مدیریت شایسته عناصر و خاندان های اصیل ایرانی در تشکیلات حکومتی عباسیان قابل انکار است. به تدریج که مدیریت ایرانیان از تشکیلات کاسته شد، اقتدار نیز کاهش یافت. از طرفی ایرانیان به خاطر حمایت از اهل بیت علیهم السلام که در شعار عباسیان دیده می شد، همکاری نزدیکی با آنها داشتند که به دور از حقیقت نخواهد بود، اگر فاصله گیری آنها از شعار و سرکوب عناصر ایرانی را از علل مهم کاهش اقتدار عباسیان بدانیم. (2)
دشمنی برخی از سلاطین عباسی مثل متوکل با خاندان امامت و علویان تا حدی بود که امنیت مالی و جانی آنان در مخاطره بود. از این روی امام هادی(ع) با توجه به این اختناق و فقدان امنیت برای صیانت از جان و مال پیروان اهل بیت فعالیت های کاملا سری و پنهانی داشت.
امام هادی(ع) قبل از اینکه توسط مأموران عباسی به سامرا احضار شود در مدینه سکونت داشت که مرکز علمی و فقهی بزرگ جهان اسلام محسوب می شد، فعالیت های علمی مناسب با جو علمی مدینه برقرار بود، براساس اظهار شیخ مفید، امام مدت ده سال آخر دوره امامت را در سامرا سکونت اجباری و تحت نظر داشت. (ارشاد مفید/2/312)
اختناق شدید سیاسی و شیوع شبهات فکری و عقیدتی، دو پدیده مهم دوره امام هادی(ع) بود که اگر مواضع و تدابیر امام نبود، اساس فکری مکتب اسلام و عقاید بنیانی آن مثل توحید، گرفتار آشفتگی و در معرض تهدید جدی واقع می شد. (توصیه صدوق/31)

اختناق شدید سیاسی از سوی حاکمان دسترسی به امام را برای مردم مشکل می نمود. از این روی عدم حضور امام در جامعه، خود زمینه ساز مشکلات بزرگ عقیدتی را درپی داشت که منجر به بروز فرقه های مختلف مذهبی و کلامی و شیوع عقاید و آرای فکری سست در جامعه می شد و بدین علت بود که دین اسلام در معرض مخاطرات جدی قرار داشت. با بروز این آسیب ها بود که وجود امام معصوم برای صیانت از دین الهی و اسلام ناب در نزد خردمندان ضروری می نمود.
 

از پیامدهای تلخ سیطره اختناق سیاسی، تفرقه بین پیروان اهل بیت(ع) بود که فرقه های مختلفی از شیعه در این دوره گزارش شده(3) که به مرور زمان در گرد شمع وجودی امامان بعدی این اختلافات برچیده شد و از این فرقه ها جز نامی در تاریخ نماند، آثار وضعی جو سیاسی حاکم در جامعه، بروز و ظهورات عدیده ای داشت که امام هادی(ع) با تدابیر اساسی، سیاسی و علمی، زمینه های افزایش این گونه پیامدها را از بین برد، تدبیر خاص امام برای ایجاد هماهنگی و همبستگی بین جمعیت پیروان اهل بیت(ع) که در شهرهای مختلف جهان اسلام بودند، با مؤلفه (وکالت) صدها نتیجه زودبازده و آینده ساز داشت.

سازمان وکالت، نوآوری فرهنگی جهت پایداری تشیع
 

سازمان وکالت و نیابت از طرف امام معصوم(ع) در دوره های پیشین وجود داشت. اما در دوره امام هادی(ع) این سازمان وسیع علمی و فکری و سیاسی بعنوان نهادی رسمی و نوین از نمود خاص و برجستگی ویژه برخوردار شد و آثار مهمی را که در سایه این نهاد رسمی در راستای حفظ اساس اسلام درپی داشت، این نهاد را بعنوان نهادی راه بردی و الگوساز برای آینده شیعه نمایان کرد. در حقیقت نهاد وکالت ابتکار و نوآوری امام در شرایط بحرانی خاص بود جهت ارتباط شیعه با امامت و استمرار پیوستگی خط امامت با مردم.
اگر بحرانهای بعدی تاریخ اسلام پس از امام هادی را درنظر بگیریم، مدیریت امام در این برهه برای رها شدن از بحرانهای سخت بعدی کارآمدی فراوان و مؤثر داشت، چون وضع سیاسی به نحوی پیش رفت که در عصر امام عسگری(ع) شیعه بیش از پیش در فشار و اختناق قرار گرفت و تنها چاره شیعه جهت اطلاع از وظایف و وضع امام عسگری این راه برد مهم بود. امام عسگری (ع) کاملاً در محاصره نظامی قرار داشت و گاهی برای پیام رساندن از شیوه های خاص استفاده می کرد و پیام به وکلا می فرستاد و وکلا به همدیگر تا بدین طریق شیعه از مسائل و وظایف خود در قبال انحرافات آگاه می شد.

الف) کارکرد سازمان وکالت در انسجام و سامان دهی علمی و اجتماعی، امنیتی:
 

1) ایجاد بستری جهت پیوند مستمر بین امام و پیروان در اقصی نقاط جهان اسلام که می توانست پیام امام را مثل ابزار ارتباطی امروزین سریعاً و به طور سیستماتیک از یک کانال موثق و معتبر به شیعیان برساند. بدون این که از لحاظ امنیتی برای پیروان اهل بیت (ع) مشکل ساز باشد و ازنظر جغرافیایی، مکان آنها را برای دیگران معلوم سازد.
2) این شبکه مهم می توانست ازنظر علمی و فقهی، نیازهای مردم را از منبع اصلی در دسترس قرار دهد که رفع شبهات عقیدتی و فکری از نتایج بدیهی و اولیه آن بود.
3) شبکه گسترده وکالت تنها سازمان اقتصادی نبود، بلکه سازمان بزرگ علمی نیز محسوب می شد که الگویی برای تشکیل حوزه های علمی امروز بود. منشأ علمی سازمان، امام معصوم(ع) بود و نیازها را رفع می نمود. استمرار این شبکه تبدیل به مراکز علمی و حدیثی بزرگ مثل مکتب قم و... شد. وصول مسائل فقهی و کلامی از کانال مورد اطمینان برای پیروان به منزله یک چتر حمایتی بزرگ مصون بخش بود که تهاجمات فرهنگی را نیز بدون واکنش آشکار فیزیکی، پاسخ داده و دفع می نمود. شبکه وکالت در حقیقت به منزله یک دانشگاه بزرگ زنجیره ای بود که پیروان اهلبیت-علیهم السلام- را ازنظر فکری و نیازهای علمی روزمره با مرکز به صورت نامحسوس و سریع مرتبط می نمود. برخی گمان کرده اند که سازمان وکالت تنها فعالیت های مالی داشت، درحالی که تدبیری بود کاملاً اساسی و بنیانی برای سامان سازی علمی و فرهنگی جهت حفظ اسلام ناب.

ب) کارکرد سازمان وکالت در سامان دهی و صیانت عقاید مذهبی:
 

1- زدودن شبهه از توحید و عقاید مردم:
 

در دوره امام هادی(ع) شبهات مهم فکری و کلامی در جامعه اسلامی رواج داشت و عقاید مردم را تهدید می کرد. مثل شبهه تشبیه و تجسیم درباره خداوند، که عده ای به این عقیده گرایش داشتند. امام با موضع برهانی، این نظریه را مردود شمرد و فرمود، پیروان اهلبیت درباره خداوند به جسمیت قائل نیستند چون لازمه تشبیه، خداوند به اشیاء دیگر، تصور جسمیت است، و چیزی که جسم است خود معلول است، شأن خداوند بری از این تمثیل هاست، چون جسم داشتن، محدود شدن به مکان و زمان و عوارض دیگری نظیر پیری، فرسودگی و... را درپی دارد. درحالی که ذات خداوند پاک از این اوصاف است. (توحید صدوق/97)
این عقیده همان عقیده است که سبب پیدایش تثلیث در مسیحیت شده و آنها برای خداوند شریکی قائل شده اند. امام با برخورد صریح با شیوع این افکار در بین مردم و پیروان اهلبیت(ع) پیشگیری نمود. این شبهات و نظایر آنها اساس توحید را که اولین و مهمترین دستاورد پیامبران الهی است مورد مخاطره قرار می داد که وجود امام هادی(ع) در این برهه از زمان این وظیفه را عهده دار است تا از توحید پاسداری و برای این منظور برنامه های اساسی پی ریزی و از طریق سازمان وکالت این مسائل را به نقاط مختلف جهان اسلام ابلاغ نماید.

2- زدودن شبهه از امامت:
 

امامت مهمترین پایگاه حفظ اصول و ارزش های دینی است که در دوره های مختلف، مدعیان دروغین شبهات فراوانی در آن ایجاد کرده و هر فرقه ای با پیروی از افکار منحرف افراد، مدعی امامت آنها شده اند. از علل تعدد فرقه های انحرافی در بین امت اسلام، ناشناخته ماندن جایگاه امامت در اسلام است.

امام هادی(ع) در این راستا اقدام بسیار اساسی برای تبیین جایگاه امامت انجام دادند. بارزترین و بهترین سند شناسایی امامت از میراث امام هادی به نام « زیارت جامعه کبیره » است که معتبرترین منبع امام شناسی است، امام با شیوه خاصی آن را تبیین نموده و در ضمن آن غلو را در حق ائمه علیهم السلام مردود شمرده است.
 

امام در مقدمه زیارت، ذکر صد مرتبه تکبیر را که دلیل وحدانیت خداوند و توحید است لازم می شمارد، پس از آن جایگاه واقعی اهلبیت را برای باطل کردن مدعیان امامت با زبان دعا و زیارت روشن می کند. (مفاتیح الجنان)
معرفی اهل بیت(ع) به عنوان معدن و سرچشمه علم در این دعا و مضامین دیگر، رد ضمنی عقاید فرقه های مختلف است که معتقد به امامت حاکمان اموی و عباسی و دیگران بودند و حدیث نبوی «من لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه» را به سلاطین تأویل می کردند و آنها را امام مفترض الطاعه می شمردند.
این میراث گران سنگ امامت ( جامعه کبیره ) بهترین شیوه، جهت سامان دهی فکری جامعه اسلامی در آن مقطع و در حال حاضر است که سبب ثبات فکری و عدم انحراف پیروان راستین اهلبیت (ع) از گرد شمع روشن امامت شده است که با مراجعه به متن و شروح نوشته شده بر آن، می تواند جایگاه امامت و خلیفه الهی را در زمین روشن کند.
این فرهنگ سازی از طرف امام دو جنبه اثباتی و سلبی دارد: جنبه اثباتی، دفاع از منزلت اجتماعی و هدایتی ائمه و برقراری حلقه اتصال امت با امام و برتری اهلبیت(ع) از جهات عدیده ای است که هرگز قابل مقایسه با دیگران نیستند و... و جنبه سلبی، نیز اندیشه غلات را درباره امامت منتفی و مردود می شمارد و شهادت بر وحدانیت خداوند و نفی شرک از ذات او را در آغاز و در ضمن زیارت، در پاسخ غالیان به مردم القاء می کند. آن حضرت در این زیارت، عصمت امامت را جهت ابطال عقاید معتقدین به امامت حاکمان اموی و عباسی و دیگران مطرح می فرماید «... و اذهب عنکم الرجس...».

3. بسترسازی ولایت و مرجعیت جهت آمادگی شیعه برای درک دوره غیبت کبری:
 

از جمله اقدامات مهمی که از دوره امام هادی(ع) و اقدامات آن حضرت در تأسیس شبکه وکالت می توان استنباط کرد، پراکنده نمودن و انتخاب و گسیل نمایندگان به مراکز مختلف با عنوان وکیل است، وکالت سازمان یافته به صورت اساسی در این دوره از برجستگی ویژه برخوردار است که در عصرامام عسگری(ع) نیز همین رویه استمرار دارد، در حالی که در دوره های پیشین مثل دوره امام رضا و امام جواد(ع) محدودیت و اختناق ایجاد شده در عصر امام هادی(ع) وجود نداشت و دسترسی به امام معصوم نسبت به این دو بزرگوار آسان تر صورت می گیرد، به تدریج که به عصر امامت امام زمان- عجل الله تعالی فرجه الشریف- نزدیک می شویم اختناق شدت می یابد و امامت در حصر و محاصره قرار می گیرد و از انظار عمومی و دسترس مردم دور می شود و لذا شبکه وکالت مهم می شود.
در دوره امام عسگری(ع) این نیاز بیش از دوره امام هادی(ع) احساس می شود و در دوره غیبت صغری خیلی مهم می شود و تعداد نواب خاص به چهار نفر منحصر می شود. در آغاز دوره غیبت کبری با اشاره امام به نایب آخر، که می فرماید مردم در حوادث و رویدادها به راویان احادیث ما مراجعه کنند. مرجعیت شیعه با این عنایت و ابتکار امام معصوم به تدریج بوجود آمد و رفته رفته تمام خلأهای فکری و علمی موجود در میان شیعه با این راهبرد جبران شد و اندیشه پویای اجتهاد و فقاهت جهت حفظ مکتب اهل بیت(ع) بر اساس این نوآوری مستقر گردید، و بدین وسیله می توان از آینده نگری امام هادی(ع) جهت مدیریت در بحرانهای فکری الگو گرفت، اساس ولایت فقها برگرفته و بر مبنای این اندیشه سبز شکل گرفته که امروز در سایه این اندیشه ناب، اسلام اصیل در حال درخشش خورشیدوار است. این جایگاه عظیم که هدایت کننده افکار پیروان اهلبیت و انسجام بخش و تضمین کننده بقای دین است، یکی از مهمترین دستاوردهای خلاقیت و نوآوریهای امام هادی(ع) در مدیریت تحولات فکری می باشد که آینده مکتب اهلبیت را در مقابل حوادث و رویدادها بیمه کرده و از انفعال و انکسار نجات می بخشد. (ارشاد مفید/260)

4. دفاع از قرآن میراث نبوت:
 

همان طور که توحید، این مهمترین دستاورد پیامبران و پیامبر خاتم(ص)، با افکار انحرافی مورد هجوم و تحریف قرار گرفت، قرآن کریم نیز با عناوین مختلف و افکار التقاطی مورد هجوم واقع شد. در برخی از دوره ها تحت عنوان حادث و قدیم بودن کتاب خدا و در دوره ای شبهه تحریف قرآن در زبان ها افتاد و عده ای درصدد القاء شبهات مختلف نسبت به اعتبار قرآن برآمدند. چنان که این گونه شبهات از طرف سلفی ها در عصر ما به شیعه نسبت داده می شود، در گذشته نیز به شیعه و فرقه های دیگر نسبت داده می شد. (تحف العقول/ص730)

در عصر امام هادی(ع) این شبهه رواج یافت.
 

آن حضرت به شدت از حریم قرآن که بزرگترین میراث نبوت است و تنها امامت می تواند به بهترین وجه از آن دفاع نماید، به دفاع از قرآن و جایگاه آن پرداخت و شبهات مطرح را پاسخ فرمود و در این راستا چنان که ائمه پیش از او در استدلال های خود در مقابل معتزله و اهل جبر و تفویض ابتدا به قرآن استناد می کردند و در شبهات مختلف فکری از آن بهره می جستند،
امام هادی (ع) نیز شبهه تحریف قرآن را با استناد به آیات مختلف در مسائل کلامی پاسخ می داد. نتیجه ای که از سیره این امام بزرگوار می توان گرفت این است که در سامان دهی تحولات فکری مهمترین مولفه و کارکرد، پاسخ دادن به شبهات و سؤالات در جامعه اسلامی است که با استناد به قرآن و سیره نبوی و اهلبیت (ع) می توان به آن جامه عمل پوشید.

5- جبرزدایی از مکتب اهل بیت (ع):
 

از مباحث فکری و عقلی مهم دوره امام هادی (ع) رشد گرایش به جبر در میان فرقه های مختلف بود. که اساس این اندیشه در قرن اول پایه گذاری شد و در جهان اسلام توسط امویان ترویج گردید. اهلبیت پیامبر (ص) برای زدودن چهره واقعی دین اسلام از این غبار که توسط طرفداران اندیشه جبر، به قرآن کریم نسبت داده می شد، در مقابل این اندیشه موضع گیری نمودند، چنان که در زمان امیر مؤمنان (ع) نیز این اندیشه وجود داشت و پس از آن تا عصر امام صادق (ع) ادامه یافت و اوج رواج این بحث در عصر امام رضا علیه السلام بود که با موضع گیری های عالمانه آن حضرت، مکتب اهلبیت از این گرایشات فکری پالایش شد.
در دوره امام هادی (ع) جبرگرایی (نفی اختیار) و اعتقاد به تفویض (اختیار کامل) دگر باره اوج گرفت و عقاید و افکار پیروان اهلبیت را دچار آشفتگی و سرگردانی نمود. از این روی شیعیان و بزرگان قوم در این باره از طریق نامه نگاری کسب آگاهی کردند.
امام هادی (ع) نامه ای نستباً طولانی در رد این شبهات فکری به آنها نوشت و از هر دو اندیشه و ابتلای به آن برحذر نمود.
مکتب اهلبیت (ع) از این نسبت ها پاک است، طرفداران جبر جهت حکومت های باطل خود به ترویج این اندیشه ها می پرداختند تا قدرت انتخاب را از انسان گرفته و او در مقابل تصمیم پادشاهان، منفعل و مغلوب نمایند، تا قدرت اعتراض و قیام در برابر ظالم از او سلب شود، ائمه با زدودن این افکار از مکتب اهلبیت پیروان خود را نسبت به سرنوشت خود آگاه و در تمام امور تصمیم گیرنده و تأثیرگذار می دانستند و هرگز آنها را در برابر ستمگران تسلیم و سازشگر نمی خواستند، بلکه به شیعه می آموختند که زندگی متعادل داشته باشد و از جبر که توجهی برای حاکمیت ظالمان بود برحذر باشند. از طرفی با ترویج اباحی گری در سایه تفویض نیز گرفتار دام افراط نشوند.
بدین سان امام هادی (ع) اسلام واقعی را با ساماندهی فکری بسیار مدبرانه از انحرافات پاسداری نمود.

پی نوشت ها :
 

1- شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص. 298
2- ر. ک: خضری، سید احمد رضا، خلافت (سلطنت) عباسی از آغاز تا پایان آل بویه.
3- محمد جواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، صص 146 -151

منبع:روزنامه کیهان




:: برچسب‌ها: دوران امامان, دوره امام هادی(علیه السلام)

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢۸
مستی خاخامهای یهودی .......

یک واقعه تاریخی از دو دیدگاه:

دیدگاه مسلمانان:

"مُردخای" و بردارزاده اش "استر" دو یهودی نفوذی دربار هخامنشینی بودند . "استر" با حیله و نیرنگ باعث دل فریبی خشایار می شود و مقام ملکه را از آن خود می کند نفوذ آن دو آنقدر زیاد می شود که بر اساس توطئه ای هامان وزیر اعظم هخامنشی و اعضای خانواده اش را به اتهام ضدیت با یهود به طرز فجیعی به قتل می رسانند.
ولی "مُردخای" و "استر" به این جنایت بسنده نکردند و در پایان همان روز با دسیسه دیگر 75000 نفر از مردم ایران را به جرم مخالفت با یهود قتل و عام کردند

این مدارک را کتاب عهد عتیق ، کتاب استر (البته با مظلوم نمایی) موجود است .
روز عید پوریم- آنقدر شراب می خورند که دیگر فرق خوب وبد را نمی دهند و تمام این شادی برای پیروزی یهودیان بر ایرانیان است که یک دوازدهم مردم ایران را در زمان خشایارشا به قتل رسانیدند.

دیدگاه یهودیان:

طبق مندرجات کتب مقدس یهود حدود 24 قرن پیش «اَحَشوِرُوش» (در زبان عبری) که به مدت 14 سال (3393 تا 3407 عبری- 367 تا 353 ق. م) بر ایران پادشاهی میکرد، در سال سوم سلطنتش در جشنی که برای نشان دادن اقتدار سلطنتی خود ترتیب میدهد، با غضب بر ملکة وقت- «وَشتی»، او را بر کنار کرده و در جستجویی در تمام سرزمین ایران، دختری یهودی به نام «اِستِر» را جانشین ملکه قبلی مینماید. «مُردِخی» پسرعموی استر و پیشوای دینی یهودیان ایران که به دربار سلطنتی راه دارد، با یکی از وزرای مشرک پادشاه به نام «هامان» در مرام و عقیده اختلاف نظر پیدا کرده و حاضر به تعظیم در برابر بتِ او و پذیرش عقید الحادی نمیگردد. هامان این رفتار مردخای را به عنوان نماینده تفکر یهود، توهین و تمرد به خود تلقی کرده و توطئهی را علیه یهودیان آن زمان با جلب نظر احشوروش، طرح ریزی میکند. او به همین منظور، قرعه انداخته و سیزدهم ماه عبری ادار سال 3405 عبری (3550 ق م) را (که ماه تولد و وفات حضرت موسی است) برای اجری حکم قتل عام یهودیان انتخاب میکند (واژة پوریم - از ریشة پور- به معنی قرعه اقتباس شده است).

مردخای با آگاهی از این نقشه ، از استر تقاضا میکند تا با استفاده از مقام خود، در رفع این خطر تلاش کند. یهودیان به توصیه استر و مردخای، سه روز، روزه (تعنیت) میگیرند و با دعا به رحمت ا.لهی متوسل میشوند. استر نیز موفق میشود که نظر پادشاه را به حقیقت معطوف و خطر را از یهودیان دور کند. یهودیان، روز سیزدهم ماه ادار (دوم) را به یاد روزه یهودیان آن زمان، روزه (تعنیت) میگیرند و مراسم جشنی را نیز به مناسبت این معجزه الهی در روزهای 14 و 15 ادار برگزار میکنند.

__________________________________________

جشن پوریم یا تعطیلات سالانه بهاره یهودیان که یادآور پیروزی "استر" ملکه یهودی  خشایارشا و عموی وی "مردخای" بر "هامان" وزیر خشایار شا می باشد. این مراسم با افراط در نوشیدن شراب همراه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




:: برچسب‌ها: مستی خاخامها, مردخای, استر

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٧
قسمت آخر متن کتاب لولای سه قاره .........

لولای سه قاره5

صهیونیستها

پس از جنگ کریمه-بین امپراطوری عثمانی و روسیه‏

تزاری در 1839 تا 1842-و ازدیاد نفوذ انگلیس و فرانسه‏

در امپراطوری عثمانی،توطئه‏های صهیونیستی در این‏

دولت شروع شد.

موسی مونتفیوری،یهودی ثروتمند انگلیسی،که در

1836 در خواست کرده بود قطعه زمینی را در فلسطین بخرد

و این درخواستش رد شده بود،پس از هیجده سال-یعنی‏

بعد از جنگ کریمه و تثبیت نفوذ انگلیس و فراماسونری و

یهود در دولت عثمانی-در سال 1854 موفق شد اولین‏

قطعه زمین را در فلسطین مالک شود و این سر آغاز توطئه‏

صهیونیسم است‏(1).آمریکا نیز در 1844 موافقت دولت‏

عثمانی را برای تأسیس کنسولگری در بیت المقدس کسب‏

(1).بیت المقدس،شهر پیامبران،عبد الله ناصری طاهری،انتشارات‏

سروش،1367،ص 66،و 67.

کرده بود.

در اواخر قرن نوزدهم،شورشهای متعدد در فلسطین و

مخصوصا در قدس بر پا شد و حکومت انگلیس در این‏

شورشها دست داشت.انگلستان بیش از همه،در پی یافتن‏

قدرت و ضربه زدن به دولت عثمانی بود.تقریبا از سال‏

1880 میلادی،جستجوگران ثروت و استعمارگران اروپایی‏

چون سیل به مناطق آفریقا و شمال غربی آسیا سرازیر

شدند و همراه با این سیل،نخستین مهاجران صهیونی و

بنیانگذاران آینده اسرائیل نیز به فلسطین روی آوردند.

در اواخر قرن نوزدهم،عنوان صهیونیسم هم کم‏کم در

بین مضامین و اصطلاحات سیاسی مطرح شد.

صهیون یا صیون کوهی است به ارتفاع تقریبی 900

متر در جنوب غربی شهر قدس که می‏گویند حضرت داود

در دامنه آن سکنی داشته و آرامگاه او و حضرت سلیمان و

گروهی دیگر از انبیاء بنی اسرائیل،بر بالای آن واقع شده‏

است و لذا برای یهودیان،قداست و ارزش و اعتبار ویژه‏ای‏

دارد.صهیونیستها نام حزب خود را به این کوه منتسب‏

کردند تا نشان دهند که آرزو دارند به این نقطه باز گردند و

می‏گفتند خدای یهود در تورات،این سرزمین را به آنها

وعده داده است و لذا فلسطین را"ارض موعود"می‏نامیدند.

البته واقع قضیه این است که صهیونیستها با دید و

بینش مادی سیاسی،در پی کسب قدرت و سلطه بودند و از

این عنصر مذهبی سوء استفاده می‏کردند تا توده‏های مردم‏

یهودی را برای رفتن به فلسطین تهییج و تحریک کنند.

سران یهود وقتی میدیدند که در نیمه قرن نوزدهم،

اغلب سرمایه‏های اروپا و بلکه جهان استعمار زده در اختیار

آنها و تشکیلات عظیم و جهانی فراماسونری تابع آنهاست‏

و دولتهای بزرگ و قدرتمند عالم،کارگزار سیاستهای آنها

شده‏اند،تصمیم گرفتند که هدف نهایی خود،یعنی تشکیل‏

حکومت جهانی یهود را عملی نمایند.برای این کار عوامل‏

و شرایط فراوانی لازم بود که یکی هم سلطه بر خاورمیانه‏

است و درست کردن دولتی که مرکزش اورشلیم باشد.در

واقع سرزمین فلسطین از نظر استراتژیکی و بین المللی‏

نقطه شروع حرکت به سوی حکومت جهانی است اما

توده‏های مردم یهودی پراکنده در سراسر جهان،لازم نبود

وارد این مقولات شوند بلکه فقط باید سیاستهای سران‏

خود را عمل می‏کردند.حرکت دادن یهودیها،به سوی یک‏

سرزمین مجهول و ناآشنا و دور،نیاز به اهرمها و محرکاتی‏

داشت.این محرکها از یک سو باید مذهبی می‏بود و از

سوی دیگر،ملّی؛از جهتی جاذبه‏های اعتقادی و حماسی و

هنری و از جهت دیگر دافعه کشورهایی که آنها در آن‏

سکونت داشتند.لذا از یک طرف تبلیغات دینی درباره کوه‏

صهیون و اورشلیم و سرزمین موعود شروع شد از سوی‏

دیگر تحریکات مادی و ماجراجویانه استعماری برای ثروت‏

و قدرت و تبلیغات وسیع ادبی و هنری در ترویج اندیشه‏

بازگشت به اورشلیم نیز کار روشنفکرانه و جنبه دیگر این‏

جریان بود.

در عین حال در کشورهایی که یهودیها را در خود

داشتند،تحریکات و تحرکات صهیونیستها و موجب ظهور و

بروز کینه‏ها و نفرتهای قدیمی می‏شد و دولتها هم با دیده‏

شک و تردید به رفتار یهودیها می‏نگریستند و لذا در اروپا و

روسیه،احساسات عمومی بر علیه آنها تحریک می‏شد که‏

گاه به خشونت می‏کشید و حتی اوج گرفته موجب قتل و عام‏

یهود می‏گردید.

صهیونیستها و مخصوصا"هرتصل"با یک دید تازه به‏

این جریانات نگاه می‏کردند و می‏گفتند باید از این‏

احساسات ضد یهودی استفاده کرد.آنها می‏گفتند این‏

احساسات ضدیت با یهود چند فایده برای یهودیها دارد.

یکی اینکه آنها را کاملا از مردم غیر یهودی جدا می‏کند و

خلوص نژادی و فرهنگی آنها را حفظ می‏نماید.دیگر اینکه‏

این فشارها آنها را مجبور می‏سازد که فکری به حال خود

بکنند و این فکر هم جز تشکیل یک دولت یهودی نیست.

این نحوه برخورد نژاد پرستانه و مزدورانه با مسأله آنتی‏

سمیتیسم  ضدیت با یهود،مقدمه قضایای عجیبی شد.از

این روزگار به بعد است که در اغلب حرکتهای فاشیستی و12QA

ضد یهودی،خود صهیونیستها هم دست داشتند.(1)در هر

حال در اواخر قرن نوزدهم،همراه با احساسات ضد یهودی‏

در کشورهای اروپایی و روسیه،از عوامل مختلف استفاده‏

می‏شد تا یهودیها به فلسطین مهاجرت کنند،اگر چه‏

همیشه این کوششها موفقیت آمیز از کار در نمی‏آمد.

طی سالهای 1882 تا 1897،صهیونیسم جهانی برای‏

اسکان یهود در فلسطین به کوششهایی دست زد اما

پیشرفت قابل ملاحظه‏ای را کسب نکرد و مجددا شکست‏

خورد.تئودور هرتصل به این حرکت فرهنگی،بار سیاسی‏

داد و تشکیل یک مملکت یهودی را به عنوان راه حل‏

مسأله یهود پیشنهاد کرد.

هرتصل،خبر نگار یک روزنامه بود و در سال 1896

کتابی نوشت و به نام"دولت یهود".فعالیتهای قبلی‏

صهیونیستها و انتشار این کتاب،منجر به برگزاری کنگره‏ای‏

در شهر بال سوئیس شد-در 1897-که به عنوان اولین‏

کنگره علنی صهیونیستها بریاست هرتصل مواردی را

تصویب کرد منجمله"ایجاد یک کانون ملی برای یهودیها

در فلسطین".البته کلمه"کانون"هم به آن خاطر بود که‏

(1).مثل نفوذ قابل توجه آنها در دستگاه هیتلری و قرار دادهای سری‏

سران صهیونیسم با گشتاپوی آلمان که موجب کشتار هزارها یهودی‏

می‏شد تا صهیونیستها به مطامع خود برسند.و یا منفجر کردن بمب به‏

دستور بن گوریون و بدست تروریستهای اسرائیلی در محله‏های‏

یهودیهای بغداد تا بترسند و به اسرائیل کوچ کنند.

حساسیت مردم بر انگیخته نشود و الا نه فقط از همان‏

لحظه اول،بلکه از سالهای پیش،قصد یهود،ایجاد دولت‏

یهودی در فلسطین بود.هرتصل می‏گفت:

"من در بال،دولت یهود را پایه گذاری کردم.اگر امروز

این مطلب را افشا کنم با استهزا جهانیان روبرو خواهم شد

اما بسا که پس از پنج سال و مسلما ظرف پنجاه سال،

جهانیان همه،فعلیت آن را بچشم خواهند دید."(1)و درست‏

پنجاه سال بعد یعنی در 1948-دولت اسرائیل از طرف‏

کشورهای تحت سلطه آمریکا و انگلیس-و با عنوان‏

اعضاء سازمان ملل-به رسمیت شناخته شد.منتهی این‏

هم گفتنی است که اینها معجزات سیاسی هرتصل نبود،

بلکه تدبیر زعمای اصلی و پشت پرده یهود بود که برای‏

مخفی نگهداشتن اعمال خود،آن را به نام هرتصل انجام‏

می‏دادند.در واقع پنجاه سال قبل از"شاهکار تئودور

هرتصل"بارون دوروچیلد،تشکیل یک دولت یهودی را در

فلسطین طرح ریزی کرده بود و قولش را از نخست وزیر

انگلیسی،بنیامین دیزرائیلی،گرفته بود.(2)بهر جهت‏

هرتصل به عنوان یکی از کارگزاران صهیونیسم،فعالیتهای‏

(1).تاریخ اورشلیم،سید جعفر حمیدی،انتشارات،امیر کبیر:سال‏

1364،ص 244 و 245.

(2)و بهمین علت چنانکه قبلا هم ذکر شد در اعلامیه بالفور با خطاب‏

(لرد روچیلد عزیزم)تشکیل کانون ملی یهود از طرف وزارت خارجه‏

انگلیس اعلام شده بود.

فراوانی برای ایجاد جای پایی در فلسطین می‏کرد،منتهی‏

یک مانع بزرگ در برابر خود داشت و آن هم سلطان‏

عبد الحمید پادشاه عثمانی بود.

عبد الحمید که زمام امور عثمانی را بدست گرفته بود

تنها پادشاه عثمانی بود که به آینده فلسطین و

مسجد الاقصی توجه کرده و به خطر صهیونیسم پی برده‏

بود.یهودیها نیز به مهاجرت خود به فلسطین اصرار

می‏کردند.عبد الحمید در 1299 ه ق  1881 م.قانون منع‏

مهاجرت یهودیها را درست کرد و اعلام داشت که یهودیها

برای همزیستی مسالمت آمیز با مسلمانان،هر نقطه‏ای بجز

فلسطین را می‏توانند انتخاب کنند...صهیونیستها برای‏

تحقق اهداف و آرمان خود چاره‏ای جز از بین بردن سلطان‏

عبد الحمید دوم نداشتند.محافل فراماسون نیز در توطئه‏

عزل سلطان سهیم شدند و بدین ترتیب،روش اصلی برای‏

تأسیس دولت صهیونیستی در فلسطین که همانا الغاء

خلافت عثمانی در عزل سلطان عبد الحمید بود شناخته‏

شد.جمعیت"اتحاد و ترقی"که پشتوانه اقتصادی و سیاسی‏

آن،یهودیان بودند،تشکیل و شعبی از آن در یافا و قدس‏

تأسیس شد.

یهودیان به عضویت این جمعیت در آمدند.این حزب در

دومین نشست خود در 1907 در پاریس سه بند زیر را

تصویب کرد:1-مجبور کردن عبد الحمید به کناره گیری از

حکومت 2-تغییر نظام اداری کشور عثمانی 3-تصویب و

تأسیس مشروطیت.(1)سال بعد،امپراطور عثمانی عزل شد!

عبد الحمید در نامه‏ای که به شیخ محمود ابوشامات در

دمشق نوشته،سبب قیام ترکان و یهودیان را،مخالفت خود

او با طرح تشکیل وطن یهودی در فلسطین می‏داند"(2)

اسرائیل‏

صهیونیستها با رهبری دکتر وایزمن-که شیمیدانی‏

انگلیسی بود و پس از مرگ هرتصل به ریاست صهیونیستها

برگزیده شده بود-بر یهودیان غیر صهیونیست غلبه کرده و

دولتهای غربی را هم با خود همراه کردند و بخصوص در

جریان جنگ جهانی اول اوضاع را مطابق نقشه‏های خود

راه بردند تا اینکه عاقبت در سال 1917 لرد بالفور،وزیر

خارجه وقت انگلیس،طی اعلامیه‏ای تشکیل کانون ملی‏

یهود را در فلسطین اعلان کرد.

در انگلستان لوید جرج نخست وزیر انگلیس و در آمریکا

ویلسون،رئیس جمهور،از طرفداران پر و پا قرص‏

صهیونیستها بودند.

(1).توجه شود که مشروطیت ایران هم در سال 1906 و با همین‏

اهداف بر پا شد.در روسیه هم در سال 1905 شورش سختی بر علیه‏

تزار در گرفت که البته در هم شکسته شد و تا 1917 بتعویق افتاد.

(2).شهر پیامبران،صفحات 67 تا 69.

کسانی از اعراب که تا این تاریخ به عشق استقلال و

رهایی از سلطه عثمانی،به دوستی و همراهی انگلیس دل‏

بسته بودند،اکنون کم‏کم می‏فهمیدند که انگلستان بیش از

آنها به یهود وابسته است و همه این دوستیهای ریاکارانه با

اعراب برای حفظ منافع یهودیهاست.

پس از جنگ جهانی اول اختلافات و درگیریهای بین‏

مسلمانان فلسطین از یک سو و صهیونیستها و نیروهای‏

اشغالگر انگلیس از سوی دیگر شروع شد و دولتهای تازه‏

عربی هم که همگی وابسته و تحت سلطه انگلیس بودند،

طوری رفتار می‏کردند که هم سلطه‏شان بر مردمشان حفظ

شود و هم اربابشان-دولت فخیمه بریتانیای کبیر!-از

دستشان ناراضی نشود.در یک جریان مداوم،قدم به قدم‏

خاک فلسطین تحت سلطه صهیونیستها در می‏آمد و

مسلمانان مظلوم و محروم و بی‏پناه،از خانه و کاشانه خود

رانده می‏شدند و مبارزان رشید و جانبازان آنان،گرفتار کشتار و

شکنجه و زندان و توطئه و دسیسه می‏گردیدند.

اعلامیه بالفور،در دوم نوامبر 1917 صادر شد.

در مارس 1917 دکتر وایز من طی تشریفاتی وارد بیت المقدس‏

شده و سنگ بنای دانشگاه عبری را بنیان گذارد.

در 1918 جنگ جهانی اول تمام شد.در این هنگام‏

فقط 50 هزار یهودی در فلسطین بود.ورود جهودها به‏

فلسطین رو به افزایش گذارد.

در 25 آوریل 1920 شورای عالی متفقین،قیومیت‏

فلسطین را به دولت انگلیس واگذار کرد و دولت انگلیس‏

هم هربرت سموئیل یهودی را به عنوان کمیسر عالی‏

منصوب کرد.(یادمان باشد که در جریان جنگ اول هم‏

ژنرال آلن بی یهودی انگلیسی،بیت المقدس را فتح کرد).

از 1921 اعتراضات و مخالفتهای مردم مسلمان‏

فلسطین علیه صهیونیستها کم‏کم رنگ شورش و نهضت و

انقلاب به خود گرفت و شعله کشید.در این ایام نقش حاج‏

امین الحسینی،در هدایت انقلاب فلسطین،نقشی عظیم‏

بود(1)که تا جنگ دوم جهانی هم ادامه داشت.

در 22 ژوئیه 1922 قیومیت انگلیس بر فلسطین،از

طرف مجمع جامعه ملل به رسمیت شناخته شده و به‏

انگلیس ابلاغ گردید.یهودیها در این ایام برای تأمین مسأله‏

ورود جهودان دنیا به فلسطین،تشکیلاتی بین المللی راه‏

انداختند به نام آژانس یهود.

در تابستان 1929 در کنار دیوار ندبه-که تنها قسمت‏

باقی مانده از معبد سلیمان است و در زیر قبه الصخره واقع‏

شده است-جنگ خونینی بین مسلمانان فلسطینی و

صهیونیستها در گرفت.در 23 اوت بر اثر تیراندازی‏

انگلیسها و صهیونیستها،بیش از 300 نفر از مسلمانان‏

(1).رجوع شود به کتاب:تاریخ شصت ساله فلسطین،نوشته امیل‏

غوری،ترجمه عبد الرسول جامعی،نشر ناشر،سال 1362.

شهید،حدود دو برابر این عده زخمی و صدها نفر دستگیر و

زندانی شدند و پس از محاکمه در محاکم تحت سلطه‏

انگلیس 21 تن را به اعدام،31 نفر را به زندان ابد و نزدیک‏

دویست نفر را به 3 تا 15 سال زندان محکوم کردند.

در 1935 شیخ عز الدین قسام مبارزات خود را شروع کرد.

و سال بعد شهید شد.

در 1937 عبد القادر حسینی انقلاب را رهبری کرد و پس‏

از مبارزاتی جانانه،خود و یارانش شهید شدند.

حسن سلامه مبارزی دیگر است که در 1936 شروع به‏

مقابله با انگلیسها و صهیونیستها کرد.(1)

در 1939 میز گردی از صهیونیستها و فلسطینیان در

لندن تشکیل شد و بی نتیجه ماند.

در طول جنگ جهانی دوم-1939 تا 1945-در

فلسطین آرامشی نسبی برقرار بود.جهودان صهیونی،

سرشان با هیتلر گرم بود و مقدمات ورود عده فراوانی از

صهیونیستها را به فلسطین فراهم می‏کردند.

جنگ دوم و هیتلر و نازیسم،در واقع انبار ذخیره‏

تبلیغاتی خوبی برای صهیونیستها درست کرد که تا چندین‏

دهه بعد هر حرکت مخالفی را با عنوان فاشیسم می‏کوبیدند.

در 1942 صهیونیستها با رهبری بن گوربون و پشتوانه‏

صهیونیستهای آمریکایی،مقدمات تبدیل فلسطین به یک‏

(1).او عاقبت در 1948 شهید گردید.

کشور یهودی را فراهم آوردند.

در آوریل 1947 سازمان ملل کمیسیونی را که متشکل‏

از نمایندگان یازده کشور بود به ریاست نماینده سوئد،

تشکیل داد تا مسأله فلسطینیان را بررسی کند.گزارش این‏

کمیسیون به مجمع عمومی تسلیم شد و در 29 نوامبر

1947 سازمان ملل رأی به تقسیم فلسطین داد.یعنی 33

دولت برای تقسیم فلسطین رأی مثبت دادند،30 دولت‏

رأی مخالف و 12 کشور رأی ممتنع.

جالب اینکه گردانندگان بازی،یعنی ابرقدرتهای صاحب‏

حق وتو-آمریکا،شوروی و انگلیس،فرانسه و چین-همه،

جزو این 12 رأی ممتنع بودند.ژرژ لنچافسکی،تاریخ نویس‏

آمریکایی می‏نویسد:

"بنا بر مدلول میثاق متحد و با رعایت تشریفات معموله‏

دول دموکراسی،اکثر مردم متمدن دنیا،رأی خود را درباره‏

سرنوشت ارض مقدس اعلام نمود و چون در تشریفات‏

رسیدگی و اخذ رأی کوچکترین نقصی وجود نداشت،

لازم الاجرا بود"(1)او اصلا از خود سئوال نمی‏کند که اساسا

همگی مردم دنیا و سراسر دولتها و کشورهای عالم،آیا حق‏

دارند راجع به سرنوشت یک ملت رأی بدهند؟

آیا باید فلسطینیان،استقلال و آزادی و هستی و حیات‏

(1).تاریخ خاورمیانه؛ژرژ لنچافسکی؛هادی جزایری؛انتشارات‏

اقبال؛سال 1337؛صفحه 343.

تاریخی و اجتماعیشان را با رأی عمومی ملل عالم معامله‏

کنند؟و تازه مگر اینها که در سازمان ملل رأی دادند،ملتها

بودند؟اینها دولتهای ضعیف و حقیری بودند که در اثر

جنگ دوم جهانی و اوضاع اقتصادی بین المللی،دست‏

گدایی به سوی بانکداران صهیونیست آمریکایی دراز

کردند(1)و آنها هم در شرایط پرداخت وام،عضویت در

سازمان ملل و رعایت اوامر اربابان"دموکراسی!"را قرار داده‏

بودند.این گونه بود که با زشت‏ترین شکل ممکن،یک‏

زمینه جعلی و دروغی برای رژیم صهیونیستی فراهم آوردند.

مقارن وقوع جنگهایی بین صهیونیستها و مسلمانان و

با ایجاد کشته‏های فراوان،در چهار دهم ماه مه 1948 دولت‏

انگلیس به قیومیت خود پایان داد و بن گوریون موجودیت‏

دولت اسرائیل را اعلام کرد و چند ساعت بعد هاری ترومن‏

رئیس جمهور آمریکا آن را به رسمیت شناخت و به فاصله‏

کمی بعد از آمریکا،شوروی نیز اقدام به شناسایی رژیم‏

صهیونیستی کرد و جنایات صهیونیستها که تا این زمان زیر

حمایت نظامی و سیاسی انگلیس انجام می‏شد،از این به‏

بعد تحت عنوان یک دولت مستقل عضو سازمان ملل و با

(1).بانکهای آمریکایی بعد از جنگ دوم به بیش از 50 کشور آسیب‏

دیده از جنگ رقمی حدود 400 میلیارد دلار وام دادند و طوق بدبختی و

گرفتاری را بگردنشان آویختند و همینها اوّلین اعضاء سازمان ملل‏

متّحد بودند.

ششصد و چهل هزار یهودی در فلسطین ساکن بودند،

استقرار دولت اسرائیل 70 در صد از این اعراب را آواره و

بی‏خانمان ساخت و بعدا نیز به آنان اجازه مراجعت نداد."و

در حالی که رفتار اسرائیل با سازمان ملل آن گونه بود،رفتار

این سازمان صلح و دوستی و همزیستی با همان آوارگان و

مظلومان فلسطینی این چنین بود:"سازمان ملل متحد که‏

دارای پول و وسائل زیادی بود و کمکهای فوق العاده‏ای به‏

آوارگان اروپا می‏نمود،حاضر نشد بیش از 50 دلار در سال‏

به آوارگان عرب کمک نماید.(1)این مجموعه بهم پیوسته‏

حمایتهای مالی و نظامی و سیاسی و تبلیغاتی و حقوقی و

بین المللی،دست اسرائیل را باز گذاشت که به جنایاتی‏

دست بزند که در تاریخ کمتر نظیری داشت:قتل و عام زنان و

کودکان،تخریب خانه‏ها بر سر مردم،ایجاد رعب و وحشت،

اخراج مردم از خانه و زندگیشان،مسموم کردن آبهای‏

آشامیدنی و صدها مورد و نمونه و مثل و مانند دیگر در یک‏

برنامه نظام یافته مداوم که تا امروز هم ادامه دارد.

صهیونیستها تبلیغات وسیعی می‏کنند که اولین حرکتهای‏

آنها به خاطر وجود احساسات ضد یهودی در بین مردمان‏

کشورهای اروپایی و روسیه بود،اما هرگز نمی‏گویند که چرا

تمامی مردم دنیا از جهودان متنفر و منزجرند.

آنها می‏گویند چون یهودیها در سراسر تاریخ خود دعا

(1).تاریخ خاورمیانه؛صفحات 354،348،349،355.

می‏کرده‏اند که"فردا در اورشلیم"آنها به فلسطین رفته‏اند.در

حالی که همه می‏دانند و تصریح می‏کنند که صهیونیستها

اساسا اعتقادی به دین و دعا و قدس ندارند و یهودیان‏

مؤمن هم عموما با آنها مخالفند.

آنها بعد از جنگ جهانی دوم مدام جنایات هیتلر را

نمایش میدادند تا با مظلوم نمایی،خود را محق جلوه دهند،

اما هرگز به این سؤال پاسخ ندادند که چرا ظلم هیتلر و

نازیها را باید با ظلم به فلسطینیان جبران کرد.

آنها تبلیغ می‏کردند که"سرزمینی بی‏مردم برای مردمی‏

بی‏سرزمین!"یعنی فلسطین،مردم و ساکنینی ندارد و

سرزمینی بی مردم است که باید آن را به یهودیهای‏

سرگردان بی وطن بدهند.اما وقتی عاقبت با هزار دوز و

کلک بر این سرزمین بلا کشیده مسلط شدند،میلیون‏

میلیون،ساکنان مسلمان این سرزمین را به بدترین وضعی‏

آواره کردند و تازه نام آنان را تروریست گذاردند.

صهیونیستها بطور مداوم می‏گفتند که متمدن و

پیشرفته و متخصص و غربی هستند در حالی که"اعراب،

بدوی و عقب افتاده‏اند و ضعیفند"اما هرگز گفته نمی‏شد که‏

تخصص آنها در نزولخواری و گوساله پرستی و دنیا طلبی و

شهوت پرستی است و خبرگیشان در جاسوسی و پشت‏

هم اندازی و تقلب و دزدی،و از آنجا که دستگاههای‏

تبلیغاتی را در اختیار دارند،بر عکس نهند نام زنگی کافور؛13QA

 

آنچنان که بگین و کسینجر برندگان جایزه صلح نوبل‏

می‏شوند!و...

جریان امور در شکل گیری اسرائیل و ادامه حیات آن‏

نشان میدهد که غرب و شرق و دولتها و شیوخ عرب و

سرمایه‏داری و کمونیسم و سازمانهای بین المللی و

دستگاههای پر طمطراق فرهنگی و ادبی و روشنفکری و

غیره و غیره،همگی زیر پرچم بانکداران صهیونیست،

دستشان در یک کاسه است و همه کوششهای آنها،تنها و

تنها برای از بین بردن حقوق مردم مسلمان فلسطین و

ایجاد مقدمات یک سلطه جهانی است.فاجعه فلسطین تنها

فاجعه استعماری و از نوع این فجایع در طول تاریخ نیست‏

بلکه نشانه و دلیل یک حرکت عمیق و وسیع و خطرناک‏

است که توانسته است همه نیروها را بر علیه اسلام و

مسلمانان بکار گیرد،دقیقا همان چیزی که جلوه‏های همه‏

جانبه آن را امروز در سراسر جهان شاهدیم اما و صد اما...

دقیقا همین گستردگی عجیب فاجعه و پیچیدگی‏

شگفت آور حرکات دشمن،نشانه آن است که آنها امروز با

یک سد واقعی شکست ناپذیر روبرو شده‏اندو آن بیداری‏

مردم مسلمان فلسطین و سراسر کشورهای اسلامی است،

آن حقیقت نورانی و درخشش الهی که در چهره رزمندگان‏

مسلمان فلسطین و لبنان و سراسر خاورمیانه و همه دنیای‏

اسلام،چشم‏ها را خیره و دلها را شیفته کرده و دشمنان‏

اسلام و بشریت را در حیرت و وحشت فرو برده است و...

باش تا صبح دولتش بدمد.

اسرائیل بزرگ‏

قبلا دیدیم که خاورمیانه همچون لولایی،سه قاره آسیا

و آفریقا و اروپا را به هم پیوسته است و از نظر استراتژیک و

نیز از لحاظ عمق و گستردگی تمدن،مهمترین منطقه جهان‏

است.همچنین دیدیم که این منطقه،محل ظهور و بروز

ادیان الهی است و آنچه که امروز در جهان به عنوان فرهنگ‏

و تمدن وجود دارد،محصول فرهنگ دینی این منطقه است.

بنابراین طبیعی است که قدرتهای عالم،به این‏

سرزمین طمع داشته باشند و قطعی است که اگر قدرتی‏

بخواهد مهمترین نقطه عالم را نقطه شروع حرکت به سمت‏

تصاحب همه جهان و سیطره بر تمامی گیتی قرار دهد از

اینجا شروع کند.و دیدیم که در طول تاریخ هم این قضیه‏

همیشه وجود داشته است که هر نیروی جهانگیری در هر

حال خاورمیانه را در برنامه جهانگشایی خود قرار می‏داد.

در قرون جدید،یهود از یک سو با دست یابی به‏

ثروتهای بی‏حساب در اروپای استعمارگر،احساس قدرت و

حشمت میکرد و از سوی دیگر با اعتقاد به برگزیدگی قومی‏

و برتری نژادی،خود را شایسته حکمفرمایی بر سراسر عالم‏

می‏یافت و بنابراین قدم به قدم به سوی این هدف حرت‏

کرد تا از طرفی با مسلط شدن به منافع مالی و بانک و

بورس بر اقتصاد عالم مسلط شود و از طرف دیگر با تصاحب‏

وسائل ارتباط جمعی و تبلیغاتی،فرهنگ و اندیشه مردم‏

اختیار گرفتن تشکیلات فراماسونری و از این طریق با نفوذ

در دولتها و حکومتهای جهان،بر اغلب دولتها مسلط شود و

از جهت دیگر با تمهید مقدمات فراوان و پیچیده،رژیم‏

غاصب و اشغالگر صهیونیستی را در فلسطین بر پا کرد.

اندیشه صهیونیستی حکومت بر جهان،چیزی نبود که‏

از چشم مردم جهان مخفی بماند و حرکت همه جانبه‏

یهودی به سوی هدفهای برتری جویانه‏اش را آنان که‏

تیز بین بودند به خوبی دریافتند.علاوه بر این،نوع جریانات‏

سیاسی در فلسطین برای همه روشن می‏کرد که در آنجا چه‏

چیز رخ میدهد.اما یکی از مواردی که باعث بر ملا شدن‏

اهداف واقعی و اغراض تجاوز کارانه صهیونیستها و یهود

شد،عنوان"اسرائیل بزرگ"است.

صهیونیستها با یک استدلال جاهلانه و خنده آور

می‏گویند:چون منطقه فلسطین محل و مرکز قوم و دین‏

یهود بوده و چون در گذشته-یعنی در حدود 2500 سال‏

پیش-قوم بنی اسرائیل در اینجا دولت و حکومتی داشته،

پس حالا فلسطین،حق یهود است و ملک و سرزمین او!

بی‏پایگی این سخن آن قدر واضح است که بیشتر به‏

شوخی میماند ولی اینها با وقاحت،این سخن و این گونه‏

ادعاها را آن قدر تکرار کرده‏اند که امروز می‏بینیم بسیاری از

نشریات و کتابها و نویسندگان و محققان،خود را مجبور

می‏بینند که به این خزعبلات پاسخ بدهند.اما از این سخن،

هنوز وقیحانه‏تر،ادعای مالکیت یهود بر"اسرائیل بزرگ"

است.یعنی تازه،این ادعای مالکیت بی‏شرمانه،تنها

محدود به مرزهای فعلی رژیم غاصب صهیونیستی نیست‏

بلکه در نظر آنها،مملکت اسرائیل شامل سرزمینی است‏

معادل همه خاورمیانه،از نیل تا فرات؛یعنی بخشی از مصر

و عربستان،تمام کشورهای سوریه و اردن و عراق و لبنان،

قسمتی از خوزستان و باریکه‏ای از ترکیه!

اکنون به برخی از اسناد در این زمینه توجه کنید:

بن گوریون،اولین نخست وزیر اسرائیل در دسامبر

1948 خطاب به اسرائیلیها می‏گفت:"برای تشکیل و بنای‏

دولت وسیع یهودی جذب همه یهودیان دنیا و تحقق‏

بخشیدن به وعهده‏های تورات که هدف نهایی ماست از

تمام امکانات خود استفاده کنید و کاملا آماده شوید."

نرمن بتیویچ،یکی از رهبران صهیونیسم مینویسد:"...

اجتماع یهودی می‏تواند مرزهای فلسطین آینده را به همان‏

وسعتی که در تورات به آنها وعده داده شده توسعه دهد."

این وعده‏ای است که تورات تحریف شده به صهیونیستها

داده از کجا تا به کجاست؟

"در تورات موجود در دست این صهیونیستها وعده‏

تصرف منطقه وسیعی که از لبنان تا رود نیل و از بحر

متوسط-دریای مدیترانه-تا ساحل فرات امتداد دارد

موجود است...

نورمان یهودی در کتاب"فلسطین الیهود"عین عبارت‏

"عربی"تورات را چنین نقل کرده است:الارض الموعود؛

هی من البحر المتوسط حتی الفرات و من لبنان حتی‏

نهر النیل.نقشه‏هایی که برای اسرائیل ایده آل به صورت‏

رسمی از طرف دولت منتشر شده،شامل تمام فلسطین،

اردن،سوریه،لبنان،مقدار زیادی از عراق،قسمت وسیعی‏

از مصر-تمام صحرای سینا و دلتای نیل و قطعه‏ای از

حجاز،مشتمل بر مدینه منوره است‏(1)."

(1).توجه کنید که اینها همان سرزمینهایی است که در اواخر قرن‏

نوزدهم در آنها احساسات ناسیونالیستی بوسیله فراماسونها دامن زده‏

شده تا بر علیه عثمانی و به پشت گرمی انگلیس قیام کنند و بعد هم به‏

صورت کشورهای مستقل،اما وابسته به غرب لقمه‏های آماده مطامع‏

صهیونیسم باشند.

"در همه جای اسرائیل این کلمات را که از تورات نقل‏

شده می‏بینید:این سرزمین را من بدیشان میدهم،حتی به‏

فرزندان اسرائیل.و هر دانش آموزی که تورات را از

شش سالگی میاموزد،میداند که"این سرزمین"از رود مصر

تا شط عظیم،یعنی نهر فرات امتداد مییابد.این سخنان،

هم متضمن فکر اسرائیل بزرگ است و هم توجیه تصرف و

ضبط اراضی اعراب در حال و آینده."

"هاری ساکر پیشوای صهیونیست،که در گفتگوهای‏

وعده بالفور شرکت داشته،پرده دروغین مذهبی را که پشت‏

آن،انگیزه توسعه طلبانه صهیونیسم پنهان بود،بالا زد(و

میان تعداد زیادی از ملل دیگر.اگر پادشاهی داود و سلیمان‏

از شمال تا فرات و از جنوب تا مصر و دریای سرخ امتداد

داشت مسلما اسرائیلیان،منطقه را از دان تا بئر السبع اشغال‏

خواهند کرد.درباره مرزهای مورد نظرمان...

ما مرزهای فلسطین را می‏خواهیم...که به منزله‏

میانوند آسیا و آفریقا گردد."

"قسمت دوم قطعنامه اولین کنگره حزب صهیونیسم‏

بین الملل که در سال 1897 منعقد شد تصریح می‏کند که‏

وسعت خاک مملکت اسرائیل ایده آل،بایستی گنجایش و

ظرفیت پذیرفتن پانزده میلیون یهودی متشتت در اطراف‏

عالم را داشته باشد."

"داوید بن گوریون رهبر مشهور صهیونیسم دست کم‏

دو بار در دو سند رسمی-سالنامه دولتی دولت اسرائیل در

سالهای 1951 و 1952-رسما گفته است که کشور اسرائیل‏

فقط بخشی از کشور کوچک ما را در بر می‏گیرد و تنها یک‏

قسمت از سرزمین اسرائیل را.دولت اسرائیل هم اعلام‏

کرده است-در سالنامه دولتی 1965-که ایجاد دولت جدید

به هیچ مفهوم دست کشیدن از مرزهای ارض اسرائیل‏

تاریخی نخواهد بود."

بن گوریون خطاب به فارغ التحصیلان دانشکده افسری‏

می‏گفت:"در آینده،جنگ را حرفه مردم اسرائیل می‏نماییم‏

تا بر تمام نقاط مورد نظرمان دست یابیم.آرام نمی‏نشینیم‏

و با هر چه که به چشم ما مانع رسیدن به هدف باشد،

می‏جنگیم.آری به همین زودی به خواب شیرین پیامبران‏

بنی‏اسرائیل تعبیر می‏بخشیم و تمامی ملت یهود را در خاک‏

آباء و اجدادی که مرز غرب و شرق آن دو رود نیل و فرات‏

است،جمع می‏کنیم."و هم خطاب به دانشجویان اسرائیلی‏

می‏گفت:"این نقشه،نقشه کشور ما نیست.ما نقشه دیگری‏

داریم که شما جوانان و دانشجویان مدارس اسرائیلی باید

آن را تحقق بخشید.ملت اسرائیل باید قلمرو خود را از

فرات تا نیل توسعه دهد."

"ایگال آلون وزیر کار اسرائیل در فرمانی که طی آن،

ساختمان قرارگاهها را در سرزمین‏های متصرفی اجازه‏

میداد،اعلام کرد که:وظیفه ما،ایجاد اسرائیل بزرگ است.

مناخیم بگین که با گروه تروریستی ایرگون کارش را

شروع کرد و یکی از عناصر خوانخوار و وحشی و نژاد پرست‏

نمونه در تاریخ کثیف اسرائیل است و عضو پارلمان آن‏

رژیم و بعدها نخست وزیر و رهبر صهیونیسم و اسرائیل‏

شد و با سادات خائن قرار داد ننگین کمپ دیوید را امضاء

کرد"در 28 اکتبر 1958 طی نطقی خطاب به نمایندگان‏

ارتش اسرائیل گفت:شما اسرائیلیها نباید تأسفی از کشتن‏

دشمن بخود راه دهید.شما نباید با او همدردی کنید تا

بتوانیم این فرهنگ به اصطلاح عربی را نابود کنیم و بر

خرابه‏های آن تمدن خود را بنا نهیم.(1)همین بگین:"ضمن‏

خطابه‏ای در تل آویو گفت:اسرائیل موجود فقط یک پنجم‏

از خاکی است که باید از سرزمین پدران ما به دست ما باشد

و این،وظیفه ماست که چهار پنجم دیگر را با فعالیت و

(1).مقصود بگین از کشتن دشمن نه تنها فلسطینیان صاحب‏

سرزمین غصب شده است بلکه حتی زن و بچه و پیر و مریض هم‏

هست که او را خود در دیر یاسین و کفر قاسم تا صبرا و شتیلا دستش به‏

خون مردم بی‏گناه آلوده است.توجه به این نکته هم مفید است که‏

آقای بگین با این رفتار و اندیشه،برنده جایزه صلح نوبل است!از

اینجا به خوبی میتوان معنی صلح و جایزه نوبل و سازمانهای‏

بین المللی و...را درک کرد.

پشتکار،به دست آوریم."(1)

مبارزات فلسطینیان و آینده‏

در سراسر سالیانی که این ستمها بر ملّت مظلوم و جور

کشیده فلسطین می‏رفت،البتّه آنان هم از پای ننشسته و به‏

مبارزات جانانه‏ای تن دادند.علاوه بر آوارگی میلیونها نفر از

مردم مسلمان این سرزمین،هزاران هزار کشته و زخمی و

شکنجه دیده و زندانی و میلیونها نفر محصور در اردوگاهها

که در بدترین شرایط زیستی نگهداشته می‏شدند و هر از

چند گاهی هم تحت بمبارانها و فشارها و...

بواقع شرح وقایع ستمی که ملّت فلسطین نزدیک به‏

یک قرن از دست صهیونیستها و به مباشرت و همراهی‏

(1).مواردی که تا اینجا ذکر شد از منابع زیر نقل شده است:

-سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار؛نوشته اکرم زعیتر؛

ترجمه علی اکبر هاشمی رفسنجانی؛سال 1383 ه ق؛صفحات 421

تا 423.

-اسرائیل و فلسطین؛نوشته علی اکبر هاشمی؛انتشارات جهان آرا؛

صفحه 42.

-استعمار صهیونیستی در فلسطین؛نوشته فایض ا.سایق؛ترجمه‏

منوچهر غریب؛انتشارات توس؛چاپ اول؛صفحه 46.

-صهیونیسم؛نوشته یوری ایوانف؛ترجمه ابراهیم یونسی؛انتشارات‏

امیر کبیر؛چاپ سوم؛سال 1356؛صفحات 165،166،199.

-پرونده فلسطین؛نوشته حکم دروزه؛ترجمه کریم زمانی؛انتشارات‏

بعثت؛صفحه 44.14QA

 

انگلیس و آمریکا و با سکوت و عموما همدلی و گهگاه‏

همکاری رژیمهای نادان یا خود فروخته و مزدور عرب‏

تحمّل کرده است چندین مثنوی است.شاید یکی دیگر از

ستمهایی که در حقّ این مردم صورت گرفته همین است که‏

ناله‏ها و ضجه‏های آنان چندان ثبت تاریخ نشده است و

حتّی در کشورهای اسلامی هم،مردم مسلمان چندان‏

اطّلاعی از اوضاع و احوال آنان ندارند.

امّا بهر حال،فلسطینیان،با هر مشرب و اندیشه و در هر

حدّ و اندازه‏ای از اوّلین روزهای فاجعه،مبارزات فراوانی‏

کرده‏اند که شاید بتوان از جهت اعتقادی به نوعی آنها را

دسته بندی کرد و با تسامح گفت که این مبارزات در یکی از

سه قالب زیر بوده است:

-یا با اندیشه و زیر بنای اسلامی و اعتقاد دینی است،

مثل مبارزات عز الدین قسام.

-و یا ناسیونالیستی و ملی و عربی است مثل الفتح.

-و یا مارکسیستی است مثل گروه جرج حبش.

همه شواهد نشان میدهد که غرب و شرق و حتی خود

صهیونیستها،اصل مبارزات فلسطینیان را به عنوان یک‏

واقعیت پذیرفته‏اند اما شکل اسلامی و اعتقادی آن را نه؛

بطوری که به روشنی دیده می‏شد که غرب با همه سر و

صداهای ضد کمونیستی از حرکتهای مارکسیستی فلسطینی‏ها

ابائی نداشت و از آن طرف شرق مارکسیست با آنهمه غوغا

بر علیه اندیشه‏های ناسیونالیستی،از جریان ملی گرایی‏

عربی در بین فلسطینی‏ها دفاع و حمایت کرد.اما هیچیک‏

از دو طرف،حرکتهای اسلامی و مبارزات مردم مسلمان‏

فلسطین را،حمایت که هیچ حتی تحمل هم نمی‏کردند.

تمام نظام تبلیغاتی و خبری غرب-در حالی که در

انحصار کامل صهیونیستهاست-بطور مداوم حرکتهای‏

مبارزاتی فلسطینیان ملی گرا و کمونیست را مطرح می‏کند

اما اگر کمترین نشانه‏ای یا انگیزه‏ای یا زمینه‏ای در جهت‏

اسلامی و اعتقادی در آنها باشد یا با توطئه سکوت روبرو

می‏شود و یا گرفتار تهمت و افترا می‏گردد و سخت مورد

هجوم قرار می‏گیرد.این جریانات را بخصوص بعد از شروع‏

نهضت امام خمینی در ایران می‏توان ردیابی کرد.

امروز که انقلاب اسلامی در ایران و رشد و گسترش‏

عظیم آن در سراسر جهان بسیاری از حقایق را روشن کرده‏

و در حالیکه دنیای مارکسیسم بکلّی از هم پاشیده و عرفات‏

و یارانش در الفتح به صورت مزدوران صهیونیسم در مقابل‏

مردم ستمدیده فلسطینی در آمده‏اند،به روشنی میتوان‏

فهمید که چرا غرب و شرق در مقابل اندیشه اسلامی‏

آن گونه،حالت خصمانه بخود می‏گرفتند.

برای صهیونیسم،این،بسیار مفید بود که مخالفان خود

را یا گروهی مارکسیست بیابد و یا عده‏ای ناسیونالیست‏

عرب.میدان مبارزه هم محدود به فلسطینیها می‏شد که‏

بخاطر بازگشت به خانه‏های خود مبارزه میکردند.مبارزه‏ای‏

آن قدر حقیر که اگر به آنها در هر جای دیگر دنیا"خانه"

می‏دادند،اصل مبارزه دیگر هیچ معنایی نداشت.اما اگر قرار

می‏شد مبارزه اسلامی باشد،آن وقت اولا مقابله اسرائیل با

دین اسلام و با اعتقاد الهی و وجدانی یک دین مشخص‏

بود،ثانیا یک میلیارد مسلمان در سراسر جهان در مقابل‏

صهیونیستها قرار می‏گرفتند و ثالثا داستان از حد محدود و

حقیر بازگشت عده‏ای آواره به خانه و زندگی خود-که البته‏

خود قدم بزرگی است و احقاق حقی است که قطعا باید

انجام گیرد-تبدیل به یک آرمان عظیم اعتقادی می‏شد.

اسرائیل کاملا از حرکت مسلحانه مبارزان فلسطینی‏

خشنود بود چرا که به راحتی می‏توانست مظلوم نمایی کند و

خود را نه در برابر ملت فلسطین بلکه در مقابل یک گروه‏

تندرو که با اتکاء به حرکتهای چریکی و تروریستی می‏خواهند

نظر خود را به دیگران تحمیل کنند جلوه می‏داد و در عین‏

حال مردم خود را هم در آمادگی کامل نگه می‏داشت‏

بی آنکه چندان خطر عظیمی آنها را تهدید واقعی کند.

اما وقتی اسم اسلام و حرکت مسلمانان پیش می‏آید،همه‏

این حرفها رنگ می‏بازد و تمام توطئه‏ها نقش بر آب می‏شود.

هنگامی که نهضت امام خمینی رحمة اللّه از سالهای‏

1340  1961 میلادی به بعد در ایران به راه افتاد،از ارکان‏

اصلی آن اعلام خطر مکرر و شدید درباره اسرائیل و

موضع گیری صریح و تند در برابر رژیم صهیونیستی بود و از

اینجاست که می‏بینیم به موازات شدت خشونت رژیم شاه‏

نسبت به امام و مردم ایران،در بین کشورهای ناسیونالیست‏

و مرتجع عرب هم حرکات و زمینه‏هایی فراهم می‏شود تا

شکل مبارزه فلسطینیان بکلی جدا از اعتقاد اسلامی باشد.

در داخل ایران دو گروه چریکی مخفی به وجود می‏آیند

(مجاهدین و فدائیان)یکی با اعتقاد اسلامی-منتهی‏

اسلامی التقاطی و روشنفکرانه که بعد هم کاملا منافقانه‏

شد و دیگری مارکسیستی و هر دو کاملا در ارتباط با

گروههای فلسطینی.اما نکته فوق العاده جالب این که وقتی‏

نهضت امام خمینی و انقلاب اسلامی به اوج جوشش و

حرکت و پیروزی رسید،این گروهکهای داخلی و آن‏

گروههای فلسطینی،همگی مخالف این انقلاب و حتی‏

عرفات و رجوی،همراهان صدام و بعثی‏ها میشوند.معلوم‏

می‏شود صهیونیسم از همان اول هم با اینها مشکلی نداشته‏

کما اینکه تبلیغات جهانی در انحصار صهیونیستها،از اینها

قهرمان هم می‏سازد؛در حالیکه وقتی انقلاب اسلامی در

ایران پیروز شد موشه دایان در اسرائیل گفت:این انقلاب‏

زلزله‏ای است که منطقه را لرزانده است؛و بگین با ترس و

دلهره حتی از بردن نام پاسداران و بسیجیان ابا داشت.

اسرائیل و آمریکا با پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از

عدم توفیق توطئه‏های اولیه برای جلوگیری از زلزله‏ای که‏

ارکان وجودشان را می‏لرزاند متوسل به مزدور نم کرده‏

سابقه دارشان صدام و حزب بعث عراق شدند اما وقتی‏

نتوانستند قادسیه سه روزه صدام از بغداد به تهران را عملی‏

کنند و پس از اینکه ورق جنگ در سال اول بکلی برگشت،

اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد-1982 م.-تا اولا لااقل‏

در آنجا زمینه‏های بیشتری را در اختیار داشته باشد و ثانیا

بخشی از نیروهای ایران را بتواند به محیط ناآشنای لبنان‏

بکشاند.غافل از اینکه اولا اسلام،ایرانی نیست!در لبنان‏

هم هست و ثانیا رهبر انقلاب اسلامی هم بیش از آن‏

هوشیار و مسلط بر اوضاع بود که فریب این توطئه را

بخورد.امام رحمة اللّه هشدار دادند که رزمندگان اسلام باید کار

جنگ را در همین جا ادامه دهند.وقتی این بخش از توطئه‏

بهم خورد،نوبت به بخش دیگر رسید.یعنی در حالیکه همه‏

دولتهای عربی و گروههای فلسطینی و مبارزان اسم و رسم‏

دار و صاحبان سر و صدا و بوق و کرنا،همگی در مقابل‏

اسرائیل و بلکه نیروهای آمریکا و انگلیس و فرانسه و

ایتالیا،ساکت و مطیع مانده بودند،جوانان مسلمان و فداکار

لبنانی با روح شهادت طلبی سوار بر کامیونهای مملو از مواد

منفجره؛چنان با ضربات خرد کننده خود بر مغز متجاوزان‏

کوبیدند که یکی پس از دیگری فرار را بر قرار ترجیح دادند

و لبنان را ترک کردند.از اینجا حرکتهای خبیثانه و رذیلانه‏

اسرائیلی-آمریکایی،اوج دیگری پیدا کرد:اختلافات‏

گروههای لبنانی و جنگهایی که فقط موجب کشتار و خرابی‏

لبنان و درگیری مبارزان در میان خودشان بود،فرصتی به‏

اسرائیل می‏داد تا نفسی تازه کند.

اسرائیل گمان می‏کرد که موفق شده است حرکت‏

اسلامی را مهار کند.ایران،گرفتار جنگ بی‏نظیری در

مقابل همه نیروهای ضد انقلابی داخل و خارج و طاغوتیان‏

و مستکبران و همه کشورهای مرتجع عرب و متحد در مقابل‏

ایران و همه گونه تلاش برای تفرقه و تشتت و اختلاف در

همه سطوح و تبلیغات وسیع و همه جانبه و اهرمهای فشار

و...نیروهای مبارز هم هر کدام محدود و گرفتار اوضاع و

احوال خود که این بار حرکت اسلامی را از جایی شروع شد که‏

اسرائیل هرگز فکرش را نمی‏کرد.درون مرزهای رژیم‏

غاصب،آنجا که همه چیز در اختیار خودشان است و همه‏

ارتباطها با خارج قطع گردیده،در چنین فضایی انتفاضه‏

جوانان فلسطینی شروع شد و ادامه یافت.در واقع وقتی‏

مبارزه رنگ و عمق اسلامی پیدا کرد چه در داخل فلسطین‏

اشغالی و چه در لبنان و چه در نقاط دیگر،اسرائیل و آمریکا

دست و پایشان سست است و قدرت و عظمت از آن مبارزان‏

راه حق است.چیزی که امروز بروشنی می‏توان آن را دید.

اکنون سالهاست که مسلمانان داخل فلسطین اشغالی در

حال مبارزه‏اند و تنها سلاح همگانیشان سنگ است.این،

به واقع شگرفترین رودرویی تمامی تاریخ است.تنها

سنگ پراندن اما همه روز بطور مداوم،پر تپش،پر حرکت،

مستمر و آنهم در برابر یک نیروی سبع و وحشی و

خونخوار و نژاد پرست که از نظر اعتقادی به هیچ ارزش‏

انسانی پایبند نیست ولی بهمه تجهیزات مادی مجهز

است.انواع سلاحهای پیشرفته،همه گونه شیوه‏های سرکوب‏

و اختناق،پشتیبانیهای همه جانبه از سوی تمامی قدرتهای‏

جهان و به واقع تفاوت این دو طرف بسیار عمیق و اساسی‏

و ریشه‏دار است.اسرائیلیها نه فقط آمریکای ابرقدرت‏

مستکبر را به عنوان حامی و پشتیبان در پس پشت دارند.

بلکه انگلستان و فرانسه و اروپای غربی و کانادا و استرالیا و

خلاصه همه دنیای سرمایه داری غرب را حامی خود می‏بینند.

عرفات هم با مجموعه آل و تبارش به صورت مزدوران‏

سیاستهای اسرائیل در آمده است.کشورهای عربی هم‏

عموما با هم مسابقه گذارده‏اند که کدام زودتر صلحنامه با

اسرائیل امضاء کنند.امّا مقاومت مردمی داخل فلسطین و از

آن سوی مبارزات جانانه جوانان حزب اللّه لبنان چنان‏

وضعی برای غاصبان فراهم آورده که یکی پس از دیگری،

سیاستمداران و کارگردانانشان می‏کوشند تا اسرائیل را از

این گرداب نجات دهند و نمی‏توانند.

اکنون می‏توان با قطع و یقین گفت که همچون پیروزی‏

انقلاب اسلامی در ایران که"خون بر شمشیر پیروز شد"،در

فلسطین عزیز هم این انقلاب هم فاتح خواهد شد و بلکه در

سراسر جهان نیز فتح و پیروزی از آن این نهضت و انقلاب‏

است چون اتکاء مادی این انقلاب به مردم است؛توده‏های‏

وسیع مردم مستضعفی که دیگر همه انواع حکومتها و

دولتها و ادعاها و حرکتها را آزموده‏اند و برای اتکاء معنوی‏

انقلاب،اکنون تنها دل در گرو اسلام ناب محمدی و ایمان‏

خالص الهی نهاده‏اند و همه هم فهمیده‏اند که تمامی تدابیر

مختلف حکومتی و نظامی و اقتصادی و تبلیغاتی و

فرهنگی،و حتّی طرح توطئه‏های عظیم برای مهار کردن‏

توده‏ها و رام کردن حرکتهای تند و انقلابی و مردمی بی اثر

است و هر گاه توده‏های مردم به حرکت در آیند،هیچ‏

قدرتی توان مقابله با آنان را نخواهد داشت و این حرکت در

سطح جهان براه افتاده است و زود است که این طوفان‏

عظیم،سیل آسا همه خس و خاشاک را بروبد.امروز نیاز

عمومی و روانی و فطری انسانها،بازگشت به ایمان و اعتقاد

قلبی را فریاد می‏زند،چرا که از فضاحت و کثافت جهان‏

مادی و شهوات و حقارتهای آن خسته و دلزده شده‏اند و

خلاء معنویت و اعتلاء رشد را درک کرده‏اند.

مردم مسلمان جهان پس از قرنها حقارت و خجالت،

اکنون دریافته‏اند که چه گوهر گرانبهایی را در اختیار دارند و

چه مایه سرافرازی و سربلندی را نقد و ارزان از دست نهاده‏

بوده‏اند.و اکنون به سرعت بسوی آن باز می‏گردند.

و چنین است که جهان امروز در سراشیبی بحرانی‏

عظیم افتاده است که باید تکلیف آن با نابودی یکی از دو

طرف اصلی و حقیقی این مبارزه روشن شود:یا طرف‏

مستکبر صهیونیست سرمایه دار آمریکایی صنعتی مدرن‏

پر خور پر مدعای مادی گرا،و یا طرف مستضعف محروم‏

ستمدیده عقب نگهداشته شده گرسنه‏ای که امروز امید به‏

انقلاب اسلامی بسته است.امکان سازش و صلح این دو

طرف اصلا وجود ندارد و دوام و بقاء هر یک از این دو،

بسته به نابودی و انهدام طرف دیگر است و نتیجه کار را به‏

روشنی می‏توان حدس زد:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

امید که آن روز،همین فرداهای نزدیک باشد.ان شاء الله

 

 

 

پایان...........




:: برچسب‌ها: صهیونیستها, اروپا درگیر با یهود, برخورد مرمان کشورها مختلف با یهود

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
ادامه متن کتاب لولای سه قاره ..............

لولای سه قاره4

باز گردیم به همان سال 1896 در عثمانی که در آن‏

نزدیک-/7000 نفر از ارامنه در قسطنطنیه به قتل‏

رسیدند.این قضیه،دامنه دار بود،یعنی در دو سال قبل از

آن-1894 و 1895-قریب-/000،200 نفر از ارامنه در

بخش آسیایی کشور کشته شده بودند.مساله ارامنه از

مسایلی بود که در میان انگلستان و روسیه و عثمانی،

وسیله سیاست بازی بود و با هدایت و دسیسه فراماسونها،

بطور مداوم موجب فجایع فوق العاده می‏شد.

در دامن زدن به این قضیه از تحریکات احساسات‏

ناسیونالیستی و مخصوصا رقابت و مخاصمه بین کردها و

ارمنی‏ها در عثمانی،سوء استفاده‏های رذیلانه‏ای شد.

در 1897 جنگ یونان و عثمانی رخ داد و یونان در

سمت شمال گسترده‏تر شد.

در 1898 کرت خود مختاری پیدا کرد.

در 1902 عبد العزیز ابن سعود،ریاض را از آل رشید

گرفت و در 1904 خود را امیر و امام و هابیه خواند.

در سال 1906 در سرزمین مقدونیه-که به دست‏

فرمانروایان ترک ولی تحت نظارت اروپاییان اداره می‏شد-

مخالفت متزاید علیه استبداد سازمان یافت.سالونیک،شهر

اصلی مقدونیه،که به دست"جوانان ترک"و کمیته"اتحاد و

ترقی"رهبری و تا حد زیادی از جانب نظامیان پشتیبانی‏

می‏شد،مرکز نهضت جدید میهن پرستی گردید.تأثیر این‏

نهضت جدید در عثمانی چنان بود که سلطان ناچار شد بار

دیگر قانون اساسی مدحت پاشا را در 24 ژوئن 1908 رسما

انتشار دهد و بلا فاصله دستگاه سانسور و جاسوسی را

منحل کند.این قانون اساسی همان بود که در سال 1876

به دست فراماسونها و جوانان ترک و به رهبری مدحت‏

پاشا و به اسم"جلوگیری از مداخلات دولتهای مقتدر

اروپایی"تهیه و تنظیم شده بود و در واقع برای اروپایی‏

کردن و غربزده کردن عثمانی به این وسیله متوسل شده‏

بودند که از همان اوائل متوقف ماند.

در 1909 استقلال بلغارستان و الحاق بوسنی و

هرزگووین به اتریش و تصرف طرابلس به وسیله ایتالیا

انجام شد.ایضا در همین سال در کیلیکیا و سوریه شمالی‏

000،30 نفر از ارامنه کشته شدند و بعدها در فاصله 1915 تا

1922 نیز چند هزار ارمنی دیگر در جهت سیاست براندازی‏

این اقلیت به قتل رسیدند. در همین سال 1909 همچنین‏

سلطان عبدالحمید خلع شد و برادرش سلطان محمد پنجم‏

بجایش نشست.

در 1912جنگ بالکان رخ داد که در آن صربستان و

بلغارستان و یونان و مونتنگرو،عثمانیها را از تمام‏

متصرفات اروپاییش بیرون راندند و شهر سالونیک که‏

کرسی مقدونیه و دومین شهر یونان بود و از 1430 به‏

وسیله سلطان عثمانی از ونیزیها گرفته شده بود به وسیله‏

یونان تصرف شد.اهمیت این شهر از این نظر نیز هست که‏

آتاتورک،اولین رئیس جمهور ترکیه متولد و تربیت شده این‏

شهر است.علاوه بر این بیشترین جمعیت یهودی عثمانی‏

در این شهر سکونت داشتند.

در سال 1913 جنگ دوم بالکان روی داد که رومانی و

یونان و عثمانی و صربستان بر ضد بلغارستان جنگیدند و

آن را شکست دادند.

در همان سال در پیمان بخارست سرزمینهای عثمانی

به دست دشمنانش افتاد و این امر موجب بروز احساسات‏

ناسیونالیستی شدیدی در بین ملتهای عثمانی شد.

در سال 1914 جنگ جهانی اوّل شروع شد و بیش از

چهار سال طول کشید و در 1918 قطع گردید.دو طرف‏

جنگ عبارت بودند از:

الف-متفقین شامل انگلستان،فرانسه،روسیه،آمریکا،

ژاپن،ایتالیا،بلژیک،یونان،رومانی،پرتغال،صربستان...

ب-دول مرکزی شامل آلمان،عثمانی،اتریش-

هنگری(مجارستان)،بلغارستان.

توجه شود که از ابتدا ترکیب طرفین جنگ به نحوی بود

که گویی نوعی مهره چینی در آن رعایت شده بود.انگلستان‏

و فرانسه که در تمام قرن نوزدهم به طرفداری از عثمانی در

حال احتصار در مقابل روسیه صف آرایی کرده بودند،اکنون‏

در کنار روسیه تزاری در حال احتضار در مقابل عثمانی‏

ایستاده بودند.همچنین ژاپن که با روسیه و برخی دیگر از

کشورهای غربی جنگ داشت اکنون متحد آنها شده بود.

حاصل جنگ هم بسیار قابل تأمل است:ده میلیون نفر

کشته و بیست میلیون نفر زخمی و خسارت و خرابیهای‏

بسیار؛به علاوه اینکه در پایان جنگ،دول مرکزی شکست‏

خوردند و متفقین پیروز شدند.اما از مغلوبین،دو

امپراطوری عثمانی و اتریش از هم پاشیده شدند و آلمان‏

هم که باقی ماند اولا تمام مستعمراتش را از دست داد-

یعنی منابع قدرت و ثروتش را-و ثانیا خود آن هم بعدها در

جنگ دوم جهانی شکست سختی خورد و تجزیه شد.از

متفقین پیروز هم در واقع انگلیس و فرانسه و آمریکا بودند

که نفع اصلی را بردند و غنائم را بین خود تقسیم کردند و

روسیه تزاری هم به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی‏

تبدیل شد و به کلی حال و روزش تغییر کرد.

ثمره واقعه جنگ جهانی اول از هر نظر نصیب‏

سرمایه‏داری یهود شد،چون هم دو دشمن قدیمی و

قدرتمندش-عثمانی و روسیه-از پا در آمدند و نابود شدند،

هم دو دشمن دیگر-اتریش و آلمان-سر جایشان نشستند،

هم بانکهایشان بیشترین قرضها را به دولتهای پیروز و

شکست خورده دادند-برای بازسازی-و عظیمترین‏

سودها را بردند و هم مقدمات تأسیس دولت صهیونیستی‏

را به دست آوردند.

در تاریخنگاری معمولی علت بروز جنگ را موارد زیر

ذکر می‏کند:

-دشمنی فرانسه با آلمان بر سر نواحی آلزاس و لورن‏

که در 1871 از دست داده بود،

-کشمکش روسیه و آلمان بر سر ناحیه بالکان که‏

روسیه برای دست یافتن به دریای مدیترانه و آلمان‏

برای تسلط اقتصادی به شرق نزدیک به آن نظر

داشتند.

-رقابت شدید مستعمراتی و بحری آلمان و انگلستان‏(1)

دیگری می‏نویسد:"نیمه دوم قرن نوزدهم که اصل‏

حاکمیت ملی کاملا استقرار یافته بود...در سراسر اروپا

قلمروی وی باقی نمانده بود که بتوان بخاطر تعدیلات آن از آن‏

گذشت...فقط اروپای جنوب شرقی،یعنی سرزمین بالکان‏

که متعلق به امپراطوری روبه زوال عثمانی بود،برای اقناع‏

دول بلند پرواز باقی مانده بود...آلمانها خیال می‏کردند که‏

حقشان توسط دولتهای رقیب و خصوصا انگلستان ضایع‏

شده و کلاه سرشان رفته است...انگلیسها از صنایع‏

پیشرفته‏تر و محصولات مرغوبتر آلمانی ناراحت بودند و

می‏خواستند نه فقط بر آلمان بلکه بر همه ملل عالم مسلط

باشند.

فرانسویها از شکست 1870 از آلمانها و از دست دادن‏

آلزاس و لورن ناراضی بودند،و در پی انتقام منتظر

فرصت...روسها،مملو از احساسات ملی،یقین داشتند که‏

حق به جانب آنهاست...(2)"

چنانچه ملاحظه می‏شود در هیچ یک از این‏

تاریخنگاریها این نکته نقل نمی‏شود که به هنگام خرید

سهام کانال سوئز از خدیو مصر در سال 1877 به وسیله‏

دیزرائیلی نخست وزیر وقت انگلستان،او مبلغ چهار

(1).دایرة المعارف فارسی؛ج 1؛ص 755؛ستون 3.

(2).تاریخ تمدن غرب؛ج 2؛صفحات 339 تا 343.

میلیون لیره از روچیلد وام گرفت با این قول و قرار که در

همین منطقه یک دولت یهودی به وجود بیاید.و ایجاد

چنین دولتی با حضور عثمانی امکان نداشت در حالی که‏

پس از جنگ اول این امکان فراهم شد.در سال 1917 لرد

بالفور وزیر خارجه انگلیس در نامه‏ای خطاب به روچیلد

ایجاد کانون ملّی یهود در فلسطین را وعده داد.

در هر حال فهرست وقایع جنگ به این قرار است که:

در 28 ژوئن 1914 ولیعهد اتریش با گلوله یکی از اهالی‏

صربستان کشته شد.

در 28 ژوئیه 1914 اتریش به صربستان اعلان جنگ‏

داد و سلسله حوادث جنگ شروع شد.

آلمان به روسیه و فرانسه اعلان جنگ داد و به بلژیک‏

حمله کرد.

انگلستان به آلمان اعلان جنگ داد.

آلمانها پس از بلژیک وارد خاک فرانسه شده تا فاصله‏

کمی از پاریس پیش رفتند ولی متفقین آنها را عقب راندند.

روسها پس از اعلان جنگ به پروس شرقی حمله‏

کردند.

انگلیسها با تفوق دریایی،کشتی‏های آلمانی را به‏

پایگاههایشان عقب راندند.

ژاپن به دول مرکزی اعلان جنگ داد.

متصرفات آلمان در اقیانوس آرام را نیروهای ژاپن و

کردند و تا نزدیک بغداد پیش رفتند.

سال 1916 هم چندان تغییری در خطوط جنگ نداد.

در این سال برای اولین بار از تانک استفاده شد.

رومانی با اتکاء به روسیه وارد جنگ شد ولی آلمانها او

را از پا در آوردند.

انگلیس در آوریل 1916 در کوت العماره از مقابل سپاه‏

عثمانی عقب نشست.در این ماه تحت فشار آمریکا جنگ‏

زیر دریایی‏ها متوقف شد.در ماه مه 1916 بعد از نبرد ژوتلند

(شبه جزیره دانمارک)نیروهای دریایی آلمان برای باقی‏

مدت جنگ در پایگاههای خود ماندند.در همین ماه یک‏

قرارداد سری به نام سایکس-پیکو بین فرانسه و انگلیس و

با اطلاع روسیه بسته شد که طبق آن سرزمین عثمانی را

بین خود تقسیم کردند.

از وقایع دیگر سال 1916 شورش اعراب حجاز بر علیه‏

دولت مرکزی عثمانی به تحریک لورنس-جاسوس‏

معروف انگلیس-بود که به نقاط دیگر خاورمیانه هم‏

گسترش یافت.بعد از این شورش،شریف مکه اعلام‏

استقلال کرده و خود را سلطان حجاز نامید و انگلستان هم‏

از او حمایت مالی و سیاسی فراوان کرد.

در فوریه 1917 آلمانها جنگ زیر دریایی را دوباره شروع‏

کردند و آمریکا این موضوع را بهانه کرد تا وارد جنگ شود.

در همین ماه متفقین کوت العماره و در ماه مارس بغداد را گرفتند.

در مارس 1917 احساسات ضد جنگ در روسیه،رژیم‏

سلطنتی را ساقط کرد و در 7 نوامبر همان سال بلشویکها به‏

قدرت رسیدند و به سرعت به فکر انعقاد قرار داد صلح‏

افتادند.

آوریل 1917 اوج جنگ زیر دریاییها بود.آلمانها در این‏

ماه 196 کشتی انگلیسی را غرق کردند که رکودی در این‏

نوع تهاجمها بود.

در همین ایام فرانسه با تلفات بسیار زیاد،بخشی از

سرزمین اشغالی خود را از آلمان پس گرفت.

تا اکتبر 1917 ایتالیا کلا موفق بود ولی در اکتبر و

دسامبر مقهور آلمان و اتریش شد که نیروهای انگلیس و

فرانسه به کمکش آمدند.

در دسامبر 1917 ژنرال آلن بی-یهودی انگلیسی-

بیت المقدس(اورشلیم)را تصرف کرد.

در مارس 1918 آلمان آخرین تهاجم خود را سازمان داد

ولی موفق نشد.

در ژوئن 1918 نیروهای آمریکایی برای اولین بار وارد

جنگ شدند.و این در حالی بود که متفقین در حال پیروزی‏

بودند.ظاهرا آمریکاییها صبر کرده بودند تا نشانه‏های کامل‏

پیروزی بروز کند تا برای تقسیم غنائم وارد معرکه شوند.

حرکتی که عینا در جنگ دوم جهانی هم تکرار شد.

در سپتامبر 1918 بلغارستان در خواست صلح کرد.در09QA

این ماه آلن بی بر همه فلسطین مسلط شد.سوریه نیز

اشغال گردید و قسطنطنیه هم بخطر افتاد.خط دفاعی‏

آلمان شکافته شد،و در داخل آن کشور احساسات انقلابی‏

بالا گرفت.پس از مذاکرات صلح و کناره گیری قیصر ویلهلم‏

دوم،قرار داد متارکه جنگ به وسیله آلمان امضا شد.

در 30 نوامبر 1918 اتریش قرار داد متارکه جنگ را امضا

کرد.

در 11 نوامبر پس از مذاکرات صلح و کناره گیری قیصر

ویلهلم دوم،آلمان قرار متارکه را امضاء کرد.

سال 1919 سال امضاء قرار دادهای صلح بود:آلمان،

اتریش،بلغارستان،مجارستان...،

"اما با دولت عثمانی هیچ گونه توافقی حاصل نشد"(1)در

1920 در شهر"سور"فرانسه پیمان صلحی بین سلطان‏

محمد ششم و متفقین-به استثناء آمریکا و شوروی-بسته‏

شد و به موجب آن امپراطوری عثمانی از بین رفت و فقط

ترکیه فعلی باقی ماند.عراق و فلسطین شامل ماوراء اردن‏

تحت قیمومیت انگلستان در آمد و سوریه و لبنان به‏

قیمومیت فرانسه واگذار شد.سلطنت حجاز و جمهوری‏

ارمنستان جدا شدند.از میر به یونان واگذار گردید و در

قسمت اروپا،فقط شهر اسلامبول قسطنطنیه در اختیار

ترکیه باقی ماند.اقتصاد ترکیه هم عملا تحت نظارت‏

(1).دایرة المعارف فارسی،ج 1،ص 757.

متفقین قرار گرفت.سلطان محمد ششم در اسلامبول این‏

پیمان را پذیرفت ولی کمال آتاتورک در آنکارا آن را رد کرد.

دولت مرکزی اسلامبول متزلزل شد و ترکهای جوان قدرت‏

گرفتند.آتاتورک با شوروی قرار داد جداگانه بست و بر یونان‏

هم پیروز گردید.

در اول نوامبر 1922 مجلس ملی آنکارا سلطان محمد

ششم را خلع کرد که در واقع به معنی انقراض خاندان‏

سلطنتی بود.سپس اسلامبول هم به اشغال قوای ملیون‏

در آمد و سلطان عثمانی پایتخت خود را ترک کرد ولی‏

عبد المجید دوم،پسر سلطان عبد العزیز،به عنوان خلیفه‏

روحانی در اسلامبول باقی ماند که آنهم در 1924 با رأی‏

مجلس ملی لغو شد و عبد المجید و کلیه خاندان آل عثمان‏

از کشور خارج شدند.

پس از تجزیه عثمانی،متفقین باید در رأس کشور ترکیه‏

کسی را می‏گذاشتند که کاملا مقاصد آنها را عملی کند و در

عین حال به نوعی هم چهره قهرمانی داشته باشد تا مردم‏

از او متابعت کنند.آنها همه این عناصر و لوازم را در وجود

شخصی بنام مصطفی کمال پاشا مشهور به آتاتورک‏(1)جمع‏

کردند.او اصلا یهودی و از اهالی سالونیک بود-که از مراکز

یهودیهاست-و سپس عضو فعال فراماسونری شد و نیز

(1).آتاتورک یعنی پدر ملّت ترک.

عضو و رهبر حزب ترکهای جوان و کاملا سر سپرده اغراض‏

و اهداف غربیها و سرمایه داری صهیونیستی.چنین‏

شخصیتی برای آنکه وجیه المله و محبوب القلوب باشد،

تدابیری لازم داشت.یعنی انگلیسها به نحوی عمل کردند

که او را یک قهرمان و مبارز وطن پرست جلوه دادند.مثلا

"در جنگ جهانی اول در دفاع موفقیت آمیز از داردانل در

سال 1915-در مقابل انگلیسها نقش عمده‏ای داشت...در

سال 1918 به اسلامبول احضار شد ولی سال بعد برای‏

اجراء خلع سلاح نیروهای ترکیه بر طبق شرایط ترک‏

مخاصمه به آناتولی اعزام گردید."مصطفی کمال که از

شرایط سخت ترک مخاصمه سخت ناراضی بود به مبارزه‏

برای استقلال ترکیه مصمم شد."گویی متفقین پیروز در

جنگ جهانی آنقدر ضعیف شده‏اند که فقط یک شخص‏

می‏تواند در راه استقلال مبارزه کند و از شرایط سخت ترک‏

مخاصمه ناراضی باشد و موفق هم بشود.اما فکر می‏کنید

آتاتورک با متفقین مبارزه کرد؟

"در ژوئن 1919 از آماسیا اعلامیه‏ای صادر کرده در آن‏

حکومت سلطان و صدر اعظمش داماد فرید پاشا را که زیر

نفوذ متفقین بود محکوم کرد...در جنگهای 1921 و 1922

خاک ترکیه را از یونانیان پاک کرد و مجلس ملی-که خود

آتاتورک آن را در آوریل 1920 از میان فراماسونها تشکیل‏

داده بود لقب غازی  جنگاور به وی داد..."و این در

شرایطی است که یونان در جنگ،همراه و هم سنگر

متفقین بوده و همه آنها در مقابل عثمانی و ترکیه و آنها

همیشه و همه جا از یکدیگر پشتیبانی می‏کردند.اما اینجا

کارها را طوری ترتیب می‏دهند که آتاتورک قهرمان ملی و

غازی قلمداد شود.از این عجیبتر آنکه"در کنفرانس لوزان‏

پیمان صلح دیگری با ترکیه منعقد گردید و این تنها موردی‏

بود که یکی از دول مغلوب جنگ جهانی اول موفق به‏

اصلاح شرایط تحمیلی متفقین گردید."و البته این هم یک‏

چشمه دیگر از قهرمانیهای آتاتورک!آیا به راستی این‏

آتاتورک بود که توانست بر خلاف همه شکست خورده‏های‏

جنگ این گونه حق مملکت خود را بگیرد.یا آنها خود

تشخیص داده بودند که یک بت جدید باید برای ترکیه‏

ساخت؟(1)

کنفرانس لوزان در 1923 به دنبال پیمان سور در 1920

تعطیل شد.پیمان سور قرار داد صلحی بود که پس از پایان‏

جنگ،متفقین بر دولت عثمانی تحمیل کردند که عملا این‏

دولت را از بین برد.بعد از اینکه آنها خاطرشان از جانب‏

(1).بعد از مرگ عبد الناصر هم در مصر عینا چنین خیمه شب بازی‏

باجرا در آمد تا از انور سادات یک قهرمان بسازد تا او بتواند برای‏

اوّلین بار یک خیانت بزرگ به اعراب و مسلمانان بکند و با پیمان‏

کمپ دیوید بزرگترین خدمت را به اسرائیل بنماید.

عثمانی راحت شد و پس از این که سلطان عثمانی،نشانه‏

ضعف و فتور و سستی و انهدام مملکت شد و منفور مردم،

آتاتورک بر سر کار آمد و با روی کار آمدن او،انگلیس و

غرب اطمینان یافت که دیگر این مملکت در اختیار کامل‏

آنهاست.لذا اکنون پرده دیگری از نمایش را باید شروع‏

می‏کردند یعنی حکومت ناسیونالیتی کمال پاشا این پیمان‏

سور را به رسمیت نشناخته و پس از پیروزی ترکان بر

یونانیها و بر افتادن بساط سلطنت در خاک عثمانی دولت‏

کمال پاشا تقاضای صلح جدید کرد که پس از مذاکرات‏

طولانی در 1923 امضاء شد،بر طبق این پیمان چند قطعه‏

از خاک ترکیه به آن بازگشت،ترکیه به قلمرو خود حق‏

حاکمیت کامل یافت،حق نفوذ خارجی و کاپیتولاسیونها

ملغی شد و ترکیه از پرداخت غرامت جنگ معاف شد و همه‏

اینها در مقابل این بود که-توجه کنید-"ترکیه متعهد شد

که از هر ادعایی بر اراضی سابق دولت عثمانی در خارج‏

مرزهای جدید دست بردارد و حقوق اقلیتها را تضمین کند."

یعنی همان قرار دادها که در قرن نوزدهم بسته شده بود و

اروپا می‏خواست به عثمانی تحمیل کند و علماء دین‏

نمی‏گذاشتند.علاوه بر اینها آتاتورک،شخص مستبد و

دیکتاتوری بود و به شدت با اعتقاد اسلامی مخالف و به‏

کلی اندیشه دینی و اسلامی را از نظام حکومتی ترکیه جدا

کرد.او همچنین با فرهنگ و ادبیات اسلامی نیز به شدت‏

عناد داشت و با تغییر حروف الفبا از عربی به لاتین و نیز

تغییر تاریخ اسلامی به میلادی،چنان ضرباتی به ملت‏

مسلمان ترک وارد کرد که هنوز که هنوز است جبران نشده‏

است.

دومین مجلس ملی که اکثریت اعضایش از حزب خلق‏

بود-و آتاتورک آن را تأسیس کرده بود-در 29 اکتبر

1923 ترکیه را جمهوری اعلام کرد و آتاتورک را به ریاست‏

جمهوری برگزید.عصمت اینونو نخست وزیر شد و آنکارا

بعنوان پایتخت ترکیه انتخاب گردید.

در مارس 1924 بساط خلافت بر چیده شد و بساط

جمهوری پهن شد و بجای سلطان مستبد عثمانی که گهگاه‏

زیر بار غرب نمی‏رفت و لااقل تظاهر به اسلام می‏کرد،

رئیس جمهور دیکتاتوری نشست که از اسلام نفرت داشت‏

و می‏خواست ترکیه را از"فرق سر تا نوک پا"غربی کند.

"حکومت مصطفی کمال،دیکتاتوری یک حزبی بود و

وی از ابتداء،کار به اجراء برنامه منظمی برای اروپایی سازی‏

ترکیه اقدام کرد و مذهب را از سیاست تفکیک نمود.از

اصلاحات داخلی او می‏توان ملی کردن شرکتهای خارجی،

توسعه صنعت و کشاورزی،تأسیس بانکهای ملی،بسط

وسائل ارتباطیه،منع فینه و چادر و تعدد زوجات،برقرار

کردن ارث مساوی با مردان برای زنان،اعطای حق رای به‏

زنان،تغییر الفبا و اتخاذ تقویم گریگوری نام برد.(1)در 1934

که استعمال اسامی خانوادگی به موجب قانون مقرر شد،

مجلس ملی نام آتاتورک(پدر ملت ترک)را به مصطفی‏

کمال اعطا نمود.آتاتورک اول بار در 1923 و سپس در

1927 و 1931 و 1935 به ریاست جمهوری ترکیه انتخاب‏

شد و سرانجام در اسلامبول در 1938 وفات یافت و بعد از

او عصمت اینونو به ریاست جمهوری انتخاب گردید.

اینونو هم در انتخابات 1939،1943 و 1946 در همین‏

مقام باقی ماند.یعنی از روز اول تا 1950 جمهوری ترکیه‏

یک روال و یکدست و در دست آتاتورک و اینونو ادامه‏

یافت و مردمی که از دست استبداد سلاطین جور و در

آرزوی آزادی با آنها مبارزه کرده بودند،در اثر جدایی از

اسلام و علماء دین و امید بستن به روشنفکران غربزده‏

فراماسون،با قیام و خون و فداکاری،البته از دست آن‏

سلاطین آزاد شدند ولی به چنگ دیکتاتورهای جدیدی‏

گرفتار آمدند که علاوه بر استبداد،بی‏دینی و کفر و فساد و

(1).خوب است امروز با یک نظر اجمالی و یا با تحقیق کامل معلوم کرد

که نتایج آن"اصلاحات داخلی و ملی کردن شرکتها و توسعه صنعت و

کشاورزی و ایجاد بانک و بسط وسائل ارتباطی و اعطاء آزادی زنان"

چیست.چون فوائد جدا کردن دین از سیاست و تغییر الفبا و تغییر

تقویم و ضدیت با اسلام را که دارم میبینیم به اغلب احتمال آن‏

"اصلاحات"در واقع پرده استتاری برای انجام این فجایع بوده است.

وابستگی کامل به غرب را هم برایشان به ارمغان آوردند.

دقیقا و عینا همان راهی که در مشروطیت هم طی شد و

سلطان جبار قاجار،جای خود را به نظام فراماسون زده‏

مشروطه غیر مشروعه داد و سپس گرفتار رضا خان قلدر

شد.و چقدر رضا شاه و آتاتورک شبیه هم بودند و رفیق‏

یکدیگر.

اکنون یک نکته گویای دیگر باقی مانده است و آن‏

نقش آمریکا در همه این قضایاست.باز هم کمی به عقب‏

بر می‏گردیم و اوضاع و احوال را مورد توجه قرار میدهیم.

آمریکایی‏ها آنقدر در تنظیم برنامه‏های جنگ اول به‏

خود اطمینان داشتند که رئیس جمهورشان،وودرو ویلسن،

"روز هشتم 1918 طی پیامی به کنگره آمریکا مواد

چهارده گانه را اعلام کرد."این مواد نظر آمریکا و

توصیه‏های آن کشور برای صلح و حد و مرز کشورها و

ایجاد جامعه جهانی و نظام واحد بین المللی بود و برای یک‏

یک کشورهای درگیر در جنگ تعیین تکلیف کرده بود-

البته با قیافه دموکراسی و بشر دوستی و بسیار حق بجانب‏

-و در مورد دولت عثمانی در بند 12 گفته بود:"به‏

قسمتهای ترک امپراطوری فعلی عثمانی باید حاکمیت‏

مصون تضمین شده‏ای داده شود.اما سایر ملیتها که اکنون‏

تحت حکومت ترکها هستند باید امنیت بلاشکی در زندگی‏

و فرصت بکلی بلامنازعی در تحولات خود مختاری به‏

دست آورند و بغاز داردانل باید همواره به عنوان معبر آزاد

کشتیها و تجارت تمامی ملل به موجب تضمینات‏

بین المللی باز باشد.(1)اولا هنوز جنگ تمام نشده آمریکا کل‏

برنامه آینده و سرنوشت عثمانی را ترسیم می‏کند.

ثانیا دقیقا همان حرفی را می‏زند که سرهنگ لورنس‏

انگلیسی در میان اعراب مشغول انجام آن است.

ثالثا آن قدر به قضایا مطمئن است که تازه بعد از شش‏

ماه،لشکر به اروپا می‏فرستد و عملا وارد جنگ می‏شود.

رابعا این برنامه و انطباق کامل آن با مطامع انگلستان‏

به خوبی نمایشگر یکپارچگی عمیق اهداف پنهانی یهود و

صهیونیسم است که در این هر دو کشور پایگاه بسیار

مستحکم و نیرومند دارد.

علت این اطمینان خاطر رئیس جمهور آمریکا،علاوه بر

محاسبات معمول سیاسی،آن است که در سال قبل،یعنی‏

در 1917 روسیه تزاری در هم ریخته و نظام مارکسیستی‏

باب طبع سرمایه‏داران یهودی آمریکایی‏(2)و ایضا به خرج‏

آنها در آنجا ایجاد شده؛اعلامیه بالفور هم ایجاد کانون ملی‏

یهود را در سرزمین فلسطین به قیمومیت انگلیس اعلام‏

کرده و نیز با ایجاد شورای روابط خارجی برنامه ریزی برای‏

(1).تاریخ تمدن غرب،ج 2،ص 363.

(2).رجوع شود به کتاب:هیچکس جرأت ندارد آن را توطئه بنامد؛

نوشته گاری آلن،ترجمه عبد الخلیل حاجتی.

آینده جنگ بطور کامل انجام شده است.

آیا نباید حدس زد که اساسا جنگ جهانی اول از ابتدا

برای رسیدن به همین هدفها بوجود آمد؟

به یاد بیاوریم که جنگهای قرن نوزدهم-و منجمله‏

جنگ کریمه-را بانکدار معروف یهودی-روچیلد-هزینه‏

می‏کرد و هم او بابت وام دادن به دیزائیلی برای خرید

سهام کانال سوئز،قول ایجاد یک کشور و دولت یهودی را

در فلسطین از نخست وزیر انگلستان می‏گرفت و اعلامیه‏

بالفور هم خطاب به او صادر شد که:

"لرد روچیلد عزیزم!

در کمال خرسندی از طرف دولت انگلیس مراتب ذیل‏

را که در کابینه به نفع نهضت صهیونی طرح و تصویب شد

به اطلاع شما می‏رسانم:دولت اعلیحضرت پادشاه انگلیس،

تأسیس کانون ملی یهود را در فلسطین با حسن نظر تلقی‏

می‏کند و برای تسهیل این منظور از سعی و مجاهدت دریغ‏

نخواهد شد..."(1)

(1).تاریخ اورشلیم؛سید جعفر حمیدی؛انتشارات امیر کبیر؛سال‏

1364؛صفحه 251.

تکه پاره‏ها

شکلی که خاورمیانه امروز دارد،شکلی است که پس از

جنگ جهانی اول به دست فاتحان ترسیم شده؛همان‏

فاتحان که با راه انداختن جنگ جهانی،یک گام بلند به‏

سوی اهداف دراز مدت خویش برداشتند.

هدف غرب،برچیدن نظام سنتی و ایجاد و استقرار

حکومت جهانی است.امّا غربیها بخوبی می‏دانند که‏

مسلمانان بدلیل ماهیّت اعتقادیشان برای غرب خطرناکند

و تجربه قرون نشان داده است که به راحتی نمی‏توان بر

آنان مسلط شد.لذا نوع حرکتهای استعماری در جوامع‏

اسلامی از پیچیدگی ویژه و عجیبی برخوردار است.یک‏

نگاه اجمالی به کشورهایی از اندونزی تا هند و پاکستان و از

ایران تا خاورمیانه و مصر و آفریقا،نشان می‏دهد که با چه‏

تدابیر خاصی در طی چند قرن و با چه مداومت و

استمراری،کوشش همه جانبه استعمار صرف نابود کردن‏

روح و اندیشه و فرهنگ اسلامی شده است.اما از آنجا که‏

خاورمیانه،قلب تپنده سرزمین اسلامی و مرکز و مهبط این‏

دین الهی است،بیشترین کوششهای غربیان هم درست در

همین جا صرف مبارزه با اسلام شده است.

بعد از جنگ جهانی اول و شکست و اضمحلال دولت‏

عثمانی و تکه پاره شدن آن،دولت انگلستان و تشکیلات‏

فراماسونری و سرمایه داری یهود و صهیونیسم،یک عده‏

دولتهای ضعیف و نوکر صفت و سر سپرده را بر رأس‏

کشورهایی کوچک قرار دادند تا احساسات دینی و آزادیخواهی‏

مردم این منطقه را مهار کرده و به انواع طرق راه را برای‏

پیاده کردن بزرگ‏ترین نقشه توطئه گرانه استعماری هموار

کنند.آنها از مدتها قبل به این نتیجه قطعی رسیده بودند که‏

برای سوار شدن کامل بر مرکب قدرت سیاسی و ایجاد

حکومت جهانی باید بر خاورمیانه مسلط شوند و برای این‏

مقصود علاوه بر دولتهای مزدور و سر سپرده،باید دولت‏

مشخصی هم از خود داشته باشند.لذا باید به نحوی عمل‏

می‏شد که همه این عناصر حفظ شود.یعنی:

1-ایجاد قدم به قدم مرکزی برای صهیونیستها و

تبدیل تدریجی آن به یک کانون قدرت و سپس سر هم‏

کردن یک دولت رسمی صهیونی.

2-حمایت وسیع و همه جانبه قدرتهای بزرگ از این جریان.

3-زمینه چینی یک توجیه تبلیغاتی جهانی و حقوقی‏

برای این توطئه.10QA

4-ایجاد دولتهای مزدور در منطقه.

5-مهار همه جانبه ملتهای منطقه به وسیله‏

دولتهایشان.

مراحل فوق یک به یک عملی شد.یعنی ابتدا درست‏

در بحبوحه جنگ در سال 1917 از جانب دولت ابر قدرت‏

آن روز-انگلستان-و به امضاء وزیر خارجه وقت آن‏

کشور-لرد بالفور-یک اعلامیه صادر شد که در آن ایجاد

یک"کانون ملی یهود"را تجویز کرده بود.این در حالی بود

که از سالها قبل تبلیغات عظیم و وسیع یهودیها در اروپا،

صرف توجیه لزوم و چاره ناپذیری مرام صهیونیسم و

ضرورت ایجاد یک دولت یهودی شده بود.

پس از جنگ،غیر از سرزمین فعلی ترکیه-که در آن‏

یک دولت لائیک و ناسیونالیست به دست یک دیکتاتور

فراماسون یهودی الاصل ضد اسلام تأسیس و راه اندازی‏

شده بود-بقیه قسمتها،میان فرانسه و انگلستان تقسیم‏

شد.البته با نام پدرانه قیمومیت!

"طبق عهدنامه سور،ترکها در اروپا فقط قسطنطنیه و

بارکیه زمینی در گرد آن را داشتند و در آسیا فقط مرکز

اصلی خود آناطولی(آسیای صغیر،همین ترکیه فعلی)را در

اختیار داشتند.بقیه امپراطوری،به شرح زیر تجزیه شده‏

بود:حجاز یا کشور بیابانی و فئودال عربستان،مستقل‏

شناخته شد و بلافاصله به دنبال نام حکمران خود-

ابن سعود-به نام عربستان سعودی معروفیت پیدا کرد.

بین النهرین(عراق)و فلسطین به عنوان تحت الحمایه به‏

انگلستان داده شد و لبنان و سوریه به همین عنوان به‏

فرانسه سپرده شد.(1)"

سهم انگلستان،یعنی فلسطین و توابع،درست همان‏

نقطه‏ای بود که باید کانون ملی یهود در آن ایجاد شود.یک‏

تشکیلات بین المللی هم به نام"جامعه ملل"سر هم بندی‏

شد که تنها کارش تصویب و تأیید حق قیمومیت انگلستان‏

بر فلسطین و کانون ملی یهود بود.

در واقع به نام جامعه ملل و با سوء استفاده از روابط و

حقوق بین المللی،به این توطئه،رنگ قانونی و جهانی دادند.

در مورد ایجاد دولتهای مزدور هم کار مطابف برنامه‏

پیش رفت.یعنی سران همان قبائلی که در اواخر دوران‏

عثمانی،به تحریک انگلستان و با داعیه قومی و ملی بر

علیه دولت عثمانی،علم مخالفت برداشتند،بعد از جنگ و

شکست و انهدام امپراطوری عثمانی،شاهان و سلاطین و

شیوخ و حکمرانان این مناطق و گوش به فرمان و مطیع‏

ارباب شدند.

برای اینکه با این دسته از مأموران و مزدوران استعمار

بیشتر آشنا شویم،در واقع باید تاریخ مختصر کشورهای جدید

خاورمیانه را پس از جنگ جهانی اول به اختصار مرور کنیم:

(1).تاریخ تمدن غرب،ترجمه پرویز داریوش؛جلد دوم،صفحه 369.

مصر

سرزمین مصر گر چه در قرن نوزدهم و حتی تا اوائل‏

قرن بیستم رسما جزو امپراطوری عثمانی بود،ولی عملا

تحت نفوذ و سلطه انگلیس اداره می‏شد.در 1881 و 1882

به دنبال یک نهضت اسلامی و مردمی وسیع،که در اثر

روشنگریهای سید جمال الدین اسد آبادی به راه افتاده بود،

به وسیله قوای نظامی انگلیس،سراسر مصر اشغال شد و تا

1907 به وسیله لرد و کرومر،مأمور برجسته انگلیس،تحت‏

سلطه کامل انگلستان در آمد و"در آغاز جنگ بین المللی‏

اول،دولت انگلیس به طوری بر مصر مسلط بود که اعلامیه‏

18 دسامبر 1914 آن دولت دائر بر اینکه:مصر

تحت الحمایه انگلیس است،به کلی زائد به نظر می‏رسید(1)."

در این ایام،سربازان هندی تحت امر انگلیس حفاظت‏

از کانال سوئز را به عهده گرفتند و کشور مصر به صورت‏

پایگاه اصلی مبارزات متشکل علیه عثمانی در آمد.

بعد از جنگ در 1919 یک نهضت استقلال طلب اما

ناموفق در گرفت و عاقبت در 1922 این کشور مستقل شد و

فوآد اول پادشاه آن گردید و در عین حال نیروهای نظامی‏

انگلیس همچنان در مصر باقی ماندند.در 1936 انگلیس‏

همه ارتش خود را از مصر خارج کرد مگر از کانال سوئز.

(1).تاریخ خاورمیانه؛ژرژ لنچافسکی؛ترجمه هادی جزایری؛

انتشارات اقبال؛1337؛صفحه 398.

در تمامی این وقایع و از همان اواخر قرن نوزدهم تا

اینجا و از این به بعد نیز،همیشه مبارزات مردم و

فداکاریهای آنان،زمینه اصلی همه این تغییر و تبدیلها بود و

کوشش انگلیس همراه با مزدوران داخلیش مصروف‏

شکستن اراده مردمی بود که مسلمان بودند و از استعمار و

کفر و ظلم و صهیونیسم و توطئه‏های رنگارنگ آنها متنفر

و منزجر،و قصد داشتند به آزادی و استقلال برسند.

در سال 1937 فوآد جای خود را به فاروق داد که اینهم‏

مثل قبلی و مانند بقیه حکمرانان،از عوامل مورد اعتماد

انگلیس بود.

با شروع جنگ جهانی دوم،آلمان و ایتالیا مکررا

کوشیدند که کانال سوئز را در اختیار بگیرند و در 1940 تا

1942 نیروهای انگلیسی با به کارگیری مصریان،در جنگ‏

بر علیه قوای آن دو کشور،به توفیقاتی نائل شد.

بعد از جنگ دوم جهانی و پس از شکست اعراب در

مقابل اسرائیل در 1948،احساسات ملی مردم مصر چنان‏

اوج گرفت که عاقبت فاروق به دست افسران ارتش مصر در

1952 ساقط شد و در 1953 رژیم سلطنتی به جمهوری‏

مبدل گردید.اولین رئیس جمهور،محمد نقیب،افسر

عالیرتبه مصر بود که در سال بعد به وسیله عبد الناصر ساقط

گردید و از این به بعد مصر تحت رهبری ناصر بصورت‏

صف مقدم و رهبر کشورهای عربی در برابر اسرائیل در آمد.

شناخت‏(1)و انگلیس و فرانسه هم کمی بعد.ابن سعود مجبور

بود با غرب رابطه داشته باشد و این روابط،وهابیهای‏

متعصب را متعجب می‏کرد.اینها در پذیرفتن مظاهر تمدن‏

جدید از قبیل اتومبیل و هواپیما و تلفن و غیره مقاومت‏

می‏کردند و همین رفتار،علاوه بر خسارتهای فراوان در

داخل ملل اسلامی،موجب شدیدترین تبلیغات سوء برای‏

اسلام و مسلمانان در میان کشورهای دنیا بود.در هر حال‏

اجبار ارتباط با غرب و سلطه غربیها بر حکام سعودی این‏

مسائل را به تدریج عوض کرد،اما،مخالفت آنها با دیگر

فرق اسلامی،همچنان دست نخورده باقی ماند.

مثلا یکی از اجداد سعودیها که با عنوان سعود کبیر از او

تجلیل می‏کنند،همان کسی است که کربلا را تاراج کرد و

اماکن مقدسه اسلامی را تخریب و اکثر مردم آن نقاط-و

مخصوصا شیعیان را-قتل عام نمود(در سال 1216 ه ق.

1801 م.)و در 1220 ه ق.مدینه مکرمه را گرفته و مقابر

مقدسه را ویران کرد و زیارت اماکن مقدسه را ممنوع‏

ساخت و مذهب وهابی را نشر داد.می‏بینیم پس از یکصد و

هشتاد سال،این رفتار وحشیانه و ضد اسلامی هنوز هم در

میان وهابیها با قوت و شدت وجود دارد.اما ارتباط با غرب‏

و تقلید از زندگی مادی و ظاهری آنها بطور مداوم در میان‏

(1).جالب اینکه در موقع به رسمیت شناختن اسرائیل در 1948 هم‏

آمریکا و شوروی اولین کشورها بودند.

این خاندان رواج یافت و هیچ مشکلی ایجاد نشد.حرمت‏

توتون و تنباکو که از سنتهای وهابی بود،به دست فراموشی‏

سپرده شد؛رادیو رفته رفته به پخش موسیقی پرداخت؛

هواپیما به کار گرفته شد و...

رقابت بین خاندان آل سعود و خاندان هاشمی-که در

عراق و اردن به سلطنت رسیدند-در زمان ابن سعود عموما

ادامه داشت؛اگر چه سعی می‏شد که چندان علنی نشود.در

واقع انگلستان که از این دو خاندان حمایت می‏کرد و به هر

دو کمک می‏نمود و آنها را در مقابل عثمانی بسیج و تسلیح‏

می‏کرد و برای هر دو هم بساط پادشاهی جور کرده بود،در

عین حال آنها را در رقابت دائم قرار میداد تا زمینه اتحاد در

مقابل اسرائیل برای بعدها و همیشه از بن و بنیاد منتفی‏

باشد و اینها همیشه درگیر مخاصمات و دشمنی‏های قوم و

قبیله‏ای خود باشند.

در سال 1934 بین عربستان و چین جنگی در گرفت که‏

با پیمان طائف قطع گردید.در 1952 بر سر واحه بریمی و

به احتمال وجود نفت با عمان و مسقط و ابوظبی درگیری‏

پیش آمد و جالب اینکه این بار انگلیس از آن سه دفاع‏

می‏کرد.در 1961 بر سر ادعای عراق بر مالکیت کویت،باز

قشون کشی شروع شد.روابط سعودی با مصر هم در تمام‏

مدت حیات ناصر تیره بود.

در زمان ابن سعود منابع سر شار نفت عربستان کشف‏

شد و از آنجا فاجعه دیگری برای حرمین شریفین و دنیای‏

اسلام شروع گردید که خود داستان غم انگیز دیگری است.

در جنگ جهانی دوم،ابن سعود با آنکه طرفدار غرب بود

ولی بی‏طرف ماند اما در اواخر جنگ و برای آنکه بتواند

عضو سازمان ملل متحد شود،با فشار غرب به آلمان اعلان‏

جنگ داد-1945-در پیوستن به اتحادیه عرب در همین‏

ایام هم ابن سعود مدتی تردید داشت اما عاقبت با پیوستن‏

به آن،داعیه رهبری آن را نیز علنی کرد.

ابن سعود با آن ماهیت و سابقه‏ای که داشت،برای مهار

احساسات ضد اسرائیلی مردم،خود را یکی از پیشوایان‏

حرکت ضد صهیونیستی نشان می‏داد.

عبد العزیز سوم ابن سعود در سال 1953 مرد و پسرش-

سعود ابن عبد العزیز یا ملک سعود-به سلطنت نشست.او

هنگام مرگ پدر 53 ساله و وزیر خارجه دولت سعودی بود.

ملک سعود در سال 1957 یک پیمان نظامی با آمریکا

منعقد کرد و با وجود عایدات سرشار نفت در 1958 گرفتار

بحران مالی شد.ملک سعود از روز اول حکومت،با

برادرش فیصل در رقابت و اختلاف بود و گاه به او ریاست‏

می‏داد و گاه او را عزل می‏نمود.

این دو برادر به هیچ وجه با یکدیگر شباهت نداشتند.

ملک سعود با اخلاق وهابی پروده شده بود و منسوبان‏

فراوانی در میان قبایل بدوی داشت.اما فیصل بیشتر در

شهرهای حجاز زیسته بود و به سفرهای خارج رفته بود و

افراد تجدد طلب،طرفدار او بودند.ثروت ناگهانی نفت که‏

پس از جنگ دوم به عربستان سرازیر شده بود و حضور

خارجیان فراوان-که در کار استخراج نفت مشغول شده‏

بودند-در رفتار و کردار و دید و بینش و روابط مردم آثار

شدیدی ایجاد کرد که با بدویت وهابیگری نمی‏خواند و

بیشتر به نفع غربزدگان و فیصل بود.گذشته از اینکه‏

نقشه‏های استعماری آمریکا و انگلیس و اسرائیل هم روابط

و اوضاع جدیدی را اقتضا می‏کرد.در هر حال در سال‏

1955 ملک سعود بناچار قوه مجریه را به فیصل سپرد اما

چندی بعد او را عزل کرد.باز در سال 1962 و 1963 فیصل‏

عهده‏دار قوه مجریه شد و عاقبت هم با عزل ملک سعود در

1964 ملک فیصل رسما به سلطنت رسید.

آمریکا در این سالها و از آن به بعد تا امروز مؤثرترین‏

قدرت تعیین کننده خارجی در عربستان به شمار می‏رود.

اردن‏

سرزمین اردن در 1920 جزئی از مملکت سوریه شد.در

1923 به صورت امیر نشین نیمه مستقل زیر فرمان عبد الله‏

ابن حسین هاشمی در آمد.در موافقتنامه 1928 تفوق‏

انگلستان در آن کشور و حقّ داشتن پادگان نظامی برای‏

انگلیس شناخته شد.در 1946 قیمومیت انگلستان بر اردن‏

پایان یافت و استقلال اردن اعلام شد.

عبد الله ابن حسین هاشمی-ملک عبد الله-نخستین‏

پادشاه اردن است-از 1946 تا 1951(مطابق با 1365 تا

1370 ه ق).او متولد مکه و دومین پسر شریف مکه و برادر

ارشد فیصل پادشاه عراق بود.در اوائل عمر در اسلامبول و

در دربار سلطان عبد الحمید دوم روزگار را گذرانیده بود و از

1908 تا 1914 نماینده حجاز در پارلمان عثمانی بود.در

جنگ جهانی اول که عربها بر ضد عثمانی قیام کردند او در

خدمت لورنس-مأمور انگلیسی-بود و انگلستان او را امیر

اردن ساخت.در آن هنگام اردن جزء فلسطین و تحت‏

قیمومیت بریتانیا بود.وی با کمک مالی و نظامی انگلیس‏

به اداره امور پرداخت و در جنگ دوم بر علیه مفتی‏

بیت المقدس با انگلیس متحد شد.

در 1946 و استقلال اعطایی انگلستان به اردن،عبد الله‏

به سلطنت نشست و در 1948 برای اقناع احساسات مردم‏

و کنترل خشم آنان،نیروهای نظامی به مرز اسرائیل‏

فرستاد و با ترک مخاصمه سازمان ملل مخالفت کرد.از آن‏

سوی با طرح اتحادیه عرب برای تأسیس دولتی فلسطینی‏

مخالف بود و نواحی مورد نظر را به قلمرو خود منضم کرد

(در 1950)و اختلاف اسرائیل با اعراب تبدیل به اختلاف‏

اردن با فلسطین و اتحادیه عرب شد.ملک عبد الله مطابق‏

معمول شاهان،حرف‏های گنده گنده هم می‏زد.او خیال‏

داشت که با کمک انگلیس دولتی به نام"سوریه بزرگ"

تشکیل دهد شامل:اردن،فلسطین،سوریه و لبنان.این‏

طرح از یک سو برای فریب مسلمانان و اعراب بود و از سوی‏

دیگر تظاهری در مقابل طرح تشکیل اسرائیل بزرگ و در

عین حال ارضاء شهوت خود بزرگ بینی شاهانه خود او.

در سال 1951 ملک عبد الله در مسجد الاقصی بقتل‏

رسید و پسرش طلال جانشین او شد.طلال از اروپا

بازگشته بود و تا اوت 1952 سلطنت کرد و ظاهرا به سبب‏

بیماری روانی استعفا کرد و پسر ارشد او ملک حسین جایش‏

را گرفت.این ملک حسین هم وقتی به سلطنت انتخاب شد

در آکادمی نظامی سند هرست انگلیس مشغول تحصیل‏

بود.ملک حسین بیش از چهل سال شاه اردن و خدمتگزار

غرب و صهیونیستها بود.

عراق‏

ظهور کشور جدید عراق با قرار داد متارکه جنگ در اکتبر

1918 آغاز می‏شود.در اینجا نیز مانند سایر ولایات عربی‏

تحت حکومت عثمانی،از مدتها قبل عملیات پنهانی برای‏

رهایی از استیلای عثمانی آغاز شده بود و گر چه انگلستان‏

خود را در دامن زدن به این جریان دست و بلکه دستها داشت‏

اما از استقلال بعضی گروهها و مخاصمات برخی از رهبران‏

این گروهها دچار سوءظن شده و آنان را مورد تعقیب و تبعید

قرار داد.در 1920 قیمومیت انگلیس بر عراق بر قرار شد و

حکومتی به ریاست سید عبد الرحمن گیلانی تأسیس گردید.

در 23 اوت 1921 امیر فیصل-سومین پسر

حسین ابن علی،پادشاه حجاز-با عنوان ملک فیصل اول به‏

تخت سلطنت نشست.

در مارس 1924 مجلس مؤسسان و سپس قانون‏

اساسی مصوب،عراق را کشور مستقل سلطنتی پارلمانی‏

اعلام نمود.

در ژانویه 1926 موصل به عراق ملحق شد.

در اکتبر 1932 قیمومیت لغو و عراق به طور رسمی در

جامعه ملل پذیرفته شد.در 1933 غازی اول،پسر فیصل به‏

سلطنت رسید و پس از شش سال در یک حادثه اتومبیل‏

جان سپرد و پسرش غازی دوم سلطان عراق شد و چون‏

سن و سالش کم بود،دایی‏اش عبد الاله نایب السلطنه شد-

در سال 1939-

غازی دوم در 1953 به سن بلوغ رسید و به نام فیصل‏

دوم بر تخت نشست ولی تا 1958 بیشتر دوام نکرد و در

این سال در یک کودتا بقتل رسید.در طول مدت سلطنت‏

او در واقع عراق مستعمره انگلستان بود و مبارزات مردم به‏

رهبری روحانیت شیعه از صفحات درخشان تاریخ انقلاب‏

اسلامی در عراق است.

در قرار دادهای 1922،1926،1930 پارلمان عراق‏11QA

تحت فشار انگلیس و بر خلاف خواست عمومی مردم،

نوعی اتحاد را با انگلستان تصویب می‏کرد که به جای‏

عنوان گزنده و تحریک آمیز قیمومیت،عنوان"مشاوره"را

به انگلستان می‏داد و به آن معنی بود که انگلیس حق دارد

در امور داخلی مورد مشاوره قرار گیرد.در امور خارجی هم‏

که سلطه کامل از آن انگلیس بود.در 1955 با پیمان بغداد

نوعی تساوی حقوق ظاهری تأمین شد و در تمام این‏

جریانات مردم مسلمان چنان مبارزات سختی را ادامه‏

می‏دادند که استعمار مجبور شد برای مخدوش کردن این‏

حرکتها،گروهها و گروهکهای مختلف درست کند تا مردم‏

در انتخاب راه مبارزه سر در گم باشند.در این دوران در عراق‏

اندیشه‏های ناسیونالیستی،سوسیالیستی،لیبرالیستی،و

غیره به وفور وجود داشت و قابل توجه است که در میان‏

کشورهای خاورمیانه تنها در عراق بود که این موج عظیم و

خروشان و بیش از جاهای دیگر برخاسته بود.اینهم قطعا به‏

دلیل حضور روحانیون و حوزه علمیه نجف و حرکتهای‏

اصیل اسلامی بوده است.

مجموعه این عوامل باعث شده بود که دو حزب بیش از

دیگران نمایش قدرت بدهند.حزب"الاتحاد الدستوری"که‏

طرفدار نوری سعید بود و دیگری"حزب الوطنی".دربار

خودکامه شاه و پلیس قوی و بحرانها و سرکوبها و جریانات‏

پر تلاطم سیاسی و اجتماعی هم بطور مداوم در حرکت بود

و بین سالهای 1936 تا 1941 هفت بار موجب طغیانهای‏

قبایل مقارن با شورشهایی در ارتش شد.احساسات ضد

انگلیسی هم به علت حمایت آن کشور از صهیونیسم و سلطه‏

و ستم آن بر مملکت بطور مداوم وجود داشت و اوج می‏گرفت.

در 1941 رشید عالی گیلانی کودتا کرد ولی به وسیله‏

قوای انگلیس در هم کوبیده شد.

در 1943 عراق به دولتهای محور اعلان جنگ داد و وارد

جنگ جهانی دوم گردید و در 1945 عضو سازمان ملل شد.

عراق در"اتحادیه عرب"(1)در مقابل مصر قرار گرفت و

طرفدار غرب بود.در 1955 با ترکیه پیمانی بست که با

پیوستن انگلیس و ایران و پاکستان و شرکت آمریکا به‏

عنوان پیمان بغداد معروف شد(و بعدها با خروج عراق به‏

صورت پیمان سنتو در آمد).حمله مشترک انگلیس و

فرانسه و اسرائیل به سوئز در 1956 و احساسات شدید

مردم،نزدیک بود که این پیمان را در هم بریزد که باز با

توسل به ایده آلها و تبلیغات وسیع و غربزدگی،جلو قضیه‏

گرفته شد.

(1).اتحادیه عرب در مارس 1945 با پیمانی میان اردن،سوریه،

عراق،عربستان،مصر و یمن در قاهره تشکیل شد و لیبی در 1953 به‏

آن پیوست و سودان در 1956 و تونس و مراکش در 1968.غرض از

تشکیل آن حفظ تمامیت ارضی و تعاون بین اعضاء بود.این اتحادیه‏

از 1954 تحت نفوذ مصر و عبد الناصر قرار گرفت و در 1958 از طرف‏

سازمان ملل به عنوان یک اتحادیه محلی شناخته شد.

عرب و گروهی حامیان کردها و کمونیستها.اختلاف‏

عبد الکریم قاسم با برخی همکاران اولیه‏اش و سوء قصد به‏

وی موجب برکناری عبد السلام عارف و رشید عالی گیلانی‏

شد.شورش شدید مارس 1961 کردستان نیز سرکوب‏

گردید ولی در 8 فوریه 1963 عبدالسلام عارف کودتا کرد و

قاسم را سرنگون کرد.

عبد السلام عارف با مستشاران نظامی انگلیس در عراق‏

همکاری نزدیک داشت.در کودتای 1958 از دستیاران‏

نزدیک عبد الکریم قاسم بود.و پس از روی کار،

معاون وی شده بود.در آن موقع،عارف از هوا خواهان ناصر

و عضو حزب سوسیالیست بعث و طرفدار اتحاد با مصر بود

اما به تدریج روابطش با قاسم تیره شد و این اختلاف تا

آنجا پیش رفت که دستگیر و زندانی و محکوم به اعدام‏

گردید(به جرم سوء قصد به قاسم)ولی قاسم او را بخشید.

در سال 1963 پس از کودتای عبد السلام عارف،قاسم‏

دستگیر و به وضع فجیعی به قتل رسید.سه سال بعد-در

1966-خود عارف در یک سانحه هوایی مقتول شد و

برادرش عبد الرحمن عارف بجایش نشست.

عبد الرحمن عارف از 1966 تا 1968 رئیس جمهور

عراق بود.او در فنون نظامی تحصیل کرده بود و مدارج‏

نظامی را طی کرده و مانند برادرش در کودتای 1958 قاسم‏

شرکت داشت و در برانداختن قاسم نیز در 1963 سهیم بود.

عبد الرحمن عارف،خود در یک کودتای نظامی در سال‏

1968-تیر ماه 1347-سرنگون شد.

با یک مرور سریع به اوضاع عراق به روشنی می‏توان‏

دید که دشمنان اسلام با احساس خطر از جانب مردم‏

مسلمان و روحانیت آگاه و در صحنه،طوری حوادث را یکی‏

پس از دیگری سازمان دادند که مردم به خیال مبارزه با

انگلیس و غرب و آمریکا و اسرائیل،به دامن کمونیستها

بیفتند و در مخالفت با مارکسیسم همراه حزبها و گروههای‏

دست ساخت استعمار شوند و وقتی توده‏های مردم گرفتار

این اغتشاش ذهنی و بحرانها و درگیریهای اجتماعی شدند

و کودتا پشت کودتا به کلی شیرازه امور را از هم گسست،

حزب بعث بر همه مسلط شود و آن وقت دوران کودتا و

بحران و حرکت تمام می‏شود و البته زمینه برای حرکتهای‏

اسلامی هم بسیار دشوار می‏گردد.

حزب بعث عراق با حسن البکر بر عراق مسلّط شد و

سپس معاون او صدّام دیکتاتور عراق گردید.

سوریه‏

پس از پایان جنگ جهانی اول،کنگره‏ای از نمایندگان‏

قسمت اعظم سوریه در سال 1920 فیصل اول را به‏

پادشاهی سوریه انتخاب کردند اما متفقین برنامه‏های‏

دیگری داشتند و به این امر اعتنا نکردند و سوریه-که در

آن روز مجموعه سوریه و لبنان حالیه بود-تحت قیمومیت‏

فرانسه واقع شد.مردم در مقابل سیاستهای تفرقه افکنانه‏

فرانسه بپا خاستند و مبارزات پی گیری کردند.تا عاقبت در

1925 امتیازاتی به مردم داده شد.در 1926 لبنان کشوری‏

جداگانه شد و در 1930 و 1932 پس از مذاکراتی طولانی‏

توافقهایی برای تأسیس سوریه خود مختار بعمل آمد.

فرانسوی‏ها لاذقیه و جبل دروز را جدا کردند و این امر

موجب تشدید مبارزات ملیون گردید و با واگذاری اسکندرون‏

به ترکیه این مبارزات و احساسات به اوج خود رسید.

فرانسویها در 1939 قانون اساسی را لغو کردند و در

جنگ دوم جهانی پادگانهایی در این کشور مستقر ساختند.

در 1940 که فرانسه در مقابل آلمان سقوط کرد،این‏

پادگانهای فرانسوی در سوریه هم عموما به حکومت ویشی‏

واگذار شد.

در 1941 نیروهای انگلیسی و فرانسه آزاد،سوریه را

اشغال کردند و در سپتامبر 1941 از طرف فرمانده فرانسوی‏

استقلال سوریه اعلام و رژیم جمهوری تأسیس گردید و

شیخ تاج الدین حسنی رئیس جمهور شد.

در 1943 جبهه ملی با اکثریت بالایی روی کار آمد و

شکری القوتلی رئیس جمهور شد.

لبنان‏

لبنان هم در پایان جنگ اول به وسیله نیروهای‏

متفقین اشغال و تحت اداره نظامی فرانسه قرار گرفت.در

1923 جامعه ملل قیمومیت فرانسه بر لبنان و سوریه را به‏

رسمیت شناخت و تا جنگ دوم سرنوشت لبنان مقارن و

همراه اوضاع سوریه بود.

در آغاز جنگ دوم جهانی در سال 1939 فرماندار

فرانسوی مجلس نمایندگان لبنان را تعطیل کرد.در 1940

پس از سقوط فرانسه،حکومت ویشی و در 1941 نیروهای‏

انگلیسی و فرانسه آزاد لبنان را مثل سوریه اشغال کردند.در

1943 انتخابات آزاد برگزار شد و ملیون پیروز شدند و

رهبرشان بشاره الخوری رئیس جمهور شد.دولت جدید

قانون اساسی گذراند که دست فرانسه را کوتاه می‏کرد و

قوای فرانسه هم رئیس جمهور و اعضای دولت را بازداشت‏

کرد که با دخالت انگلیس اوضاع آرام شد.

در 1945 بحران دیگری رخ داد و بهر حال در 1946

فرانسه و انگلیس لبنان را تخلیه کردند و این کشور مستقل‏

شد و عضو اتحادیه غرب و عضو سازمان ملل گردید.

خوری در 1948 دوباره رئیس جمهور شد ولی در 1952

به علت فساد حکومت بناچار استعفا کرد و مجلس‏

نمایندگان،کامیل شمعون را از جبهه مخالف و تحصیل‏

کرده فرانسه،بریاست جمهوری انتخاب کرد و او تا 1958

بر سر کار بود.شمعون متمایل به غرب بود و از ملل عرب‏

دوری میکرد.این امر موجب مخالفت مسلمانان و حرکت‏

سراسری کشور شد.شمعون از آمریکا کمک خواست و

آمریکا هم در لبنان نیرو پیاده کرد.عاقبت شمعون کناره‏

گرفت و فوآد شهاب رئیس جمهور شد.در 1964 شارل حلو

رئیس جمهور لبنان گردید(1).

در چنین شرایط و اوضاع و احوال و روابطی است که‏

کشورهای خاورمیانه در فضای بعد از جنگ جهانی اول‏

شکل می‏گیرند.اغلب دارای دولتهایی مزدور بیگانه و

مخالف خیر و صلاح مردمشان و تمامی کوششها صرف از

بین بردن حساسیت مردم نسبت به اسرائیل میشود و درگیر

کردن آنان با مشکلاتی در داخل کشورشان و بخصوص‏

بین مردم و دولتها.همچنین تفرقه‏ها و اختلافات متعدد

بین دولتهای همسایه.اینها همه برنامه ریزی شده و مرتبط

و در ادامه توطئه‏های قبل از جنگ است.و تماما به آن‏

دلیل است که در این منطقه یک زائده حرام با زور و تزویر

نشانده شده است.همگی این فجایع به آن خاطر است که‏

صهیونیسم و اسرائیل می‏باید در اینجا همچون لکه‏

چرکینی بر دامن تاریخ خاورمیانه بنشیند.در حالی که در

تاریخ نویسی معمولی و رایج درباره اسرائیل و صهیونیسم،

به این زمینه‏ها و روابط عموما توجهی نمی‏شود.

(1).در این فصل از دایرة المعارف فارسی استفاده فراوان شده است.
ادامه دارد.......



:: برچسب‌ها: یهود و خاور میانه, اسرائیل بزرگ, یهود و جهان اسلام

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
ادامه متن کتاب....

لولای سه قاره3

وقتی این سلطه همه جانبه و جانانه و عمیق اسلام و

خاورمیانه و گوشواره‏های آن پیش آمد و مستقر شد،دنیای‏

استکبار و تجارت و جهانخواری به فکر چاره افتاد و تمامی‏

وقایع تاریخی بعد از این ایام،مستقیم یا غیر مستقیم و در

خفا یا علن مبارزه غرب با دنیای اسلام است.بعضی از

موارد این مبارزه را از روی همین جدول بررسی می‏کنیم.

بعد از استقرار و حاکمیت دولتهای اسلامی-که البته‏

حکومتهای اعتقادی و اصیل اسلامی نبودند ولی به هر

حال مسلمان بودند و یا حتی به آن تظاهر می‏کردند-و

خارج شدن چهار راه تجارت جهان از دست غربیان،آنها

کم‏کم نیروهای خود را جمع کردند و به فکر افتادند تا در

مقابل اعتقاد و شور اسلامی از اعتقاد و شور مسیحی مردم‏

اروپا استفاده کنند و به این ترتیب با شروع قرن دوازده و

بروز ضعف در بنی عباس جنگهای صلیبی آغاز شد و دو

قرن ادامه یافت.

هنوز جنگهای صلیبی به طور کامل پایان نیافته بود-

1270 م.669 ه ق-که چنگیز خان مغول حملات خود را

به دنیای اسلام شروع کرد-1221 م. 615 ه ق-مرحوم‏

جلال آل احمد در کتاب غربزدگی خود مواردی را ذکر

می‏کند که معلوم می‏شود غرب در تحریک مغولها برای‏

حمله به ایران و جهان اسلام کاملا دست داشته است.در

همان اوائل کار مغولها،سعد الدوله یهودی،وزیر اعظم و

همه کاره آنها شد.

البته مغولها با همه کشتار و فاجعه‏ای که به بار آوردند،

باز کاری که به درد غرب بخورد از پیش نبردند و بلکه خود

پس از نیم قرن مسلمان شدند و باری بر بارهای دشمنان‏

کینه توز و قدیمی اسلام افزودند و بعدها،انگلستان با

استعمار هند،در واقع به جنگ حکومت مسلمانان مغول‏

هند رفت و انتقام خود را گرفت.

پس از ختم دوران کشت و کشتار و نهب و غارت مغولی‏

و استقرار اسلامی آنان،در سال 1299 م. 699 ه ق.

دولت عثمانی در منطقه خاورمیانه مستقر شد و این دولت‏

تا جنگ جهانی اول یعنی حدود شش قرن بطور مداوم‏

موجب وحشت و زحمت اروپا بود.غرب که از نمونه مغول‏

بیشتر از جنگهای صلیبی راضی بود و تدارک حمله به دولت‏

اسلامی را از پشت سر بیشتر به نفع خود می‏دید این بار

دست به دامان امیر تیمور گورکانی شد که از 1380 م.

872 ه ق.به ایران حمله‏ور شد و باز هم کشتار و فاجعه و

خرابی و در 1402 م. 804 ه ق.ایلدرم بایزید،سلطان‏

عثمانی را دستگیر کرد.

جالب اینکه با تمام شدن تاخت و تاز امیر تیمور در

دنیای اسلام،در غرب یک حرکت فرهنگی تازه شروع شد

با نام معروف"رنسانس"که همه با آن آشنایند.در سال‏

1420 م.در شهرهای فلورانس و ونیز و میلان اولین آثار و

تحریکات یک تغییر و تبدیل اساسی فرهنگی بروز کرد و تا

سه قرن ادامه یافت و هدف و جهت آن از بین بردن فرهنگ‏

مسیحی و روحیه اشرافی اروپا بود.در سال 1453 م. 857

ه ق. وقتی که دولت عثمانی ضربه امیر تیمور را از سر

گذراند و به دست سلطان محمد فاتح توانست شهر استراتژیک‏

کنستانتینوپول را فتح کند قرون وسطی و سلطه دو هزار

ساله روم پایان یافت و اروپا وارد یک مرحله جدید تاریخی‏

خود شد.کنستانتینوپول را مسلمان قسطنطنیه می‏گفتند و

بعد هم اسم این بندر مهم را به اسلامبول تغییر دادند.

در فلورانس و ونیز و ایتالیا که کندوی شروع رنسانس‏

بود،چه نیرویی در کار بود که هم با مسیحیت و اشرافیت‏

روم مخالف بود و هم با دنیای اسلام؟اگر همه مبارزات‏

اروپا و غرب با دنیای اسلام را به حساب اروپای مسیحی‏

بگذاریم،قاعدة در اینجا باید دیگر این مبارزات تمام‏

می‏شده در حالیکه می‏بینیم این جنگ و مقابله همچنان‏

ادامه یافت.

عثمانیان در حدود سالهای 1560 م 968 ه ق.به اوج‏

قدرت خود رسیدند و مقارن این ایام در شرق و غرب‏

امپراطوری عثمانی وقایع عجیبی رخ داد.در اروپا در همان‏

سالهای فتح قسطنطنیه و اوج گیری قدرت عثمانی یک‏

حرکت وسیع برای کشف راههای جدید دریایی بروز کرد.

در سال 1487 بارتلمی دیاس از پرتقال حرکت کرد و تا

دماغه جنوبی قاره آفریقا پیش رفت و بر گشت.

در سال 1412 کریستف کلمب راهی آمریکا شد.

این ایام مقارن است با سقوط دولت مسلمانان در

آندلس(اسپانیا)و اخراج آنان از اروپا پس از هفت قرن‏

حاکمیت.

در 1497 واسکو داگاما آفریقا را دور زد و به هند رسید.

در 22-1521 ماژلان دنیا را از طریق دریاها و

اقیانوسها دور زد.

یعنی در عرض نیم قرن،تمام دریاهای جهان عرصه‏

گشت و گذار تاجران اسپانیایی و پرتقالی و انگلیسی شد و

این هم بدان علت بود که راه کاروانهای تجارتی از خشکی‏

و در خاورمیانه را یکی دولت مقتدر مسلمان بسته بود و آنها

مجبور شدند از طریق دریا اهداف خود را دنبال کنند.از

همینجا بود که حرکت گسترده استعماری شروع شد و از

همین تاریخ،شکل جدید تاریخ اروپا بروز کرد.و بهمین‏

علت حرمت استعماری اگر در زمینه اقتصادی ضد بشری‏

است اما در زمینه فرهنگی کاملا ضد اسلامی است.

اما در شرق امپراطوری عثمانی،باز یک نیروی تازه‏

لازم بود تا با عثمانی به مبارزه برخیزد.این نیروی تازه،نه‏

مغول بود و نه از دور دستها آمده بود بلکه دولت صفویه‏

بود.مردم مسلمان و هوشیار ایران در هر دو هجوم چنگیز

و تیمور چنان نقش فوق العاده‏ای بازی کرده بودند که‏

شگفت آور بود یعنی با وجود کشته‏ها و خرابیها و

گرفتاریهایی که تحمل کردند اما توانستند نیروی دشمن را

به شکل فرهنگ و اعتقاد خود در آورند و این بر خلاف‏

خواست و برنامه دشمن بود.حالا برنامه ریزی دشمن غدار

اینگونه بود که همین مردم،با آن عثمانی-که جبهه اول‏

مبارزه با اروپا بود-درگیر شود.

اگر آن عظمت و شکوه در مقابل مهاجمان وحشی را

اعتقاد و فرهنگ اسلامی بوجود آورده،این بار باید دو پاره‏

پیکر اسلام،هر دو با انگیزه اعتقاد اسلامی بجان هم‏

بیفتند.چون عثمانی‏ها سنی بودند،پس صفویه باید تظاهر

به تشیع بکند بخصوص که ایران مهد و رشد و گسترش‏

تشیع بود.در سال 905 ه ق.1499 م.دولت صفوی‏

تشکیل شد.صفویان درویش مسلک صوفی مشرب که‏

برای برادران شرلی انگلیسی مجالس عیش و نوش بر پا

می‏کردند و تصویر این مجالس را بر در و دیوار کاخهای‏

چهل ستون نقش می‏زدند،در ظاهر به دلیل اعتقاد عمیق‏

اسلامی مردم و قدرت و نفوذ فوق العاده روحانیون به دین و

اسلام و تشیع تظاهر می‏کردند.شاه عباس"کبیر"،که در

عیاشی و شرابخواری هم مثل جنایت و خونخواری ید

طولانی داشت،خود را"کلب آستان علی"می‏نامید و

ریاکارانه برای زیارت با پای برهنه به مشهد می‏رفت.و

همه اینها برای آن بود که نیروهای شیعی ایرانی را بسیج‏

کنند و در مقابل عثمانی‏ها بکار گیرند.

گر چه لطمه‏ها و صدمه‏ها بسیار بود ولی باز هم استعمار

اوج گیری امپراطوری استعماری انگلستان و گسترش‏

تشکیلات و فراماسونری در آن کشور و تهیه مقدمات انقلاب‏

فرانسه،سالهایی که بسیاری از عوامل در جهت تقویت‏

جبهه کفر و استعمار و سرمایه‏داری مال اندوز و دنیا پرست و

خوانخوار به کار گرفته می‏شد و تضعیف دنیای اسلام هم‏

روزبروز بیشتر بروز می‏کرد.

قرن نوزدهم،قرن سلطه سرمایه داری بانکداران‏

یهودی بر سراسر اروپا و بلکه سرتاسر جهان استعماری‏

است و قرن سلطه و اقتدار استعماری انگلستان است که‏

اقتصادش در قبضه قدرت روچیلد است و سیاستش بر سر

انگشت تدبیر دیسرائیلی می‏گردد.اما کینه و وحشت اروپا از

عثمانی چنان ریشه‏دار بود که جرأت حرکتهای تند بر علیه‏

آن را نداشتند و به طور مداوم دسیسه‏ها و توطئه‏های‏

حساب شده علیه این دولت-و بلکه علیه همه دولتها و

ملتها و سرزمینهای اسلامی-طراحی و برنامه ریزی و اجرا

می‏شد و اوج فاجعه در جنگ جهانی اول-1914 تا 1918

-رخ نمود که روحیه ناسیونالیستی،اندیشه عظیم وحدت‏

اسلامی به ملی گرایی حقیر درون مرزها و ملیتها و زبانها

کشاند تا امکان تکه پاره شدن عثمانی فراهم آید و کاشتن‏

نطفه حرام صهیونیسم و اسرائیل در قلب سرزمین مقدس‏

فلسطین ممکن گردد.

 

تقابل تاریخی‏

امروز در منطقه خاورمیانه دو نیروی متخاصم و متخالف‏

در برابر یکدیگر ایستاده‏اند:یکی صهیونیسم و اسرائیل،

دیگری انقلاب اسلامی.مخاصمه و دشمنی این دو نیز

چنان است که هر کدام با تمام توان در پس ریشه کنی و نابودی‏

دیگری است و به چیزی کمتر از آن هم رضایت نمی‏دهد.

این تقسیم بندی دو جبهه رو در رو،یک مرز بندی کامل‏

و دقیق است.یعنی همه نیروهای منطقه یا این طرفی‏اند و

یا آن طرفی،یا دولتهایی که دقیقا در جهت برنامه ریزی‏

آمریکایی-صهیونیستی حرکت می‏کنند و یا توده‏های‏

مردم مسلمان و مبارز که راه انقلاب اسلامی را می‏روند.(1)

(1).البته داستان،وسیعتر و عمیقتر از این حرفهاست.یعنی این‏

تقسیم بندی در سراسر عالم مصداق دارد.در همه دنیا هر نیرویی،یا

طرفدار صهیونیسم است و مخالف اسلام و یا مخالف صهیونیسم است‏

و طرفدار اسلام.بتدریج هم خط کشی‏ها چنان دقیق می‏شود که‏

حالت بین و حد وسط و بی‏طرف باقی نمی‏ماند.یا این طرف و یا آن‏

طرف.

معبدشان را در اورشلیم دوباره بازسازی کرد.(1)در قرن‏

چهارم ق.م.خاورمیانه و اورشلیم تحت سلطه رومیان قرار

گرفت اما به دلیل شورشهای متعدد بنی اسرائیل چندین بار

گرفتار لطمات و هجومهای رومیان شدند و عاقبت در سال‏

70 بعد از میلاد،تیتوس فرمانروای رومی،با سپاهی گران‏

به اورشلیم حمله برد و معبد یهودیها را برای بار دوم-و

برای همیشه-خراب کرد(2)و بسیاری از آنها را کشته و باقی‏

آنها را چنان در ممالک آن روز پراکنده کرد که از آن به بعد،

یهودیها نه تنها دولت و حکومت،بلکه حتی معبد و مرکزی‏

هم نداشتند و در سراسر جهان پخش شدند.

در تمام پنج قرن بعد از این ماجرا-یعنی از قرن اول‏

مسیحیت و خرابی معبد سلیمان تا ظهور اسلام،سرزمین‏

قدس همچنان تحت اشغال رومیان باقی ماند.آنان در دو

سه قرن اخیر مسیحی شده بودند و اورشلیم را به عنوان‏

(1).داستان آزادی یهود به دست کورش در تورات نقل شده و جشنهای‏

2500 ساله که محمد رضا پهلوی راه انداخته بود در واقع به خرج ملت‏

ایران و به خاطر بزرگداشت این واقعه تاریخی محبوب یهودیها و با

رهبری و برنامه ریزی صهیونیستها بود.

(2).از آن معبد فقط یک دیوار سنگی باقی مانده که یهودیها بکنار آن‏

رفته و ندبه و زاری می‏کنند که"ای کاش آن مجد و عظمت دوران‏

حضرت سلیمان تجدید شود."این دیوار را"دیوار ندبه"

Wall می‏گویند که در زیر قبه الصخره و مسجد الاقصی قرار

گرفته است.از برنامه‏های اصلی صهیونیستها آن است که این دو

مکان مقدّس را تخریب و معبد سلیمان را دوباره بسازند.05QA

یک"شهر مقدس"گرامی می‏داشتند اما از حضور یهودیها

در آن ممانعت می‏کردند و هنگامی هم که این شهر را در

سال 15 هجری-637 میلادی-به سپاهیان اسلام‏

تسلیم کردند.در یکی از شرایط خود خواستند که مسلمانان‏

نیز یهودیها را به این شهر راه ندهند.(1)در هر حال یهودیها

در میان اقوام و ملل عالم پراکنده شدند.اما باز هم با آرامش‏

و صلح و صفا زندگی نکردند،بلکه با خود پسندی و

قوم پرستی و تمسخر آداب و سنن ملل دیگر و با رباخواری‏

و تخریب اقتصاد مردمان غیر یهودی و با ترویج فساد و

تباهی و انواع توطئه‏ها و دسیسه‏ها،همیشه در همه جا

موجبات کینه و نفرت و خشم مردم را فراهم می‏آوردند و

هر چند گاه یکبار با جرقه‏ای،آتش انفجار خشم مردم شعله‏

می‏کشید و هزاران یهودی با گناه و بی‏گناه و بزرگ و کوچک‏

و زن و مرد و پیر و مریض و سالم طعمه این فتنه‏ها

می‏شدند؛وقایعی که بخصوص در اروپا و روسیه،مکرر در

مکرر رخ داده است.

(1).در کتاب"تاریخ اورشلیم"صفحه 191 متن عربی امان نامه عمر،

خلیفه مسلمین،به مردم بیت المقدس چاپ شده و کتاب‏

"بیت المقدس،شهر پیامبر"در صفحه 25 ترجمه فارسی آن امان‏

نامه را آورده است.مشخصات کامل این دو کتاب چنین است:تاریخ‏

اورشلیم(بیت المقدس)تألیف دکتر سید جعفر حمیدی:انتشارات امیر

کبیر،سال 1364،چاپ اول-بیت المقدس شهر پیامبران،تألیف‏

عبد الله ناصری طاهری،انتشارات سروش سال 1367،چاپ اول.

حضور"اقلیت‏ها"در جوامع بشری در همیشه تاریخ‏

امری عادی بوده است.البته گهگاه هم این اقلیتها گرفتار

خشم توده مردم محلی می‏شده‏اند.اما هیچ قومی و هیچ‏

اقلیّتی به اندازه یهودیها در بین جوامع بشری به عنوان‏

اقلیت وجود نداشته و هیچ گروه و دسته اقلیّتی هم هرگز به‏

اندازه یهودیها مورد کینه و آزار مردمان واقع نشده است.

علت این کینه توزیها را در هر مورد خاص البته نمی‏دانیم امّا

در یک حکم کلی باید بگوییم یا همیشه یهودیها مردمانی‏

خوب و پاک و خدمتگزار بوده‏اند اما همه جوامع بشری،

وحشی و خونخوار و ضعیف کش و ظالمند،و یا اینکه قبول‏

کنیم که تقصیر،عموما بر گردن خود یهود بوده است که با

رباخواری و مشروب فروشی و دایر کردن قمار خانه و

عیاشخانه و با جاسوسی،نفاق افکنی و کینه توزی‏(1)بطور

مداوم قطره قطره زهر کینه توزی،و انتقام جویی را در کام‏

مردمان میزبان خود می‏ریخته‏اند تا با حادثه‏ای انبار باروت‏

منفجر شود و آتش بگیرد و خشک و تر را بسوزاند.از

سوی دیگر،دیده شده است که در همان جوامعی که با

یهودیها به سختی و با شدت برخورد کرده‏اند با اقلیتهای‏

دیگر این گونه معامله نمی‏کرده‏اند و این هم نشان می‏دهد

که عیب کار بطور کلی از کدام سو است.

(1).خصوصیاتی که قرآن کریم برای یهود می‏شمارد بسیار شگفت‏آور

و خواندنی است.

یهودیها،تنها در حمایت دولتها و در بین ملتهای‏

مسلمان و در سرزمینهای اسلامی از آرامش و امنیت‏

برخوردار بوده‏اند و به تأیید خود آنها،هیچگاه در ممالک‏

اسلامی یهود را مورد فشار و شکنجه و قتل و کشتار قرار

نداده‏اند.اما اینها قدر این نعمت را هم هرگز ندانسته و

همیشه آماده بوده‏اند که آتش کینه دیرینه خود را نسبت به‏

اسلام و مسلمانی‏(1)با بدترین توطئه‏ها و انتقامها آرام کنند.

تاریخ زندگی یهود-در مدتی حدود 18 قرن-شرح‏

پراکندگی آنها در کشورهای مختلف است و آنها خود را با

این حال و روز منطبق کرده و با روحیه مال اندوز و

تجارت پیشه بخش بزرگی از بازرگانی دنیا را در اختیار خود

گرفتند.در واقع پراکندگی در میان ملل و اقوام مختلف و

جابجا شدن یهودیها،خود بهترین امکان برای تجارت آنها

بود و وسعت دامنه پراکندگی و تسلط آنها بر تجارت چنان‏

بوده است که مثلا در تاریخ"تجارب السلف"می‏نویسد:از

اندلس تا هند و شرق دور،تجار یهودی همه جا حضور

دارند آنچنانکه گویی"بازرگان"مترادف یهودی است.

اما خاورمیانه،این چهار راه اصلی تجارت جهانی،در

تمام دوران 14 قرن حیات اسلام،همیشه تحت سیطره و

سلطه دولتها و ملتهای مسلمان و محل نشو و نما و رشد و

(1).خداوند در قرآن کریم می‏فرماید:یهود دشمن‏ترین دشمنان‏

مؤمنان هستند.سوره مائده آیه 82.

گسترش اعتقاد و فرهنگ اسلامی بوده است،مگر در

بعضی از دوره‏های بسیار کوتاه مثل حکومت صلیبی‏ها که‏

91 سالی طول کشید.

در زیر اسامی و تاریخ حکومتهای اسلامی بر خاورمیانه‏

-و مخصوصا بر شام و فلسطین و بیت المقدس-را

ملاحظه می‏کنید:

سال 16 هجری قمری معادل 638 میلادی:فتح مقدس‏

بدست مسلمانان.

سال 88 هجری قمری معادل 706 میلادی:شروع‏

ساختمان مسجد الاقصی به دستور ولید بن عبد الملک.

سال 132 هجری قمری معادل 749 میلادی:پایان‏

سلطه امویان و شروع تسلط عباسیان.

اواسط قرن چهارم معادل قرن 11 میلادی:شروع‏

دوران ضعف عباسیان و به قدرت رسیدن فاطمیان.

سال 465 ه ق معادل سال 1099 میلادی:اولین جنگ‏

صلیبی و سقوط قدس شریف.

سال 544-542 ه ق معادل 1149-1147 م:جنگ‏

صلیبی دوم.

سال 583 ه ق معادل 1187 میلادی:پس از 91 سال‏

اشغال صلیبی‏ها،قدس به دست صلاح الدین ایوبی آزاد

شد.

سال 588-585 ه ق.معادل 1192-1189 م.:جنگ‏

خاورمیانه،بنی عباس،که روابط خوبی با آنها داشتند،

ضعیف شده بودند و فاطمیان به تدریج قدرت می‏گرفتند و

در اروپا دولت روم در نهایت قدرت بود و با یهودیها هم‏

بدرفتاری می‏شد.(1)از سوی دیگر راه تجارت بین شرق و

غرب-یعنی خاورمیانه هم قطع شده بود و لذا استفاده‏های‏

مادی فراوان تاجران یهودی نیز قطع گردیده بود.طبعا

بهترین راه حل همه این مشکلات آن بود که دو طرف این‏

داستان بجان هم انداخته شوند تا آن قدر از یکدیگر بکشند

که هر دو از پا در بیایند و آنوقت یهود،هم دو دشمن خود را

تضعیف و نابود کرده و هم راه تجارت خود را باز کرده و هم‏

انتقام خود را از هر دو طرف گرفته باشد.آمادگی اروپا و عالم‏

مسیحیت هم فراهم شده بود و عوامل چندی او را به این‏

راه سوق می‏داد و این گونه بود که جنگهای صلیبی شروع‏

شد و چه جنایتها و فجایعی که ببار نیامد.

بعد از جنگهای صلیبی،حملات مغول به سرزمین‏

اسلامی شروع شد و چندین سال ادامه یافت و مردمان‏

بیشماری از بین رفتند و شهرها و آبادیهای فراوانی منهدم‏

و تخریب شد و یهودیها چنان متهمند که مغولها را تحریک‏

کرده‏اند که حبیب لوی،تاریخ نویس یهودی،در کتاب خود

(1).احتمالا به همین دلیل است که این ایام را مورخان یهودی،قرون‏

سیاه وسطی لقب داده‏اند.همین مورخین،همین سالها را نیز ایام‏

سقوط فرهنگ و تمدن اسلامی می‏دانند.

به نام"تاریخ یهود ایران"به تفصیل آن را مطرح کرده و

کوشیده است که همکیشان خود را تبرئه کند.در هر حال‏

آنچه مسلم است اینکه در همان اوائل سلطه و سیطره‏

مغولان،کارگزاران یهودی بودند که به زور مغولها بر جان و

مال مردم مسلط شدند و سعد الدوله یهودی وزیر مغولها

چنان جنایات و فجایع عجولانه‏ای از خود نشان داد که‏

جانش را نیز در این راه هدر داد.

اما سلطه عثمانی بر خاورمیانه،به قدری اروپا را به‏

وحشت انداخت که نمی‏دانست چه بکند.برای حفظ

اختصار،بعضی از نکات این دوره تاریخی خاورمیانه را نقل‏

می‏کنیم:

"امپراطوری عثمانی وسیعترین و بادوامترین ممالکی‏

است که در دوره اسلامی به وسیله مردمی ترک زبان‏

تشکیل یافته است و در عین حال وسیعترین مملکت‏

اسلامی در ادوار متأخر تاریخ اسلام است...در این زمان در

سراسر دنیای اسلامی سنتهای سیاسی سابق در هم‏

شکسته بود و در جبین هیچیک از دولتهای موجود دوامی‏

دیده نمی‏شد و در عین حال تمدن اسلامی در حال ضعف‏

بود.معذالک این عوامل به تنهایی برای توجیه بر آمدن‏

یک مملکت جدید و مقتدر مسلمان کافی نبود بلکه انقراض‏

دولت عباسیان و تمدن اسلامی از یک طرف و ضعف مفرط

دولت روم شرقی از طرف دیگر،پیدایش این مملکت جدید

را ممکن ساخت...فتوحات سریع سلاطین بزرگ عثمانی-

مانند بایزید اول،محمد دوم و سلیمان اول-در قرن 14 و

15 سبب نشر تمدن خاص عثمانی گردید که در قرن 16

صورتی مشخص یافت".(1)

در سراسر قرن 14 میلادی،دولت عثمانی،هر روز

قدرتمندتر می‏شد و پیشتر میرفت تا آنجا که در اواخر این‏

قرن سلطان بایزید اول،صربستان را فتح کرد و قسطنطنیه‏

را محاصره نمود و امپراطور سگسیموند را مقهور ساخت اما

خود مغلوب و اسیر تیمور لنگ گردید.

قرن 15 دوباره قدرت و وحدت عثمانی تجدید شد و

مجد و عظمت و اقتدار امپراطوری تا اواسط قرن شانزده‏

ادامه داشت.آنچه که در این دوران مهمترین واقعه در

تاریخ عثمانی و بلکه با اهمیت‏ترین حادثه در تاریخ‏

اروپاست،فتح قسطنطنیه به وسیله سلطان محمد است.در

سال 1453 میلادی  857 هجری قمری"سلطان محمد

فاتح"قسطنطنیه را گرفت و آنجا را پایتخت خود قرار داد.

این فتح آخرین واقعه مهم قرون وسطی است و به مناسبت‏

تأثیرات مهم و عمیق آن در تاریخ مخصوصا در تاریخ اروپا،

اروپاییان آن را ابتدای"قرون جدید"می‏شمارند"(2)عظمت‏

این واقعه چنان است که ویل دورانت در کتاب مفصل‏

(1).دائرة المعارف فارسی:جلد دوم،صفحه 1680

(2).دایرة المعارف فارسی،ج 2،1683

"تاریخ تمدن"می‏نویسد:

فتح قسطنطنیه پشت تمام شاهان اروپایی را به لرزه‏

افکند.سدی که اروپا را بیش از هزار سال از سیلابهای آسیا

حفظ کرده بود شکسته شده بود.آن دین و دولتی را که‏

صلیبیان امیدوار بودند به درونی‏ترین بخش آسیا بتارانند،

اینک از فراز لاشه امپراطوری روم شرقی و از میان‏

کشورهای بالکان تا پشت دروازه‏های هنگری(مجارستان)

راه خود را گشوده بود.حکومت پاپ که در آن آرزو بود که‏

دنیای مسیحیت را یونانی به فرمان رم گردن نهد،اینک با

ترس و وحشت می‏دید که میلیون‏ها نفر از مردم اروپای‏

جنوب شرقی به دین اسلام می‏گروند.(1)راههای بازرگانی که‏

زمانی بر روی سفائن تجارتی کشورهای غربی گشوده بود،

اکنون به دست بیگانگان افتاده بود و می‏توانست در زمان‏

صلح با باج و عوارض سنگین و در ایام جنگ با توپ و

آتش بر روی آنها بسته گردد.هنر روم شرقی که از زادگاه‏

خود رانده شده بود،در روسیه پناهگاه یافت در حالیکه در

مغرب نفوذ و عظمت آن هر دو ناپدید گردید.

مهاجرت دانشمندان یونانی به ایتالیا و فرانسه که از

سال 1397 شروع شده بود،اینک سرعت بیشتر یافت و

(1).و این خشونتی که امروز با مردم بوسنی و کوزوو می‏شود به انتقام‏

آن روزگار است.

ایتالیا را با ره آوردی که از یونان آورده بود پر بار ساخت.(1)

به روشنی می‏توان فهمید که کینه و خشم غرب نسبت‏

به یک دولت مسلمان و ترس آن از قدرت چنین دولتی تا

چه اندازه می‏تواند باشد و طبعا دنیای استکباری جهانخوار

حریص،با همه توان برای مقابله و مبارزه با چنین قدرتی‏

خواهد کوشید.

دولت عثمانی در اروپای قرون وسطی دو رقیب بزرگ‏

داشت:یکی مجارستان(هنگری)و دیگری ونیز.با فتح‏

مجارستان در زمان سلطان سلیمان-در اواسط قرن‏

شانزده-امپراطوری عثمانی به منتهای وسعت خود رسید.

اما دولت ونیز در مقابل عثمانی از پا در نیامد.وسعت‏

امپراطوری عثمانی در این ایام-اواسط قرن 16 تا اواخر

قرن 17-از هنگری و بوسنی در اروپا تا شمال آفریقا و

تمامی خاورمیانه تا مرزهای روسیه و ایران بود و دو دولت‏

رقیب مقتدر داشت:اتریش و ایران.

سلیمان قانونی یا سلیمان خان اول-1494-تا 1566

م. 900 تا 974 ه ق-دهمین و بزرگترین سلطان عثمانی‏

شخصا در 13 جنگ بزرگ-10 جنگ در اروپا و 3 جنگ در

آسیا-شرکت داشت و در دوره او امپراطوری عثمانی به اوج‏

قدرت و اعتبار خود رسید.اکنون ملاحظه کنید که چگونه‏

(1).تاریخ تمدن،ویل دورانت،جلد 18،ترجمه فریدون بدره‏ای،

انتشارات اقبال،سال 1345،صفحه 305.06QA

این عظمت و اقتدار رو به افول می‏گذارد:

سلیمان،محبوبه‏ای داشت بنام خرم سلطان...وی‏

کنیزکی روسی الاصل بود و زنی دسیسه کار و فتنه انگیز و در

این راه از هیچ جنایتی باک نداشت...سلطان از او سه پسر

داشت و منجمله سلیم دوم.سلیم دوم پس از پدر به‏

سلطنت نشست.در دوران او امور ملک در دست صدر

اعظمش صوقللی محمد پادشاه بود-یک مسیحی مسلمان‏

شده اهل بوسنی-و سلطان،وقت خود را به عیش و

عشرت و میگساری می‏گذرانید...

نخستین ضربه جدی بر پیکر امپراطوری عثمانی یعنی‏

شکست دریایی لپانتو در عهد او واقع شد.بعلاوه در دوره او

رشاء و ارتشاء و فساد در همه طبقات جامعه رسوخ کرد.در

این دوران و مخصوصا در زمان همین سلطان سلیم دوم،

یهودیها نقش اجتماعی بزرگی داشتند و مخصوصا

بانکدارها از این گروه بودند و معروفترین نماینده این گروه‏

یوسف ناسی بود که از ملازمین دربار سلطان سلیم دوم‏

بشمار می‏رفت...تجارت خارجی هم همچنان مانند گذشته‏

در دست ونیزیها و سایر اتباع ایتالیا بود.از اوایل قرن‏

هیجده برای دولت عثمانی"دشمن جدید و موحشی قد

علم کرده بود و آن روسیه بود که مسیحیان ارتدوکس‏

رومانی و صربستان آن را ناجی خویش می‏پنداشتند(1)...در

(1).ملاحظه شود که امروز هم مهمترین پشتیبان صربها،روسیه است.

تمام این دوره روابط دوستانه امپراطوری عثمانی با دول‏

غرب-فرانسه،انگلستان و هلند-و سپس سوئد و دانمارک‏

و پروس-غالبا برای عثمانی بسیار سودمند بود زیرا این‏

دول در مذاکرات صلح میان عثمانی و دشمنانش نقش‏

میانجی بازی می‏کردند."(1)به عبارت صحیحتر اروپا که از

هر گونه مقاومتی در مقابل امپراطوری عثمانی نا امید شده‏

بود و از انواع حیله‏ها و دسیسه‏ها طرفی نبسته بود دل به‏

حریف تازه‏ای بست:روسیه تزاری که در همین اوائل قرن‏

هیجده به دست پطر کبیر از یک کشور عقب افتاده و

ضعیف تبدیل به مملکت قدرتمندی شده بود که برای اروپا

خطر بزرگی محسوب می‏شد.بهتر این بود که اروپای‏

دشمن عثمانی اکنون با او دوست باشد و به نفع او-لااقل‏

ظاهرا-میانجی اختلافاتش با دشمنان شود و در واقع آتش‏

اختلافی را دامن زند که در تمام قرن 18 و 19 استراتژی‏

سیاسی اروپا بود یعنی تمهید و تدبیری سیاسی که همیشه‏

روسیه و عثمانی رودروی یکدیگر باشند تا هر کدام‏

تضعیف گردد به نفع آنها تمام شود.

در عین حال اوائل قرن هیجده درست همان ایامی‏

است که در انگلستان تشکیلات فراماسونری،شکل رسمی‏

و قطعی خود را پیدا می‏کند و قانون اساسی آن تدوین‏

(1).دایرة المعارف فارسی:صفحه‏های 1683،1684،1332،1333،

1330،1685

می‏گردد و در عرض پنجاه شصت سال در سراسر دنیا

پخش می‏شود و مقدمات سه انقلاب مؤثر در جهان فراهم‏

می‏گردد:انقلاب صنعتی در انگلستان،انقلاب استقلال‏

آمریکا و انقلاب فرانسه-و در هر سه انقلاب در اواخر قرن‏

هیجده به انجام می‏رسد.

قرن نوزده،سراسر،قرن تمهید مقدمات و ایجاد

وسائلی است برای نابودی دو کشور روسیه تزاری و

امپراطوری عثمانی.اما این مقصود عاقبت در اوائل قرن‏

بیستم در جنگ جهانی اول به دست آمد و هم روسیه‏

تزاری به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تبدیل شد و

هم امپراطوری عثمانی که قرنها موجب وحشت و اضطراب‏

اروپا گردیده بود،قطعه قطعه گردید تا در مهمترین نقطه آن‏

نطفه اسرائیل گذارده شود.

در پایان این فصل این توضیح لازم است که‏

صهیونیست با یهودی تفاوت دارد.یهودی کسی است که به‏

یهوه  خدای یهود و پیامبری حضرت موسی علیه السّلام و کتاب‏

توراة اعتقاد دارد.اما صهیونیست آن یهودی است که قائل‏

به برتری نژادی قوم یهود است و می‏خواهد به ارض‏

موعود  فلسطین باز گردد و در آینده حکومت جهانی یهود

را بوجود بیاورد.البته در تبلیغات غرب صهیونیسم را یک‏

پدیده قرن بیستمی جلوه می‏دهند در حالیکه یهودی‏

نژاد پرست دوستدار ارض موعود در تمامی تاریخ وجود

داشته است.در قرآن کریم هم از دو نوع یهودی یاد

می‏شود یکی آنها که به وحدانیت خدا و معاد اعتقاد دارند و

عمل صالح می‏کنند و دوم آنها که دشمن مؤمنانند و

حریص به دنیا و رباخوار و نژاد پرست و دروغگو و

تحریفگر؛اولی مورد لطف خداوند است و نباید بترسد امّا

دومی مورد غضب الهی است و گرفتار شکنجه و زجر.

قرن نوزدهم‏

در تاریخ و سرگذشت خاورمیانه،اکنون رسیده‏ایم به‏

قرن نوزدهم میلادی و چگونگی اوضاع و احوال این‏

منطقه که تماما تحت سلطه حکومت عثمانی قرار

داشت.

دولت عثمانی در این ایام،آخرین سالهای حیات و

هستی خود را می‏گذراند.یعنی پس از پنج قرن اقتدار و

عظمت،از اوائل قرن نوزده میلادی،این دولت به‏

سراشیبی ضعف و تلاشی افتاد و هر روز واقعه تازه و حادثه‏

جدیدی رخ می‏داد تا آنکه با شروع قرن بیستم،همه‏

مقدمات لازم برای محو کامل امپراطوری عثمانی فراهم‏

آمده بود و با جنگ جهانی اول این دولت بکلی از نقشه‏

سیاسی جهان حذف گردید.گویی قرن نوزده قرن انتقام‏

گرفتن اروپا از دولتی بود که مدتها پشت آن را به لرزه‏

انداخته بود.

و اما اروپا در همین قرن نوزده،سیر و حرکت دیگری‏

داشت.

آنچه امروز به عنوان:"تمدن اروپایی و پیشرفت‏

صنعتی"می‏شناسیم در واقع چیزی است که در قرن نوزده‏

در اروپا شکل گرفت و کامل شد.طبعا اوج گیری قدرت‏

جدید اروپا با فروپاشی و افول امپراطوری عثمانی کاملا

مرتبط بود و برای آنکه این تصویر برای ما بطور کامل قابل‏

تجسم باشد باید این هر دو منطقه را در آن ایام بازشناسی‏

کنیم.

امپراطوری عثمانی در قرن نوزده‏

مهمترین عاملی که یک دولت و حکومت را از هم‏

می‏پاشد ظلم و جور حاکم و ستم دولت بر مردم آن مملکت‏

است که موجب می‏شود روحیه قوی ملی و نیروی حیاتی‏

اجتماعی از دست برود.و وقتی چنین شد و عشق و علاقه‏

مردم به دولتشان و غیر تمندی و قدرتمندی آنان برای دفاع‏

از هستی اجتماع و تمامیت کشورشان تضعیف شد،انواع و

اقسام خطراتی که همیشه در کمین یک کشور هست به آن‏

حمله‏ور می‏شود،اما دفاع چندانی صورت نمی‏گیرد.هر کس‏

به فکر منافع شخصی و زندگی فردی خود است و کم کم و

آهسته آهسته همگی یک مملکت با تمام عناصر وجودی‏

آن در غرقاب حوادث غرق می‏شود و نابود می‏گردد.البته‏

نمودها و جلوه‏های این فروپاشی،موارد متعددی است:

وقتی ظلم و فساد در جامعه رایج می‏شود،عدالت و

شرافت و غیرت،نایاب می‏گردد؛

اقتصاد مملکت را سود جویان و مال اندوزان راه می‏برند؛

اخلاق عمومی رو به انحطاط می‏گذارد؛

فساد و تباهی اخلاقی و مالی و اداری همه گیر می‏شود؛

ارزش علم و ادب و هنر از میان می‏رود؛

شورشها و اغتشاشها و بی‏نظمیها رخ می‏نماید؛

همه در حالت ترس و احساس ناامنی بسر می‏برند؛

امیدواری و نشاط اجتماعی جای خود را به یأس و

دلمردگی می‏دهد؛بجای کار و کوشش و فعالیت و فداکاری،همه تلاشها

صرف منافع شخصی می‏گردد و عموم مردم از

مسئولیتهای اجتماعی و اعتنا به مصالح عمومی فرار

می‏کنند؛

روح حماسه و ایثار و شهادت طلبی رخت بر می‏بندد و

طبعا هر چند وقت یکبار قطعه‏ای از مملکت طعمه دشمنان‏

میشود و از بدن اصلی جدا می‏گردد...و دیری نمی‏گذرد که‏

یک امپراطوری نیرومند و پهناور و ثروتمند و منظم و فعال‏

به کشوری ضعیف و حقیر و فقیر و کوچک و مرده تبدیل‏

می‏شود.این جریان عینا در مورد امپراطوری عثمانی پیش‏

آمد.یعنی کشوری که در مقابل همه قدرتهای اروپایی با

جلال و عظمت ایستاده بود و همه انواع دسیسه‏های‏

غربیان را-که برای از پا در آوردنش تدبیر کرده بودند-

بی‏اثر ساخته بود،کم‏کم با در پیش گرفتن روشهای‏

مستبدانه سلاطین و با بی‏اعتنائی به اصول اعتقادی و

ارزشهای اسلامی و انسانی و رها کردن پای بندیهای ملی و

مردمی،به تدریج علاقه‏ها و پشتیبانیهای مردم را از دست‏

داد و آرام آرام در منجلاب فساد فرو رفت و درست در

همین موقع،آنها که مدتها منتظر فرصت بودند سر

بر آوردند و قدم به قدم خود را به اهداف و اغراضشان‏

نزدیک و نزدیکتر کردند.

در اوائل قرن نوزدهم،سلطان سلیم سوم،امپراطور

عثمانی بود،بعد از او به ترتیب:مصطفی چهارم(1807،

1808)،محمود دوم(1808 تا 1839)،عبد الحمید اول‏

(1839 تا 1861)،عبد العزیز(1861 تا 1876)،مراد

پنجم(1876)و عبد الحمید دوم(1876 تا 1909)شاهان‏

عثمانی در طول قرن نوزده بودند و پس از اینها فقط سه‏

سلطان دیگر آمدند و رفتند و کار عثمانی تمام شد.برای‏

آنکه اوضاع و احوال کشور عثمانی را بشناسیم از برخی از

سلاطین مذکور خصوصیات مختصری را نقل می‏کنیم:

"سلطان سلیم سوم،بیست و هشتمین سلطان‏

عثمانی-1789 تا 1807 م  1203 تا 1222 ه ق-است...

مشخصات دوره او از یک طرف جنگهای خانه برانداز علیه‏

 

دولتهای اروپایی است و شورشهای داخلی که جملگی‏

حاکی از ضعف امپراطوری عثمانی است و از طرف دیگر

مساعی او و گروهی از روشنفکران برای اصلاح سازمانهای‏

کهنه و مندرس امپراطوری عثمانی"(1).این عبارت به‏

روشنی نشان می‏دهد که اولا روابط و نهادها و سازمانهای‏

اجتماعی در دولت عثمانی،دیگر کارآیی لازم را نداشته و

شاه و هیأت حاکمه علاوه بر این،گرفتار انواع و اقسام‏

جنگها بوده‏اند-مخصوصا با حریف تازه نفسی به نام‏

روسیه که خود دشمن اروپا هم بود-و نیز مواجهه با

شورشهای داخلی که سران عثمانی را وادار به چاره جویی و

تجدید نظر در اوضاع می‏کرد.اما بجای اینکه به سراغ‏

علماء دین بروند دست به سوی روشنفکران غربزده دراز

کردند.

اصلاحاتی که اینها می‏خواستند انجام دهند از جنبه‏

نظامی به صورت"تشکیل سپاهیان جدید یا نظام جدید،

موجب شورش دیگری از جانب ینی چریها(سپاهیان و

نظامیان سنتی عثمانی)شد و این شورش را عده زیادی از

علمای دینی نیز پشتیبانی می‏کردند".(2)

در زمان سلطان محمود دوم-1808 تا 1839 م.

1223 تا 1255 ه ق-این فکر که مملکت باید اصلاح شود

(1).دایرة المعارف فارسی؛صفحه‏های 1330 و 1686.

(2).همان.

بجایی رسید که او"با تصمیمی قاطعتر دست به اصلاحات‏

زد و عاقبت در 16 ژوئن 1826 به کشتار ینی چریها در

قسطنطنیه اقدام کرد.در این ماجرا عده‏ای از درویش‏

بکتاشیه نیز کشته شدند."(1)

و این حوادث نشان داد که"حرکت اصلاحی"کاملا

غربگرایانه و مخالف با دین و سنت و مردم بوده و عمیقا

مستبدانه و خودسرانه عمل می‏شده است.

تقابل و معارضه سلطان عثمانی با علماء دین به جایی‏

رسید که در زمان سلطنت عبد المجید اول 1839 تا 1861

م. 1255 تا 1277 ه ق-علماء میخواستند محمد علی‏

پاشا را به سلطنت بنشانند ولی دولتهای اروپایی-

انگلستان،روسیه و اتریش-مداخله کرده و سلطان‏

عبد المجید را به کرسی سلطنت پایدار نگهداشتند.جواب‏

این خدمت کفار را،سلطان عثمانی با تصویب قوانینی داد

که به دست فراماسونها تهیه شده بود و شامل همه‏

عناصری بود که یک مملکت سنتی و نسبتا اسلامی را به‏

صورت مقلد دموکراسی غربی در می‏آورد.(2)این مجموعه‏

قوانین و مصوبات را"تنظیمات"می‏گفتند که مسلمانان و

روحانیون با آن مخالف بودند و اقلیتها و غربزده‏ها با آن‏

(1).دایرة المعارف فارسی؛صفحه‏های 1330 و 1686.

(2).بعدا خواهیم دید که اساسا گسترش فعالیت و نفوذ فراماسونری در

کشور عثمانی در زمان همین سلطان عملی شد.

موافقت داشتند.در همین ایام بود که زبان ترکی به عنوان‏

زبان ملی-در مقابل زبان دینی عربی و زبان رسمی و ادبی‏

فارسی-و نیز به عنوان وسیله تبلیغ و تشویق مردم به‏

"پیشرفت و ترقی"مورد استفاده قرار گرفت.(1)تساوی حقوق‏

مسلمانان با غیر مسلمانان،قوانین قضایی به سبک‏

اروپایی،مقررات تجارت آزاد و آموزش و پرورش جدید،...

مواد این تنظیمات بود که به دست"مصطفی رشید پادشا،

علی پاشا،فواد پاشا و مدحت پاشا جامه عمل پوشید"(2)

همین سلطان عبد المجید اول"نخستین پادشاه عثمانی‏

است که به یکی از زبانهای غربی-فرانسه-تکلم‏

می‏کرد...در زمان او اولین تماشاخانه دایر گردید...و

ولخرجیهای او سرانجام باعث ضعف اقتصادی عثمانی در

قرن نوزدهم گردید(3)و معلوم شد که آن تنظیمات و

اصلاحات و ادعای پیشرفت و ترقی در واقع روکش و

تظاهری برای این عیاشیها بوده است و الا به نتایج مطلوب‏

می‏رسید.شگفت آور اینکه در ایران هم در همین ایام-در

زمان ناصر الدین شاه-عینا همین شیوه و مسیر عملی شد

(1).مقارن همین ایام در ایران هم بدست فراماسونها مسأله زبان‏

فارسی بعنوان زبان ملی مطرح شد و مورد تبلیغ و تشویق قرار گرفت؛

خصوصا در تقابل با زبان و ادبیات عربی.

(2).دایرة المعارف فارسی تاریخ وفات این چهار نفر را به ترتیب‏

1858،1871،1869 و 1883 نقل کرده است.صفحه 674.

(3).دایرة المعارف فارسی؛صفحه‏های 1675،1669.

و به همان نتایج هم رسید.

در زمان عبد العزیز-برادر و جانشین عبد المجید اول که‏

از 1861 تا 1876 م. 1278 تا 1293 ه ق.سلطنت کرد-

نفوذ روسیه روز به روز بیشتر شد و"با وجود بحرانهای‏

داخلی،اجرای سیاست اصلاحی معروف به تنظیمات ادامه‏

یافت اما کوششهایی که برای اصلاحات اقتصادی می‏شد

بی‏نتیجه ماند...مجموعه این اوضاع،عموم مردم را از

سلطان ناراضی کرد و عاقبت مدحت پاشا که مردی‏

"اصلاح طلب"بود(یعنی در واقع فراماسون بود و زیر نام‏

اصلاح طلبی به مأموریتهای خود می‏پرداخت)روی کار آمد

و او سلطان را وادار به استعفاء به نفع برادرزاده‏اش،سلطان‏

مرداد پنجم کرد.چند روز بعد،عبد العزیز ظاهرا خودکشی‏

کرد.(1)عبد الحمید دوم در 1876 به سلطنت نشست.حزب‏

ترکهای جوان به رهبری مدحت پاشا،برادرش را از سلطنت‏

خلع کردند و او را برگزیدند.در سال 1909 هم باز همین‏

ترکهای جوان شورش کرده و سلطان را بزیر کشیدند.در

واقع کار سلطنت و اقتدار امپراطوری عثمانی و نامی که‏

قرنها اروپا را به لرزه می‏انداخت بجایی رسیده بود که با عزم‏

و اراده یک حزب یهودی-ماسونی،سلطانی به سر کار

می‏آمد و هر وقت هم او را مزاحم می‏یافتند به دنبال کارش‏

می‏رفت.یک چند این سلطان عبد الحمید تحت تأثیر

(1).همان؛صفحه 1669.

اندیشه‏های بزرگ سید جمال الدین اسد آبادی می‏خواست‏

به اسلام و مجد و عظمت دوره‏های پیشین امپراطوری‏

عثمانی برگردد ولی فراماسونها نه به او فرصت دادند و نه‏

به سید جمال.سلطان نادان و متکبر تحت تأثیر"یک نفر

ترکشناس یهودی مجارستانی بود به نام آرمینیوس‏

وامبری"(1)که همه رشته‏های سید جمال را پنبه می‏کرد.

اینها مختصری از حال و روز سلاطین عثمانی بود و در

حالی که آنان اینگونه رفتار می‏کردند،دشمنانشان-که‏

بیش از آنها با اسلام و مسلمانی دشمن بودند-راه و روش‏

دیگری در پیش گرفته بودند.یعنی هدف آنها این بود که آن‏

دولت مقتدر عثمانی دهشت انگیز را نابود کنند تا بتوانند

نفسی به راحتی بکشند و از آنجا که اقتدار او را در اعتقاد

اسلامی و وسعت سرزمینش می‏دانستند به این هر دو

حمله می‏کردند و بر آن بودند که هم اسلام از این مملکت‏

جدا شود و هم تکه پاره و قطعه قطعه گردد.آنها

می‏خواستند در خاورمیانه،بجای"امپراطوری عثمانی"چند

کشور کوچک ملی گرای بی دست و پا وجود داشته باشند که‏

ارتباط خود را با دین و اعتقاد اسلامی ببرند و باصطلاح‏

دولت لائیک داشته باشند.راه وصول به این اهداف را هم‏

یک تشکیلات منسجم و مرتب باید فراهم می‏آورد:

تشکیلات فراماسونری.

(1).همان؛صفحه 1666.07QA

مجله العالم در مقاله‏ای در این باره می‏نویسد:"در کشور

عثمانی،راه تشکیلات فراماسونری از طریق نمایندگیهای‏

سیاسی باز شد به طوری که نخبگان و فرستادگان ترک به‏

پایتختهای اروپایی به عنوان کارشناسان سیاسی و نظامی و

با تربیت ماسونی در تعیین هویت فرهنگی دولت عثمانی و

آینده آن نقش اساسی بازی کردند.اولین مجمع و لژ ماسونی،

به وسیله سفیر انگلستان در اسلامبول به سال 1857(در

زمان سلطان عبد المجید اول)تأسیس شد.سال بعد این سفیر،

لژ دیگری تشکیل داد و آن را"اتحاد شرق"نامید و گروهی‏

از مقامات بلند پایه-چون علی پاشا،فواد پاشا،مصطفی‏

پاشا و رشید پاشا-به عضویت آن در آمدند.همینها در قانع‏

کردن"سلطان عبد المجید"برای حمایت از وجود احزاب و

جمعیتها نقش داشتند.در نیمه دوم قرن نوزدهم و طی‏

مدتی که عقاید جدید شروع شده بود،فراماسونری نقش‏

مؤثری بازی کرد.برخی از فراماسونها سعی داشتند

مسلمانان و ملی گراها را سازش دهند.اما بعضی دیگر به‏

جهتگیری‏های افراطی غربی پرداختند،یکی از

پژوهشگران ترک می‏گوید،"حقیقت این است که نخبگان‏

جدید ترکیه در تقلید از غرب از اسلافشان خود باخته‏تر و

مصرتر بودند.آنها فقط محافظ مسیری بودند که رشید پاشا

آغاز کرده بود،اینها اعضاء لژهای فراماسونری بودند که در

ترکیه توسط بیگانگان بنیاد نهاده شد.

تشکیلات فراماسونی در ایام حکومت سلطان‏

عبد المجید ثانی و بعد از فترت اول قانون اساسی-حدود

1875-کارش بالا گرفت و حتی با سلطان نیز در

مخاصمات حادی درگیر شد.برناردلوئیس در کتابش"ظهور

ترکیه جدید"می‏نویسد:یک یونانی به نام کلیانثه سکالیری‏

که در اسلامبول زندگی می‏کرد و ریاست لژ ماسونی‏

"ابرودوس"را بر عهده داشت و با ماسونهای اروپایی در

تماس بود،در عزل سلطان مراد پنجم دخالت داشت.

گروهی از اعضای ترکهای جوان که مورد خشم سلطان‏

قرار گرفتند به مصر رفتند و از طرف ماسونهای مصر و

نیروهای اشغالگر انگلیس از آنان استقبال به عمل آمد...

دکتر محمد حسین می‏گوید:"حزب ترکهای جوان در بست‏

در اختیار و تحت سیطره جهودها و ماسونها بود."

نقشی که ماسونها در سقوط دولت عثمانی و اعلام‏

لائیک بازی کردند،یکی از مهمترین فعالیتهای‏

فراماسونری است.(1)

نتایج آن خصوصیات سلاطین عثمانی و این تدبیر

فراماسونری-که بسیار به اختصار ذکر شد-موارد بسیاری‏

است که باز هم بخاطر رعایت اختصار بعضی از نقاط مهم‏

آن را در زیر فهرست و از نقل می‏کنیم:

(1).مجله العالم؛شماره 289،محرم 1410 ه ق.اگوست 1989،ترجمه‏

عطاء الله ابطحی.

در 1803 وهابی‏ها در سرزمین عربستان سر به شورش‏

برداشته و مکه را به تصرف خود در آوردند.

1807 نیروی دریایی انگلستان پایتخت امپراطوری‏

عثمانی را مورد تهدید قرار داد.

1812 عثمانی سرزمین بسارابی را به روسیه واگذار کرد

و قدرت این کشور در مصر به نفع انگلستان کم شد.

1820 شورش یونانیها آغاز گردید که در سال 1830 به‏

استقلال یونان انجامید.

1829 پس از جنگ با روسیه،پیمان آدریانوپل بین دو

کشور بسته شد.

1830 دولت عثمانی قرار دادهای جدیدی در زمینه‏

امتیازات کاپیتولاسیون با آمریکا،بلژیک،پرتقال و اسپانیا

منعقد کرد.در این دوره دستگاه و اداره مرکزی در همه جهات‏

ضعیف شد.

1845 در سوریه شورش شد.

1849 نهضت انقلابی دموکراتیکی در مولداوی و

والاکیا ایجاد شد که اگر چه مورد مخالفت روسیه و عثمانی‏

هر دو بود اما با پیمان بالتالیمان،حاکمیت عثمانی بر این‏

امیر نشینها از میان رفت.

1853 جنگ کریمه بین روسیه و عثمانی در گرفت که تا

1856 ادامه داشت و فرانسه و انگلیس هم همراه عثمانی‏

بودند.

1856 پس از پایان جنگ کریمه و عقد پیمان صلح-

اگر چه تمامیت اراضی عثمانی ظاهرا تأمین گشت اما-راه‏

برای مداخله روس و انگلیس و فرانسه در عثمانی بیش از

پیش باز شد.شاید اساسا بر افروختن این جنگ به همین‏

خاطر بوده است.این مداخلات نه فقط در شورشهای بعدی‏

بلکه حتی در اداره امور داخلی امپراطوری نیز از طریق‏

کاپیتولاسیونها شدت یافت.

1858 در جده شورش شد.

1860 در سوریه مجددا شورش شد.

1862 دولت عثمانی توانست حاکمیت خود را بر

منتنگر و هرزگووین اعمال کند ولی در 1865 صربستان و

دو امیر نشین ساحل دانوب که از 1861 کشور واحدی‏

تشکیل داده بودند،تقریبا استقلال یافتند.

1866 بحران کرت کار را به مداخلات بین المللی کشاند.

1877 شورشهای بلغارستان سبب جنگ جدیدی بین‏

عثمانی و روسیه شد.

1878 پیمان سان ستفانو به نفع کامل روسیه بسته شد.

این پیمان در کنگره برلین به ریاست بیسمارک تعدیل شد

ولی استقلال صربستان،مونتنگر و رومانی به رسمیت‏

شناخته شد،بلغارستان به سه بخش تقسیم شد،بوسنی و

هرزگووین تحت اداره اتریش-هنگری(مجارستان)در آمد

و در مرز یونان و عثمانی تجدید نظر شد.در قفقاز،قارص و

باطوم از دست عثمانی خارج گردید و به تصرف روسیه در

آمده و انگلستان حق اداره جزیره قبرس را به دست آورد.

1882 انگلستان مصر را اشغال کرد.

1896 و 1897 شورش مردم کرت بر علیه عثمانی‏

منجر به جنگ یونان و عثمانی شد.

یونان شکست خورد ولی عثمانی تحت فشار دولتهای‏

اروپایی کرت را تخلیه کرد و در 1898 کرت به خود مختاری‏

رسید.

این روند تجزیه و تلاشی در قرن بیستم هم همچنان‏

ادامه داشت به طوری که در 1909 با خلع سلطان عبد الحمید،

استقلال بلغارستان و الحاق بوسنی و هرزگووین به اتریش‏

عملی شد و در 1911 طرابلس در جنگ با ایتالیا از دست‏

عثمانی خارج شد و در 1912 و 1913 جنگهای بالکان‏

قسمتهای اروپایی عثمانی را کاملا محدود کرد و فقط تراکیا

و ادرنه باقی ماند و در 1914 جنگ جهانی اول شروع شد

که به تجزیه کامل و انهدام عثمانی انجامید.

در حالی که تصویر ساده و کلی اما مختصر و گذرای‏

سقوط و تجزیه عثمانی این چنین بود،حالا ببینیم که اروپا،

این دشمن قدیمی و مسلم عثمانی،در همین قرن نوزده‏

چه وضعیتی داشت.

اروپای قرن نوزده‏

انقلاب فرانسه،همراه با انقلاب صنعتی در انگلستان در

اواخر قرن هیجده،به کلی چهره اروپا را تغییر داد و نظام‏

فئودالی و سیستم اقتصادی اروپا را که بر مبنای کشاورزی‏

مستقر بود بر هم زد و اشرافیت اروپا را متزلزل نمود.اما

وقتی ناپلئون بناپارت از درون انقلاب فرانسه سر بر آورد و

سراسر اروپا و بلکه تا قلب روسیه را در نور دید،از یک سو،

کار اشرافیت و فئودالیسم کاملا یکسره شد ولی از سوی‏

دیگر خود ناپلئون می‏خواست به صورت یک اشرافی تازه،

شکل بگیرد.در سال 1815 ناپلئون،در آخرین جنگ خود،

از ولینگتن انگلیسی شکست خورد.در واقع پیروزی‏

انگلستان بدان معنی بود که راه و رسم جدید اقتصاد و

سیاست دنیای صنعتی در تمامی اروپا مستقر و مستحکم‏

شده است و روحیه و اندیشه فراماسونری-که زادگاهش در

انگلستان بود-بر فرانسه و بر تمام اروپا سیطره یافت.از

این تاریخ است که انگلستان ابرقدرت استعماری و

بلامنازع همه جهان شد و این سلطه و قدرت تا یک قرن‏

تمام یعنی شروع جنگ جهانی اول در 1914 ادامه یافت.

تنوع وقایع و حوادث در اروپای قرن نوزده بسیار زیاد

است.کشورهای مختلف با حکومتها و نظامهای گوناگون،

شاهان،وزیران،امرا،و ظهور و سقوط هر یک،مجالس‏

ملی و نیمه ملی،قرار دادهای بین این کشورها،تکنیکهای‏

جدید صنعتی و بروز نظریات علمی و اجتماعی و اقتصادی‏

که بعضا آثار بسیار شدیدی در اوضاع و احوال اجتماعی‏

ایجاد می‏کرد و از همه بیشتر جنگها و درگیریها،بحرانها یا

اوج و رواج شرایط اقتصادی و خلاصه افت و خیزهای‏

فراوان سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در قرن‏

نوزدهم اروپا،چنان جای ویژه‏ای را در تاریخ گرفته است که‏

درباره آن کتابهای بسیار نوشته‏اند و تحقیقات فراوان‏

کرده‏اند؛و هنوز بسیار حرفها باقی مانده است.ولی کلیت‏

قضیه در آن بود که اروپا با وجود سابقه طولانی تاریخی و

علی رغم حضور مردان سیاسی بزرگی چون مترنیخ و

بیسمارک در این ایام قدرت و سلطه انگلستان را پذیرفته‏

بود.در عین حال در درون هم گرفتار یک تغییر و تحول‏

عمیق و اساسی بود که شاید بتوان در یک جمله گفت:نظام‏

اشرافی و فئودالی و مسیحی،در حال تغییر و تبدیل به‏

نظام صنعتی با پوشش دموکراسی و سوسیالیستی بود.

گویی در اغلب زمینه‏ها این تغییر و تحول و پوست اندازی‏

بود که به اشکال گوناگون جلوه میکرد.

اما از سوی دیگر،از آنجا که اساس نظام صنعتی و پایه‏

و بنیان استعمار،اقتصاد سرمایه داری است،در واقع‏

بانکدارها بودند که بر انگلستان و اروپا و سراسر جهان‏

مسلط شده بودند.در کتاب"تاریخ تمدن غرب"این حقیقت‏

را بدین گونه بیان کرده است:"هر چند تغییرات نهایی‏

انقلاب صنعتی شامل حد وسیعی از تأسیسات بشری بود،

علل مستقیم و بلافصل آن در درجه اول اقتصادی بود.

چهار تحول که با یکدیگر بستگی کامل داشتند بطور

مستقیم انقلاب صنعتی قرن نوزدهم را پدید آوردند:

-به کار بردن روز افزون ماشینهایی که با نیروی بخار

کار می‏کرد در جریان تولید؛

-تکثیر استخراج آهن و ذغال و فولاد؛

-پدید آمدن راه آهن و سایر وسائل سریع حمل و نقل‏

و مسافرت؛

-توسعه بانکداری و تسهیلات اعتباری."

بعد از توضیح یکایک موارد چهار گانه فوق،کتاب مذکور

درباره"بانکداری و سرمایه"می‏نویسد:"بهره‏برداری از

تمامی این اختراعات و اکتشافات جدید محتاج جریان مدام‏

سرمایه بود...بانکداران در تحولات آن زمان سهمی چنان‏

عمده داشتند که دیسرائیلی سیاستمدار انگلیسی،خانواده‏

برینگ لندن و تجارتخانه بین المللی روچیلد را جزء

صاحبان نیروی اروپا نام برد"(1)دیسرائیلی خود یهودی است‏

و روچیلد هم همین طور.یعنی باز هم رسیدیم به آنجا که‏

لااقل بخشی از حرکتهای استعماری و تمدن مادی و

فرهنگ بی‏روح و ماشینی غرب،به علت حرص و طمع‏

سرمایه داران یهودی است.دایرة المعارف بریتانیکا درباره‏

روچیلدها مینویسد:"خانواده روچیلد،مشهورترین سلاطین‏

(1).تاریخ تمدن غرب؛تألیف کرین برینتون،جان کریستوفر،رابرت‏

لی وولف؛ترجمه پرویز داریوش؛انتشارات ابن سینا؛سال 1340؛

صفحه 163 و 165.

"بانکدار اروپا،در دویست سال اخیر،تأثیر فراوانی بر اقتصاد

و بطور غیر مستقیم بر تاریخ سیاسی اروپا گذارده‏اند."(1)و

حرف و سخن درباره این خانواده آنقدر زیاد است که هرگز

نمی‏توان با یک مقاله و به اشاره،حد و حدود آن را

مشخص کرد(2)اما بهر حال به اختصار باید گفت:پس از

وفات مؤسس خاندان روچیلد در سال 1812 یعنی درست‏

در همان اوائل قرن نوزده"پسر ارشد در بانک پدرش در

فرانکفورت جایگزین او شد و چهار پسر دیگر-زولومون،

ناتان مایر،کارل مایر و ژاکوب-به ترتیب شعبه‏هایی در

وین،لندن،ناپل و فرانسه تأسیس کردند.جملگی پسران را

امپراطور فرانسوای اول اتریش،لقب،"بارون"داد.برادران‏

روچیلد با یکدیگر اتحاد کامل داشتند...با قاچاق طلا و نقره‏

و فلزات به کشورهای مختلف عملیات بانکی را با سود

فراوان انجام می‏دادند.این برادران در غالب وامهای دولتی‏

و معاملات مالی اوائل قرن نوزدهم دخالت داشتند.

انحصاری که این برادران در امور مالی کشورهای مهم اروپا

در اوائل قرن نوزدهم برای خانواده خود ایجاد کرده بودند به‏

(574.p,19.Vol,1959,Encyclopedia Britanica.(1))

(2).برای اطلاع بیشتر درباره خانواده روچیلد رجوع شود به کتاب‏

"روچیلدها"انتشارات محراب قلم؛سال 1369؛و ایضا به مقاله‏ای در

این باره در جلد دوم خاطرات فردوست؛انتشارات اطلاعات.

تدریج زائل گردید.(1)ولی ثروت خانواده هر یک از برادران‏

در کشورهایی که سکنی اختیار کرده بودند هنوز کم و بیش‏

پا برجاست...ناتان مایر روچیلد مؤسس شعبه انگلیسی‏

خاندان روچیلد در سال 1835 مبلغ 15 میلیون لیره برای‏

دولت انگلستان فراهم نمود تا جبران خسارت برده داران‏

جزایر هند غربی را بنماید...(2)شاید همین مختصر نشان‏

دهد که وسعت عمل این بانکداران و روحیه و منش آنها

نسبت به انسان چگونه است.

مهمترین و مؤثرترین شیوه‏ای که اینها به کار می‏بردند،

وام دادن به کشورهایی بود که درگیر جنگ می‏شدند.جنگ،

از آنجا که با حیات و هستی یک مملکت و با بود و نبود یک‏

ملت سر و کار دارد،از مهمترین وقایع حیات اجتماعی و

سیاسی و تاریخی انسان است و در قرن نوزده که برای‏

اولین بار در تاریخ بشر،بانکداری بین المللی ایجاد شد،

سرنوشت جنگها بصورت تازه‏ای در آمد که تا آن روز سابقه‏

نداشت و آن اینکه اولا بانکداران برای برگشتن وامی که به‏

قرض داده بودند تضمین شدید و غلیظی می‏گرفتند که گاه‏

(1).باید توجه داشت که این"تدریج"در یک دوره بیش از صد و پنجاه‏

سال-اوائل قرن نوزده تا اواسط قرن بیستم-است و البته بخشی از

این زوال هم تظاهر عمدی است تا از شدت خشم و نفرت مردم‏

بکاهد.

(2).دایرة المعارف فارسی،ذیل کلمه"روتشیلد".

دست و پای دولتها را به شدت می‏بست و ثانیا تعیین کننده‏

سرنوشت جنگ هم عموما همین بانکدارها و شرایط و

ضمانتهای آنها بود چون اگر آنها می‏خواستند دولتی‏

شکست بخورد،از ابتدا یا درست در وسط کارزار،از دادن‏

وام بیشتر به او خودداری می‏کردند و به طرف مقابل اعتبار

و وام بیشتری می‏دادند و بدین علت است که از اوائل قرن‏

نوزده تا کنون تقریبا عموم جنگهایی که در جهان رخ داده‏

بالمآل به نفع بانکداران و سرمایه گذاران اصلی تمام‏

شده است.

در همین قرن نوزده،از آنجا که سلطه اصلی و مخفی بر

اروپا و انگلستان از آن یهودیهای سرمایه‏دار و بانکدار بود،

از یکسو می‏بینیم مسیر حوادث روز به روز در جهت منافع و

مطامع آنها سیر می‏کرد و از سوی دیگر همین مسیر و

مطامع که معلوم همگان می‏شد احساسات ضد یهودی‏

مردم را بشدت تحریک می‏کرد و دلهای عموم اروپاییان را

نسبت به آنها لبریز از کینه و نفرت می‏نمود.

در مورد اول چنانکه قبلا گفتیم مخالفت اصلی با دولت‏

عثمانی،از آن یهودیها بود که راه رفت و آمد و تجارت و

سودشان در خاورمیانه به دست مسلمانان قطع شده بود و

هرگاه که دولت عثمانی با قدرت و حشمت به اروپا حمله‏

می‏کرد،در واقع اینها بودند که بیشتر و بیشتر لطمه‏

می‏خوردند و هنگامی که در قرن نوزدهم بر اروپا و

انگلستان مسلط شدند،تصمیم گرفتند که هر طور شده‏

ریشه دولت عثمانی را از روی زمین بکنند.

یهودیها یک دشمن دیگر هم داشتند و آن روسیه‏

تزاری بود.دولت تزاری و مردم روس به شدت با یهود

مخالف بودند و هر چه هم که به دوران اخیر نزدیکتر

می‏شویم،این مخالفت،بیشتر می‏شد تا جایی که در اواخر

قرن نوزده"یهودیان تابع چنان مقررات غلاظ و شدادی‏

شدند که نظیر آن تا این تاریخ،بخصوص در اعصار جدید

دیده نشده بود."(1)و حتی کار به"قتل و عام دولتی"(2)در مورد

آنها می‏رسید.

در چنین شرایطی بهترین کار برای یهودیها چه بود؟

اینکه دو دشمن قدیمی را چنان بجان هم بیندازند که هر

دو از پا در آیند.قرن نوزدهم،قرن بجان هم افتادن روسیه‏

و عثمانی است و نتیجه آن هم اوائل قرن بیستم با از پا

در آمدن هر دوی آنها معلوم شد.

مهمترین واقعه قرن نوزدهم جنگ کریمه است که سه‏

سال طول کشید و فقط در یک بخش آن"محاصره قلعه‏

سباستوپول یازده ماه دوام یافت-اکتبر 1854 تا سپتامبر

1855-و در آن محاصره قریب 000،200 تن از سپاهیان‏

(1).تاریخ جهان نو؛رابرت روزول بالمر؛ابوالقاسم طاهری؛انتشارات‏

امیر کبیر؛سال 1349؛چاپ دوم؛جلد دوم؛صفحه 390.

(2).تاریخ تمدن غرب؛ج 2؛ص 262.

روس و 000،100 نفر از متحدین(عثمانی و همراهانش)

به هلاکت رسیدند."(1)هزینه این جنگ هم با وام روچیلد

تأمین می‏شد.

و از این نمونه‏ها تا قبل از شروع جنگ جهانی اول،

چندین مورد دیگر نیز تکرار شد و تلفات و خسارات فراوان‏

ببار آورد تا اینکه در جنگ جهانی،هم عثمانی مضمحل‏

شد،هم روسیه تزاری به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی‏

تبدیل گردید و هم اعلامیه بالفور صادر شد و کانون ملی‏

یهود را در فلسطین تثبیت کرد که پایه و بنیان اسرائیل شد.

(1).تاریخ قرن نوزدهم و معاصر؛آلبر ماله و پی یر گریه؛نصر الله‏

فلسفی؛کتابفروشی ابن سینا؛چاپ اول؛صفحه 160.08QA

خاورمیانه و جنگ جهانی اول‏

نویسنده‏ای درباره دولت عثمانی در ثلث آخر قرن‏

نوزدهم می‏نویسد:"انگلیس آزادیخواه از عثمانی مستبد

پشتیبانی می‏کند.اگر انگلیسیها از ترکها پشتیبانی نکرده‏

بودند،اقوام و ملل تابعه آنها خیلی زودتر از این به استقلال‏

نائل آمده بودند ولی چون انگلیسها می‏ترسیدند که روسها

قسطنطنیه را اشغال کنند،ترکها را تقویت می‏کردند و

بالاخره هم به کمک ترکها،داخل جنگ کریمه شدند.در

سال 1870 ملل بالکان بر علیه عثمانیها قیام کردند و

روسها نیز به پشتیبانی آنها برخاستند و با عثمانی داخل‏

جنگ شدند.در نتیجه دولت عثمانی مجبور شد مطابق‏

عهدنامه سن استفان-1878-امتیازات زیادی به روسها

بدهد لیکن دیزرائیلی که در آن موقع صدراعظم انگلستان‏

بود روسیه را تهدید به جنگ کرد و آن دولت را ناگزیر

ساخت که از مقدار زیادی از امتیازات عهدنامه سن استفان‏

صرف نظر نماید."

توجه شود که دیزرائیلی-نخست وزیر یهودی‏

انگلستان-در همین ایام از یک سو با خرید سهام کانال‏

سوئز،تشکیل یک دولت یهودی را در فلسطین به روچیلد

وعده می‏داد و از سوی دیگر با منضم کردن هندوستان به‏

امپراطوری بریتانیا،اهداف خود را دنبال می‏کرد.دیزرائیلی‏

به عنوان نخست وزیر انگلستان در پی تأمین منافع‏

استعماری آن کشور بود اما در واقع به عنوان یک یهودی‏

متعصب و بلکه به عنوان یکی از اولین صهیونیستها،در پی‏

نابودی جهان اسلام و ایجاد سیطره جهانی یهود بود.

"دیری نگذشت که آلمانها به فکر احداث خط آهن‏

برلن-بغداد برآمدند و سیاسیون انگلستان متوجه شدند که‏

اگر تزار روس قسطنطنیه را اشغال نماید ضرر آن برای‏

انگلستان کمتر خواهد بود تا قیصر آلمان،سلطان عثمانی را

دست نشانده خود سازد.به همین جهت انگلستان‏

اختلافات خود را به سرعت هر چه تمامتر با روسیه رفع کرد

و با آن دولت از در آشتی در آمد."(1)

در سال 1896 ساختمان خط راه آهنی از شرق دریای‏

مرمره-در مقابل اسلامبول-به بصره عراق شروع شد.

یعنی اتصال مدیترانه و دریای سیاه به خلیج فارس از

(1).انسان در تکاپوی تمدن؛ادوین پالو؛ترجمه محمد سعیدی؛

انتشارات اقبال سال 1335؛صفحه 475.

طریق خط آهن.این طرح با سرمایه آلمانها و به خاطر

اتکاء سلطان عبد الحمید به آنها در مقابله با انگلیسها بود و

با اعتراض انگلیسها به بهانه خطر برای هند،طرح معلق‏

ماند تا سال 1911 که دوباره آغاز شد و از اسباب جنگ‏

جهانی اول بود.

توجه به این نکته جالب است که آخرین قسمت این‏

خط آهن در 1940 بین موصل و سامرا و با سرمایه‏

انگلستان به پایان رسید.

یعنی خط راه آهنی که اگر به دست آلمانها بود در مورد

اعتراض انگلیسها واقع می‏شد،وقتی به دست خود آنها

افتاد مورد استقبالشان قرار گرفت.درست مانند خط آهن‏

سراسری ایران از بندر خرمشهر به بندر ترکمن که زمان‏

رضا شاه و به دست آلمانها ساخته شد ولی مورد علاقه و

استفاده انگلیسها قرار گرفت.

ادامه دارد............




:: برچسب‌ها: ایران و یهود, برنامه یهود برای ایران در طول تاریخ

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
شروع متن کتاب لولای سه قاره .............

لولای سه قاره2

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏

 

 

فهرست‏

پیشگفتار 7

لولای سه قاره 13

گوشواره‏های لولا 17

نبض تاریخ 31

تقابل تاریخی 47

 

قرن نوزدهم 65

امپراطوری عثمانی در قرن نوزده 66

اروپای قرن نوزده 78

خاورمیانه و جنگ جهانی اول 87

تکه پاره‏ها 109

مصر 113

عربستان 115

اردن 119

عراق 121

سوریه 127

لبنان 128

صهیونیستها 131

اسرائیل 138

اسرائیل بزرگ 149

مبارزات فلسطینیان و آینده 156

 

پیشگفتار

اگر باطل با حق در نیامیزد،حقیقت جو آن را شناسد و داند؛و اگر حق به باطل پوشیده‏ نگردد،دشمنان را مجال طعنه زدن نماند. لیکن اندکی از این و آن گیرند،تا به هم‏ در آمیزد و شیطان فرصت یابد و حیلت‏ برانگیزد تا بر دوستان خود چیره شود-و از راهشان به در برد-امّا آن را که لطف حق دریافته‏ باشد،نجات یابد و راه حق را به سر برد.(1)  امروز روزگار فتنه است و حق و باطل سخت به هم‏ آمیخته.در سراسر این جهان پر آشوب،نسل جوان با تشنگی،شیدا و شیفته به دنبال حق است؛حقیقت را  (1).نهج البلاغه؛ترجمه سید جعفر شهیدی؛سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی؛تهران؛1368؛ص 43؛خطبه 50

می‏جوید؛حقایق را طلب می‏کند و خوب می‏داند که رنگ‏ حقایق چون شقایق،سرخ است و برای رسیدن به آن باید جان فدا نمود.  برای آلودن این عشق پرشور،صاحبان زر و زور و تزویر با تمام قدرت شیطانی‏شان به میدان آمده‏اند.اصلی‏ترین‏ حربه دشمن آمیختن حق و باطل به یکدیگر است و او برای‏ رسیدن به این منظور از هیچ سرمایه‏گذاری کلانی باک‏ ندارد،چرا که همه هستی او در گرو سرکوب این نسل است.  جهود(1)که منابع عمده قدرت اقتصادی را در سطح‏

جهان تحت سیطره خود در آورده است می‏کوشد تا با به کار گرفتن بازوان اختا پوسی‏اش با مواد افیونی،الکل،شهوات‏  (1).استاد فقید احمد آرام که در طول هفت دهه خدمات علمی بیش از 110 اثر را در نزدیک به 150 جلد در زمینه‏های گوناگون ریاضی،علوم‏ تجربی و طبیعی،کلام،تفسیر و عرفان،روانشناسی،تاریخ اسلام و...  به مشتاقان دانش و فرهنگ ارائه کرده است می‏گوید:

من به جای صهیونیست می‏گویم جهود.هر جا که‏ یهودی بد را می‏خواهم بگویم می‏گویم جهود.این‏پ هموطنان ما که کلیمی هستند اینها یهودی هستند، جهود یعنی صهیونیست.

استاد احمد آرام همچنین به"تعریف"لقب"حرام زادگی جهودی" داده‏اند.

[ر.ک.به میراث ماندگار مجموعه مصاحبه‏های سال اوّل و دوّم‏ کیهان فرهنگی،ج 1؛سازمان انتشارات کیهان؛تهران:پاییز 1369؛ صص 44 و 49(به نقل از چهارمین شماره کیهان فرهنگی در سال‏ 1363).]

جنسی،ترویج مادّه پرستی و حبّ و جاه و مال حقیقت جویی‏ نسل جوان را له کند.

جهود با تکیه بر توانمندی‏های اقتصادی‏اش،به‏ جریان سازی‏های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی روی آورده‏

است و می‏کوشد تا با تحریف حقایق،فکر و اندیشه و انگیزه جوانان را هدف قرار دهد.  این جا لطف حق سنگ محکمی قرار داده است تا:

"سیه روی شود هر که در او غشّ باشد."

سنگ محکمی که به خوبی کمک می‏کند تا شبه طلای‏ تقلّبی از طلای راستین در جریانات فرهنگی،هنری،

سیاسی و اقتصادی باز شناخته شود.  این سنگ آزمون طلایی چیزی نیست جز قدس، آزادسازی‏اش،مردمان مسلمان و انقلابی‏اش و سنگ‏های‏ انتفاضه‏اش.

قدس آزمون فتنه‏های روزگار ماست.

هر جریان داخلی و خارجی و محلّی یا بین المللی که‏ داعیه آزادی قدس شریف را نداشته باشد بدون شک‏ منحرف و وابسته است.  صهیونیست‏ها سالیانی دراز کوشیدند تا با تربیت‏ متفکرانی در صحنه فلسفه سیاسی سنگ محک قدس را بشکنند و تئوری‏های سیاسی و گفتگوهای دیپلماتیک را به‏ جای حرف حق بنشانند.

دنیای امروز صحنه نبرد دو جریان ریشه‏دار تاریخی‏ است:اوّل شیعیان راستین علی بن ابی طالب علیه السلام آن فاتح‏

خیبر؛و دیگر جهود خیبری.  دیروز اگر یهودیان اسلام ستیز در پس حصار قلعه‏های‏ مستحکم خود پنهان بودند،امروز در جلوه رنگ و نیرنگ و طنین هزار حرف و جمله مزوّرانه در صدها نشریه‏ بین‏المللی،شبکه‏های تلویزیونی و رادیویی،برنامه‏های‏ کامپیوتری و ماهواره‏های کمپانی‏های فیلمسازی،مراکز علمی و تحقیقاتی و مجموعه‏های عظیم اقتصادی؛از زبان‏ دانشمندان،سیاستمداران،نویسندگان و هنرمندان وابسته، خود را پنهان کرده‏اند.  و معیار شناخت همه این مجموعه‏ها،جریانات و افراد، "قدس"است.امروز هر که از آزاد سازی قدس نگوید و در این راه نکوشد،خائن به فرهنگ عدالت و انسانیّت،در چهار گوشه عالم است.  یهودیان صهیونیست بسیار کوشیده‏اند و می‏کوشند تا از زبان چهره‏های به ظاهر موجّه ماجرای قدس را تحریف‏ کنند و حق را با باطل بیامیزند.

بازگرداندن مسجد القصی این قبله نخست مسلمین به‏

آغوش جهان اسلام حق است.آزادی فلسطین حق است.

تجلیل از فرهنگ شهادت طلبی مبارزان راه آزادی قدس‏

حق است.راه امام خمینی رحمة اللّه و ستیز بی‏امان با اسراییل تا

محو کامل آن حق است.

پذیرفتن موجودیت اسراییل غاصب به هر نحو از انحاء

باطل است؛سرپوش گذاشتن و به فراموشی سپردن‏

جنایات وحشیانه اسراییل در خاورمیانه و غیر آن باطل‏

است؛دفن چهره دخترکان هتک حرمت شده فلسطینی و

بوسنیایی و...شستن خون اطفال مظلوم و بی‏گناه مسلمان‏

که توسط سربازان صهیونیست به قتل رسیده‏اند از حافظه‏

جهانیان،باطل است؛ترویج این گمان که اسراییل را

می‏توان با زبانی به جز زور بر سر جای خود نشاند باطل است‏

و سخن حق اینکه اسراییل و حامیانش باید نابود شوند.

مجموعه حاضر با روش بدیعی که در تحقیق تاریخی‏

دارد،در پی آن است تا با بیان واقعیات نگذارد ماجرای‏

قدس در منظر چشم نسل جوان این آب و خاک تحریف‏

گردد.

خاورمیانه به آن دلیل که محل اتصال سه قاره بزرگ‏

آسیا،آفریقا و اروپاست لولای سه قاره نامیده شده و در

سراسر تاریخ بشر،چهار راه رفت و آمدها و تزاحمها و

برخوردها بوده است.

این منطقه همچنین مرکز ادیان الهی است که تمدن‏

امروز بشر در سراسر جهان،محصول این ادیان است.

بروز و ظهور بزرگترین فرهنگها و تمدنهای انسانی و

نیز قلب تپنده جریانات و حرکتهای سیاسی مهّم جهان در

این منطقه بوده است.

خاورمیانه در قرن اخیر،مخزن بیشترین نفت صادراتی‏

دنیا و محّل یکی از عجیبترین وقایع سیاسی تاریخ جهان-

یعنی بوجود آمدن اسرائیل-است.

طبعا درباره همه این مطالب سخن گفتن،امکان و

توانایی فوق العاده‏ای را می‏طلبد و بناچار باید بخشی را

گزینش کرده و باختصار بآن پرداخت.

این مجموعه اوّل بار بصورت مقالاتی در مجله رشد

جوان،سال 69-1368 چاپ و منتشر گردید و بار دیگر

بصورت کتاب"لولای سه قارّه"در سال 1371 در حوزه‏

هنری سازمان تبلیغات اسلامی چاپ شد.امّا این بار سعی‏

شده است که باز هم مختصرتر و با حوصله خواننده‏

منطبق‏تر باشد.ان شاء اللّه مقبول افتد.

والسلام‏

انتشارات تربیت‏

لولای سه قارّه‏

به نقشه جهان نگاه کنید.در میان آبهای اقیانوسها،دو

خشکی بزرگ وجود دارد.یکی مجموعه سه قاره آسیا و

آفریقا و اروپا و دیگری آمریکای شمالی و جنوبی.مجموعه‏

اولی،هم به دلیل وسعت خاک و هم به خاطر جمعیت زیاد

و هم به لحاظ قدمت تاریخی از ارزش و اعتبار بسیار

بالایی برخوردار است.

با یک نگاه دقیقتر معلوم می‏شود که سه قاره آسیا و

آفریقا و اروپا هر سه در یک جا بهم متصلند که آن را

خاورمیانه می‏گویند،جایی که"لولای سه قاره"جهان است.

خاورمیانه امروز مرکز تولید بیشترین خبر و بزرگترین‏

نقطه برخورد قدرتهای جهان سیاست است.اما اهمیت آن‏

محدود و منحصر به روزگار ما نیست.در تمام طول تاریخ‏

بشر،این سرزمین مهمترین منطقه عالم بوده است.ظهور

ادیان الهی،بروز و رشد مهمترین تمدنها،محل برخورد

شدیدترین جنگها و خلاصه جای ظهور و بروز

حساس‏ترین وقایع تاریخ در این نقطه از زمین بوده است و

چرا چنین است؟

یک یک شرایط لازم برای این اعتبار در مورد خاورمیانه‏

فراهم آمده است:از نظر اقلیمی،این منطقه از آب و هوای‏

بسیار ملایم و مناسبی برخوردار است.رطوبت هوا و میزان‏

بارندگی سالیانه و درجه حرارت در حد متعادل،گیاهان‏

منطقه،عموما شامل گیاهان مناطق معتدل و پستی و

بلندی زمینها نیز در حد متناسب و معتدل است.اساسا

کلمه مدیترانه و منطقه مدیترانه‏ای از ریشه(MEDIUM)

گرفته شده که به معنی وسط و معتدل است.لذا منطقه‏

خاورمیانه از نظر آب و خاک و هوا و زراعت و دامداری در

چنان وضعی است که به خوبی می‏تواند جمعیتهای فراوانی‏

را در شهرها و روستاهای خود جای بدهد.

اما آنچه در این منطقه در زمینه مسائل مادی از هر نظر

مهمتر و اصلی‏تر است آن است که خاورمیانه به دلیل این‏

که نقطه اتصال بین سه قاره است،از قدیمترین ایام،محل‏

عبور و مرور کاروانهای تجارتی بوده است.

تقریبا عموم راههای خشکی و دریایی از هر یک از سه‏

قاره به دو قاره دیگر لزوما باید از این منطقه بگذرد.علت‏

این امر آن است که دور تا دور آفریقا دریاست و فقط از راه‏

صحرای سینا این قاره به خاورمیانه متصل است.دو قاره

آسیا و اروپا نیز اگر چه در یک مرز طولانی از دریای سیاه تا

قطب شمال به یکدیگر وصل هستند اما درست در همین‏

منطقه کوههای"اورال"واقع شده که دنباله کوههای قفقاز

است و لذا رفت و آمد بین آسیا و اروپا از بالای دریای‏

مازندران،باید از فراز کوههای اورال باشد که هم سخت و

وقتگیر است و هم در فصول سرد سال اساسا غیر قابل‏

عبور است.در واقع از آسیا هر کاروانی که می‏خواهد به‏

خاورمیانه و اروپا و آفریقا برود در اغلب موارد باید از ایران‏

رد شود.و محل اتصال اروپا به خاورمیانه ترکیه فعلی است‏

که در گذشته به آن آسیای صغیر می‏گفته‏اند.و خلاصه‏

محل عبور کاروانهای بسیاری که بین سه قاره بزرگ و

پر جمعیت رفت و آمد می‏کرده‏اند،منطقه محدودی است که‏

شامل خوزستان،شمال عربستان،عراق،سوریه،اردن،

لبنان،و فلسطین می‏شود یعنی همین منطقه خاورمیانه،

سرزمینی که از یک طرف به خلیج فارس و صحرای نجد

محدود است و از یک طرف دیگر با کوههای کردستان و

آذربایجان،و از سمت سوم،با دریای مدیترانه.این منطقه،

معبر اصلی و پر رفت و آمد سراسر تاریخ است و حتی‏

راههای دریایی اصلی تجارتی هم باز هر کدام به نقطه‏ای‏

در این منطقه وصل بوده‏اند.همه قدرتهای جهانی‏

می‏خواسته‏اند بر این منطقه مسلط شوند و هر قدرتی که بر

آن سیطره پیدا می‏کرد از دست بالا و قدرت و نفوذ

گوشواره‏های لولا

گفتیم که منطقه خاورمیانه،همچون لولایی،سه قاره‏

آسیا و آفریقا و اروپا را بهم متصل کرده است و بخاطر رفت‏

و آمد فراوان و مداومی که در سراسر تاریخ در بین سه قاره‏

بزرگ در این منطقه در جریان بوده است،شهرها و تمدنها

و فرهنگهای عظیمی در اینجا شکل گرفته و رشد یافته‏

است.

با یک نگاه بر روی نقشه،به روشنی معلوم می‏شود که‏

این لولا،سه گوشواره هم در محل اتصال به هر یک از سه‏

قاره دارد:

-حد فاصل خاورمیانه و آسیا،سرزمین ایران است؛

-نقطه اتصال خاورمیانه با آفریقا،مصر است؛

-و گوشواره سوم که منطقه را به اروپا وصل می‏کند

بنام آسیای صغیر و یونان معروف است.روم هم بهمین‏

بخش متصل است.

دارد و یا در تمدن اروپایی که این خود حاصل رنسانس‏

است و رنسانس هم نتیجه برخورد دو فرهنگ اسلامی و

مسیحی است.در واقع آنچه در خاورمیانه شکل گرفته و

قوام یافته است،چنان قدرت و تنوع و انعطافی دارد که‏

توانسته بر همه تمدنهای دیگر چیره شده و سیطره و

حضور خود را در همه اقطار عالم مسجل و مسلم سازد.

و اما همین تمدن خاورمیانه،دارای دو وجهه متفاوت و

بلکه متضاد است:

اول،آن فرهنگ الهی که برای هدایت انسان به صراط

مستقیم از جانب خداوند به وسیله رسولان پاک او تنظیم و

ترسیم و تبلیغ شده؛و دوم آن فرهنگ دنیا پرستانه مال‏

اندوزانه تجارت پیشه‏ای که همه چیز را از دریچه سود و

بهره و استفاده و پول می‏بیند.

اولی بطور مداوم انسان را از وساوس نفس و حیله‏های‏

شیطان و تحریکات شهوات و غرایز پرهیز می‏دهد و

می‏ترساند،و دومی بطور مستمر با استفاده از نیروهای‏

غریزی انسان او را به سوی جلب و منفعت-از هر راه ممکن‏

-می‏خواند.

اولی برای شرافت و بزرگواری و انسانیت و محبت و

غیرت و احترام و ادب ارزش قائل است.و دومی فقط به‏

فکر شهوت پرستی و لذت جویی و ارضاء و اقناع شهوات و

غرایز است.

اولی انسان را موجودی الهی می‏داند که اگر آگاهانه،

سختی‏های زندگی و تنگناهای حیات مادی را تحمل کند و

سخت کوش و فداکار باشد،حتما موفق و پیروز خواهد بود.

دومی انسان را حیوانی می‏داند غریزی که تنها فرقش با

سایر حیوانات در هوش بیشتر اوست و لذا سختی کشیدن و

فداکاری کردن و تحمل مشکلات را بی‏معنی می‏داند.

اولی توفیق و پیروزی را در انسان بودن و تقیّد به‏

معنویات می‏داند،اگر چه ظاهرا با شکست مادی همراه‏

باشد.و دومی موفقیت و پیروزی را در امکان رسیدن آدمی‏

به اهداف مادیش می‏شناسد.

اولی سخت کوشی و قناعت را در راه زندگی معرفی‏

می‏کند و"حق"را ملاک سنجش همه کارها قرار می‏دهد،و

دومی رفاه و آسودگی و تنعم را هدف زندگی می‏خواند و

"منافع شخصی"را محک ارزش قرار می‏دهد.

این دو راه و دو روحیه بطور مداوم در سراسر تاریخ بشر

وجود داشته است و همیشه گروهی آن و گروهی این را

پسندیده‏اند.حتی در میان پیروان ادیان هم همین دو شعبه‏

وجود داشته است یعنی مثلا معتقدین به دین اسلام هم‏

گروهی پیرو اسلام اصیل الهی و ناب محمدی بوده و برخی‏

دنباله رو اسلام رفاه طلب و اسلام آمریکایی.آن چنانکه در

بین یهودیان و مسیحیان هم همین دسته بندی وجود داشته‏

و دارد.

 

در منطقه اصلی خاورمیانه که شامل سرزمینهای‏

فلسطین و لبنان و عراق و سوریه و اردن امروزی است به‏

آن دلیل که آب و هوای معتدل و ملایم و زندگی مرفه و

آسوده و ثروت فراوانی فراهم بوده است و محل رفت و آمد

کاروانهای تجاری هم بوده،عموما یک طبقه از مردمان‏

تاجر پیشه سود پرست مال اندوز شهوت رانی زندگی کرده‏اند

که غیر از منافع شخصی و مادی خویش به هیچ چیز دیگر

نمی‏اندیشیده‏اند و برای رسیدن به مطامع و اهداف خود از

هیچ عملی رویگردان نبوده‏اند.

در حالیکه مردم دیگری هم بوده‏اند که می‏خواسته‏اند

پیرو حق و بنده و فرمانبر خدا باشند و بین دو گروه،همیشه‏

جنگ و درگیری سختی موجود بوده است.آن دسته به‏

سرکردگی سامریها و بلعم باعوراها و شدادها و نمرودها و

این گروه به رهبری انبیاء و اولیاء و صلحا.

یکی از خصوصیات فوق العاده شگفت آور تاریخ ادیان‏

این است که به غیر از اسلام،محل ظهور و نمو و گسترش‏

ادیان الهی درست و مرکز خاورمیانه یعنی منطقه کنعان‏

قدیم و فلسطین امروزی است و طی چندین هزار سال از

زمان حضرت نوح و در میان مردمانی تاجر پیشه و اهل دنیا

و شهوت پرست و مال اندوز و ستمگر،مکرر در مکرر

پیامبران الهی ظهور کرده و مردمان زمان خویش را انذار

داده و به راه راست و درست دعوت کرده‏اند و عموما نیز

به دست همان مردم دنیا پرست یا کشته شده‏اند یا نفی بلد

گشته‏اند و یا شکنجه شده و یا مورد تمسخر و استهزا و

اهانت قرار گرفته‏اند و خلاصه غیر از عده‏ای پیرو و رهرو که‏

از میان مستضعفان و مظلومان و واقع بینان داشته‏اند،

همیشه مورد برخورد و تزاحم با اهل زر و زور بوده‏اند.اما

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در نقطه‏ای که کمی با مرکز خاورمیانه‏

فاصله دارد رشد یافت و ظهور کرد.

شهر مکه در سر راه کاروانهایی است که از جنوب-از

یمن و طائف-به طرف شمال و مدینه و شام حرکت‏

می‏کردند.پدران حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله که طی نسلهای‏

متمادی تا حضرت اسماعیل همگی در شهر مکه زندگی‏

کرده‏اند و حضرت اسماعیل خود از کودکی در آن نقطه که‏

مرکز عالم خلقت است،ساکن شده و رشد و نمود یافته است.

در تاریخ آمده است که وقتی حضرت ابراهیم علیه السّلام‏

فرزندش اسماعیل علیه السّلام را به همراه مادر او-هاجر-در میان‏

کوههای گرم و سوزان مکه-به امر خداوند-تنها گذاشت،

با اعجاز الهی چشمه زمزم ظاهر شد و آن نقطه محل رفت‏

و آمد کاروانیان گردید.چند بار حضرت ابراهیم-به زن و

فرزند خود سر می‏زد و در یکی از این دفعات که اسماعیل‏

جوان برومند و نیرومندی شده بود به فرمان خدا و با کمک‏

پسر،خانه کعبه را در محل فعلی بنا کرده و سپس به"کوه‏

عرفات"رفته و به جانب شام نظر کرد.بعد از آن به اطراف‏

مکه ملاحظه فرمود و خاطر مبارکش نگران اسماعیل و

اولاد امجاد او بود که به نور نبوت می‏دانست که پیدا خواهد

شد،چه آن ناحیه بغایت خشک و پر سنگ و ریگ بود و

کوههای آن موضع بی‏آب و گیاه به نظر کیمیا اثرش در آمد؛

به خلاف بلاد شام که زمین آن به لطایف اشجار و ظرایف‏

اثمار و طبیعت هوا و عذوبت آب و کثرت اصناف بنی آدم‏

مملو و مشحون بود.پس حضرت ابراهیم از مشاهده این‏

حلاوت رقت تمام فرموده دست نیاز به درگاه بی‏نیاز

برداشته رفاهیت حال اسماعیل و ذریه او را مسئلت فرمود

و خداوند به او لطف فرموده به وحی الهی وی را مأمور کرد

که"اهل عالم را به طواف این خانه دعوت کن تا چنانچه‏

بنای این خانه توراست،شرف دعوت جهانیان نیز تو را

باشد"(1)گویی پاداش سختی و بی آبی و تحمل مشکلات‏

آن محیط سوزان،نعمت ساختن مکه و دعوت به دین حق‏

و عالمگیر شدن راه و روش ابراهیمی است که الحق نیکو

پاداشی نیز هست.

در این میان به روشنی تفاوت منطقه خشک و بی آب و

علف و سخت و گرم مکه در مقایسه با منطقه خوش آب و

هوا و معتدل و سبز و خرم شام و فلسطین معلوم می‏گردد

که اگر در آن منطقه سبز و خرم،مردمان عیاش و مال اندوز

(1).تاریخ روضه الصّفا؛میر محمد بن سید برهان الدین خواوند شاه‏

شهیر به میر خواند؛انتشارات مرکزی،سال 1338؛ج 1؛ص 135.

قدر وجود پیامبران الهی را ندانستند،خداوند ذخیره‏ای را

برای آینده بشریت تدارک دیده است؛منتهی در سرزمینی‏

که همیشه همچون بوته آزمایشی سخت و سنگین با انواع‏

سختیهای طبیعی و اجتماعی همراه است.اولین لحظه‏

حضور حضرت اسماعیل در مکه با آن صحنه جانگداز

جستجوی آب بوسیله هاجر همراه است و بعدها این‏

مهمترین ماده حیاتی یکی از مهمترین عوامل نزاع در

میان طوایف و قبائل بوده و ظهور اسلام هم در میان‏

همین خشکی و تشنگی و سختی و گرما بوده است و اوج‏

عظمت ظهور و بروز صحنه شگفت آور ایثار و فداکاری برای‏

دین و اعتقاد هم آمیخته با تشنگی و سوزندگی در صحرای‏

کربلاست.

جالب اینکه خداوند برای ذخیره کردن شاخه‏ای از

فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام برای آینده بشریت،نقطه‏ای از

خاورمیانه را هم انتخاب کرده است که همچو ذخیره‏ای‏

جغرافیایی برای حفظ آن ذریه باید نقش خود را ایفاء کند.

به طرح دو صفحه قبل توجه کنید و شباهت آن را ببینید:

در تمام مدّتی که فرزندان حضرت اسحق،نسل اندر

نسل با مردمان بنی اسرائیل در فلسطین در گیرودار مسائل‏

متنوع مذکور در تاریخ انبیاء بودند،فرزندان حضرت‏

اسماعیل در مکه زندگی آرام و محدودی را می‏گذراندند،تا

شاخه‏ای که بعدها باید بهترین مخلوق خداوند را هدیه‏

بشریّت کند سالم و بی‏آسیب محفوظ بماند.(1)برای انجام‏

این مقصود،جغرافیا به کمک آمده است.خلقت سرزمین‏

خاورمیانه،درست در میان چهار راه پر رفت و آمد سراسر

تاریخ واقع شده است که لاجرم آفات بسیار و خطرناک‏

فراوان آنجا را تهدید می‏کند.اما کمی آن سوتر در جنوب،

در سرزمینی که نه چندان دور که رفت و آمد در آن بسیار کمتر

است،مردمانی محدود اما سخت کوش و سختی کشیده‏

زندگی می‏کنند.گویی خداوند هم زمین را و هم زمان را به‏

گونه‏ای تدارک دیده است که آن وجود مقدسی که باید به‏

قدومش همه عالم منور گردد در اینجا ذخیره گردد.

مقارنه این دو نوع ذخیره سازی به قدر کافی‏

شگفت آفرین هست اما هنوز یک ذخیره دیگر هم برای‏

انجام این مقصود مهم تدارک دیده شده است.

در حالیکه معجزه پیامبران دیگر،انواع خوارق عادات و

نشانه‏ها و علاماتی است که هر کدام برای عصر و زمان‏

خود متناسب بوده و لذا از تکرار آن در ایام دیگر خودداری‏

می‏شده است،معجزه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله قرآن کریم بوده‏

است که می‏بایست برای ابد برای بشریت باقی بماند و به‏

(1).حضرت ابراهیم بیش از پانزده قرن قبل از میلاد می‏زیسته و

دوران حیات حضرت رسول بیش از شش قرن بعد از میلاد است.پس‏

فاصله حضرت ابراهیم تا حضرت رسول بیش از بیست و یک قرن‏

می‏شود.03QA

عنوان یک معجزه دائمی،همیشه در برابر دیدگان و در

دسترس مسلمانان و غیر آنان باشد تا مداوما یادآور الهی‏

بودن این دین حنیف باشد.معجزه‏ای که خاص یک زمان‏

معین و ویژه یک قوم مشخص نیست،بلکه برای همه‏

اعصار تاریخ و برای تمامی اقوام عالم نشانه و آیه الهی‏

است و همگان را به مبارزه و مقابله طلبیده است که"اگر

می‏توانید یک آیه مانند این بیاورید"و هزار و چهار صد سال‏

است که حتی یک نفر نتوانسته حتی یک عبارت شبیه آن‏

بیاورد و انصافا معجزه‏ای این قدر ماندنی و همیشگی و

همه جایی،خود اعجازی دیگر است.اما اساس اعجاز قرآن‏

بر زبان عربی است.زبانی که قبلا در همان منطقه حجاز

وجود داشته است.برای اینکه زبانی بار سنگینی چون قرآن‏

کریم با آن خصیصه معجزه بودن را بتواند تحمل کند واقعا

باید شایستگی و توان فوق العاده داشته باشد و زبان شناسان‏

هم معتقدند که این زبان،به لحاظ کلمات و ترکیبات و

امکانات فنی یک زبان،آن شایستگی را در حد اعلای خود

دارد،چنانکه هیچ زبانی در جهان قابل مقایسه با زبان‏

عربی نیست.

زبان عربی به دلیل همین شایستگی و توان و به دلیل‏

حضور قرآن،دیر پاترین زبان زنده دنیاست یعنی همه‏

زبانها پس از چندی به تدریج تغییر می‏کند و مثلا مردم‏

انگلیسی زبان آثار 500 سال قبل از ادبیات خود را امروز

نمی‏توانند بخوانند و بفهمند.زبان فارسی به دلیل وجود آثار

ارزشمند ادبی از هزار سال قبل به این طرف زبانی یک‏

دست و تقریبا یکسان و قابل فهم باقی مانده است-که‏

خود به علت اتصال این فرهنگ و زبان با زبان قرآن و

اسلام است-اما از همه ماندگارتر،زبان عربی است که از

هزار و چهار صد،پانصد سال پیش تا امروز بدون تغییرات‏

فراوان باقی مانده است و لذا نه فقط قرآن بلکه مثلا

معلقات سبع که مجموعه هفت شعر از آثار قبل از اسلام‏

است همچنان باقیمانده و برای عرب زبانان،قابل فهم و

درک است.انصافا اگر زبانی قدرت و شایستگی نداشته باشد

نمی‏تواند این همه سال باقی و پایدار بماند و و اقعا زبان‏

عربی این ظرفیت و ارزش را دارد.اما چرا قبل از اسلام،

تنها در جزیرة العرب این زبان،محاوره مردم شده‏

است؟

اگر اقوال و نظریات زبان شناسان را قبول کنیم،برای‏

این ماندگاری و ظرفیت فوق العاده زبان عربی در قبل از

نزول قرآن،چه توجیهی می‏توان کرد؟مگر اینکه بپذیریم‏

درست مانند ذخیره جغرافیایی منطقه مکه مکرمه و کعبه‏

معظمه و دقیقا همچون ذخیره ذریه حضرت اسماعیل علیه السلام،

زبان عربی هم ذخیره سازی خداوند در میان مردم دوران‏

جاهلیت است‏(1)تا وقتی آن ذخیره الهی در این نقطه‏

جغرافیایی و در میان این مردم ظهور می‏کند با زبان همین‏

مردم اما با بهترین زبان تاریخ سخن بگوید و کلام خداوند

هم از دهان مبارک او با همین زبان ابلاغ شود.

درست به همین دلیل نیز هست که یکی از دقیق‏ترین‏

نقاط دشمنی جهان کفر و استکبار با زبان عربی است که‏

زبان قرآن و زبان اسلام است و کوششهای فراوان و کم‏

نظیر آن جانیان استعمارگر و خبیثان ملحد و آل و تبار

همان تاجر پیشگان دنیادار ضد دین و بشریت،صرف‏

ریشه کن کردن زبان عربی شده است و آنگاه که‏

نتوانسته‏اند،کوشیده‏اند در بین عرب زبانان لهجه‏ها و

گویش‏های متفاوت درست کنند و در میان مسلمانان غیر

عرب زبان نیز به تمامی سعی کرده‏اند که تا هر مقدار ممکن‏

آنان را از زبان و ادبیات قرآن و اسلام و عرب دور نگهدارند.

چنانچه ملاحظه می‏شود،اهمیت خاورمیانه تنها به‏

نفت یا موقعیت سوق الجیشی منطقه محدود نمی‏شود بلکه‏

(1).در تاریخ حبیب السّیر خواند میر می‏نویسد:کنیت اسماعیل علیه السلام‏

ابو العرب بود و نخستین کسی از موطنان(ساکنان)مکه که بدان لغت‏

(عربی)سخن گفت اسماعیل بود.ج 1؛ص 55،چاپ سال 1333،

انتشارات خیام.یهودیها همین معنی را منتهی با عناد و دشمنی دارند.

در زبان عبری برای واژه‏های عرب و مسلمان تنها یک کلمه هست و

آن هم ایشماعیلی‏ اسماعیلی است.تاریخ یهود،مذهب‏

یهود نوشته اسرائیل شاهاک:ترجمه دکتر مجید شریف؛انتشارات‏

چاپخش چاپ اوّل؛1376؛ص 76

در عمق فرهنگ و زبان منطقه ریشه دارد.همچنین معلوم‏

می‏شود که ارزش و اعتبار این منطقه،خاص امروز نیست،

بلکه در سراسر تاریخ بشر و در تمامی جنبه‏ها،آن اعتبار و

ارزش مورد توجه و عنایت بوده است.

طبعا وقتی ابعاد و زاویه‏های ارزش و اهمیت چیزی به‏

یک بعد و زاویه محدود نباشد،باید بیشتر درباره آن دقت‏

کرد.اگر امروز خاورمیانه در مرکز همه وقایع و رویدادهای‏

عالم سیاست واقع شده است،به خاطر اهمیت فوق العاده‏ای‏

است که این منطقه در همه ابعاد گوناگون فرهنگی،

تاریخی،سیاسی،دینی،اجتماعی،بشری،اعتقادی،و الهی‏

دارد و شناختن ابعاد و اجزاء این مسائل از وظایف یک ملت‏

زنده و بیدار و درگیر در مسائل روز دنیاست.

نبض تاریخ‏

اکنون ببینیم در طول تاریخ بر منطقه خاورمیانه به‏

عنوان لولای سه قاره و سه گوشواره‏اش ایران،مصر و

یونان چه حوادثی رفته است.

طبعا بررسی کامل چند منطقه بسیار مهم جهان،در

یک تاریخ چند هزار ساله،در این مختصر امکان ندارد لذا

در حد یک فهرست مختصر،مهمترین وقایع رخداده در این‏

کشورها را ارائه می‏کنیم.امّا همین مقدار هم گویای وقایع‏

مهم و حقایق با ارزشی است.جالبتر اینکه اگر فهرست وقایع‏

تاریخی در کشورهای مختلف را در کنار هم قرار دهیم،

همزمانی وقایع،ارتباطهای قابل تأملی را نشان می‏دهد.

سال 3110 ق.م.شروع سلسله‏های فرمانروایان قدیم‏

مصر.

3000 ق.م.شروع تمدن مینویی در یونان،ورود فنیقی‏ها

به فنیقیه(لبنان و سوریه و فلسطین امروز)و ورود سومریها

به قسمت جنوب بین النهرین-که از هند و ایران آمده‏

بودند.

قرن 25 ق.م.پایان تمدن مینویی در یونان.

2300 ق.م.شروع دوران آشوریها در دو طرف دجله یا

عراق کنونی.

2050 ق.م.پایان سلسله یازده فرمانروایان مصر قدیم و

شروع سلسله پادشاهان مصر.

قرن 20 ق.م.دوره حمورابی و اختراع خط.

قرن 19 ق.م.پایان دوره برنز.

1700 ق.م.پایان دوره سومریها در خاورمیانه و شروع‏

دوران کرتیان در یونان.

قرن 12 ق.م.سلطه فنیقی‏ها بر دریای مدیترانه.

1100 ق.م.پایان دوره کرتی‏ها در یونان و شروع‏

مهاجرتهای اقوام گوناگون به آن سرزمین که تا قرن پنجم‏

ق.م.ادامه داشت.

1090 ق.م.پایان سلسله بیستم پادشاهان مصر و شروع‏

دوره امپراطوری.

حدود 1000 ق.م.سلطنت حضرت داود و سپس حضرت‏

سلیمان در اورشلیم.

945 ق.م.پایان امپراطوری مصر و شروع دوران سلطه‏

قدرتهایی که تا قرن اول قبل از میلاد بعد از لیدیایی‏ها به‏

ترتیب کلدانی‏ها،آشوریها،ایرانی‏ها،یونانیها،و رومیها بر

 

مصر مسلط شدند.

836 ق.م.اولین ذکر نام سلسله ماد در تاریخ ایران.

753 ق.م.حکومت سلطنتی و آمیخته به افسانه در روم.

606 ق.م.بر افتادن حکومت آشوریها بدست دولت ماد.

586 ق.م.تصرف اورشلیم بدست بابلیها.

550 ق.م.انقراض دولت ماد بدست کورش هخامنشی.

500 ق.م.پایان مهاجرت اقوام به یونان و پایان دوران‏

حکومت سلطنتی در روم و شروع جمهوری در آن.

461 تا 431 ق.م.دوران طلایی هنر یونان.

431 تا 434 ق.م.فتح یونان بدست اسپارتها.

قرن چهارم ق.م.مستحیل شدن فنیقی‏ها در تمدن یونان‏

و رونق گرفتن اکد یا قسمت شمالی بابل و تحت سلطه‏

در آمدن خاورمیانه بوسیله رومیان.

320 ق.م.انقراض هخامنشی‏ها بوسیله اسکندر و سپس‏

مرگ او و شروع دوره هلنی در یونان و دوره سلوکیها در

ایران و خاورمیانه.

197 ق.م.فتح یونان بدست رومیان.سلطه رومیان بر

یونان تا قرن پانزدهم میلادی ادامه یافت.

64 ق.م.انقراض سلوکیها بدست اشکانیان.

30 ق.م.پایان سلطه یونانیها بر مصر و شروع سلطه‏

رومیها.

27 ق.م.پایان دوران جمهوری در روم و شروع‏

امپراطوری روم.

0 تولد حضرت عیسی مسیح علیه السلام.

70 م.تیتوس رومی معبد یهودیها را در اورشلیم خراب‏

کرد و آنها را قتل عام و نفی بلد نمود و ادامه سلطه رومیان‏

بر خاورمیانه.

226 م.انقراض اشکانیان بوسیله اردشیر بابکان و شروع‏

سلسله ساسانیان.

حدود 300 م.رشد و گسترش مسیحیت در مصر که تا

500 ادامه یافت.

395 م.پایان امپراطوری روم و دو پاره شدن آن و تبدیل‏

آن به روم شرقی و غربی.

476 م.پایان روم غربی و شروع قرون وسطی که تا قرن‏

پانزدهم ادامه یافت.

569 م.تولّد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله‏

609 م.بعثت حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله‏

622 م.هجرت حضرت رسول صلّی اللّه عیله و آله از مدینه به مکه و

شروع تاریخ هجری.

632 م. 10 ه.ق.وفات رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله‏

635 م 14 ه.ق.پایان سلطه رومیها بر مصر و شروع‏

سلطه مسلمانان بر آن که تا 642 کامل شد و برقرار ماند.

637 م  15 ه.ق.فتح کامل خاورمیانه بدست مسلمانان.

641 م  21 ه.ق.انقراض ساسانیان و فتح ایران بدست‏

مسلمانان(اسلام آوردن ایرانیان).

661 تا 749 م. 41 تا 132 ه.ق.دوره بنی امیه.

749 تا 945 م. 132 تا 334 ه.ق دوره اقتدار بنی عباس.

945 تا 1258 م. 334 تا 656 ه ق دوره ضعف بنی عباس.

969 م. 359 ه ق سلطه فاطمیان بر مصر.

1077 م. 470 ه ق شروع خوارزمشاهیان در ایران.

1099 م. 493 ه ق شروع جنگ‏های صلیبی در

خاورمیانه و فتح بیت المقدس(اورشلیم)بدست صلیبی‏ها.

1171 م.  567 ه ق سلطه فاطمیان در مصر پایان گرفت و

دوره ایوبیان شروع شد.

1187 م. 583 ه ق صلاح الدین ایوبی بیت المقدس را باز

پس گرفت.

1221 م. 615 ه ق شروع حمله مغول به ایران.

1230 م. 628 ه ق پایان دوره خوارزمشاهیان.

1250 م. 648 ه ق پایان دوره ایوبیان در مصر و شروع‏

دوران مملوکان.

1258 م. 656 ه ق حمله هولاکو به بغداد و انقراض‏

بنی عباس.

1270 م. 669 ه ق پایان جنگهای صلیبی.

1299 م. 699 ه ق تأسیس و توسعه امپراطوری عثمانی.

1380 م. 782 ه ق حمله تیمور لنگ به ایران.

1402 م. 804 ه ق امیر تیمور،سلطان عثمانی ایلدرم‏

بایزید را دستگیر کرد.

1453 م. 857 ه ق فتح کنستانتینو پول قسطنطنیه

استلامبول بدست سلطان محمد فاتح امپراطور عثمانی و

پایان سلطه رومیان بر یونان و پایان امپراطوری روم شرقی‏

و پایان قرون وسطی.

1499 م. 905 ه ق شروع صفویه.

1517 م. 339 ه ق فتح مصر و انقراض مملوکان بدست‏

عثمانیان.

1566 م. 974 ه ق اوج قدرت عثمانی.

1600 م. 1009 ه ق جلوس شاه عباس اول.

1699 م. 1111 ه ق شروع دوران ضعف عثمانیها.

1722 م. 1135 ه ق پایان صفویه و شروع افاغنه.

1735 م. 1148 ه ق پایان افاغنه جلوس نادر شاه.

1749 م. 1163 ه ق شروع زندیه.

1780 م. 1195 ه ق پایان سه دوره رنسانس در اروپا.

1795 م. 1210 ه ق شروع قاجاریه.

1821 م. 1237 ه ق شروع جنگهای استقلال یونان که تا

1829 م 1245 ه ق ادامه یافت.

1825 م. 1241 ه ق پایان سلطه عثمانی بر مصر.

1830 م. 1246 ه ق برسمیت شناخته شدن دولت یونان.

1839 م. 1255 ه ق ضعف کامل عثمانی و نفوذ اروپائیها

در آن کشور.

1882 م. 1300 ه ق حمله انگلستان به مصر و سلطه‏

کامل بر آن.

1905 م. 1323 ه ق انقلاب در روسیه که سرکوب شد.

1906 م. 1324 ه ق انقلاب مشروطه در ایران و صدور

حکم مشروطیت بوسیله مظفر الدین شاه.

1907 م. 1325 ه ق انقلاب مشروطه در عثمانی.

1909 م. 1327 ه ق سلطه نظامیان بر یونان.

1914 م. 1333 ه ق شروع جنگ جهانی اول و اشغال‏

نظامی کامل بر مصر بوسیله انگلستان.

1917 م. 1336 ه ق انقلاب مارکسیستی شوروی و ورود

یونان به جنگ اول و صدور اعلامیه بالفور.

1918 م. 1337 ه ق پایان جنگ جهانی اول.

1920 م. 1339 ه ق 1300 ه ش شروع سلطنت رضا شاه‏

پس از انقراض سلسله قاجار

1922 م. 1341 ه ق استقلال مصر،پاره پاره شدن دولت‏

عثمانی.

یک نکته بسیار جالب که در این فهرست به خوبی‏

پیداست،آنست که مقارن بروز و ظهور دو دین الهی‏

مسیحیت و اسلام،وقایع شگرفی در کل جهان آن روز

ایجاد شده است.

درسال 64 قبل از میلاد،سلوکیها و بقایای اسکندر

مقدونی در ایران به دست اشکانیان منقرض و رانده شده‏اند.

 

در سال 30 ق.م دوران سلطه یونانیها بر مصر خاتمه‏

یافته و تسلط رومیان بر آن شروع می‏شود.

در سال 27 ق.م.دوران جمهوریهای روم تمام شده و

دوره امپراطوری روم آغاز می‏گردد.در سال 70 بعد از میلاد

حضرت مسیح،تیتوس رومی به بیت المقدس حمله کرده،

معبد یهودیها را خراب و بسیاری از آنها را قتل عام می‏کند و

بقیه را نیز از آنجا رانده و در سراسر جهان پراکنده می‏نماید.

در همین ایام صدر مسیحیت،غیر از ایران،تمامی‏

خاورمیانه و مصر و یونان برای قرنها تحت سلطه رومیها

واقع می‏شود.

اما با ظهور اسلام،وقایع بسیار سریعتر و تعیین کننده‏تر

از اینها حادث می‏شود.

در عین حال در دو طرف این صحنه وقوع جریانات‏

مهم تاریخی،یعنی در خاورمیانه و اطراف آن،در قرون‏

متمادی دو امپراطوری عظیم واقع بوده است:در یک‏

سمت ایران و در سمت دیگر دولت روم.ایران هیچگاه‏

تحت تأثیر مسیحت قرار نمی‏گیرد اما به سرعت تسلیم‏

اعتقاد اسلامی می‏گردد.برعکس روم که از بیشتر از 6 قرن‏

قبل از میلاد به عنوان یک دولت نیرومند اثر خود را بر

تاریخ بر جای می‏گذارد به مدت دو هزار سال و همچنان تا

قرن پانزده میلادی به حیات خود ادامه داده و از سالهای‏

حدود تولد حضرت مسیح علیه السلام تا ظهور اسلام،بزرگترین‏04QA

قدرت تمامی آن روز-یعنی تمام کشورهای ساحل‏

مدیترانه و یونان و مصر و خاورمیانه بوده است.با ظهور

اسلام دست امپراطوری روم از خاورمیانه و مصر کوتاه شد

ولی این دولت بر یونان و بخش بزرگی از کشورهای شمال‏

مدیترانه و اروپا همچنان مسلط ماند و این سلطه تا پایان‏

قرون وسطی ادامه یافت.

و اما رشد اسلام در همان سالهای اولیه ظهور آن،چنان‏

ناگهانی و انفجار آمیز است که در هیچ زمانی از تاریخ و در

هیچ جایی از کره زمین هرگز مثل و مانندی ندارد.یعنی‏

تنها در عرض 25 سال اول تاریخ اسلام،ایران و خاورمیانه‏

و مصر و در نیم قرن اول از هند تا خاورمیانه و شمال‏

آفریقا،همه تحت لوای حکومت اسلامی واقع و در سالهای‏

بعد حتی نیمی از اروپا هم به این سرزمین متصل می‏شود.

نکته مهم اینکه بر خلاف بسیاری از فتوحات تاریخی،

سلطه اسلام برای قرنها باقی ماند و هند و ایران و

خاورمیانه و شمال آفریقا و مناطق اطراف آنها دیگر هرگز

دست از اسلام بر نداشت و این بدان دلیل بود که مردم این‏

مناطق به این اعتقاد جدید ایمان آوردند و هم آنها بودند که‏

آن را حفظ کردند نه اینکه تحت سلطه و فشار نیروی‏

مهاجم باشند.




:: برچسب‌ها: لولای سه قاره, برنامه یهود برای جهان, سلطه بر دنیا به هر قیمتی

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
متن کتاب لولای سه قاره ...

لولای سه قاره1

لولای سه قاره

 

 
 

 

موضوع: اسرائیل\تاریخچه اسرائیل غاصب\غصب سرزمین

توضیحات:

این کتاب پیش از این به صورت مقاله هایی در مجله رشد

جوان،سال  1368- 69 منتشر گردید و بار دیگر

به صورت کتاب"لولاى سه قارّه"در سال 1371 در حوزه‏

هنرى سازمان تبلیغات اسلامى چاپ شده است.‏

 

نام کتاب

لولای سه قاره

نام کتاب (لاتین)

 

مترجم

 the hinge of the tree continents

مولف

شمس الدین رحمانی

انتشارات

منادی تربیت

سال نشر

1381 ش

تحقیق

 

قطع

پالتویی

محل نشر

تهران

نوبت

1

 

5-602-843-469

تعداد جلد

1

تعداد صفحات

164




:: برچسب‌ها: خباثت یهودیت صهیونیست, دنیا طلبی یهود

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
ادامه مطلب در خصوص آشنایی با یهود..............

صفات یهود و فشار دولتها

گوستاولوبون فرانسوى مى‏گوید: اگر ما بخواهیم صفات یهود را در چند کلمه خلاصه کنیم، باید بگوئیم: یهود مانند انسانهائى هستند که تازه از جنگل وارد شهر شده‏اند و همیشه از صفات انسانى بى‏بهره بودند، چرا که همچون پست‏ترین مردم روى زمین زندگى مى‏کنند(1).

بنى اسرائیل همیشه مردمى وحشى، سفاک و بى‏غیرت بوده، حتّى در زمانى که خود آنها بر کشورهاى خود حکومت مى‏کردند، باز هم از سفاکى خود دست بر نداشته‏اند، بى‏پروا وارد جنگ شده و چون از پاى در مى‏آمدند، به یک مشت خیالات غیر انسانى و بى‏اساس پناه مى‏بردند. خلاصه آنکه هیچ فرقى میان یهود و حیوانات نمى‏توان گذاشت(2).

برجسته‏ترین صفات یهود، چنانچه قرآن بیان مى‏کند از قرار ذیل است.

1 ـ قساوت و توحش:

چنانچه خداوند متعال مى‏فرماید: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلکْ فَهِىَ کَالْحِجَارَةِ اَوْ أشَدُّ قَسْوَةً وَ إنَّ مِنَ‏الحِجَارةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأنْهارُ وَ اِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ اِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ)(3) پس با این معجزه بزرگ باز چنان سخت دل شدند که دلهایشان چون سنگ یا سخت‏تر از آن شد چه آنکه از پاره سنگها نهرها بجوشد و برخى دیگر سنگ‏ها بشکافد و باز آبى از آن بیرون آید و پاره‏اى از ترس خدا فرود آیند (اى سنگدلان بترسید که) خدا از کردار شما غافل نیست. و در جاى دیگر مى‏فرماید:

(فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُم قَاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظّا مِمّا ذُکِّرُوا بِهِ وَلا تَزالُ تَطّلِعُ عَلى خائِنَةٍ مِنْهُمْ اِلاّ قَلیلاً مِنْهُم)(4) پس چون بنى اسرائیل پیمان شکستند آنان را لعنت کردیم ودلهایشان را سخت گردانیدیم (که موعظه در آنها اثر نکرد) کلمات خدا را از جاى خود تغییر مى‏دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد در (تورات) نصیب بزرگى را از دست دادند و دائم بر خیانتکارى و نادرستى آن قوم مطّلع مى‏شوى جز قلیلى از آنها که با ایمان و نیکوکارند.

قساوت قلب و سنگدلى آنها را تاریخ در تمام اعصار و قرون خود روشن کرده است.

(کاسیوس) در کتاب78 خود در فصل32 در حوادث سال117 م، مى‏نویسد:... مطابق همین تاریخ یهود در غرب دریاى طرابلس به رهبرى (آندریا) براى کشتن رومیها و یونانیها خروج کرده همه را از دم تیغ گذراندند، سپس خونهایشان را آشامیده، گوشتهایشان را خوردند، سرها و استخوانها را قطعه قطعه کرده و به سگها دادند.

خیلى از ما را هم مجبور کردند که یکدیگر را مثل حیوانات بکشیم. تعداد آن کسانى که در این کشتار به قتل رسیدند به220000 نفر رسید.

و همانند این کشتار را در مصر و قبرس به رهبرى (آرتمیون) تکرار کردند و در این کشتار هم240000 نفر به قتل رسیدند.

در (سافیل) واقع در اسپانیا،138 مسیحى را به یکى از مقابر دور از شهر برده و آنها را با گلوله مجروح و سپس زنده به گور کردند، بطوریکه دستهایشان از قبر بیرون مانده و برخى از اجساد بطور کامل زیر خاک پنهان نشده بود.

البته این قساوت قلب براى یهود، تازگى ندارد و حتّى در همین جنگ اخیر (1967م) مسلمانان و اسرائیل هنگامى که آنها بر بیت‏المقدّس پیروز شدند، به یکى از قریه‏هاى نزدیک شهر حمله برده و مردم بى‏دفاع و بى‏گناه از ترس به مسجد پناه بردند. ولى یهود مگر مسجد مى‏فهمد؟ وقتى همه مردم وارد مسجد شدند هلى‏کوپترها بر فراز مسجد به پرواز در آمده و دهها نفر از مردم بى‏گناه و بى‏دفاع را با مواد منفجره به خون خود آغشته نموده و آتش زدند(5).

2 ـ کشتن انبیاءالله:

قرآن مجید در این باره مى‏فرماید: (وَلَقَدْ اتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ وَقَقَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ اتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَأیَّدْناهُ بِرُوح الْقُدُسِ أفَکُلَّما جائَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسَکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَریقا کَذَّبْتُمْ وَ فَریقا تَقْتُلُونَ)(6).

و ما به موسى کتاب تورات را عطا کردیم و از پى او پیغمبران را فرستادیم و عیسى(ع) پسر مریم را به ادلّه روشن، حجّتها دادیم و او را به واسطه روح‏القدس اقتدار و توانائى بخشیدیم، آیا هر پیامبرى که بر خلاف هواى نفس شما اوامرى از جانب خدا آورد از امرش سرپیچى کرده از راه حسد گروهى را تکذیب مى‏کنید و گروهى را مى‏کشید؟

همچنین مى‏فرماید: (وَاِذا قیلَ لَهُم امِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالوُا نُؤْمِنُ بِما اُنْزِلَ عَلَیْنا وَ یَکْفُرُونَ بِما وَرآءَهُ وَ هُوَ الحَقُّ مُصَدِّقا لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ اَنْبیاءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ)(7).

و چون به یهود گفته شد ایمان بیاورید به قرآنى که خدا براى (هدایت بشر) فرستاده، پاسخ دادند که تنها به تورات، چون به ما نازل شده ایمان مى‏آوریم و به غیر تورات کافر مى‏شوند در صورتى که قرآن حقّ است و کتاب آنها را تصدیق مى‏کند، بگو اى پیغمبر اگر شما در دعوى ایمان به تورات راستگو بودید به کدام حکم تورات قبل از این پیغمبران را کشتید؟

و باز قرآن مى‏فرماید: (لَقَدْ اَخَذْنا میثاقَ بَنى اسْرائیلَ وَاَرْسَلْنا اِلَیهِمْ رُسُلا کُلَّما جآئَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُهُمْ فَریقاً کَذَّبُوا وَ فَریقاً یقتُلوُنَ)(8).

از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم (که خدا را اطاعت کنند) و پیامبرانى بر آنها فرستادیم (که احکام خدا بیاموزند) هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها گفت، گروهى را تکذیب کرده و گروهى را کشتند.

عجیب آنکه کشتن پیامبران آنقدر در بین آنها معمول شده بود که صورت طبیعى به خود گرفته بود، چنانچه در روایات است که یهود مابین طلوع فجر تا طلوع آفتاب70 پیامبر را سر بریدند و سپس دکانهاى خود را باز مى‏کردند مثل اینکه هیچ کارى نکرده‏اند(9).

از جمله پیامبرانى که بدست آنها به قتل رسیدند، یحیى و زکریّا(علیهماالسلام) بودند که فقط بخاطر آنکه آنها را از فحشاء و منکرات منع مى‏کردند مستحق قتل شدند.

چنانچه مى‏خواستند (هارون) جانشین حضرت موسى(ع) را به قتل برسانند. و براى عیسى(ع) چوبه‏هاى دار نصب کردند.

و از همه بزرگتر آنکه پیامبر اسلام(ص) را شهید کردند چنانچه در تواریخ مى‏نویسند: پس از فتح خیبر همسر (سلام بن مشکم) یهودى که ظاهرا اسلام آورده بود طعامى از گوشت ران گوسفند مهیّا کرده، و به خدمت رسول اکرم(ص) فرستاد، پیامبر خدا(ص) که هیچ وقت عادت نداشت غذا را تنها میل کند، (بِشر بن براء) را دعوت کرد بِشر هم دست برده و قطعه‏اى از آن گوشت را خورد و مقدارى از آن را جوید، یک مرتبه لقمه را از دهان انداخته، فریاد زد (به خدا قسم که این گوشت به من خبر مى‏دهد که مسموم است) ولى آن زهر آنقدر قوى بود، که بِشر را در همان جا به قتل رسانیده و پیامبر اکرم (ص) را پس از چند هفته شهید کرد(10).

3 ـ دروغ، افتراء، تحریف:

قرآن مى‏فرماید: (وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ ما یُضِلّوُنَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرونَ)(11).

گروهى از اهل کتاب انتظار و آرزوى آن دارند که شما را گمراه کنند، به آرزو نخواهند رسید و این را نمى‏فهمند.

و مى‏فرماید: (یا اَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)(12).

اى اهل کتاب چرا حقّ را به باطل مشبه مى‏سازید تا چراغ حقّ را به باد شبهات خاموش کنید در صورتى که به حقّانیّت آن آگاهید.

(مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَیْنا وَاسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَیّا بِاَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِى‏الدّینِ وَلَوْ اَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعنا وَاسْمَعْ وَانْظُرْنا لَکانَ خَیْرا لَهُمْ وَ اَقْوَمَ وَلکِنْ لَعَنَهُمُ‏اللَّهُ بَکُفْرِهِمْ فَلایُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً)(13).

گروهى از یهود کلمات خدا را از جاى خود تغییر داده و مى‏گویند: فرمان خدا را شنیده و از آن سر مى‏پیچیم و (به زبان جسارت با تو خطاب مى‏کنند) مى‏گویند بشنو که کاش شنوا باشى و گویند ما را رعایت کن و گفتار شان زبان بازى و تمسخر به دین است و اگر به احترام مى‏گفتند که ما فرمان حقّ را شنیده و تو را اطاعت کنیم و تو سخن ما بشنو و به حال ما بنگر، آنان را نیکوتر بود و به صواب نزدیکتر. خدا آنها را چون کافر شدند لعنت کرد که به جز اندکى از آنها (لایق رحمت خدا نیستند) ایمان نمى‏آورند.

(... مِنَ‏الَّذینَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرینَ لَمْ یَأتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ...)(14).

و نیز اندوهگین مباش از یهودانى که جاسوسى کنند، سخنان فتنه خیز به جاى کلمات حق تو به آن قومى که از کبر نزد تو نیامدند، مى‏رسانند (مانند یهودان خیبر) (آنها از دشمنى و عناد به اسلام کلمات حقّ را بعد از آنکه به جاى خود مقرّر گشت) به میل خویش تغییر دهند.

4 ـ مکر و خدعه:

این دو صفت دو عصاى ضخیمى است که همیشه یهود در کارهاى خود بر آنها تکیه مى‏کنند. مکر و خدعه در ذات هر یهودى است، در هرکجا و در هرکارى که انجام مى‏دهد با او همراه مى‏باشد.

قرآن مى‏فرماید: (وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَاللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُالْمکِرینَ)(15).

یهود با خدا مکر کردند، خدا هم در مقابل با آنها مکر کرد و از همه کس خدا بهتر مکر تواند کرد.

(یا اَیُّهاالرَّسُول لایَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِى‏الْکُفْرِ مِنَ‏الَّذینَ قالُوا آمَنّا بِاَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ...)(16).

اى پیغمبر غمگین از آن مباش که گروهى از آنان که به زبان اظهار ایمان کنند و به دل ایمان نیاورند به راه کفر مى‏شتابند.

5 ـ مال اندوزى و ثروت پرستى:

وقتى که موسى(ع) براى آوردن الواح به کوه طور رفت و سامرى گوساله‏اى از طلا و نقره براى آنها ساخت، از آن روز تا به امروز ثروت بزرگترین معبود یهود است.

هر یهودى سعى مى‏کند مالهاى جهان را تحت اختیار خود در آورد و ازاین راه اختیار دار مردم باشد.

خداوند متعال مى‏فرماید: (وَلَقَدْ جائَکُمْ مُوسى بِالبَیِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اَنْتُمْ ظالِمُونَ)(17).

و با آن همه آیات و دلایل روشن که موسى براى شما آشکار نمود باز گوساله‏پرستى اختیار کردید در غیاب او، که مردمى سخت ستمکار بودید.

(وَ تَرى کَثیرا مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِى‏الاِثْمِ وَالْعُدْوانِ وَ اَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ماکانُوا یَعْمَلُونَ)(18).

بسیارى از آنها را بنگرى که در گناه و ستمکارى و خوردن حرام مى‏شتابند، بسیار کار بدى را پیشه خود ساخته‏اند.

6 ـ پیمان شکنى و نقض عهد:

اگر امکان داشت تا پیمان شکنى را مجسّم کنیم... مى‏بایستى به یهود نگاه کرد. چه پیمانها و عهدهائى را که زیر پا نهادند و شرافت انسانیّت را لگدمال نمودند؟

هنگامى که پیامبر اسلام(ص) خندق را حفر کرد و مانع عبور سپاه کفار شد، یهود (بنى قریظه) که هم پیمان رسول الله(ص) بودند یک جلسه اضطرارى تشکیل داده و با خود قرار گذاشتند، که آنها از پشت بر لشکر اسلام حمله کنند و هم از طرف دیگر کفار بر آنها حمله‏ور شوند تا بدین وسیله اسلام را از ریشه نابود سازند، ولى سرانجام لشکر أحزاب شکست خورد و این بار نوبت این قبیله خائن رسید.

پیامبر اکرم(ص) مدّت25 روز آنها را محاصره کرد، تا بالاخره تسلیم شدند.

بعد از آن700 مرد سلحشور را دربند کرده خدمت پیامبر اسلام(ص) آوردند، پیامبر اکرم فرمود: هرکس را که مى‏خواهید انتخاب کنید تا در باره شما قضاوت کند. آنها (سعد بن معاذ) را که قبلا از همان قبیله خیانت کار بود انتخاب کردند، سعد که طبیعت آنها را مى‏دانست أمر کرد، تا تمام مردها را گردن زده و زنهایشان را اسیر کنند. هنگامى که پیامبر خدا(ص) قضاوت سعد را شنید، فرمود: بخدا قسم حکم تو مطابق حکم خدا بود(19).

7 ـ فساد اخلاق:

فساد اخلاق، یکى از وسائل شرافتمندانه پیشرفت یهود است و به قول هیتلر هر دُملى را که انسان بشکافد خواهد دید که میلیونها یهودى داخل آن مشغول فسادند(20).

قرآن مجید مى‏فرماید: (لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنى اِسْرائیلَ على لِسانِ داوُدَ وَ عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلوُنَ)(21).

کافران بنى اسرائیل به زبان داود و عیسى بن مریم مورد لعن و نفرین واقع شدند که نافرمانى حکم خدا کرده و از حکم حقّ سرکشى کردند، آنها هیچگاه از کار زشت خود (با آن همه پند و اندرز رسولان) دست بر نداشتند و آنچه مى‏کنند چقدر زشت و ناشایسته است.

8 ـ ربا خوارى:

قرآن مجید در این باره مى‏فرماید:

(فَبِظُلْمٍ مِنَ‏الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّباتٍ اُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدّهِمْ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ کَثیرا وَاَخْذِهِمُ الرِّبوا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَاَکْلِهِمْ اَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ اَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذابا اَلیما)(22).

پس به جهت ظلمى که یهود (در باره پیامبران و عیسى(ع) و در حقّ خود) کردند و هم بدین جهت که بسیارى از مردم را از راه خدا منع نمودند، ما نعمتهاى پاکیزه خود را که بر آنان حلال بود، حرام کردیم و از این جهت که ربا مى‏گرفتند، در حالى که از آن نهى شده بودند، نیز از این رو که اموال مردم را به باطل (مانند رشوه و خیانت و سرقت) مى‏خوردند. و ما براى کافران آنها عذابى دردناک مهیّا ساختیم.

این شمه‏اى از صفات رذیله و برجسته یهود است و شاید همین عادات و روشهاى ناپسند بوده که همیشه آنها را تحت فشار دولتها قرار مى‏داد و همین سبب شد که یهود را از بیشترین کشورهاى جهان اخراج کنند.

در سال1290 میلادى یهود، مردم (انگلستان) را بستوه در آورد، در نتیجه (ادوارد) فرمان داد که همه آنها را از کشور انگلستان بیرون کنند و در اعلامیه‏اى که از طرف او منتشر شد آمده بود که: یهود باید قبل از عید قدسین از کشور انگلستان خارج شوند و چنانچه کسى از این تاریخ خارج نشود او را اعدام کرده و به دار آویزان کنند و جسدش را چهار قسمت بنمایند.

در اثر این فرمان، تعداد16000 یهودى که ساکن انگلستان بودند آنجا را ترک کرده و تمام اموال آنها مصادره شد.

پس از این تاریخ مدّت400 سال ورود یهود به انگلستان ممنوع بود، تا آنکه (کرمویل) در سال1657 میلادى تحت شرائطى اجازه داد که وارد کشور انگلستان شوند(23).

در همین سال براى نخستین بار به یهود اجازه داده شد که اوّلین کنیسه خود را در لندن بنا کنند.

و فقط در سال1674 به یهود (آمریکا) که در آن وقت یکى از مستعمرات بریتانیا بود اجازه دادند که علنا عبادت کنند. و در سال1841 اولین روزنامه یهودى در انگلستان منتشر شد.

در کشور فرانسه (لویس اغسطس) یهود را از آن کشور بیرون کرد و تا مدّت20 سال از ورود آنها جلوگیرى نمود. و در عهد (فیلیپ زیبا) براى دومین بار آنها را از فرانسه بیرون کرده و تمام دارائیهاى آنها را مصادره نمود. و در سال1341 میلادى، مردم بر علیه یهود شورش کرده و هزاران یهودى را سر بریدند، این شورش چندین سال ادامه داشت، بطوریکه در سال1394 یک یهودى در کشور فرانسه وجود نداشت.

در سال1492 به آنها اجازه داده شد که وارد فرانسه شوند، ولى تا اواسط قرن شانزدهم به آنها اجازه سکونت در شهر را ندادند(24).

یهود چندین بار در کشور (آلمان) طرد شدند که آخرین مرتبه بدست هیتلر انجام گرفت و مدّت12 سال وحشت‏ناکترین شکنجه‏ها را از طرف نازیها تحمّل کردند.

ما نمى‏دانیم هیتلر روى چه اساسى آنها را نابود کرد، ولى همین قدر مى‏دانیم که یهود ملتى پست و بى‏شرافت است و انسانیّت از دست او زخمهاى زیادى بر تن دارد و آنچه بر سرش آمده کیفر خونریزیهاى او نخواهد بود.

در کشور (اسپانیا) در تاریخ31 مارس سال 1492 (فردیناند) اعلامیه‏اى صادر کرده و در آن از یهود خواست که تا آخر ماه یولیو این کشور را براى همیشه ترک گویند، در اثر این فرمان تعداد500000 یهودى از اسپانیا خارج شدند.

همچنین از کشورهاى (شوروى سابق، لهستان، ایتالیا، روم، بلغارستان، سویس و مجارستان) یهود چندین بار طرد و اخراج شدند.



1 ـ (الیهود فى ‏تاریخ الحضارات الاولى)، ترجمه عادل، قاهره1950.

2 ـ همان مدرک، صفحه58.

3 ـ سوره بقره، آیه74.

4 ـ سوره مائده، آیه13.

5 ـ این خبر در تمام رادیوها و روزنامه‏ها و جرائد آن زمان منتشر شد.

6 ـ سوره بقره، آیه87.

7 ـ سوره بقره، آیه91.

8 ـ سوره مائده، آیه70.

9 ـ قصص الانبیاء.

10 ـ موقف علماءالاسلام من‏الیهود، صفحه29، مکتب اسلام شماره 3، سال9، صفحه162، معروف این است که پیامبر در موقع بیمارى خود چنین مى‏فرماید: این بیمارى از آثار غذاى مسمومى است که آن زن یهودى پس از فتح خیبر براى من آورد. زیرا اگرچه پیامبر اولین لقمه را بیرون انداخت، ولى آن زهر با آب دهان پیامبر کمى مخلوط شد و روى دستگاههاى بدن آن حضرت اثر خود را گذارد.

11 ـ سوره آل عمران، آیه69.

12 ـ سوره آل عمران، آیه71.

13 ـ سوره نساء، آیه46.

14 ـ سوره مائده، آیه41.

15 ـ سوره آل عمران، آیه54.

16 ـ سوره مائده، آیه41.

17 ـ سوره بقره، آیه92.

18 ـ سوره مائده، آیه62.

19 ـ قصص الانبیاء.

20 ـ (تاریخ آلمانیا الهتلریه)، جلد1.

21 ـ سوره مائده، آیه78 و79.

22 ـ سوره نساء، آیه160 و161.

23 ـ مجله (الآداب)، 11/1957، صفحه43.

24 ـ (خَطَر الیهودیة العالمیة على الإسلام والمسیحیة)، صفحه114.




:: برچسب‌ها: انگلستان, یهودیت در برخورد با مردمان کشورهای مختلف, قرآن و یهود

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩
دلیلی دیگر بر اعجاز قرآن ........................
نام هامان در قرآن نشانه ای دیگر بر اعجاز این کتاب آسمانی


 

نویسنده و محقق ترکیه ای وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هَامَانُ عَلَى الطِّینِ فَاجْعَلْ لِی صَرْحًا لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّی لَأَظُنُّـهُ مِظـنَ الْکَاذِبِیـنَ (القصص:38).
شرق شناسان سالهای طولانی به عنوان یک شبهه قوی ضد قرآنی تکرار می کردند که آوردن اسم\" هامان\" به عنوان یکی از مقربان فرعون در دوران موسی یک خطای تاریخی است و تورات هنگامی از قصه موسی میگوید نامی از هامان نمی برد کما اینکه هیچ مورخ یونانی هم از او نامی نبرده و هیچ کدام از متون تاریخی که از مصر قدیم حکایت می کنند نیز از اسم او یاد نمی کنند.
این اسم تنها در سفر « استیر» تورات آمده ، همانجا که می گوید در بابل پادشاهی حکومت می کرد که « احشو بروش » نام داشت و او وزیری داشت به نام هامان .
و این وزیر با یهودیانی که در بابل بودند بدرفتاری می کرد اما بعد از ازدواج پادشاه با کنیزی زیبا و یهودی ، آن کنیز توانست موجب قتل وزیر و گرفتن انتقام یهودیان شود .
به عبارت دیگر هامان در عهد فرعون و موسی در مصر زندگی نمی کرد بلکه تقریبا هزار سال بعد از وفات موسی در بابل زندگی می کرده و با این محاسبات بر این باورند که قرآن دچار یک خطای تاریخی بزرگ شده است .
دکتر عبدالجلیل شبلی امین ، از دانشمندان سابق مجمع تحقیقات اسلامی می گوید : « هیچ مانع منطقی وجود ندارد که شخصی به نام هامان در دوران فرعون و موسی وجود داشته باشد و شخص دیگری نیز به همین اسم در عهد احشو برش پادشاه بابل .
ایشان اشاره می کند که داستان کنیزی به نام استیر و پادشاه و وزیرش هامان داستانی خیالی است و حقیقت ندارد او می افزاید : « قصه استیر در کتابی غیر از تورات نیامده و دو پیامبر به نام های « عزرا » و « نحمیا » که از نخستین کسانی بودند که از بابل بازگشتند وداستان سبی بابلی را نقل کرده اند هیچ اشاره ای به استیر نکرده و همچنین به این بخش از تورات به نام استیراشاره ای نداشته اند.
هرودوت یونانی که در زمان اگزسیس زندگی می کرده و زندگی نامه اش را نوشته نیز اشاره ای به استیر و داستانش نکرده و شاید استیر همان عشتار باشد ؛و در این صورت روشن می شود که این قصه از اسطوره بابلی گرفته شده است .
پاسخ کتاب « حقائق الاسلام فی مواجهه شبهات المشککین » پاسخی کوتاه است ، این کتاب می گوید : « هامان اسم شخص خاصی نیست بلکه لقبی است که به معاون فرعون داده می شد ، همانطور که فرعون لقبی بود برای حاکم و یا پادشاه مصر .
اما بهترین توضیح در مورد موضوع هامان را دانشمند مسلمان فرانسوی « موریس بوکای » در کتاب خود با نام « موسی و فرعون » آورده است .
ایشان هنگامی که به بحث و بررسی قصه های یوسف و موسی علیها السلام آنطور که در تورات آمده و مقایسه آن با آنچه در قرآن آمده می پردازد می گوید : نام هامان در قرآن به عنوان یکی از معماران و بناها آمده است اما کتاب مقدس چیزی از هامان در عهد فرعون نمی گوید ، من کلمه هامان را به زبان هیروگلیف ( زبان مصر باستان ) نوشتم و آن را به یکی از متخصصان مصر باستان نشان دادم اما نگذاشتم که هیچگونه تاثیری از من بپذیرد و نگفتم که این نام در قرآن آمده است بلکه گفتم که این کلمه را در یک سند تاریخی عربی پیدا کردم که قدمتش به قرن هفتم میلادی می رسد آن متخصص در پاسخم گفت : محال است که این کلمه در هیچکدام از متون عربی قرن هفتم میلادی آمده باشد زیرا نوشته ها ی هیروگلیف تا آن زمان رمز گشایی نشده بود .
برای آن که در این مورد به حقیقت برسم به من پیشنهاد کرد که به کتاب ( قاموس نامه های اشخاص در امپراتوری جدید ) تالیف (لامندرانک ) مراجعه کنم .
به این قاموس مراجعه کردم و دیدم این کلمه به زبان هیروگلیف و همچنین آلمانی در آن کتاب آمده و در ترجمه آن آمده است « رئیس کارگران سنگ کن » و این اسم در آن زمان به کسی اطلاق می شد که مسئولیت \"اداره ساخت راه های بزرگ\" را برعهده داشت از آن صفحه کتاب قاموس کپی برداری کردم و نزد متخصص که به من مطالعه قاموس را پیشنهاد کرده بود رفتم و ترجمه آلمانی قرآن را باز کردم و اسم هامان را او نشان دادم ؛ او تعجب کرد و نتوانست چیزی بگوید .
اگر اسم هامان زمان فرعون درکتابی قبل از قرآن و یا در کتاب مقدس ذکر می شد معترضان حق داشتند اما این اسم تا زمان نزول قرآن در هیچ متنی دیده نشده جز آثار سنگی مصر باستان ، آن هم به زبان هیروگلیف ، همانا ورود این اسم ، با این ناشناسی در قرآن تفسیری جز معجزه ندارد و نمی توان برایش دلیل دیگری یافت ، آری قرآن بزرگترین معجزه است .
همانطور که گفته شد هیچ مورخ و یا کتابی یا متنی وجود ندارد که به شخصی به نام هامان که در عهد موسی مقرب هارون باشد اشاره نکرده است و هیچکس اطلاعات زیادی در مورد مصر باستان ندارد ، زیرا حتی دانشمندان از خواندن نوشته های مصر باستان که به زبان هیروگلیف نوشته شده بود عاجزند .
زبان هیروگلیف به مرور زمان و پس از گسترش مسیحیت در مصر رو به نابودی نهاد تا اینکه تماما محو شد و آخرین متن مکتوب به این زبان متعلق به سال 394 میلادی بود و هیچکس نمی توانست به آن سخن بگوید و طرز خواندش را بداند .
این وضع ادامه داشت تا سال 1822 که دانشمند فرانسوی ( فراجیان فرانسوا شامبلیون) از این زبان وقتی که متنی مکتوب از آن بر سنگ بزرگ ( Rosertta stone ) یافت شد رمزگشائی کرد .
این سنگ توسط یکی از افسران فرانسوی در سال 1799 و در زمان حمله فرانسه به مصر در قریه رشید استان بحیره کشف شده است .
بر روی این سنگ فرعون مصر و پیروزی هایش با سه زبان هیروگلیف ، دموتیک ( زبان عامیانه مصر باستان ) و یونانی مورد ستایش قرار گرفته اند تاریخ نوشتن آن نیز به سال 196 قبل از میلاد باز می گردد و وجود این زبانهای سه گانه به دانشمند فرانسوی کمک کرد که از زبان هیروگلیف رمز گشایی کند .
دانشمند یاد شده این متن را در کنار متن یونانی و آن متن هیروگلیفی دیگر قرار داد و به این وسیله توانست از خط هیروگلیفی رمز بگشاید زیرا متن یونانی دارای 54 سطر بوده و به راحتی خوانده می شد و این امر نشان می دهد که این سه زبان در زمان حکومت بطالسه (لاکیتها یا بطلمیوسیان ) در مصر رواج داشته است .
بعد از رمز گشایی از زبان هیروگلیف توانستیم از نوشته های موجود بر تعدادی از آثار سنگی بازمانده از مصر باستان به وجود شخصی مقرب به فرعون در عهد موسی پی ببریم که مسئول ساخت و ساز بناها بوده و هامان نام داشته است . سنگی از سنگهای مصر باستان که نام او بر آن ثبت شده است در موزه هوف در فینای شهر نمسا قرار دارد .




:: برچسب‌ها: قر آن, هامان, اعجاز قرآن

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸
آرمانهاى غیر انسانى

ادامه مطلب تاریخچه یهود..............

آرمانهاى غیر انسانى

یگانه آرمان یهود که صراحتا اعلام مى‏شود آن است که یک دولت یهودى جهانى بپا کنند، یعنى همه دنیا را تحت تصرّف خویش در آورند.

این حکومت بنا به گفته خود آنها از اسرائیل سرچشمه خواهد گرفت و پس از غلبه بر (نیل تا فرات) در راه آن گامهاى بزرگترى خواهند برداشت.

به عقیده آنها، اگر از (نیل تا فرات) را بدست بیاورند بقیه مناطق، خواهى نخواهى تسلیم خواهند شد، زیرا این منطقه که با منابع سرشار خود ثروتمندترین مناطق جهان را تشکیل مى‏دهد، گلوى دنیا محسوب مى‏شود و کسى که بتواند بر آن حکومت کند چنان است که بر جهان حکومت داشته است.

تورات مى‏گوید: در آن روز به ابرام (ابراهیم) گفت: این زمین را به نسل تو خواهم داد، از نهر مصر تا نهر بزرگ فرات(1).

تا آنکه خداوند تو و نسل تو باشم... همه زمین‏هاى غربت تو را به تو و نسل تو بر مى‏گردانم... زمین‏هاى کنعان را به ملک ابدى تو خواهم در آورد(2). یهود پروردگار ما در (حوریب) با ما سخن گفت: بس است آنچه در این کوه توقف نمودید، بروید بالاى کوه اموریین جنوب و سواحل دریا و زمین‏هاى کنعان و لبنان تا نهر بزرگ فرات را به تصرّف درآورید. داخل شوید و زمینهائى را که خداوند به آنها قسم یاد کرده که آنها را به ابراهیم و اسحاق و یعقوب و فرزندان آنها بدهد تملّک کنید(3).

یهود براى تحقّق بخشیدن به این نویدها و مژده‏هاى دیگرى که در (تلمود) وارد شده است در مرحله اوّل یک حکومت مخفیانه مرکب از300 یهودى را تشکیل داد و یک نفر را (وارث سلیمان و داود) بعنوان پادشاه آن انتخاب نمود.

این حکومت مخفى در حقیقت صاحب مال، نفوذ و همه کاره اروپا بود(4).

آقاى (ولترراتنو) یهودى در روزنامه خود در تاریخ 25/12/1909 مى‏نویسد: سرنوشت اروپا فقط بدست300 نفر که هریکى رفقاى دیگر خود را بخوبى مى‏شناسد تعیین مى‏گردد. این300 نفر که همه یهودى مى‏باشند، داراى وسائل کافى براى سرنگون ساختن رژیمهاى مخالف هستند.

یهود این حکومت جهانى خود را به یک افعى بسیار بزرگى تشبیه مى‏کنند که از سال70م، براى نابود کردن جهان در حرکت است. دُم این افعى در فلسطین باقى خواهد ماند و سر آن به حرکت خواهد آمد، تا آنکه تمام دنیا خراب شود و در این وقت سر او از این جهانگردى ننگین خود باز گشته و در شهر بیت‏المقدّس زیر پرچم یهود آرام خواهد گرفت.

ولى چون این آرمان کاملاً غیر انسانى، با وجود ادیان و اخلاق، امکان‏پذیر نبوده است، آنها سخت مى‏کوشند تا از اخلاق و دین مفهومى باقى نماند.

خاخام (ریچران) در یکى از سخنرانى‏هاى خود که بر سر قبر (سیمون بن یهوذا) در شهر براغ سال1869م، ایراد کرده و در مجله (کانت مپران) که در تاریخ 1/7/1880م، چاپ شده است، مى‏گوید: پدران گذشته ما هر ساله کنفرانسى بر سر این قبر تشکیل مى‏دادند و این وظیفه ما است که اوّل هر قرن این کنفرانس را تشکیل داده و براى سیطره بر جهان طرح و برنامه‏ریزى بنمائیم.

اکنون هیجده قرن از جنگ یهوذا تا این زمان مى‏گذرد، براى این که خداوند وعده داده است ابراهام قدرت پیدا مى‏کند بر جهان و در این مدّت یهود، اهانتها و جسارتهاى زیادى بخود دیده و چندین بار قتل عام شده، ولى آنها تسلیم نشده و اگر در دنیا پراکنده مى‏باشند علّتش این است که دنیا ملک آنها است.

و اضافه مى‏کند: اینک ملّت ما گامهاى بزرگى را بسوى قله جهان برداشته و هر روز که مى‏گذرد بر قوّت و قدرت و نفوذ ما افزوده مى‏شود. ما خداوند این زمان را که عبارت از طلا است مالک هستیم، همان خداوندى که هارون آن را بصورت گوساله‏اى در آورد و ما آن را پرستش کردیم و اینک بصورت خداوند تمام مردم جهان در آمده است. در آن لحظه که طلاهاى جهان بدست ما در آید وعده‏هاى أبراهام (ابراهیم(ع)) را عملى خواهیم کرد و بر جهان سیطره کاملى خواهیم یافت.



1 ـ سفر پیدایش اصحاح، صفحه15.

2 ـ همان مدرک، صفحه17.

3 ـ تثنیه اصحاح اوّل.

4 ـ (الیهودیة العالمیة)، صفحه135.

ادامه دارد...............




:: برچسب‌ها: آرمانهاى غیر انسانى, خاخام های یهود

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸
تاریخچه یهود ...................

در این بخش به مجموعه ای اطلاعات در خصوص یهود می پردازیم باشد که باعث آشنایی بهتر دوستان از دشمن شماره یک مسلمانان شود...........

تاریخچه یهود

یعقوب فرزند إسحاق، که او را اسرائیل (بنده خدا) مى‏گویند دوازده فرزند داشت که چهارمین فرزند او (یهوذا) بود.

یهوذا و برادرانش با پدر خود یعقوب، در کنعان (فلسطین) سکونت داشتند و پس از واقعه مشهور حضرت یوسف که یهوذا هم در آن شرکت داشت، در سال1740 قبل از میلاد، کنعان را به عزم مصر ترک گفتند.

آن روزها مصر مملکت پر جمعیّت و با ثروتى بود و هرکس بر آن حکومت مى‏کرد، چنان بود که بر جهان حکومت مى‏کند.

هنگامى که برادران یوسف وارد این سرزمین شدند حضرت یوسف پادشاه آن بود، از این جهت آنها زندگى بسیار با شکوهى بهم زدند. و کم‏کم تعدادشان از هزار تجاوز کرده و قبائل متعددى را تشکیل دادند.

این قبیله‏ها سالهاى درازى را در أمن و أمان بسر بردند، تا آنکه زمان (فرعون) فرا رسید و چون میان او و قبیله‏هاى بنى اسرائیل دشمنى هائى از گذشته بود، آنها را ذلیل کرده و به گفته قرآن (مردهایشان را کشته و زنانشان را به اسیرى برد)(1).

پیش از آنکه حضرت موسى(ع) به پیامبرى مبعوث گردد، بنى اسرائیل سخت‏ترین روزهاى خود را زیر شکنجه‏هاى طاقت فرسا و فشارهاى گوناگون فرعون بسر مى‏بردند.

ولى چون موسى(ع) در حوالى سال1213 قبل از میلاد مبعوث شد، روحهاى پژمرده آنها را جوان کرده و به جانهاى دربند شده آزادى بخشید.

امّا این پیامبر بزرگ، در برابر این خدمات از آن‏ها چه دید و آنها چه پاداشى باو دادند؟

براى مثال یکى از آن پاداشهاى ننگین را تاریخ چنین مى‏نویسد: شبانگاه حضرت موسى(ع) باتفاق بنى اسرائیل، مصر را مخفیانه ترک گفتند و به رود نیل رسیدند، موسى(ع) با عصاى خود آب‏ها را فرمان داد تا اینکه در میان رود راهى نمایان شد.

موسى(ع) أمر کرد تا همگى آن راه را در پیش گرفته و از نیل عبور کنند ولى آنها یک صدا گفتند: ما از دوازده قبیله‏ایم و هر قبیله‏اى عادات و رسوم خاص خود را دارد، بایداین راه به دوازده قسمت تقسیم شود یعنى براى هریک از قبائل یک راه و یک مسیر خصوصى باشد، تا فرمانت را اجرا کنیم.

موسى(ع) به دریا ندا داد: تا دوازده مسیر باز کند و به فرمان خداوند چنین شد.

ولى آنها یک قدم بجلو نرفتند و عذرشان این بود:

ممکن است که در میان راه ما را با یکدیگر احتیاجى افتد، پس دریا را بگو تا چون پنجره‏ها سوراخ‏هائى در میان دیوارهاى آب باز کند، تا هر قبیله‏اى بتواند قبائل دیگر را ببیند و با آنها گفتگو کند، و چنین شد.

ولى باز هم برجاى خود ایستاده حرکت نکرده و فریاد زدند:

پاهاى ما برهنه است و زمین دریا رطوبت دارد و تا امر نکنى زمین خشک شود ما از آنجا عبور نخواهیم کرد.

خداوند امر کرد... زمین خشک شد ولى باز هم برجاى خود ایستادند و این بار بى‏ادبى و وقاحت را به منتهى درجه رساندند و با یکدیگر چنین گفتند:

موسى ما را از شهر آواره کرده و اینک مى‏خواهد که در دریا نابودمان کند تا ثروت و اندوخته‏هاى ما را بتصرّف خویش در آورد.

موسى(ع) با یک دنیا دهشت، در حالیکه لبخند تلخى بر لبانش نقش بسته بود پا به رود نهاده و پیشاپیش آنها به راه افتاد.

این نخستین تجربه و آزمایش تلخى بود که بنى اسرائیل به موسى(ع) نشان دادند.

باز تاریخ مى‏نویسد: چون بنى اسرائیل، از رود نیل خارج شده و به صحراى سینا رسیدند، به موسى(ع) گفتند: ما را از آشیانه خود بیرون آورده و در صحرائى شن زار، سکونت دادى؟ این چه رفتارى است که با ما مى‏کنى؟ مگر ما سنگ هستیم، مگر ما احتیاج به آب و غذا نداریم؟

خدا امر کرد تا از آسمان براى آنها طعام فرستاده و ابرى بر آنها سایه افکند و سنگى را امر فرمود تا به آنها آب دهد.

زمانى به همین منوال گذشت تا آنکه روزى به موسى(ع) گفتند: ما طعامهاى آسمانى نمى‏خواهیم به خدایت بگو، همان پیاز و عدس را براى ما بفرستد زیرا ما آنها را بهتر دوست مى‏داریم.

موسى(ع) گفت: به نزدیکترین قریه‏ها که رسیدید: آنچه مى‏خواهید، خود بکارید و خداوند دیگر براى شما طعامى نخواهد فرستاد.

نافرمانى آنها آنقدر زیاد شد، که خدا عذابى بر آنها نازل کرد و آن این بود که مدّت چهل سال در صحراها و بیابانها سرگردان بودند و آنها که با موسى(ع) از مصر بیرون آمدند، آرزوى شهر را بگور بردند و نوه‏ها و نواده‏هایشان با یوشع بن نون سال1500 قبل از میلاد وارد شهر کنعان شدند(2).

نخستین دولت یهودى هنگامى تشکیل شد که (طالوت) یا (شأوول) در بین سالهاى 1095 ـ 1055 قبل از میلاد پادشاه گشت، و پایتخت را در سال1049 قبل از میلاد به یبوس (بیت‏المقدّس) تغییر داد.

سلیمان فرزند داود، که پس از پدرش به مقام پادشاهى و نبوّت رسید، از بزرگترین پادشاهان آنها شناخته شد، در زمان او همه از آرامش و سعادت برخوردار بودند، مى‏گویند که بناى هیکل سلیمان را او ساخت و مدّت هفت سال مهندسین مصر، الجزیره و فینیقیا در آن ساختمان کار مى‏کردند(3).

پس از مرگ سلیمان (بین سال932 قبل از میلاد) دولت آنها به دو قسمت تقسیم شد، یکى در شمال که پایتختش سامره (نابلس) بود و دیگرى در جنوب که پایتختش اورشلیم (بیت‏المقدّس) بوده است(4).

این دو دولت مدّت200 سال باهم جنگیدند تا آنکه (سرجون) امپراطور آشوریها 722( قبل از میلاد) بر آنها پیروز گشت و فرمان داد تا همه یهود را از آن منطقه خارج سازند(5).

پس از آنکه نینوى بدست کلدانیها سقوط کرد (614 قبل از میلاد) یهود براى بهم زدن میان آنها و مصریها که بر کنعان حکومت داشتند سخت مشغول فعالیّت شدند، در اثر آن جنگ دامنه‏دارى میان آنها واقع شد بالاخره (نبوخذ نصر) پادشاه بابل در سال (562 قبل از میلاد) پیروز شد و براى انتقام از یهود اورشلیم را خراب کرد و هیکل‏ها را نابود نمود و همه را دست بسته به بابل حرکت داد (586 قبل از میلاد).

مدّت زیادى را در اسیرى گذراندند، تا آنکه (کورش) پادشاه ایران، آنها را که به (اُسراى بابل) مشهور بودند، نجات داده و دوباره هیکل را بنا کرد (516 قبل از میلاد)(6).

در ایّام (هیلین) یهود مورد حمله‏هاى بسیارى قرار گرفتند و آخرین آنها وقتى بود که رهبر معروف رومانى (قیطس) اورشلیم را خراب کرده، هرچه یهودى بود اسیر کرد و به (رم) فرستاد، این حادثه در سال70 میلادى واقع شد.

و در سال125م (ادریانوس) امپراطور رومانى بر آنها حمله کرد اورشلیم را خراب نمود و تعداد پانصد هزار یهودى را کشته و پنجاه هزار نفر از آنها را اسیر کرد(7).

در عهد (تراجان ـ 106م) تعداد زیادى از یهود مخفیانه وارد اورشلیم شده و بناى خرابکارى را گذاردند و چون (ادریانوس) پادشاه روم شد. (117 ـ 138م) اورشلیم را به تصرف در آورد و انجام دادن مراسم مذهبى را بر یهود آزاد کرد.

یهود به رهبرى بارکوخیا (135م) شورش کردند، ولى پیروز نشدند، در این واقعه بیش از580 هزار یهودى بقتل رسید و آنها که جان سالم بدر بردند، شهر را ترک کرده ادریانوس مجددا اورشلیم را خراب کرده و به جاى آن شهر (ایلیا) بنا کرد(8).

پس از این تاریخ، یهود خرابکارى‏هاى زیادى کردند و بدنبال آن چندین بار قتل عام شدند که خود مسبب همه آنها بودند(9).



1 ـ سوره بقره، آیه49.

2 ـ (موقف علماء الاسلام من‏الیهود)، چاپ کربلا، صفحه10.

3 ـ مجله العربى چاپ کویت7، شماره 109، سال1967.

4 ـ فلسطین والضمیر الانسانى، صفحه54.

5 ـ مجله العربى شماره109 صفحه54.

6 ـ تاریخ الاسرائیلین ـ تألیف شاهین مقاریوس، چاپ المقتطف1904.

7 ـ مجله العربى109، صفحه55.

8 ـ تاریخ القدس، تألیف عارف المعارف، چاپ دارالمعارف1951.

9 ـ براى توضیح بیشتر به کتاب (خطرالیهودیة العالمیة)، تألیف عبدالله التل مراجعه شود.




:: برچسب‌ها: تاریخچه یهود

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸
خودتان قضاوت کنید ..........

بدون شرح...........

متن مختصری از تلمود ...

تلمود

خاخامهاى یهودى طى سالهاى متمادى شرحها و تفسیرهاى خود سرانه وگوناگونى بر تورات نوشتند که همه آنها را خاخام (یوخاس) در سال1500م جمع‏آورى نموده و به اضافه چند کتاب دیگر که در سالهاى230 و500م نوشته شده بود به نام (تلمود) یعنى تعلیم دیانت و آداب یهود را جمع آورى کرد.

این کتاب نزد یهود بسیار مقدّس و در ردیف (تورات) (عهد عتیق) قرار داد(1).

براى اینکه بیشتر به خود پرستى و آرمانهاى ضدّ انسانى یهود پى ببریم خوب است چند جمله‏اى از این کتاب را به دقّت مطالعه کنیم:(2).

الف ـ روز دوازده ساعت است:

در سه ساعت اوّل آن خداوند شریعت را مطالعه مى‏کند.

و در سه ساعت دوّم احکام صادر مى‏نماید.

در سه ساعت سوّم هم جهان را روزى مى‏دهد.

در سه ساعت آخر روز هم با حوت دریا که پادشاه ماهیها است به بازى مى‏پردازد.

هنگامى که خداوند امر کرد (هیکل) را خراب کنند خطا کرده بود به خطاى خویش اعتراف کرده و به گریه در آمد و گفت: واى بر من که امر کردم خانه‏ام را خراب کنند و هیکل را بسوزانند و فرزندان مرا تاراج نمایند.

خداوند، از آن که یهود را به چنین حالى گذاشته سخت پشیمان است و هر روز لطمه به صورت خود مى‏زند و زار زار گریه مى‏کند، گاهى از چشمانش دو قطره اشک به دریا مى‏چکد و آن چنان صدا مى‏کند که تمام اهل جهان صداى گریه آن را مى‏شنوند و آبهاى دریا به تلاطم و زمین به لرزه در مى‏آید.

هرگز خداوند از کارهاى ابلهانه و غضب و دروغ برکنار نیست.

ب ـ قسمتى از شیاطین، از فرزندان آدم هستند، آدم زنى داشت از شیاطین به نام (لیلیث) که مدّت130 سال همسر آدم بود، شیاطین از نسل او متولد شدند!!

(حواء) در این مدّت130 سال جز شیطان فرزندى نزائید زیرا او هم همسر یکى از شیاطین شده بود.

انسان مى‏تواند شیطان را بکشد به شرط این که خمیر نان عید را نیکو به عمل آورد.

ج ـ ارواح یهود، از ارواح دیگران افضل است، زیرا ارواح یهود جزء خداوند است! همچنان که فرزند جزء پدرش مى‏باشد، روحهاى یهود نزد خدا عزیزتر است زیرا ارواح دیگران شیطانى و مانند ارواح حیوانات است.

نطفه غیر یهودى، مثل نطفه بقیه حیوانات است!

د ـ بهشت مخصوص یهود است و هیچ کس به جز آنها داخل آن نمى‏شوند، ولى جهنم جایگاه مسیحیان و مسلمانان است و جز گریه زارى چیزى عاید آنها نمى‏گردد زیرا زمینش از گل و بسیار تاریک و بدبو است.

پیامبرى به نام مسیح نیامده است و تا حکم اشرا یعنى (غیر یهود) منقرض نشود، ظهور نخواهد کرد و هر وقت که او بیاید زمین خمیر نان و لباس پشمى مى‏رویاند، در این وقت است که سلطه و پادشاهى یهود باز گشته و تمام ملّتها مسیح را خدمت خواهند کرد!

آن زمان هر یهودى، دو هزار و هشتصد برده و غلام خواهد داشت.

هـ ـ بر یهود لازم است، که املاک دیگران را خریدارى کند تا آنها صاحب ملک نباشند و همیشه سلطه اقتصادى براى یهود باشد.

و چنانچه غیر از یهودى بر یهود تسلط پیدا کند، یهود باید بر خود گریه کند و بگوید: واى بر ما، این چه ننگى است که ما زیر دست و جیره خوار دیگران شده‏ایم.

پیش از آن که یهود نفوذ و سلطه کامل خود را بدست آورند لازم است جنگ جهانى برپا و دو ثلث بشر نابود شود، در مدّت هفت سال یهود، اسلحه‏هاى جنگ را خواهد سوزانید و دندانهاى دشمنان بنى اسرائیل به مقدار بیست و دو ذرع که تقریبا هزار و سیصد و بیست برابر دندانهاى عادى مى‏شود! از دهانشان بیرون خواهد شد.

هنگامى که مسیح حقیقى پا به عرصه وجود گذارد، یهود آنقدر ثروتمند و مال خواهند داشت که کلید صندوقهایشان را بر کمتر از سیصد الاغ حمل نتوان کرد!

و کشتن مسیحى از واجبات مذهبى ما است و پیمان بستن با او، یهودى را ملتزم به اداء نمى‏کند.

رؤساى مذهب نصرانى و هرکه دشمن یهود است باید در روز سه مرتبه او را لعن کرد.

(یسوع ناصرى) که ادعاى پیامبرى کرده و نصارى گولش را خوردند، با مادرش مریم که او را از مردى به نام (باندار) به زنا آورده بود، در آتش جهنم مى‏سوزند.

کلیساهاى نصارى که در آن سگهاى آدم نما به صدا در مى‏آیند به منزله زباله خانه است.

ز ـ اسرائیلى در نزد خداوند بیش از ملائکه محبوب و معتبر است. اگر غیر یهودى، یک یهودى را بزند چنان است که به عزت الهیه جسارت کرده است و جزاى چنین شخصى جز مرگ چیز دیگرى نیست و باید او را کشت.

اگر یهود نبودند، برکت از روى زمین برداشته مى‏شد و آفتاب ظاهر نشده و باران نمى‏بارید.

همچنان که انسان بر حیوانات فضیلت دارد، یهود بر اقوام دیگر فضیلت دارند.

نطفه‏اى که از غیر یهودى منعقد مى‏شود، نطفه اسب است.

اجانب مانند سگ هستند و براى آنها عیدى نیست زیرا عید براى اجنبى و سگ خلق نشده است.

سگ افضل از غیر یهودى است، زیرا در اعیاد باید به سگ نان و گوشت داد، ولى نان دادن به اجنبى حرام است.

هیچ قرابت و خویشى بین اجانب نیست، مگر در نسل و خاندان الاغ قرابتى است؟

خانه‏هاى غیر یهودى به منزله طویله است.

اجانب دشمن خدا و مثل خنزیر و قتلشان مباح است.

اجانب براى خدمت کردن یهود به صورت انسان خلق شده‏اند.

یسوخ مسیح کافر است زیرا از دین مرتد گشت و به عبادت بُت پرداخت و هر مسیحى که یهودى نشود بُت پرست و دشمن خدا خواهد بود، از عدالت خارج است و انسانى که بر غیر یهود کوچکترین ترحمى روا دارد، عادل نیست.

غش و خدعه کردن با غیر یهودى منع نشده است.

سلام کردن بر کفار (کسانى که یهودى نیستند) اشکال ندارد به شرط آن که سِرّا او را مسخره کرده باشد.

ح ـ چون یهود با عزت الهیه مساوى هستند، بنا بر این تمام دنیا و هرچه در اوست ملک آنها مى‏باشد و حقّ دارند که بر آن تسلط کامل یابند، دزدى از یهودى حرام است و از غیر یهودى جایز مى‏باشد، چون اموال دیگران مانند رملهاى دریا است و هرکس زودتر برآن دست گذاشت او مالک است.

یهود مانند زن شوهردار هستند و همچنان که زن در منزل به استراحت مى‏پردازد و شوهر، خرجى او را مى‏دهد بى‏آن که در کارهاى خارج از منزل با او شرکت کند، یهود هم به استراحت پرداخته و دیگران باید آنها را روزى بدهند.

ط ـ هرگاه یهودى و اجنبى شکایت داشته باشند باید حقّ را بجانب یهودى داد اگرچه بر باطل باشد.

براى شما جایز است که مأمورین گمرگ را غش بنمائید و براى او قسم دروغ خورید... از خاخام (صموئیل) یاد بگیرید، صموئیل از مرد اجنبى کاسه‏اى از طلا به قیمت چهار درهم خریدارى کرد، در حالى که فروشنده نمى‏دانست که آن طلا است. با این حال یک درهمش را دزدید!

ربودن اموال دیگران بوسیله ربا مانعى ندارد، زیرا خداوند شما را به ربا گرفتن از غیر یهودى امر مى‏فرماید.

به کسانى که یهودى نیستند قرض ندهید مگر آن که نزول بگیرید در غیر این صورت، قرض دادن به غیر یهودى جایز نیست و ما مأموریم که به آنها ضرر برسانیم.

حیات و زندگانى دیگران ملک یهود است، چه رسد به اموال آنها! هرگاه غیر یهودى احتیاج به پول داشته باشد آن قدر باید از او (ربا) و نزول گرفت که تمام دارائى خود را از دست بدهد.

ى ـ غیر یهودى هرچند صالح و نیکوکار باشد، او را باید کشت.

حرام است غیر یهودى را نجات بدهید، حتّى اگر در چاهى بیفتد باید فورا سنگى بر در آن گذاشت!

اگر یکى از اجانب را بکشیم مثل این است که در راه خدا قربانى کرده‏ایم.

اگر یک نفر یهودى کمکى به غیر یهودى بکند گناهى نابخشودنى مرتکب شده است.

و اگر غیر یهود در دریا در حال غرق شدن است، نباید نجاتش بدهى، زیرا آن هفت ملتى که در زمین (کنعان) بودند و بنا بود یهود آنها را به قتل برساند همه آنها نابود نشدند و ممکن است آن شخصى که در حال غرق شدن است از آنها باشد.

تا مى‏توانید از غیر یهود بکشید و اگر دستتان به کشتن او رسید و او را نکشتید، مرتکب خلاف شده‏اید.

هلاک کردن مسیحى ثواب دارد و اگر کسى نمى‏تواند او را بکشد لااقل سبب هلاکتش را فراهم نماید.

کسانى که مرتد شوند، اجنبى و اعدامشان لازم است مگر آن که براى خدعه به دیگران مرتد شده باشند.

ک ـ تعدّى کردن به ناموس غیر یهودى مانعى ندارد، زیرا کفار مثل حیوانات هستند و حیوانات را زناشوئى نیست.

یهودى حقّ دارد، زنهاى غیر مؤمنه را به غصب برباید و زنا و لواط به غیر یهودى عقاب و کیفرى ندارد.

کسى که در خواب ببیند که با مادرش زنا مى‏کند حکیم و خردمند خواهد شد و کسى که ببیند که با خواهر خود جمع شده است نور عقل نصیبش مى‏گردد.

براى یهودى مانعى ندارد تسلیم امیال و شهوات خویش شود.

هرگاه یهودى در نزد زن خود با زنى زنا کند زن او حقّ ندارد مانع او شده یا آن که بر علیه او شکایت کند.

لواط با زن جایز است، زیرا زن مانند گوشتى است که آن را از بازار خریدارى مى‏کنید و به هر طور که بخواهید آن را تناول مى‏کنید.

ل ـ قسم خوردن جایز است، خصوصا در معاملات با غیر یهود.

اصولاً قسم خوردن براى قطع نزاع تشریع شده است امّا نه براى کفّار، زیرا آنها انسان نیستند.

جایز است انسان شهادت زور بدهد، چنانچه لازم است اگر مى‏توانید بیست قسم دروغ بخورید ولى برادر یهودى خویش را در معرض خطر قرار ندهید.

بر یهود واجب است روزى سه مرتبه مسیحیان را لعن کنند و دعا کنند تا خداوند آنها را نابود سازد.

بر ما لازم است که با نصارى، مانند حیوانات معامله کنیم.

کلیساهاى نصارى، خانه گمراهان است و خراب کردن آنها ضرورى و واجب است.

م ـ ملّت برگزیده خداوند مائیم و لذا براى ما حیوانات انسانى خلق کرده است زیرا خدا مى‏دانست که ما احتیاج به دو قسم حیوان داریم، یکى حیوانات بى‏شعور مانند بهائم و حیوانات غیر ناطقه و دیگرى حیوانات ناطقه و با شعور مانند مسیحیان و مسلمانان و بودائیان و براى آنکه بتوانیم از همه آنها به اصطلاح سوارى بگیریم، خداوند ما را در جهان متفرق ساخته است و لهذا ما باید دخترهاى زیبا و خوشگل خود را به پادشاهان و وزرا و شخصیّتهاى برجسته یهود به تزویج در آوریم، تا بوسیله آنها بر حکومتهاى جهان، تسلط داشته باشیم!

گمان نکنم، آنچه نقل کردیم احتیاج به توضیح و تعلیق از ما داشته باشد زیرا خود بهترین معرف (یهود) است. چنانچه معلوم شد یهود یک حزب خطرناکى است براى فریب دادن مردم آن هم که به صورت مذهب و آئین در آمده است(3).



1 ـ بلکه از تورات هم بالاتر است، چنانچه (گرافت) مى‏گوید: بدانید که گفتار خاخام از گفتار پیامبر بالاتر است.

2 ـ آنچه در این فصل ذکر مى‏شود از کتاب (خطرالیهودیة العالمیة) تألیف عبدالله التل اقتباس شده که او نیز از کتاب (الکنزالمرصود فى قواعد التلمود) تألیف دکتر رو هلبخ ترجمه یوسف نصرالله، چاپ بغداد1899 م، نقل مى‏نماید.

3 ـ تمام این تعلیمات در تجاوز اخیر یهود 1967( میلادى) بر مردم مسلمان عملى گردید و جهانیان شاهد فجایع آنان بوده و هستند!.




:: برچسب‌ها: تلمود, شیطان مجسم کیست

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸
چارچوبی برای تغییر معادلات...................

تدبیر امام خامنه ای................

«تلاش برای افزایش اقتدار عراق بویژه از طریق بسترسازی، جهاد علمی مستمر و همچنین ایجاد نهضت سازندگی در سراسر عراق، موفقیت ها و استحکام جایگاه ملت و دولت عراق را دوچندان خواهد کرد... با توجه به سابقه و جایگاه کهن عراق در دنیای عرب و استعدادهای طبیعی و انسانی عراق، بازگشت این کشور به جایگاه و اقتدار واقعی خود دور از انتظار نیست.»
سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با نوری المالکی نخست وزیر عراق بیش از آن که بیانگر نگاه جمهوری اسلامی ایران به جایگاه عراق در آینده منطقه باشد، بیان کننده یک نگاه نو در عرصه مناسبات بین المللی و منطقه ای و تعریف جدیدی از روابط دوجانبه میان کشوری که درصدد است تا در آینده ای نزدیک قدرت اول منطقه باشد با یکی دیگر از کشورهای منطقه که به دلیل نزدیکی عقیدتی و مشی سیاسی با همسایه خود، دارای موقعیت «کمک کننده» می باشد. این در حالی است که براساس مناسبات رایج عرصه بین الملل کشور محور (متروپل) قدرت خود را از طریق محدود ماندن کشورهای پیرامونی جستجو می نماید. این نحوه نگاه به «قدرت» آنقدر جاافتاده که نگاه و حرکت مخالف آن، ادراک نمی شود و قابل پذیرش به نظر نمی رسد و البته این عمدتا به این دلیل است که در نگاه محافل آکادمیک و سیاسی، انسان در کسب قدرت و اعمال آن محدودیت ناپذیر و دارای تمنایی سیری ناپذیر است. هابز معتقد است: «تمنا و حرص قدرت و به تبع آن جنگ همه با یکدیگر معلول وضع طبیعی است» در این منظر قدرت «شری لازم» است، چرا که از یک سو هیچکس نمی تواند ماهیت آن را دگرگون کند و از سوی دیگر برای صلح و دفاع از افراد جامعه لازم می باشد. میشل فوکو که جزء نسل آخر نظریه پردازان غرب به حساب می آید از «قدرت شبانی» سخن به میان آورده است از نظر او چوپان قدرت فائقه خود را که به صلاح گوسفندان است اعمال می کند. در عین حال فوکو هم اگرچه قدرت را شر نمی داند ولی از آنجا که رویکرد آن را صرفا رفع شر می داند، او نیز به آن ماهیتی سلبی داده است و از این رو می توان گفت تفاوتی میان دو دسته متقدمین و متأخرین در این که قدرت با «تمرکز آن در یک جا» حاصل شده و اعمال می شود وجود ندارد. البته در عین حال در متن نظریه پردازان غرب، اندیشمندانی نظیر آنتونی گیدنز پیدا شده اند که چنین نگاهی به قدرت و محیط بین المللی را به نقد کشیده و نتیجه نهایی آن را «شکاف در ائتلاف ها»، تشکیل گروه بندی های جدید و تغییر استراتژی ها دانسته اند و می توان گفت که وضعیت امروز غرب از درستی نظریه امثال گیدنز حکایت می کند اما بالاخره هنوز در دستگاه سیاسی غرب اندیشه هابز- سرسلسله نظریه پردازان غرب قرن 17- که ذات انسان را شریر می داند، حاکم است.
از منظر اسلامی دیدگاه هابز، هگل، مارکس و در یک کلمه دیدگاه غرب نسبت به انسان، محیط بین الملل و مسئولیت افراد و جوامع قابل قبول نیست. اسلام ذات انسان را شریر نمی داند و لذا روی اصل «دعوت» تاکید دارد. اسلام نظریه «قدرت شبانی» فوکو را قبول ندارد و معتقد است که همه انسان ها تک تک به اندازه قدرت خود مسئولیت دارند و بهبود شرایط ملی، منطقه ای و بین المللی وظیفه ای همگانی است و از این رو بر «جهاد»، «امر به معروف و نهی از منکر» و «تولی و تبری» به عنوان سه رکن مهم حیات اجتماعی بشر تاکید می کند.
از منظر اسلامی کسب قدرت باید صرف «تحقق عدالت» و «تهذیب نفس» شود. حضرت امام خمینی- ره- غایت قدرت سیاسی را «برقراری نظم»، «برقراری عدالت»، «تهذیب نفوس و تامین سعادت انسان ها» و «حفظ اسلام و نظام سیاسی برآمده از آن» می دانستند- صحیفه نور، جلد 6، ص 509- طبعا از منظر ایشان مسئولیت عام انسان در حرکت به سمت گسترش معروف به مسئولیت عام حکومتی که از چنین انسان هایی پدید آمده است، تسری می یابد و در این بین طبعا مسئولیت چنین حکومتی در قبال انسان هایی که از نظر رویکردهای فرهنگی و سیاسی به او نزدیکترند و عزمی در آنان برای تحقق حکومت توحیدی وجود دارد، بیشتر است.
برخلاف نظریه سیاسی غرب، نظریه اسلامی رشد همه جانبه محیط پیرامونی را دنبال کرده و به شرطی که همگرا باشد، آن را درمقابل خود ارزیابی نمی کند و حتی نتیجه آن را «هم افزایی» می داند. از منظر اسلامی همه کشورهای اسلامی باید به استقلال، رفاه، رشد علمی و توانایی های بالای دفاعی در برابر جبهه استکباری برسند و اینطور نباشد که در یک نقطه از جهان اسلام توانایی ها متمرکز باشد و بقیه تنها با تکیه بر آن نقطه به رفاه، امنیت و رشد علمی برسند. براین اساس هر حکومت اسلامی باید در جهت رشد اقران خود تلاش کند و همه مسلمانان در زندگی سیاسی، وضع امنیتی، رفاه و رشد علمی از آهنگ مناسب برخوردار باشند این وضع نه تنها قدرت کانونی جهان اسلام- یعنی جمهوری اسلامی- را تضعیف نمی کند بلکه به تقویت بیشتر آن منجر می شود چرا که به نسبت توانمندی اضلاع جهان اسلام، موقعیت امنیتی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی قدرت کانونی افزایش پیدا می کند. تنها شرطی که باید در این روند لحاظ شود هماهنگی میان قدرت های اسلامی است.
البته همانطور که اشاره شد نظریه «مرکز پیرامون» که برخاسته از نظام دوقطبی و شرایط پس از جنگ جهانی دوم بود، حتی در آمریکا که بشدت دنبال می شد، مورد خدشه قرار گرفته است. استیون لوکس در کتاب «قدرت، فرانسانی یا شر شیطانی» گفته است: «از یک بعد اصلی قدرت نباید غافل شد و آن بعد ارزشی عمل قدرت و «اخلاق مسئولیت» است، یعنی هر کسی قدرت دارد، مسئولیت دارد تنها در این صورت است که منافع واقعی حاصل می شود» (ص176).
براساس این نگرش اسلامی ما امروز در منطقه ای به سر می بریم که نه فقط ایران بسیار قدرتمندتر از گذشته می باشد، بلکه عراق، سوریه، لبنان، فلسطین و سایر کشورهایی که به بلوک اسلام گرا تعلق دارند، نیز هر کدام به یک محور در قدرت منطقه ای تبدیل و یا به آن نزدیک شده اند. امروز حکومت عراق در برابر توطئه مشترک و درهم تنیده غرب و کشورهای غرب گرای منطقه و جریانات تروریستی ایستاده و بر آنها پیروز شده است. تصور اینکه از دل کشوری اشغال شده یک دولت مردمی با دوام بیرون آید و بتواند در برابر انواع کودتاها، انفجارها، توطئه ها و سیاست های صریح ضد عراقی مقاومت کند، محال بنظر می رسید اما این محال امروز محقق شده است راز آن این است که در این دوران جمهوری اسلامی سیاست حمایت از مردم عراق را در پیش گرفته و در این حمایت، به شکل گیری سیستمی مستقل در عراق کمک کرده است. چنین سیاستی به تامین منافع مشترک ایران و عراق انجامیده است. نتیجه این موضوع در ارتقاء امنیتی ایران کاملا معلوم است کما اینکه در حوزه اقتصادی طی سال گذشته ایران حدود 9 میلیارد دلار آورده ارزی از عراق داشته است. از منظر ایران مصلحت ایران و عراق در افزایش اقتدار عراق، رشد علمی و اصلاح زیرساخت ها و در یک کلمه تبدیل شدن عراق به یک قدرت منطقه ای است. این قدرت منطقه ای به تقویت بلوکی که می توان آن را «بلوک اسلامی» یا «بلوک مقاومت» نامید، منجر می شود و همه می دانند که قدرت اول چنین بلوکی ایران است.
از این مهمتر وقتی نزدیک شدن یک کشور به ایران، تبدیل شدن آن به یک قدرت منطقه ای و سپس تبدیل شدن آن به یک قدرت بین المللی باشد، کدام کشور است که از نزدیک شدن به ایران و برقراری ارتباط استراتژیک با جمهوری اسلامی خودداری کند و آیا در این روند غیر از این است که هر متحد استراتژیک، قدرت ایران را فزونی می بخشد.
این خود یک سیاست جدید و روشی تازه است که به پیدایی فضایی جدید ( و به عبارتی پارادایم جدید) منجر می شود. این پارادایم بزرگترین چالش تئوریک و عملی برای غرب است. پارادایم کنونی بر مبنای نظریه «مرکز پیرامون» چیده شده، ادبیات آن «سلطه» و نتیجه آن گسترش بی عدالتی در زمینه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، امنیتی و علمی است. این فضا و پارادایم نمی تواند در برابر پارادایم و فضای جدید مقاومت کند چرا که هر انسانی از اینکه ذات او شریر خوانده شود، بی زار است، هر انسانی از واگذاری اختیار خود به یک یا چند انسان دیگر ناراحت می شود و هر انسانی از تبعیض و بی عدالتی رنج برده و در مقابل آن می ایستد. یک ملت نیز چنین است هیچ ملتی به دیگران اجازه نمی دهد او را شرور خوانده و تحقیر کنند و ... با این وصف کاملا واضح است که منطق بلوک اسلامی می تواند به سرعت پارادایم و فضای کنونی را تغییر دهد.
بر مبنای فضا و روندی که اسلام در محیط بین الملل دنبال می کند، انسانها مخلوق خداوند حکیمی هستند که آن ها را برای رشد و کمال و خدایی شدن خلق کرده است بنابراین هدف از خلقت آنان و شرایطی که برای رشد انسان فراهم گردیده، مثبت و سعادت گرایانه است و به تبع آن سرشت حکومتی که براساس آموزه های اسلامی از تجلیات قدرت خداوند متعال است، رحمانی است و تفاوتی میان مسئولیت یک انسان برای هدایت انسانهای دیگر با مسئولیت یک حکومت برای هدایت حکومت های دیگر وجود ندارد. حضرت امام خمینی می فرمایند «قدرت حاکم، قدرت پدرخانواده و از این قبیل همه دارای سرشتی یگانه و تابع احکامی یکسان است» (صحیفه نور ج1ص402)
منش خاص جمهوری اسلامی و رهبری آن در مناسبات منطقه ای و بین المللی نوید آینده ای را می دهند که در آن جمهوری اسلامی در میانه جهان اسلامی قرار دارد که هر گوشه آن حکومتی مقتدر، پیشرفته، برخوردار از امنیتی فراگیر و متکی به حمایت وسیع مردمی دارد در چنین منطقه ای «ایران الهام بخش و پیشرو» مبتکر گفتمانی پر جاذبه است و می تواند بسیاری از معادلات جهانی را به نفع جمهوری اسلامی و مجموعه جهان اسلام تغییر دهد.




:: برچسب‌ها: چارچوبی برای تغییر معادلات

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٧
انجیل سیاه...........

نقد محتوایی انجیل شیطانی

شیطان‏پرستی معاصر با بحران‏های بعد از جنگ جهانی دوم پیوند خورده‏ است، جنگ جهانی دوم شرایطی ناامیدکننده ایجاد کرده بود، فریاد مبارزه و اعتراض از هر کوی و برزن بلند بود، جوانان دریافتند که نظام سرمایه‏داری، جهان را به مرز نابودی و انهدام رسانده است، ظلم و خفقان شدید باعث شد گروهی از جوانان عصیان کنند و اعتراض خود را با ترویج هیپی‏گری نشان دهند

 

 

 

شیطان‏پرستی معاصر، با داعیه دین و معنویت به میدان آمده‏است، این مرام بر خلاف تصوّر رایج، جذابیت‏هایی دارد که فهم و درک آن برای کسانی که تصوّر روشنی از آموزه‏های این آیین ندارند، بسیار دشوار است، هر چند شیطان‏پرستی جدید به تقلید از شیطان‏پرستی قرون وسطایی شکل گرفته و بسیاری از آموزه‏های آن را در خود جای داده است، این جنبش، در نوع خود حرکت جدیدی است که باید با نگاه به ریشه‏های تاریخی ـ اجتماعی آن در غرب تحلیل شود.

به همین منظور با حجت‌الاسلام والمسلمین «حمزه شریفی دوست» مدیرگروه عرفان‏های نوظهور نهاد رهبری در دانشگاه‏ها در خصوص نقد محتوایی «انجیل شیطانی»  به گفتگو نشسته ایم.

*به طور کلی جریانات نقد شیطان‌پرستی امروزه در چه قالبی به فعالیت خود می‌پردازند؟

- در تحلیل شیطان‏پرستی جدید، چهار محور اساسی باید مورد کاوش قرار گیرد که عبارت است از: 1. بزرگ‏نمایی عهدین (انجیل و تورات) از شیطان 2. نقص و ناکارآمدی مسیحت در غرب 3. دین‏ستیزی نظام سرمایه‏داری 4. خلأها و نواقص نظام تمدن غرب. هرکدام از این چهار بخش اگر نادیده گرفته شود، تحلیل شیطان‏پرستی مدرن ناقص خواهد بود.آن‏چه برای فهم این جریان به تحلیل و کاوش کم‏تری نیاز دارد، دو محور زیر است: 1. نمادهایی که امروزه در خدمت این مسلک قرار گرفته است 2. ظواهر و پوشش (مد لباس و مو) که با نام این جریان شهرت یافته است.

متأسفانه در کشور ما جلسات نقد شیطان‏پرستی هیچ‏گاه ضابطه‏مند و هوشمندانه برگزار نشده است، کسانی که قصد نقد این فرقه را داشته‏اند، بیشتر به تبلیغ این جریان دامن زده‏اند؛ نه نقد و آسیب‏شناسی صحیح، علت این است که بیش از آن‏که به ایدئولوژی شیطان‏‏گرایان بپردازند، به توضیح نمادها پرداخته‏اند و از قضا این همان کاری است که شیطان‏پرستان می‏خواهند، توضیح نماد و تفسیر آن، توصیف است نه آسیب‏زدایی، ناقدان این جریان (که اتفاقأ دلسوزانه این کار را کرده‏اند) همواره در کشور ما یا به مد لباس و مو گیر داده‏اند و یا به رمزگشایی از نمادهایی پرداخته‏اند که اصالتاً از آن شیطان‏پرستان نبوده است.

بسیاری از نمادهای شیطان‌پرستان متعلق به این گروه نیست

کسانی که قصد مبارزه با شیطان‏پرستی از طریق نمادها را دارند، باید در باب نمادها سه نکته اساسی را مورد توجه قرار دهند، غفلت از این سه امر، ممکن است به شناخت و تحلیل ناصواب این فرقه منجر شود و یا باعث ترویج ناخواسته آیین شیطانی شوند:

اول این ‌که جریان شیطانی، بسیاری از نمادهایی را که در دیگر آیین‌ها و مسلک‌ها ریشه دارد، امروزه به سود خویش و در خدمت خود به کار گرفته است، بسیاری از نمادهایی که امروزه به نام شیطان‌پرستی مشهور شده، متعلّق به جریان شیطانی نیست و آن‌ها این نمادها را تصاحب کرده‌اند، هدف از این تردستی، اثبات ریشه‌دار بودن آیین‌شیطان پرستی و تثبیت آن و اعتماد ‌بخشی به یاران شیطان است.

پاره‌ای از این نمادها در تمدن‌های باستانی مصر و یونان ریشه دارد و بعضی دیگر متعلّق به شرق است؛ چنان‌که «آنتوان لاوی» در کتابش «کالی» و «شیوا» را که در میان هندوها و یوگی‌ها جایگاه خاصی دارند و از خدایان هندو به‌ حساب می‏آیند، همان شیطان معرفی می‌کند، بعضی از نمادهای ماسون‌ها یا کابالا نیز اکنون در خدمت این آیین قرار گرفته است.

هر چند جریان شیطانی محصول عرفان یهود و فراماسونری و نتیجه نامشروع این دو جریان است، جریان شیطانی، امروزه خود را آیینی برخوردار از سنّت‌های منحصر به‌ فرد، نمادهای ویژه، مبانی مجزّا و در یک کلمه، یک «جریان مستقل تاریخی» معرفی می‌کند.

نمادهای شیطانی نه ریشه واحد دارند و نه معنای واحد

دوم اینکه؛ نمادها لزوماً معنای واحد ندارند، علّت این است که فرهنگ‌های مختلف از هم‌ دیگر تأثیر پذیرفته‌اند و اقوام و ملت‌ها، در تعامل با دیگر فرهنگ‌ها، دست به اقتباس زده و به سود خود، تغییراتی در محصولات دیگران ـ البته به نسبت آرمان‌ها و ارزش‌های بومی خود ـ داده‌اند و به مرور این فرآورده جدید، نماد ارزش‌ها و باورهای ایشان شده است؛ بنابراین نمادها نه ریشه واحد دارند و نه معنای واحد.

استفاده ابزاری از نماد شیطانی در جهت خوی استکباری

نکته سوم اینکه؛ چون نماد ابزاری قوی و نافذ است و چون برخورداری از نمادهای گویا و متنوّع، قدرتی بی‌بدیل محسوب می‌شود، نسبت دادن نمادهای دیگر آیین‌ها به شیطان‌پرستی، تلاش غیر مستقیم برای تبلیغ این مرام انحرافی و کمک ناخواسته به آن است؛ بنابراین منظور از نمادهای شیطان‏پرستان، نمادهایی است که امروزه شیطان‌گرایان به سود خود استخدام کرده‌اند، آن‌چه نباید از آن غفلت شود، این است که نمادهایی که امروزه در خدمت این جریان ضد دینی و ضد توحیدی ایفای نقش می‌کند؛ باید برای انتساب این جریان به عقبه سیاسی خود و فهم ریشه‌ها و مبانی استکباری آن مورد توجه قرار گیرد؛ نه استقلال دادن به این جریان و در نتیجه تبلیغ و تثبیت آن.

از سوی دیگر آن‏چه تاکنون مورد غفلت قرار گرفته، نگرش‏های مؤسس این جریان در باب جهان‌بینی و هستی شناسی است، «آنتوان لاوی» که شخصیت مطرح جریان شیطانی است و سهم زیادی در پی‏ریزی این بنای ضد دینی داشته است، افکارش را در کتاب مقدس شیطان‏پرستان مطرح کرده و تلاش دارد از حیث نرم افزاری این جریان را تقویت کرده و به مرز قبول نزدیک کند.

* شیطان‌پرستی معاصر یا به تعبیر خود مبتلایان «شیطان‌گرایی» چگونه شکل گرفت؟

- شیطان‏پرستی معاصر با بحران‏های بعد از جنگ جهانی دوم پیوند خورده‏ است، جنگ جهانی دوم شرایطی ناامیدکننده ایجاد کرده بود، فریاد مبارزه و اعتراض از هر کوی و برزن بلند بود، جوانان دریافتند که نظام سرمایه‏داری، جهان را به مرز نابودی و انهدام رسانده است، ظلم و خفقان شدید باعث شد گروهی از جوانان عصیان کنند و اعتراض خود را با ترویج هیپی‏گری نشان دهند؛ بلکه بتوانند با طرح تفکری نو در حوزه اخلاق و امنیت اصلاح‏گری کنند، سرانجام جوانان، به ویژه دانشجویان برخاستند و با استفاده از ظرفیت موسیقی، با شعار «سرانجام اصلاحی باید» جنبش متال را به وجود آوردند، شاید اولین گام در به انحراف کشاندن این حرکت اصلاحی، استفاده از این ابزار (موسیقی) بود.

نظام سرمایه‌داری برای مهار بحران جنگ جهانی دوم به ترویج شیطان پرستی روی آورد

در دهه اول موسیقی متال، تقریباً تمامی اشعار و ترانه‏های آن دارای خمیر مایه اعتراض‏آمیز بر ضد جنگ، عشرت‏طلبی و سلطه سیاسی بود، در این ترانه‏ها مبارزه با مدرنیته و سلطه تجاری موج می‏زد و بخش قابل توجهی از محتوای ترانه‏ها هم مربوط به مسائل معنوی، بیداری ضمیر انسان‏ها و ندای درون بود.

اما گردانندگان و طراحان نظام سرمایه‏داری بیکار نبودند، مهار بحران برای آن‏ها بسیار حیاتی بود، سرانجام با کشاندن کنسرت‏های اعتراض به دامن شیطان‏پرستی، توانستند از همراهی توده مردم با این جنبش جلوگیری کنند و با ترویج نمادها و پوشش‏های شیطانی در پاره‏ای از کنسرت‏ها، عملاً به شناساندن این مرام به مردم کمک کنند، یقیناً خواست اولیه جوانان معترض، ترویج و گسترش شیطان‏پرستی نبود، خواننده مشهور گروه انگلیسی «بلک سبت» یعنی «آزی آزبورن»؛ اولین کسی بود که به این ایده واکنش نشان داد، او در سال 1976 در مصاحبه‏ای تأکید کرد: «من و بچه‏ها هرگز دنبال تفکرات شیطانی نرفته‏ایم... من به آفریننده‏ام ایمان دارم، بلک سبت هرگز گروهی شیطان‏پرست نبوده است، من از دیدن بعضی از طرفداران‏مان که با لباس‏های سیاه و صورتی رنگ شده و شمعی در دست در سالن کنسرت حضور پیدا می‏کنند، واقعاً می‏ترسم.. واقعاً ما آن‏گونه که آن‏ها فکر می‏کنند نیستیم، ما فقط معترضیم».

ترویج سبک‌های موسیقی «راک» و «متال»

اما کار از کار گذشته بود، دستان پشت صحنه توانستد با نفوذ عوامل خود به کنسرت‏های موسیقی و به ‏دنبال آن پوشش رسانه‏ای در تلویزیون و روزنامه‏ها، توجه به شیطان را در کانون توجه توده مردم قرار دهند و زمینه‏ای فراهم کنند که گروه‏های جدید هم با تحمل این هزینه و قبول بر چسب شیطان‏گرایی به گروه‏های «راک» و «متال» ملحق شوند، در پی آن گروه‏های جدید به جای این‏که به آرمان اولیه جنبش پایبند باشند، به تخلیه انرژی اعضای خود و پرداختن به محتوای شیطانی در کنسرت‏ها سرگرم شدند، در نتیجه یکی از فراگیر‏‏ترین جنبش‏های ضد‏سرمایه‏داری در غرب که در ابتدا با آرمان‏ها‏ی انسان‏دوستانه شروع شد، نه فقط مهار که با ایده شیطان‏پرستی تغییر ماهیت یافت.

چنین دست‏کاری در ماهیت این حرکت، چنان رسوایی بپاکرد که هوادران «متال» هم در تاریخچه آن از این لکه ننگ یاد می‏کنند: «موسیقی «متال»به عنوان نوعی جنبش هنری ـ اجتماعی، به مانند تمام مقولات بشری، پس از گذشت مدتی کوتاه از روزهای آغازین خود بازیچه دست سودجویان شد، گویی دالانی کثیف و تو در تو که به جیب سرمایه‏داران و ابرقدرت‏های بزرگ ختم می‏شود و هیچ‏کس را توان راه‏یابی به آن نیست، مگر در جهت برآورده ساختن اهداف آنان».

از کلیسای شیطان تا معبد ست

* در خصوص جریانات مهم شیطان پرستی توضیحاتی را ارایه بفرمایید؟

- باید دانست که دو جریان اصلی در شیطان‏پرستی حضور دارند و شیطان‏پرستی با این دو نگرش شناخته می‏شود؛ به عبارت دیگر امروزه شیطان‌پرستی در قالب دو جریان و شاخه رواج دارد:

1-سِیتنیسم (Satenism): همان شیطان‌گرایی لاوایی است و با سرکردگی «آنتوان ساندور لاوی» شناخته می‌شود، او کلیسای شیطان را در 1966 تأسیس و خود را پاپ کلیسای شیطان معرفی کرد و در سال 1969 انجیل شیطانی را منتشر کرد.

این گروه معتقدند که موجودی به نام شیطان وجود خارجی و عینی ندارد و شیطان فقط نماد هوا و هوس، آرزوها و لذّت‌طلبی انسان است.

2ـ شاخه ستیانیسم (setians): این شاخه از سوی «مایکل اکینو»، دوست «آنتوان لاوی»، پایه‌ریزی شد، وی «معبد سِت» را در سانفرانسیسکو با نگاهی متفاوت از لاوی نسبت به وجود شیطان، بنا نهاد، «مایکل آکینو» برخلاف «لاوی» قائل به وجود خارجی شیطان و قدرت شگرف شیطان در تدبیر جهان هستی بود.

معبد ست

«اکینو» برای تسلّط خارجی شیطان بر هستی و زمینه‌سازی برای این تسلّط، مسیر خود را از «لاوی» جدا کرد و در مقابل «کلیسای شیطان» لاوی، «معبد ست» را تأسیس کرد

منبع : مجمع جهانی تقریب مذاهب

آنتوان لاوی ، کسی است که نامش با شیطان پرستی امروزی گره خورده ؛ چرا که او کلیسای شیطان را در آمریکا راه اندازی کرده است و بر اساس روایت های مختلف ، انسان عجیب و متوهمی بوده است

 

 

 

آنتوان لاوی کلیسایش را با هیچ و پوچ و تنها بر اساس حرف ها و موعظه هایش ساخت و توانست پیروان و فریب خورده ای هم برای خودش دست و پا کند ؛ تا جایی که در زمان مرگش ادعای داشتن هزار پیرو را داشت ؛ عددی که با وجود تبلیغات و هیاهوی او و فرقه اش ، چندان هم زیاد به نظر نمی رسید . اما پایه گذار کلیسای شیطان سرگذشت عجیب و غریبی دارد که از شدت دروغگویی و اختلالات شخصیتی او حکایت می کند . 

 

 

اما آنتوان لاوی قبل از اینکه کلیسای شیطان را راه بیندازد و این موعظه های عجیب و غریب را بکند که بود و چه چیزی او را به این سمت و سو کشاند ؟ در این باره اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد و البته با خودتان فکر نکنید مثل سرگذشت همه آدم های معروف و مشهور . نه ! یکی از دلایل اصلی این همه روایت های متفاوت و عجیب و غیر قابل باور درباره زندگی این شخص در حقیقت خود اوست که دو زندگینامه - بیوگرافی - متفاوت درباره خودش نوشته ؛ انگار که خودش هم درباره زندگی ای که گذرانده شک داشته است . یکی از زندگینامه هایی که آنتوان در سن 44 سالگی و در سال 1974 نوشته " انتقام جویی شیطان " نام دارد . این نوشته پر است از موارد عجیب و فهرستی از کارهای او در لباس یک گرگ گمشده . زندگینامه دیگر او " رازهای زندگی شیطان " است که در سال 1990 نوشته شده ؛ یعنی زمانی که لوی 60 ساله بوده . این زندگینامه نوشته ای خیالی است از زبان زنی به نام بلانچ بارتر که زمانی با آنتوان لاوی رابطه نامشروع داشته است . لوی علاوه بر این دو زندگینامه ای که برای خودش نوشت ، مدام به حرف ها و ادعاهایش در دهه های مختلف زندگی اش اضافه می کرد . جالب اینکه قضیه به همین جا ختم نمی شد و مخالفان لوی هم افسانه ها و افتراها و وقایع عجیب و غریب دیگری را به زندگی او اضافه می کردند که خواه ناخواه او را عجیب تر از آنچه بود نشان می داد . آنچه در ادامه می آید از میان همه آن اطلاعاتی انتخاب شده که به نظر نزدیک تر به واقعیت زندگی او بوده اند .

کودکی پراز جن وافسانه

آنتوان شاندور لوی در آوریل 1930به دنیاآمد .پدر ومادرش اورا "هووارداستانتون لوی " نام گذاشتند . اومتولد ایالت ایلی نویز بود اما در سانفرانسیسکو بزرگ شد . پدرش بنگاه معاملات املاک داشت . آنها خانه ای بزرگ ومجلل درجای خوبی از شهر داشتند . لوی این خانه را سال های سال داشت واین خانه محلی برای استراحت او بود . شجره نامه خانوادگی که از او وجود دارد می گوید مادربزرگ او - سسیل لوبا پریمو کولتن - یک کولی اهل ترانسیلوانیا بوده ،کسی که درون کودکی لوی را پرکرده بود از داستان هایی درباره دیوها وجن ها وافسانه های پریان .یک داستان محتمل دیگر هم وجود دارد که می گوید : "کمی بعد از جنگ جهانی دوم عموی آنتوان او را که پسری 15 ساله بوده با خود به آلمان می برد ؛ به جایی که فیلم هایی درباره مراسم مذهبی شیطان پرستی به نمایش در می آید و لوی ادعا می کند کتاب مراسم ربانی شیطان را که درسال 1972 نوشته تحت تاثیر این فضا وفیلم نوشته اما گفته های دخترش "زینا "این حرف لوی را - با ارائه مدارکی ازعدم حضور پدرش در آن زمان در آلمان - نقض می کند !

جوانی با توهم های بی پایان

لوی در یک شرایط کاملا معمولی و متوسط یک زندگی آمریکایی بزرگ شد . خانواده او هیچ علاقه ای به خرافات و زندگی غیر عادی از خودشان نشان نمی داند واین تنها خود لوی بود که خیلی زود این گرایش های عجیب را پیدا کرد . آنتوان لاوی در جوانی مدام شغلش را عوض می کرد . او زمانی را به کارهای هنری می گذراند مثل موسیقی و عکا سی وحتی مدتی به هیپنوتیزم و کارکردن روی پدیده های روحی مشغول شد . اما حقیقت این است که لوی همیشه درباره گذشته اش و حتی شغل هایی هم که داشته اغراق می کرد .تاجایی که شاید در منابع دیگری درباره او بخوانید که حتی در سیر ک هم کار می کرده یا عکاس جنایی بوده و .... لوی می گوید در سال 1947 - وقتی تنها 17 سال داشته - از خانه فرار می کند و به سیرک معروف " سلایدبتی " که کار اصلی شان تربیت شیر بوده می پیوندد ؛ چیزی که هیچ وقت به تایید نرسید و حتی در آرشیوهای این مربی معروف شیرها دیده نشد که از پسری 17 ساله نام برده شود که در سیرک کار می کرده . حتی کار کردن در اداره پلیس را هم که او ادعا می کند مربوط به سالهای 1950 بوده ، هیچ مدرکی تایید نمی کند و تمام این حرف ها دروغ و داستان پردازی بوده است . اما یک حقیقت تایید شده در این میان وجود دارد و آن هم این است که او یک موزیسین شناخته شده بوده ؛ اما هیچ وقت این کار را جدی نگرفت . لوی یاد گیری موسیقی را از پنج سالگی شروع کرد ؛ در 15 سالگی مدرسه را به خاطر نواختن ساز " اوبوا " به همراه ارکستر سانفرانسیسکو بالت ترک کرد . آنتوان جوان ترین عضو این گروه بود و باز هم جالب است بدانیم این هم ادعایی بیش نیست ؛ چرا که دخترش ( زینا ) باز هم با یاد آوری تاریخ می گوید که در آن زمان اصلا چنین ارکستری وجود نداشت ! یک قصه دیگر هم هست که می گوید او در سال 1948 نوازنده ارگ بوده آن هم در تئاتر مایان بورلسکو لس آنجلس ؛ جایی که او بازیگر مورد علاقه اش - مرلین مونرو _ را می بیند ؛ لوی ادعای داشتن یادگارهای متعددی از مرلین مونرو دارد که این قضیه را هم همسرش رد می کند .

حلقه جادوگری تشکیل می شود

 

زمانی که این آقای توهم با کارول - همسر اولش - ازدواج می کند ، کسب و کار درست و حسابی ای نداشته و در یک کافه نوازندگی می کرده ؛ برای نزدیک به 30 دلار در هفته به علاوه پول چای . تا جایی که شواهد نسبتا واقعی نشان می دهند این تنها کار ثابت آقای کلیسای شیطان در این سال ها بوده . زندگی و سرگذشت اولیه لوی نشان می دهد 

او همیشه به دنبال رمز و راز و وهم و خیال بوده و نمی خواسته ساکت و آرام و بی حاشیه باشد و همیشه نقشی عجیب را بازی کند ؛ در لوی یک جاه طلبی اهریمنی بی حد و حصر وجود داشت . تا اینکه در سال 1950 او یک گروه جادوگری به نام " حلقه جادو " را راه اندازی کرد ؛ البته امکان دارد که اوایل این گروه تنها یک عضو داشته و آن هم لوی بوده . اعضای حلقه جادو در زیرزمین خانه یک فیلمساز به نام کنت انگر جمع می شدند ؛ کسی که یک آرشیو از فیلم های شیطانی داشت . لوی در این زیرزمین درباره جادوگرهای قدیمی و نهضت جدید جادوگری در انگلستان زیر نظر جرالدگاردنر سخنرانی می کرد . البته "حلقه جادو " بیشتر یک گروه اجتماعی کوچک مخفی بود تا یک شبکه جدی جادوگری ؛ ولی چیزی نگذشت که این گروه آرام تبدیل شد به یک گروه کثیف و سیاه جادوگری و این همان چیزی بود که لوی از دنیا می خواست ؛ مخفیکاری و رمز و راز ! 

 

 


اسقف کلیسا ی شیطان

اواسط سال 1960 بود ؛ یعنی سال هایی که به نوعی انفجار آزادی در غرب محسوب می شد و این انفجار سهمی را هم نصیب لوی کرد . او با استفاده از این اوضاع توانست عقاید شخصی اش را درباره جادو و جادوگری ابراز کند و حتی از همین راه سر و سامانی به زندگی اش بدهد که از نظر مادی وضعیت مطلوبی نداشت . لوی که سال ها بود زندگی خود و همسرش را با نوازندگی و اقامت مجانی در خانه پدری می گذراند با استفاده از تئوی هایش در " حلقه جادوگری " و برگزاری کارگاه های گروهی جادو در خانه اش توانست درآمدش را خیلی بالا ببرد . تا این زمان فعالیت های لوی به صورت شخصی و گروهی دنبال می شد و جنبه شناخته شده ای برای همه نداشت تا اینکه در تابستان 1966 یک روزنامه پرده از فعالیت های لوی برداشت و جالب این بود که او را تحت عنوان " پدر کلیسای شیطانی " معرفی کرد ؛ نامی که گمان می رود اساس و پایه ایده شیطان پرستی را گذاشت ؛ چیزی که تا آن زمان شاید خود لوی هم به آن فکر نکرده بود . شاید همین لقب ، باعث شد که آنتوان لاوی کلیسای شخصی اش را در 30 آوریل 1966 افتتاح کرده و خودش را هم به عنوان اسقف اعظم کلیسا معرفی کند . یک روایت دیگر هم می گوید لوی مجبور بوده خودش را به عنوان پدر اعظم کلیسا معرفی کند چون نتوانسته کسی را پیدا کند که بتواند شعائر مذهبی و ترسناک را در کلیسا اجرا کند .

انجیل سیاه

اما بمبی که با انفجارش خیلی ها را متوجه کلیسای شیطان و آنتوان لاوی کرد . در دو مرحله عمل کرد ؛ اولین مرحله زمانی بود که یکی از شخصیت های طراز اول جامعه با یک روزنامه نگار در این محل با هم ازدواج کردند ـ جودیت کیس و جوروزنتال ـ و مرحله بعدی مراسم غسل تعمید شیطانی دختر لوی بود . زینا که آن زمان سه سال و نیمه بود در این کلیسا غسل شد . از روابط خیالی و البته گاه واقعی که آنتوان لاوی آنها را مدعی می شد که بگذریم ، می رسیم به انجیل شیطانی او ! کتاب لوی به چهار قسمت بر مبنای چهار عنصر حیاتی بنا شده بود : " آب و باد و آتش و خاک . " بعضی ها البته می گویند لوی این کتاب را از روی کتابی به نام " قدرت ، حقیقت دارد " نوشته " راگنار ردبرد " در سال 1896 نوشته و به نوعی سرقت ادبی کرده ؛ اما دخترش زینا که بیشتر مواقع ادعاهای پدرش را زیر سوال می برد ، این موضوع را رد می کند و می گوید : " من نمی توانم این دو کتاب را با هم مقایسه کنم چون اصلا کتابی را که شما می گویید تا به حال ندیده ام . " زندگی و کارهایی که لوی در این سال ها انجام داده نشان می دهد بیشترین لذت او از همه این حرف ها و کارها و ادعاهای عجیب و غریب و دفاع از شیطان برای این بوده که لوی می خواسته خودش را هر چه بیشتر به معرض نمایش خصوصا در رسانه ها بگذارد ؛ مثلا در یکی از مصاحبه هایی که با منتقد معروف ـ جری کارول ـ بعد از یک شام در سال 1986 انجام داده در مقابل سوال او " آیا واقعا به کارها و گفته هایش اعتقاد دارد ؟ " تنها شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید : " این فقط یک نوع زندگی است . " البته این را هم اضافه کنیم که لوی بیشتر مواقع با خبرنگارها و در مصاحبه هایش سر این موضوع که طرفدارانش یک عده احمق گول خورده هستند ؛ درگیر می شده !

مکتب شیطان

از سال های آغازین این فرقه که گذشت ، لوی به این فکر افتاد که به فعالیت هایشان چهره ای مجاز بدهد ؛ چرا که تا پیش از این گروهشان در بین مردم یا بدنام بود یا پذیرفته نشده . لوی برای گرفتن این مجوز شروع کرد به تبلیغ این تفکر توسط طرفدارانش که " باید از رسم و رسوم های اخلاقی و هر چیزی که آزادی ما را می گیرد رها شد . " نقطه تمرکز آنها هم بیشتر روی مسائل جنسی بود تا جایی که می گفتند : " ما نباید از کارهای غیر عرف و غیر اخلاقی جنسیمان خجالت بکشیم بلکه این دیگران هستند که باید دست از موعظه و سرکوفت بردارند . " لوی می گفت : " ما هر آنچه از دنیا می خواهیم باید به دست بیاوریم حتی شده با حیله و زور ! " ظاهرا خودش هم باورش شده بود که با آزاد گذاشتن خواسته های تجاوز کارانه روحی هر فرد می توان به یک آزادی مطلق رسید . در اصل لوی شیطان را به عنوان یک اغواگر انسان نمی دید بلکه از نظر او شیطان یک راه میان بر برای رسیدن به خواسته ها و هوس های شخصی بود و در اصل این شیطان بود که خدمتگزاری آنها را می کرد . " کلیسای شیطان " هم در اصل تبدیل شد به یک شغل خانوادگی برای لوی ها ؛ برای آنتوان لاوی ؛ همسر دومش و دو دخترش که یکی از همسر اولش بود و دیگری از همسر دومش . لوی سه دهه از زندگی اش را صرف این مکان کرد . او مصاحبه های بسیار زیادی را طی این سال ها انجام داد . او تنها محض سرگرمی موسیقی را دنبال کرد و اغلب از پنجره خانه سیاهش نوای ارگی سوزناک شنیده می شد . آنتوان لاوی چندین آلبوم موسیقی هم منتشر کرد که نام یکی از آنها بود : " شیطان جشن می گیرد . " او همچنین نوشتن کتاب درباره شیطان را هیچ وقت ترک نکرد ؛ تا جایی که امروز پنج کتاب در این باره دارد که مهم ترین آنها " انجیل شیطانی " و " شعائر مذهبی شیطانی " است . آنتوان دو کتاب هم به نام " یادداشت های شیطان " و " جادوی شیطان " دارد . سرانجام آنتوان لاوی ـ مرد سیاهپوش با سر تراشیده و ذهنی پر از توهم و خیال و جادو ـ در اکتبر سال 1997 در 67 سالگی به انتهای خط زندگی کثیفش رسید ؛ علت مرگش را حمله قلبی اعلام کردند . خانواده اش اما زمان مرگ او را عمدا دو روز بعد اعلام کردند ؛ یعنی در آخرین شب ماه اکتبر که جشن معروف هالوین برگزار می شود . جسد او سوزانده و خاکسترش بین هواداران ساده لوحش تقسیم شد .

منبع : راسخون

معروف‏ترین فرد جریان شیطان‏گرایى و بنیانگذار رسمى کلیساى شیطان و حرکت‏بخش امروزى این جریان، شخص لاوى است، که خواه ناخواه تزهاى او منشورى براى همه جریان‏هاى مشتق شده از جریان شیطانى‏اى که او راه اندازى کرده خواهد بود. شکى نیست که بازکاوى اندیشه‏هاى لاوى در شفاف‏سازى، نه تنها کلیساى شیطان که حتى‏شاخه‏هاى وابسته و گاه جریان‏هاى شیطانى منتقد به کلیساى شیطان هم ضرورى است.

 


 

 

پیش درآمد
انجیل شیطانى لاوى و کتاب‏هایى که نام انجیلیا، کتاب مقدس شیطانى بر آنها گذاشته شده و نوشته رهبران جریان‏هاى شیطانى است؛ چه جانشین لاوى، جناب پیتر گیلمور(1)، چه نوشته گرداننده معبد سِت(2) و چه سفارت لوسیفر(3)، همه این‏ها زیربناى فکرى جریان‏هاى شیطانى موجود در دنیاست. گرچه بیشتر مطالب نوشته شده در این کتاب‏ها ناظر به آموزه‏هاى مسیحى است، اما هم جریان شیطانى آمده تا از یک سو مقابل دین و معنویت بایستد و از سوى دیگر، نویسندگان اناجیل شیطانى، خود به این نکته که آموزه‏هایشان مقابل ادیان آسمانى و به اصطلاح لاوى ادیان دست راستى، در جاى‏جاى کتاب‏هایشان اعتراف دارند. شاید بتوان گفت: انتخاب مسیحیت براى نقد و به عبارت بهتر، تخریب آن، هم براى این است که مسیحیت جاى نقد فراوان دارد و هم به این دلیل است که دینى آسمانى است، لذا به خاطر این دو خصیصه نقطه شروع خوبى است والا این جریان چشم‏انداز بالاترى دارد، که شامل دین مبین اسلام هم مى‏شود.
ضرورى است تا با نگاهى باز و چشم اندازى بلند به این جریان - که تمام تلاشش این است که دین نسل آینده بشریت باشد - پرداخته شود نگاه کرد و در لفافه کفرگویى‏هاى رهبران آن و حرکت آرام و خزنده این جریان، مسئولان را به اشتباه نیاندازد، که گمان کنند این موجى گذراست، بلکه باید با این دید که جریانى است برآمده از دل یهود و فرزندان کابالا و فراماسونرى به آن نگاه شود. به نظر مى‏رسد که پیشاهنگ جریان جنگ تمدن‏ها و فتح جهانى که استعمار، خواب آن را مى‏بیند، همین جریان شیطانى است و باید برخوردى علمى، موشکافانه، جامع و جدى با آن شود و گرنه با شگردهاى جذابى که این‏ها دارند، دور نیست که جوانان زیادى را به این جریان جذب کنند و یا دست‏کم با کمک ابزارهاى مدرن تبلیغ و رسانه‏هاى جمعى، که لانه تیمى این گروه‏ها شده، دین را مسأله‏اى فردى و غیر مقدس جا بیاندازند.
جدا از باورها، اشاره‏اى هم به شخصیت هاى مهم و تاثرگذار شیطانى مهم و الزامى است. این افراد، شخصیت‏هاى پشت پرده، بنیانگذاران و صحنه‏گردان‏هاى جریان شیطانى‏اند. از این‏رو، روشن و واضح شدن سبک و سیاق حرکت و نوع نگرش هریک تاثیر بسزایى در شفاف‏سازى گروه‏هایى که ایجاد کرده‏اند، خواهد داشت.

معرفى لاوى
معروف‏ترین فرد جریان شیطان‏گرایى و بنیانگذار رسمى کلیساى شیطان و حرکت‏بخش امروزى این جریان، شخص لاوى است، که خواه ناخواه تزهاى او منشورى براى همه جریان‏هاى مشتق شده از جریان شیطانى‏اى که او راه اندازى کرده خواهد بود. شکى نیست که بازکاوى اندیشه‏هاى لاوى در شفاف‏سازى، نه تنها کلیساى شیطان که حتى‏شاخه‏هاى وابسته و گاه جریان‏هاى شیطانى منتقد به کلیساى شیطان هم ضرورى است.
"هوارد استنتون لوى "(4) معروف به "آنتوان لاوى " در 11 آوریل 1930 در شهر شیکاگو واقع در ایالت "ایلینویز " آمریکا دریک خانواده یهودى متولد شد. پدر او "مایکل جوزف لوى " که در یک مشروب فروشى مشغول بود، اصالتا فرانسوى بود و مادر او "گرترود آگوستا کالترون " هم اصالتا روسى - اکراینى بود، ولى در دهه 80 به خاطر مهاجرت پدرانشان به آمریکا، شهروند آمریکایى محسوب مى‏شدند. وى پس از مهاجرت پدر و مادرش به ایالت کالیفرنیا تحصیلات دبیرستان خود را در مدرسه "تامالپیس " در شهر "میلوالى " آغاز کرد. در سال سوم دبیرستان ترک تحصیل کرده، خانه را ترک و در سیرک "کلاید بتى "(5) به عنوان پرستار حیوانات مشغول به کار شد و در آن جا به شیرها و ببرها آب وغذا مى‏داد.در سال 1950 با شخصى به نام "کارول لنسینگ "(6) ازدواج نمود و دو سال بعد اولین دختر او به نام "کارلا لاوى "(7) متولد شد.بعد از 10 سال زندگى با وى، لاوى عاشق دخترى به نام "دیان هگارتى "(8) شد و همین امر موجب جدایى او از لنسینگ گردید.
لاوى و هگارتى هیچ گاه با هم ازدواج رسمى نکردند، ولى با این حال درسال 1963، دومین دختر لاوى به نام "زینا لاوى "(9) از وى متولد شد.هگارتى یکى از اعضاى هیئت موسسین کلیساى شیطان و بیش از دو دهه کشیشه اعظم این کلیسا بود، که و به عنوان ویراستار در نوشتن بسیارى از کتاب‏هاى آنتوان لاوى به وى کمک مى‏کرد. هگارتى در سال 1986 به علت اختلاف شخصى با لاوى، شکایتى علیه او در دادگاه محلى تنظیم نمود و از او جدا شد.
آخرین همراه لاوى خانم "بلانچ بارتون "(1(0 بود، که بعد از مرگ لاوى به عنوان جانشین او، رهبریِ کلیسای شیطان را برعهده گرفت. تنها پسر آنتوان به نام "سیطن سرکیس کرنکى لاوى "(11) نیز در سال 1993 از وى متولد شد.
آنتوان لاوى در روز شنبه 30 آوریل 1966 مصادف با جشن "والپورگیناخت "(12) در حالى که سر خود را مطابق سنت جادوگرى تراشیده و رداى مذهبى بر تن کرده بود، تاسیس فرقه سیطنیسم (Satanism ) و کلیساى شیطان را اعلام نمود. وى با اعلام این که عصر شیطان آغاز شده است، سال 1966 را به عنوان اولین سال عصر شیطان Anno (Satanas) نام‏گذارى نمود.(13)
آنتوان لاوى در 29 اکتبر 1997 (مصادف با جشن هالووین) بر اثر نوعى بیمارى ریوى در بیمارستان "سنت مرى " سانفرانسیسکو درگذشت. مراسم درگذشت او به صورت پنهانى و با دعوت خصوصى از اعضاى کلیساى شیطان در شهر "کولما " (درایالت کالیفرنیا) برگزار شد. در این مراسم جسد وى سوزانده شد و خاکسترش بین وارثانش تقسیم گردید.

کتاب‏هاى آنتوان لاوى
از لاوى پنج اثر باقى مانده، که به نوعى مانیفست و منشور جریان فکرى‏اى که وى تاسیس کرده بود، شد و هم اکنون نیز بیشتر استنادات این جریان شوم به همین کتاب‏هاست. کتاب‏هاى وى به ترتیب تاریخ نوشتار عبارتند از:
1. انجیل شیطانى (Satanic Bible ) - 1969
این کتاب، مقدس‏ترین کتابِ فرقه شیطانى محسوب مى‏شود، که بیشتر به جنبه‏هاى فلسفى این جریان مى‏پردازد. محتویات این کتاب شامل چهار بخش است، که هر کدام از بخش ها به نام یکى از شیاطین چهارگانه (Satan,Belial,Leviathan ،Lucifer) نام گذارى شده است.(14)
2. جادوى شیطانى (The Satanic Witch) - 1971
این کتاب در ابتدا با عنوان "ساحره تمام عیار، یا وقتى پاکدامنى شکست مى‏خورد، چه کنیم؟ "(15) منتشر شد، ولى بعد از بازنشر آن درسال 1983، نام کتاب به "جادوى شیطانى " تغییر کرد. مباحث این کتاب، شامل برخى تعلیمات جادوگرى است که برخى از آنها را آنتوان لاوى در اوایل دهه 60 به شاگردانش تحت عنوان "هنر سیاه " مى‏آموخت.

3. نیایش‏هاى شیطانى (The Satanic Rituals) - 1972
این کتاب که به صورت تفصیلى، انواع آئین‏هاى این فرقه را در 9 فصل تشریح کرده از نظر درجه اهمیت و کاربرد در این فرقه، بعد از کتاب "انجیل شیطانى " در جایگاه دوم قرار دارد؛ چرا که در بسیارى از مراسمات باید قسمتى‏از متون این کتاب توسط کشیش کلیساى شیطان و حاضرین قرائت شود.

4.دفتر یادداشت شیطان (The Devil's Notebook) - 1992
این کتاب شامل 41 مقاله از نوشته‏هاى آنتوان لاوى پیرامون موضوعات مختلف است.

5. گفت‏وگوهاى شیطان (Satan Speaks ) - 1998
این کتاب آخرین کتابى بود، که آنتوان لاوى چند روز قبل از مرگش توانست آن را تدوین کند.این کتاب شامل 61 عدد از نوشته‏هاى پراکنده لاوى است که یک سال پس از مرگش منتشر شد.
گرچه لاوى چندین کتاب دارد و هریک در زمینه خود داراى اهمیت ویژه‏اى است، اما آنچه در زمینه اندیشه و باور اهمیت دارد و اساس باورهاى یک فرد باورمند به مکتب شیطان را تشکیل مى‏دهد، کتاب انجیل شیطانى است، لذا به همین دلیل در استنادات این مقاله سراغ مبانى اندیشه‏اى که در این کتاب آمده خواهیم رفت.
در میان سخنان لاوى، آنچه که مى‏تواند به عنوان باورى بنیادین مطرح شده و ریشه نگرش شیطانى را ترسیم کند، سه نوع نگاه به خدا و نیز سه نوع نگرش به شیطان از همه باورها مهم‏تراند. گرچه این باورها با هم در تعارض هستند اما نوع بیان لاوى و در لفافه‏گویى‏هاى وى باعث شده تا این تناقض به چشم نیاید و جنبه هجمه او به ادیان بزرگ‏نمایى گردد، که براى تبیین بیشتر این تناقض به تشریح این باورها مى‏پردازیم:

خدا در انجیل شیطانى لاوى "SATANIC BIBLE "
لاوى در فصل دوم از کتاب انجیل شیطانى‏اش، فصلى به عنوان "کتاب لوسیفر "، THE " "BOOK OF LUCIFER دارد(16)، که در مقدمه این فصل به بیان دیدگاه خویش درباره خدا مى‏پردازد.

خداى مسیحیت؛ موجودى ذهنى است
در این مقدمه، لاوى ادعا مى‏کند که لوسیفر خداى رومى، درخت بارور، روح آسمان و الهه روشنگرى(17) بود(18)، اما با تغییر دین رسمى به مسیحیت این خدا جاى خود را به خدایى که مسیح معرفى مى‏کرد داد و در عوض در جایگاه تاریکى و بدى نشست و ناگهان نماد بدى و شرارت شد. بنابر باور او که ادعایى بیش نیست و حتى تاریخ‏نویسان سکولار غرب نیز با تمامى اهتمامشان به حذف دین و مظاهر دین از تاریخ و جدا نشان دادن شان دین از حضور در امور دنیا، جامعه و سیاست داشته و دارند، چنین مطلبى را در نگارش تاریخ غرب و تاریخچه شکل‏گیرى مسیحیت ذکر نکرده‏اند و تمام ادیان دست راستى(19) و روحانى و همه کتاب‏هاى مقدس، به دروغ به شیطان تهمت زده‏اند و او حقیقتى‏متعالى است نه موجودى پست. در این نوع نگاه، خدا جایى ندارد و اگر هم جایى داشته باشد، یک موجود ذهنى است که مسیحاى مسیحیان ادعا کرد و به کمک آن توانست خداى رومیان را از میدان به در کرده و به عنوان نیروى پلیدى و شر معرفى نماید. به عقیده او عمرِ دروغ دجالى که ادعاى مسیحیت کرد به پایان رسیده و زمان آن رسیده است که شیطان انتقامش را از خدایان دست راستى بگیرد و هنگام نشستن ابلیس در جایگاه حقیقى‏اش و لحظه ترکیدن حباب دروغى که به ادعاى او تمامى ادیان دست راستى از نگاه وى به دنیا گفته‏اندرسیده است(20).

خداى مرده یا خداى زنده!
در جاى دیگر، لاوى موجودى به نام خدا را از اساس رد کرده و باور به او و پدیده‏اى به نام خدا را موجودِ خودساخته مردم(21) دانسته و وجود هر نوع خدایى را رد مى‏کند. دلایلى که وى براى نبود خدا مى‏آورد به شرح ذیل است:

1. دعواى خدایان دست راستى و کشاکش تاریخى ادیان روحانى
اولین مطلبى که لاوى به عنوان دلیل در کتابش به آن استدلال مى‏کند، وجود جنگ‏ها و نزاع‏هاى ادیانى است، که از نظر وى‏دست راستى هستند با یکدیگر، که به ادعاى لاوى همه آنها از جانب یک خدا یا یک طیف از خدایان بوده و این خدایان که همه خود را حق و خیر مى‏دانسته و شیطان را شر و پلید، نشان از این دارد، که خدایى نبوده و این بیش از یک ادعاى واهى در طول تاریخ نبوده است.(22)

2. وجود رنج‏ها، ظلم‏ها، بى‏عدالتى‏ها و ...
دلیل دیگرى که از نظر لاوى بر نبود خداى مهربانِ مدعیان و طلب کنندگان خداى مهربان دست راستى‏هاست، وجود رنج، ظلم و بى‏عدالتى در عالم است. لاوى براى توجیه بیشتر مدعایش مى‏گوید: مگر نه این است که پیروان مذاهب دست راستى سال‏هاست که خدا یا خدایان خود را مى‏خوانند، پس کو این خداى مهربان و کجایند این خدایان دلسوز، که به درخواست‏هاى مریدان خویش پاسخ گویند و گره‏اى از مشکلات آنان حل کنند و حال که پاسخى از سوى خدایى در مقابل این‏همه دعا و تضرع نیست نتیجه آن است که خدایى نیست و شیطان‏گرا با واقع‏نگرى، که دارد، هیچ‏گاه دست به دعا برنمى‏دارد و جز خودش را در این عالم مؤثر نمى‏داند.(23)
لاوى در موج‏سوارى روى احساسات مردم بسیار چیره‏دست است؛ چرا که وى براى نفىِ وجود هرگونه خدایى، از این توانش بهره مى‏گیرد و این‏گونه بحث را مى‏پرورد که: "هرکس که شیطان را یک اهریمن مى‏پندارد، باید مرگ همه مردان، زنان، بچه‏ها و حیواناتى که مرده‏اند را "خواست خدا " بداند و مطمئنا فردى که به خاطر از دست دادن نابهنگام فرد مورد علاقه‏اش غمگین است، ترجیح مى‏دهد که عشقش را در کنار خود داشته باشد، نه این که او را به دست‏هاى خدا بسپارد! درعوض، کشیشى که قرار است او را تسلى دهد، به او مى‏گوید: "این خواست خدا بود عزیزم " یا "او حالا در دست‏هاى‏خداست پسرم ". این عبارت‏ها، طرق مناسبى براى چشم پوشیِ بی رحمی خداست. اما اگر خدا واقعا حالت کاملى از نظارت و کنترل است و آن‏گونه که تصور مى‏شود، رئوف، ملایم و لطیف است؛ پس چرا اجازه مى‏دهد که این اتفاقات بیفتند؟(24) ".
لاوى، رابطه با خدا را نیز از حربه‏هاى رهبران ادیان دست راستى و روحانى دانسته و بإ؛ف‏ف انزجار از دعا به پیشگاه خداى هستى، این کار را دست روى دست گذاشتن و نوعى تن دادن به تقدیر معرفى مى‏کند: "شیطانیست مى‏پندارد که عمل و عکس العمل در جهان براى همه هست و انسان نباید خودش را فریب دهد و به گمراهى بیاندازد، که فکر کند کسى مسئول این هاست {و دلیلى براى آن است.} تا کى قرار است که بنشینیم و تقدیر را بپذیریم و هیچ کارى نکنیم، فقط به خاطر این‏که گفته شده، همین است که هست.(25) "
خباثت باطنى و روحیه خدا ستیزى لاوى، که ریشه در باورهاى انحرافى تورات نسبت به خداىِ فریب‏کار و شیطان رهنما و دوست آدمى دارد را مى‏توان به راحتى در میان این جملات پیدا کرد: "هم‏چنان‏که یک شیطانیست، از خدا یارى و مساعدت نمى‏طلبد، براى طلب بخشش به خاطر کارهاى اشتباهش نیز دعا نمى‏کند. در دیگر آیین‏ها، زمانى که فرد اشتباهى مرتکب مى‏شود، یا از خدا مى‏خواهد که او را ببخشد، یا براى واسطه‏اى اعتراف مى‏کند و از او مى‏خواهد که او برایش از خداوند به خاطر گناهانش طلب بخشش کند. شیطانیست مى‏داند، که طلب بخشش کردن خوب نیست. هم‏چنین اعتراف کردن براى یک انسان دیگرِ، مثل خودش، علاوه بر آن‏که تاثیر کمترى دارد، باعث پستى و خوارى هم مى‏شود.وقتى یک شیطانیست اشتباهى مرتکب مى‏شود، مى‏پندارد، طبیعى است که اشتباهى رخ دهد و اگر واقعا از کارى که انجام داده شرمنده و پشیمان باشد، از آن عبرت مى‏گیرد و مراقب است که دیگر تکرارش نکند. اگر شرمندگى و پشیمانى‏اش صادقانه و از ته دل نباشد، مى‏داند که آن عمل را بارها و بارها انجام خواهد داد. او در وهله اول اصلا قصد اعتراف یا طلب بخشش ندارد، اما این دقیقا همان چیزى است که اتفاق مى‏افتد. مردم به گناهانشان اعتراف مى‏کنند و بدین‏نحو مى‏توانند وجدانشان را راحت کنند و آزاد باشند، که دوباره گناه کنند؛ معمولا همان گناه قبلى(26) ". وى براى تقویت دلیلش سراغ یزیدى‏ها مى‏رود و با استناد به کارى که آنها مى‏کنند، این‏گونه القا مى‏کند، که از میان ادیان توحیدى هم هستند گروه‏هایى که به جاى رضایت خدا در پىِ رضایت شیطان‏اند: "یزیدیان yezidis عقیده دیگرى دارند. این گروه، که فرقه‏اى از اهریمن پرستان هستند، معتقدند که خدا قدرت مطلق و البته بخشنده مطلق هم هست و بر اساس این‏که تصور مى‏کنند این اهریمن است که به عنوان کسى که قواعدش باید بر روى زمین انجام بگیرد، باید پرستش شود(27) ". لاوى با زیرکىِ تمام حتى خداباورىِ یزیدیان را هم زاییده ترس ایشان معرفى مى‏کند: "آنها مى‏پندارند که خدا در لحظه‏هاى آخر، همه گناهان آن‏هإ؛ راخواهد بخشید. به همین خاطر است که مى‏پندارند، عقیده به خدا آنان را [از عذاب آخرت] حفظ خواهد کرد(28). " و به این شکل بعد از کمک گرفتن از این باور ایشان، آن را هم به زیرکى کنار مى‏زند و باور به خدا را در میان این قوم، نوعى مساله عارضى و به نوعى بافته ذهنى تلقى کند.
لاوى در آخر فصل "خداى مرده، یا خداى زنده " که پندارى مادى و محدود از خداى ادیانِ - به تعبیر خودش - دست راستى و روحانى دارد، خطاب به آن خدا مى‏گوید: با همه بحث‏ها بر سر این که خدا مرده یا نمرده، بهتر است اگر زنده است، خود را چکاپ کند و یا خودش را براى مرگ آماده کند(29). با این مباحث، وجود هر نوع خدایى را به تمسخر مى‏گیرد و با این ترفند، باور به خدا را به کمک تحقیر و تمسخر، از حالت روحانى به مساله‏اى تمسخر آمیز و خنده‏دار تبدیل مى‏کند.

خود خدایى!!
لاوى، به رغم تمام دشمنى و تمسخر خداى ادیان دست راستى، به مرگ این خدا هم راضى نیست و این‏بار گام را فراتر نهاده و کفرگویى‏اش را با صداى بلندترى فریاد زده و ادعا مى‏کند که تمام ادیان و مکاتب روحانى و معنوى، ساخته و پرداخته فکر انسان‏ها، و خدایانِ این ادیان، خدایان خودساخته بشرى است(30). از چینش هنرمندانه سختى‏هاى پیش روى بشر، ناتوانایى‏ها و ناکامى‏ها در به دست آوردن عالم ماده و توانمندى روح خلاق آدمى در خلق صور ذهنى و تمامیت خواهىِ نفس آدمى، به نتیجه مى‏رسد که خدا، آفریده اذهان بشرىِ انسان‏هاى فرصت‏طلب ادوار گذشته است و چون آنها از این مسائل آگاهى کامل داشتند، خدایانى ساخته و به جامعه بشرى ارائه کردند: "همه خدایان مربوط به دنیاى ماوراء، ساخته بشراند. او یک سیستم هماهنگ و منظم از خدایان ساخته، که برگرفته از چیزى غیر از همین تفکر جسمانى‏اش نیست. تنها به خاطر این‏که او نفس و ضمیرى داشته، و نتوانسته آن را قبول کند، ناگزیر بود به آن‏که آن را به وجود خارجى و ماورایى نسبت دهد، که "خدا " نامیده شد ". در ادامه تعریف بیشترى از این خداى به عبارت خودش مخلوق اذهان بشر ارائه مى‏کند: "همان طور که مردم به انواع مختلف‏اند، خدا نیز به معناى معمول کلمه، به انواع مختلف است. تصویر از خدا مى‏تواند از نوعى فکر کیهانى تا قادرى مطلق که کوچک‏ترین چیز را مى‏داند و همه چیز را در کنترل دارد تغییر کند. "
وى تکثرگرایى در حوزه اندیشه را به آن‏جا مى‏کشاند که دامنه آن همه صورت‏هاى ذهنى و اندیشه‏هاى عرفانى موجود نسبت به خدا را بگیرد تا خدا امرى فردى و ذهنى قلمداد گردد: "حتى در داخل بدنه اعتقادى یک دین، خدا مى‏تواند تعابیر مختلفى براى هر کدام از اشخاص پیرو آن دین داشته باشد ".
براى تخریب هرچه تمام‏ترِ خداى مورد توصیفش ادامه مى‏دهد؛ "خدا مى‏تواند همه کارهایى را که انسان از آن ممنوع شده است، انجام دهد. مثل کشتن مردم، بروز معجزه براى ابراز رضایت‏مندى از اختیاراتش {نشان دادن اختیار و توانایى‏اش}، کنترل بى‏قید و شرط و بدون مسئولیت پذیرى(31) ". بعد به تمسخر قیامت، بهشت و مذهبیون معتقد به آن پرداخته و مى‏گوید: "همه مذهبیان "وایت لایتر(32) " در شوق خدایند، پس قاعدتا باید در هنگام مرگ، دروازه‏اى مروارید کارى و شکیل بر روى آنان باز شود. با این وجود اگر فرد بر اساس قواعد دینش زندگى نکرده باشد، مى‏تواند در آخرین دقایق، روحانى دینى‏اش را کنار بستر مرگش فرا بخواند و طلب بخشش و مغفرت کند. کشیش هم براى "اصلاح همه چیز " و اطمینان از این‏که پاسپورت بهشتش آماده است یا نه، بعد از او خواهد آمد(33) ".
لاوى معتقد به جنگ میان خدایان ادیان دست راستى است و این مسأله را بسیار درشت بیان مى‏کند؛ "اکثراً چنین بوده که یک دین تنها خدایان خود را صحیح دانسته و پیروان دیگر خدایان را فاسد العقیده مى‏داند. جالب این است که این ادیان خدایى را مى‏پرستند که از پایه یکى است و با این حال یکدیگر را سزاوار سرزنش مى‏دانند ".
هرجا هم که مناسبتى رخ دهد از این اختلاف و دعوایى که به نظر لاوى میان این خدایان وجود دارد، بهره مى‏گیرد. در این بخش هم، به مناسبت، سوالى را مطرح مى‏کند که بیشتر جنبه سلبى دارد و از مخاطبانش مى‏پرسد: "حالا که تفاوت‏هاى شدیدى در مورد این‏که کدام راه پرستش خدا درست‏تر است، یافت مى‏شود؛ چند نوع تأویل، تفسیر و تصویر از خدا مى‏توان داشت؟ و چه کسى درست مى‏گوید؟(34) "
با مطالعه دقیق انجیل و اندیشه‏هاى شیطانى لاوى‏مى توان به راحتى فهمید او در پى‏جواب نیست و اگر سوالى را مطرح مى‏کند، نه براى این است که جوابى به مخاطبش بدهد، بلکه براى این است که او را دچار سردرگمى بیشتر کرده و از این سردرگمى و گیجىِ حاصل از بحث‏هاى شبه فلسفىِ لاوى بیشترین بهره را براى جدا کردن مخاطبش از اندیشه‏هاى به اصطلاح او سنتى بگیرد و با این شیوه اقناعى او را وادار به پذیرش باورهاى شیطانى‏اش کند.
او این حالت [خلق خداى خودساخته و پرستش او به عنوان موجودى برتر] را ویژگى دوران کودکى بشر مى‏داند و با اعلام آغاز دوران جدید، در نوشتارش تلاش دارد تا شیطان‏گرا را فردى معرفى کند که به رشد ذهنیِ گذر از این دوره کودکى رسیده و این دوره را پشت سر گذاشته است. از نظر لاوى عصر جدید، دوره‏اى جز عصر شیطان نیست و او این عصر را به نام "دوره جدید شیطانى " NEW SATANIC AGE نام‏گذارى مى‏کند.

شیطان در انجیل شیطانى لاوى " "SATANIC BIBLE
لاوى معتقد است، که شیطان‏پرستى قدمتى به درازاى تاریخ پیدایش بشر دارد و همه تلاش وى در انجیل شیطانى‏اش این است که این نکته را جا بیاندازد که شیطان برتر از انسان و حتى خداست و پرستش او امرى تازه نیست که او و دوستانش آن را یافته باشند. با آن‏که وى دلیلى براى اثبات حرفش ندارد، اما مى‏کوشد تا به شکلى هنرمندانه مخاطبش را متقاعد کند تا باورها و فرضیه‏هاى کفرآمیز او را بپذیرد.

شیطان تنها یک نماد است
شیطانى که او مى‏خواهد به همه جهانیان معرفى کند، حقیقت کاملا مشخصى نیست و شاید خود او هم نمى‏داند، که چه ارمغانى را مى‏خواهد براى بشریت بیاورد؛ زیرا وى در یک‏جا شیطان را تنها نمادى مى‏داند و بس! نماد هشت شعار شیطانى؛ شیطانى که او در این‏جا معرفى مى‏کند به عنوان نمادهاى هشتگانه زیر شناخته مى‏شود؛
Satan represents indulgence instead of abstinence.1
شیطان نشان دهنده زیاده روى است،به جاى خود دارى!
instead of abstinence.2 Satan represents vital existence
شیطان نشان دهنده وجود محض است، به جاى خیالات و رویاهاى معنوى!
Satan represents undefiled wisdom instead of hypocritical self-deceit.3
شیطان نشان دهنده عقل طاهر است، به جاى خود فریبى منافقانه!
Satan represents kindness to those who deserve it.4
instead of love wasted on ingrates ،
شیطان نشان دهنده محبت به کسانى است که استحقاق آن را دارند،به جاى عشق به ناسپاس‏ها!
instead of turning the other cheek.5 ,Satan represents vengeance ، ! شیطان نشان دهنده انتقام، به جاى تسلیم و تقدیم گونه دیگر!
6. Satan represents responsibility to the responsible ،
instead of concern for psychic
شیطان نشان دهنده مسئولیت‏پذیرى در برابر مسئولیت‏پذیران، به جاى نگرانى براى روان آشام‏ها!
7. Satan represents man as just another animal ،
sometimes better ، more
شیطان نشان دهنده این است که انسان فقط به عنوان یکى از
often worse than حیوانات، گاهى اوقات بهتر و اغلب بدتر است و فقط به خاطر " development، has become the most vicious animal of all ! "توسعه ذهنى‏اش "بر دیگران فائق آمده!
8. Satan represents all of the so-called sins ،
as they all lead to physical ، mental ، or شیطان نشان دهنده هرآن‏چیزى است که به اصطلاح گناه نامیده مى‏شود و منجر به لذت و ارضاى جسمى، فکرى و روانى مى‏شود.

شیطان؛ انسان هوشمند
در جاى دیگر، شیطانى را که لاوى معرفى مى‏کند، همان انسان است ؛ انسانى پرغرور، که رابطه و واسطه میان خود و خدا را برداشته است(35) ودست از ایمان شسته و در این هنگام شیطانى مغرور را در خویش مى‏یابد که به آرامى‏مى خزد و تجسم حقیقى لوسیفر را در درون او به تصویر مى‏کشد. به باور او در این هنگام، آدمى دیگر نه دو قطبى است و نه دیگر مى‏تواند باشد. نمى‏تواند، هم پر از هواى نفس باشد و هم معنوى(36)، بلکه تنها کششى زمینى و جاذبه‏اى شیطانى از درون حس مى‏کند و در این هنگام او بزرگ‏ترین تجسم لوسیفر است و چنین آدمى خود شیطان است.

شیطان؛ خداى رومى
کفرآمیزترین نگاهى که لاوى به شیطان دارد، همان باور به اولوهیّت اوست. وى در بیان تعارض‏گویى ادعا مى‏کند که شیطان همان خداى سنتى رومى بود که در روند تغییر آیین رومى به آیین مسیحیت مطرود شد و به عنوان مظهر بدى‏ها شناخته شد، درحالى‏که این خداى قدرت‏مند با ظلم مسیحیان به حاشیه رانده شد؛ خدایى خیالى که ساخته و پرداخته روحانیون مسیحى بود و به عنوان خداى خالق و قدرت مطلق که فرزندش را براى بخشش گناه ذاتى بشر فدا کرد، در اذهان جاى او نشست. آن‏گون که لاوى القا مى‏کند، خدایى نبوده و نیست، اما شیطان همان خداى باستانى بوده و زمان آن فرا رسیده تا دوباره به تخت سلطنت خویش تکیه زند.(37)

جمع بندى
لاوى، نسل آینده بشر را نسلى شیطانى و آینده تاریخ را دوره ظهور و تجلى دین شیطان مى‏خواند و افول ادیان دست راستى و آسمانى؛ مانند مسیحیت را دلیلى بر این مدعامى‏داند. او که باور دارد خدا موجودى تخیلى است، اما شیطان همان خداى باستانى رومى، سعى دارد تا چنین القا کند که زمان ترکیدن حباب دروغ فرا رسیده و نوبت به تخت‏نشینى لوسیفر رسیده است. او افراد برجسته آدمى را هم تجلى شیطان مى‏داند و تلاش دارد تا نسلى شیطانى را طراحى کند که سرشار از گناه اصلیِ خشم و نفرت است.
در لابلاى مباحث لاوى مطالب خوب و عقل پسند هم به چشم مى‏خورد که این مطالب یکى از عوامل پذیرش باورها و شعارهاى کلیساى شیطان توسط جوانان جویاى حق، اما ناآگاه در دنیاست. به عنوان مثال، سراغ چند شعار از شعارهاى هشتگانه - که در باور لاوى شیطان نماد آنهاست - مى‏رویم و با دقت بیشتر آن را مرور مى‏کنیم. از شعار 6 - 3 کدام یک از مواردى که به عنوان شعار شیطان و مسیر لوسیفر از زبان لاوى خارج شده با عقل منافات دارد؟ وجود این دست از شعارها، آموزه‏ها و باورها کمک شایانى به جذب جوانان کم اطلاع از آموزه‏هاى اصیل و مزامین بلند عرفانى دین مبین اسلام، به جریان کفرگراى شیطانى لاوى و جریان‏هاى مشابه خواهد شد.تمامى زیرکى باطل این است که خود را با حق مى‏آمیزد و همین امر هم باعث اغواى انسان‏ها مى‏شود. زیرکى فرزندان لاوى در امر تبلیغ، همین عدم شفافیت این جریان و باورهاى آن است. این باورها در قالب اشعار و موسیقى‏هاى برخى از سبک‏هاى آهنگ‏هاى تندِ مدرن؛ مانند متال، دِث، هارد راک و ... ترویج مى‏شود، که یکى از مهم‏ترین دلایل گرایش جوانان به جریان‏هاى شیطانى، جذابیت این موسیقى‏ها، جلسات و میهمانى‏هاى خاص و شبانه است. در کفر بودن این باور - که خدایى نبوده و نیست و هرچه بوده و هست همان خداى باستانى است که نامش لوسیفر بوده - شکى نیست. البته مهم نوع برخورد با کسانى‏است که دانسته وارد این جریان شیطانى مى‏شوند و با علم به کفر بودن باورهاى این جریان آن را مى‏پذیرند و دیگرانى را هم به آغوش شیطان مى‏اندازند، لذا در گام اول باید این باورهاى سرشار از کفر و ارتداد به جامعه معرفى گردد و در گام بعد برخورد با آنهایى است که با آغوش باز سراغ کفر و ارتداد مى‏روند.

پى‏نوشت‏ها:
1. کتاب ایشان TheSatanicScriptures.
2. جناب مایکل آکینو بنیانگذار و گرداننده این معبد است.
3. جناب موبد تى سیرک سوسج بنیانگذار و گرداننده این سفارت است.
4. Howard Stanton leve.
5. Clyde Beatty.
6. Carole Lansing.
7. Karla LaVey.
8. Diane Hegarty.
9 .Zeena Galatea LaVey.
Blanche Barton.10.
Satan Xerxes Carnacki LaVey.11.
Walpurgisnacht.12 - مهمترین فستیوال سالانه جادوگران.
13. هم اکنون نیز کلیه تاریخ ها در فرقه سیطنیسم با استفاده از سیستم عدد نگارى رومى و بر اساس این مبدأ درج مى‏گردد.
14. بخش اول (Book of Satan)؛ شامل مطالبى نظرى درباره شیطان و شیطان‏گرایى است؛ بخش دوم (Book of Lucifer)؛ شامل: 1. خدا، مرده یا زنده؛ 2. برخى شواهد عصر شیطانى جدید؛ 3. دوزخ وشیطان و این که چگونه روح خود را بفروشى؛ 4. عشق و نفرت؛ 5.روابط جنسى شیطانى؛ 6. همه خونخوارن، خون نمى‏مکند؛ 7. اختیار، نه اجبار؛ 8.انتخابى از قربانى بشر؛ 9. زندگى پس از مرگ از طریق تکامل نفس؛ 10. تعطیلات شیطانى؛ 11. مراسم عشاء سیاه (Black Mass)؛ بخش سوم (Book of Belial)؛ شامل اصول نظرى و تمرینات آئین پرستش شیطانى، جادوگرى و روانشناسانه، تحت عناوین 1. نظریه و تمرین جادوى شیطانى؛ 2. انواع سه گانه آئین پرستش شیطان (آئین جنسى،لطف،نابودى)؛ 3. انجمن مراسم جادو؛ 4. اجزاى کاربردى در جادوى شیطانى؛ 5. آئین پرستش شیطانى و بخش چهارم (Book of Leviathan)؛ شامل برخى متون کاربردى در برخى مراسمات شیطانى، و 1. نیایش شیطان؛ 2. اسامى مقدّس؛ 3. نیایش در جهت افسون شهوت؛ 4. نیایش در جهت طلسم نابودى؛ 5. نیایش در جهت افسون مهر، مى‏باشد.
.The Compleat Witch ، or ، What to do When Virtue Fails .15
16. لوسیفر، نام اصلى شیطان است که در جامعه غرب تلاش مى‏شود تا وجهه مثبت و موجهى به آن داده شود.
17. این همان نگاه یهود به شیطان است، که مى‏گویند: هدایتگرِ انسان به سوى یافتن درخت معرفت بوده است.
...,the spirit of the air ,was the bearer of light ,lucifer ,The Roman god .18
19. ادیان توحیدى، ادیانى که خدا یا خدایانى را قبول دارند، به خیر و خوبى دعوت مى‏کنند و ... و هر دینى که ابلیس و شیطان را موجودى پست و شریر معرفى مى‏کند، از نظر لاوى دین دست راستى است و مکتبى که او در برابر این ادیان دست راستى بنیان مى‏نهد را مسیر دست چپ مى‏نامد.
!Now is the time for doubt .20
21. در جمله‏اى نسبت به خدا چنین مى‏گوید: "در رابطه با خداى شیطانیستى(با هر اسمى که خوانده شود یا بدون نام باشد) به نظر مى‏رسد که در بهترین حالت تعادل با طبیعت و فطرت باشد و البته از بابت آزار رسانى او هم نگرانى وجود ندارد.این نیروى قدرتمند که زمین را متعادل کرده و در آن نفوذ مى‏کند، آن‏قدر فاقد شخصیت است که خوشبختى یا نکبت خلایق گوشت و خونى‏اش؛ که بر روى این کره کثیفت {کره خاکى هم معنى مى‏دهد.} زندگى مى‏کنند، برایش مهم نباشد. " ص 22 انجیل شیطانى. ترجمه از خانم فاطمه قلى‏پور.
.p 23 ,The Satanic Bible .22
23. همان The Satanic Bible ص 23.
24. The Satanic Bible ص 22، ترجمه خانم فاطمه قلى‏پور.
25. The Satanic Bible ص 22، ترجمه خانم فاطمه قلى‏پور.
26. انجیل شیطانى، ص 22، ترجمه از خانم فاطمه قلى‏پور.
27. همان، ص 23.
28. همان.
29. اصطلاحى که لاوى به کار برده. مِدى‏کِیر است. مِدى‏کِیر: medicare نوعى بیمه است براى افراد مسن در آمریکا که خدمات درمانى رایگان ارائه مى‏کند. حالا از سوى لاوى به خدا پیشنهاد مى‏شود که مدى‏کیر داشته باشد، که هم مى‏تواند به نحوى مراقبت از خویش و سلامتىِ فردى را برساند و هم کنایه از پیرى و نزدیک بودن مرگ خداى مورد نظر لاوى باشد.
30. همان، ص 24.
31. همان، ص 24.
32. داراى نور سفید (کنایه از روحانیت وجودى).
33. همان، ص 23.
34. همان، ص 23.
35. انجیل شیطانى، ص 24.
36. شاید اشاره‏اى به گناه و توبه بوده و کشش هردو نیروى الهى و شیطانى در نفس آدمى مدنظر باشد.
37. همان، ص 21.

نویسنده:علی قهرمانی

منبع: نشریه پگاه حوزه - شماره 300




:: برچسب‌ها: انجیل سیاه

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٦
جنگ قرقیسیا در آخرالزمان

جنگ قرقیسیا در آخرالزمان

 

در رابطه به جنگ قرقیسیا دو بیان مختلف آمده است:

بیان اول:

برخی از دانشمندان، یکی از علایم ظهور امام مهدی(علیه السلام) را وقوع معرکه جنگی در منطقه‌ای به نام "هرّ مجدون" و به تعبیر روایات "قرقیسا" می‌دانند. این قضیه حتی در کتب اهل کتاب نیز به آن اشاره شده است. (رؤیای یوحنا، 16/16013؛ سفر زکریا، 14/1-5؛ کتاب مقدس ص 843).

اهل کتاب از یهود و نصارا این معرکه جنگی را بس عظیم و خطرناک می‌دانند که در پایان تاریخ بشر اتفاق خواهد افتاد.

"هرمجدون" کلمه‌ای است مشتق از "هر" به معنای کوه، "مجدوّ" که اسم وادی یا کوه کوچکی در شمال فلسطین است. اهل کتاب گمان می‌کنند مساحت معرکه این جنگ از منطقه مجدو، در شمال فلسطین تا ایدوم در جنوب امتداد دارد (حدود دویست مایل)(شبکه معلومات،ص4).

آنان معتقدند: در این جنگ لشکری با حدود 400 میلیون نفر شرکت خواهند داشت. (شبکه معلومات ص2). لشکری که از عراق، ایران، لیبی، سودان و قفقاز در جنوب روسیه تشکیل شده است.(مجله الفکر الجدید، شماره 15 و16).

دکتر عبد الکریم زبیدی می‌گوید: "... این حادثه همان حادثه بزرگی است که قبل از ظهور امام مهدی(علیه السلام) تحقق خواهد یافت و در روایات از آن به معرکه "قرقیسیا" یاد شده است. در آن واقعه میلیون‌ها لشکر از آمریکا، اروپا، روسیه، ترکیه، مصر و دولت‌های مغرب عربی و لشکریانی از شهرهای شام؛ یعنی، سوریه، اردن، لبنان، فلسین و اسرائیل شرکت خواهند داشت. همگی در منطقه‌ای به نام قرقیسیا از بلاد شام با هم مواجهه خواهند داشت و سفیانی در این هنگام خروج خواهد کرد...".(مجله الفکر الجدید، 15 و 16).

از مجموع روایات استفاده می‌شود که فرمانده عملیاتی این جنگ از جانب دشمنان اسلام، شخصی به نام سفیانی است. او کسی است که به کمک مراکز جاسوسی یهود و آمریکا، در میان مردم تفرقه انداخته و مردم را بر ضد شیعیان اهل بیت تحریک خواهد کرد و نیز بعد از پناه بردن امام زمان(علیه السلام) به کعبه با عده‌ای از یاران خود، در صدد مقابله با حضرت بر خواهد آمد که خود او با لشکریانش در منطقه‌ای به نام "بیدا" به زمین فرو خواهند رفت

 

کلینی به سند خود از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده که به میسر فرمود: ای میسر! چه مقدار بین شما و قرقیسیا فاصله است؟ عرض کرد: نزدیک "شاطئ فرات" است. حضرت فرمود: "اما انه سیکون بها وقعة لم یکن مثل‌ها منذ خلق الله تبارک و تعالی السموات و الارض و لا یکون مثل‌ها ما دامت السموات و الارض مادبة للطیر تشبع منها سباع الارض و طیور السماء...".(کافی، ج8، ص245، ح451). آگاه باش که در آن مکان، واقعه‌ای اتفاق خواهد افتاد که نظیر آن از زمان خلقت آسمان‌ها و زمین از جانب خداوند ـ تبارک و تعالی ـ اتفاق نیفتاده است و نخواهد افتاد. آنجا محل پذیرایی پرندگان خواهد بود. درندگان زمین و پرندگان آسمان از آن سیر خواهند شد".

از مجموع روایات استفاده می‌شود که فرمانده عملیاتی این جنگ از جانب دشمنان اسلام، شخصی به نام سفیانی است. او کسی است که به کمک مراکز جاسوسی یهود و آمریکا، در میان مردم تفرقه انداخته و مردم را بر ضد شیعیان اهل بیت تحریک خواهد کرد و نیز بعد از پناه بردن امام زمان(علیه السلام) به کعبه با عده‌ای از یاران خود، در صدد مقابله با حضرت بر خواهد آمد که خود او با لشکریانش در منطقه‌ای به نام "بیدا" به زمین فرو خواهند رفت.

در همین جنگ است که بنیه یهود از هم پاشیده شده و بسیاری از آن‌ها نابود خواهند شد. بخاری به سندش از رسول خدا(ص) نقل کرده که فرمود: " قیامت برپا نمی‌شود تا آنکه شما با یهود بجنگید؛ در آن هنگام به حدی از آنان کشته خواهد شد که حتی سنگی که یک یهودی در آن پناه گرفته، می‌گوید: ای مسلمان! این یهودی است که در کنار من پناه گرفته، او را به قتل برسان".(صحیح بخاری، ج3، ص232).

بیان دوم:

 

نبرد قرقیسیا:

سفیانی پس از سرکوب مخالفان، هدفی جز حمله به عراق ندارد. از این رو، با سپاهی بزرگ به سمت عراق رهسپار می‌شود. در میانه راه در منطقه‌ای به نام قرقیسیا(شهری در سوریه در محل اتصال رود خابور و فرات)، جنگی هولناک درمی‌گیرد و بسیاری کشته می‌شوند.

در تعدادی از احادیث پیشوایان دینی از جنگ "قرقیسیا" خبر داده‌اند. امام صادق(علیه السلام) در حدیثی فرمودند: "ان لله مائدة [مأدبة] بقرقیسیاء یطلع مطلع من السماء فینادی: یا طیر السماء و یا سباع الارض، هلموا الی الشبع من لحوم الجبارین"؛"برای خداوند ودر قرقیسا سفره‌ای(غذایی) است. از آسمان ندا دهنده‌ای آشکار می‌شود و آواز می‌دهد: ای پرندگان آسمان و ای درندگان زمین، بشتابید برای سیر شدن از گوشت ستمگران!"(نعمانی، الغیبه، ص389، ح63).

روایتی دو گروه درگیر این جنگ را فرزندان عباس و مروانی خوانده است، اما چهار حدیث دیگر سفیانی را یکی از طرف‌های درگیری می‌دانند، از جمله حضرت علی(علیه السلام) فرموده است:

"یظهر السفیانی علی الشام ثم یکون بینهم وقعة بقرقیسیا حتی تشبع طیر السماء و سباع الارض من جیفهم..."؛ "سفیانی بر شام غلبه می‌کند. سپس میان آن‌ها در منطقه قرقیسیا جنگی در خواهد گرفت در آن جنگ، آنقدر کشته می‌شوند که پرندگان آسمان و درندگان زمین از مردارشان سیر می‌شوند".(عقد الدرر، ص87، باب 4، فصل2).

از میان روایات یاد شده، تنها این حدیث امام باقر(علیه السلام) از سند معتبری برخوردار است:

"... و یمر جیشه بقرقیسیا فیقتلون بها فیقتل من الجبارین مأة الف ... ؛ ... سپاه سفیانی به قرقیسیا می‌رسند و در آنجا نبردی در می‌گیرد و از ستم گران صد هزار نفر کشته می‌شوند..."(نعمانی، الغیبه،ص392، باب 14، ح67).

"... سفیانی برای عذاب دشمنان شما بس است و او برای شما یکی از علامات است. وقتی این مرد فاسق قیام کرد، باکی بر شما نیست که یک یا دو ماه درنگ کنید تا این که او تعداد زیادی از غیر شما را بکشد ..."

 

از میان این روایات، به حدیثی که طرف‌های درگیر جنگ قرقیسیا فرزندان عباس و مروانی برمی‌شمرد، به لحاظ خبر واحد بودن و ضعف سند و مخالفت با دیگر روایات، نمی‌توان اعتماد کرد. اما بر اساس روایت معتبر پیش گفته و سایر روایاتی که مؤید این حدیث اند، چند مطلب را می‌توان بیان کرد:

1. نبرد قرقیسیا واقع خواهد شد؛

2. یکی از متخاصمین، سفیانی است؛

3. دو طرف درگیری اهل باطل اند؛

4. این نبرد، تلفات انسانی فراوانی بر جای خواهد گذاشت؛

5. سپاه سفیانی، علی رغم تلفات سنگین، پیروز این نبرد است.

روایات به انگیزه این نبرد اشاره نکرده‌اند؛ اما این احتمال وجود دارد که نبرد یاد شده به دلیل مقاومت حاکمان آن سرزمین، در برابر زیاده خواهی‌های سفیانی باشد؛ چرا که سفیانی برای رسیدن به کوفه، تمام مسیر شام تا کوفه را تصرف خواهد کرد.

در روایات درباره طرف دیگری که در نبرد قرقیسیا می‌رزمد، چیزی نیامده است. همچنان که گذشت از روایات یاد شده تنها بر حق نبودن دو گروه متخاصم را می‌توان فهمید. در روایت معتبر دیگری امام باقر(علیه السلام) فرموده است:

"... کفی بالسفیانی نقمة لکم من عدوکم و هو من العلامات لکم، مع ان الفاسق لو قد خرج لمکثتم شهرین بعد خروجه لم یکن علیکم بأس حتی یقتل خلقا کثیرا دونکم ..."؛ "... سفیانی برای عذاب دشمنان شما بس است و او برای شما یکی از علامات است. وقتی این مرد فاسق قیام کرد، باکی بر شما نیست که یک یا دو ماه درنگ کنید تا این که او تعداد زیادی از غیر شما را بکشد ..." (همان، ص417، باب 18، ح3).

این روایت هر چند به نبرد قرقیسیا تصریح نکرده، اما به قرینه سایر روایات، به احتمال فراوان درباره جنگ یاد شده خواهد بود، و بر این اساس، از این روایت فهمیده می‌شود که: طرف دیگر این نبرد نیز از دشمنان شیعه است.

به نظر می‌آید آنچه قابل پذیرش است، اصل وقوع درگیری‌ها است. اما در رابطه با جزئیات نمی‌توان سخن دقیقی گفت. باید توجه داشت که انسان بر اساس قدرت اختیار خود، می‌تواند امور را تغییر دهد، و قرآن و روایات به این نکته تصریح دارند.




:: برچسب‌ها: جنگ قرقیسیا در آخرالزمان

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٦
غرب و جنگ آخرالزمان .....................

 

غرب و جنگ آخرالزمان
پدید آورنده : مرتضی شیرودی 

اشاره

توطئه ای بزرگ در کار است و عده ای سلطه گر و ماجراجوی صهیونیست به بهانه وجود پیشگویی های دینی یهودی،درباره رویارویی نهایی با مسلمانان،با همکاری مسیحیان افراطی دست راستی در تدارک جنگی سهمگین با کشورهای اسلامی هستند. گرچه دولت آمریکا و در رأس آن سیاست مدارانی چون بوش ،بلر و شارون،از حامیان اصلی این توطئه محسوب می شوند،اما با پوشش فریب کارانه ای از قبیل حمایت های ظاهری از مسلمانان غیربنیادگرا،برگزاری انواع کنفرانس های اسلامی و ... دست های پلید کهنه کاران سیاست آمریکا،انگلیس و اسرائیل را در این توطئه از دید تحلیل گران سطحی نگر پنهان ساخته،در حالی که اندکی تأمل در فعالیت سازمان جاسوسی سیا، موساد و اینتلیجنت سرویس،نفوذ دیرین و عمیق آن ها در کشورهای اسلامی،و بالاخره نقش آن ها در پیدایش انواع جریان های تندروی مذهبی منحرف(مثل وهابیت)و تروریستی(طالبان)در منطقه،و تأثیر تعیین کننده ای که این جریانات در روابط کشورهای اسلامی،با دولت های غرب ایجاد می کنند،را مشخص می سازد که از این طریق،تنها منافع استعمارگران تأمین می گردد. امید است با درایتی شایسته از سوی عموم مسلمانان حقیقی ، یهودیان واقعی و مسیحیان مذهبی،این توطئه خانمان سوز افشاء و خنثی گردد،تا برای مقابله با بی عدالتی ها و نابسامانی ها و هم چنین توطئه ها، نیازی به جنگ و خونریزی نباشد.

ولی اینک، صداهای هواخواه جنگ،دارد بلندتر می شود. مدرسه های انجیلی بسیاری در سراسر آمریکا، اصول مشیت الهی گرایی و خداشناسی جنگ آخرالزمان یا هارمجدون(آرماگدون)را بر پایه پرستش اسرائیل تعلیم می دهند. دیل کراولی، کشیش پروتستان مقیم واشینگتن دی سی و یکی از پایه گذاران مجمع ملی سخن پراکنان مذهبی ، در این باره می گوید:"مدرسه هایی مانند مؤسسه انجیلی لوس آنجلس،و حدود 200 مؤسسه دیگر، دانشجویان را به سراشیبی تند مشیت الهی گرایی و پرستش اسرائیل می رانند. "حتی گفته می شود:تعداد قابل توجهی از استادان و دانشجویان، کتاب اسکوفیلد،یا یکی از مهم ترین منبع مشیت گرایی مسیحی را می خوانند،و به آرمان های هارمجدون یا جنگ هسته ای آخرالزمان اعتقاد دارند. در حال حاضر،در مدرسه های آموزش انجیلی،حدود 000/100 دانشجو تحصیل می کنند. این دانشجویان پس از فراغت از تحصیل، کشیش پروتستان می شوند، به میان مردم می روند و دیدگاه های نظریه مسیحیت صهیونیستی را تبلیغ می کنند؛ یا این که خودشان، مدرسه های آموزش انجیل را به راه می اندازند و در آن ها مشغول تدریس آموزه های انجیلی آخرالزمانی می شوند. آگاه شدن از کار این مسیحیان جنگجو،که یک جنگ هسته ای محتوم و گریزناپذیر را تبلیغ می کنند، باید خود به منزله آماجی برای مردان و زنان صلح خواه درآید،چون روشن می سازد وظیفه ای که در برابر ما قرار دارد، بس سنگین است. در واقع،همه مردم صلح خواه به جای این که در این باره ساکت بنشینند،لازم است با بلندکردن صدای خود برضد اتحاد میان دولت اسرائیل و مسیحیان جنگجوی دست راستی ایالات متحده آمریکا، به بهترین و مؤثرترین صورت از یک هارمجدون (جنگ)هسته ای جلوگیری کنند.

گریس هال سل در کتاب تدارک جنگ بزرگ ،که به شیوه ای روان و جذاب در سال 1989/1368 به نگارش درآمده،زوایای آشکار و پنهان توطئه ای که از آن در سطور پیش از این،یاد کرده ایم،را با نقادی به میان آورده،که اینک بخش هایی از آن را به منظور دست یابی به عمیق توطئه،مرور می کنیم،و سپس خود نقدی دیگر بر آن افزوده ایم:

استارت جنگ بزرگ

هال لیندسی در کتاب:زمین، سیاره بزرگ مرحوم،که در حدود 18 میلیون نسخه از آن،به فروش رفته،و در سراسر دهه 70 پرفروش ترین کتاب بوده، اعلام می دارد که خداوند از پیش مقرر فرموده که ما به یک جنگ(هارمجدون)هسته ای دست بزنیم.لیندسی می گوید:که ما باید هفت مرحله یا هفت مشیت الهی را از سربگذرانیم که یکی از آن ها، نبرد هراس انگیز هارمجدون است که در آن همه گونه سلاح های بس ویران گر هسته ای به کار برده خواهد شد. از آن جایی که این هفت مرحله، هفت مشیت الهی نامیده می شود،این نظام اعتقادی، مشیت الهی گرایی،و پیروان آن نظام، هواخاهان مشیت الهی خوانده می شوند. مشیت الهی گرایی در سراسر ایالات متحده،بیشتر توسط سیروس اینگرسون اسکوفیلد گسترش یافته. اسکوفیلد، نویسنده کتاب:انجیل مرجع اسکوفیلد که با تیراژهای چندین میلیونی به فروش رسیده، تعلیم می دهد که مسیحیان تجدید حیات یافته باید از هارمجدون استقبال کنند،زیرا همین که آن جنگ آغاز شود، رستگارشدگان به آسمان ها،عروج خواهند کرد، و ملکوت الهی را درخواهند یافت.

از سال 1980/ 1359، کشیشان پروتستان در برنامه های تلویزیونی آمریکایی،که بنا بر تحقیق نیلسن در سال 1985/ 1364،60 میلیون بیننده آنها را تماشا می کردند، شروع کردند به متقاعد کردن مردم که لازم نیست در راه صلح بکوشند، بلکه به جای آن باید جنگ را بخواهند،زیرا که خواست خداست. این کشیشان می گفتند که خداوند از ازل مقرر فرموده که مردمانی که در این نسل زندگی می کنند،باید به این جنگ هسته ای دست بزنند. این کشیشان، آیات انجیل و اغلب کتاب حزقیال نبی ،دانیال نبی و مکاشفات یوحنا را نقل می کردند،تا اثبات کنند که ما در دوره آخرالزمان هستیم. آن ها هرگز این را به یاد کسی نمی آورند که راه و روش عیسی مسیح،بر قدرت نظامی استوار نبود،بلکه با پیام صلح،ظهور کرد. اینک نیز،نظام اعتقادی کسانی که خداشناسی هارمجدون را تبلیغ می کنند، بر روی سرزمین انجیلی صهیون و دولت صهیونیستی اسرائیل متمرکز است،یعنی آن دو را یکی می گیرند. اینان چون اعتقاد دارند:اسرائیل باید مقر فرود آمدن، دومین ظهور مسیح باشد، سعی دارند پرستش سرزمین اسرائیل را به یک آیین مذهبی بدل سازند.

جنگ آخرالزمان مسیحیان صهیونیست،در مجدو روی می دهد. در زمان های قدیم، مجدو شهر بسیار مهمی بود. این شهر در محل تقاطع دو جاده مهم استراتژیک نظامی و کاروان رو قرار داشت، جاده ماریس یعنی جاده باستانی ساحلی که مصر را از راه مجدو به دمشق و مشرق مربوط می ساخت،از این دره می گذشت،از این رو،این محل همیشه میدان جنگ بوده است. حتی،برخی از تاریخ نویسان،اعتقاد دارند که در اینجا،بیش از هر جای دیگر در جهان، جنگ روی داده. فاتحان کهن،همیشه می گفتند هر فرماندهی که مجدو را داشته باشد،می تواند در برابر همه مهاجمان پایداری کند.

در صحیفه یوشع بن نون،یعنی در باب 12، آیه 21،آمده که چگونه یوشع و اسرائیلیان در اینجا،کنعانیان را شکست دادند،و در کتاب داوران، باب چهارم و پنجم آمده که دو قرن پس از آن،نیروهای اسرائیلی در زیر فرماندهی دبوره و باراق در نبردی بر سیسّرا، سردار کنعانیان،چیره شدند،و بعد چنان که می دانیم،سلیمان نبی این شهر را مستحکم ساخت،و به مرکزی برای اسب ها و ارابه هاهایش بدل کرد. جالب این که،نزدیک به پایان نخستین جنگ جهانی(1918/1297)، ژنرال انگلیسی آلن بی، درست در همین جا،یعنی،در مجدو به پیروزی قاطعی بر ترک های عثمانی دست یافت.

کلمه عبری هار یعنی کوه که با مجدو، هارمجدو را می سازد. واژه هارمجدون تنها یک بار در انجیل ثبت شده،و این همانی است که در کتاب مکاشفه یوحنا، باب شانزدهم، آیه 16 آمده که چنین است:"و ایشان(مسیح)را به موضعی که آن را در عبرانی هارمجدون می خوانند، فرود می آورد. "هنگامی که مسیح دوباره به زمین یا هارمجدو بازگردد،و از آسمان ها به ارض اورشلیم نزول کند، همه تاریخ به یک معنی،توسط خداوند رقم می خورد،و چون همه تاریخ مربوط و متمرکز است بر امت اسرائیل که تخم چشم و برگزیده محبوب خداوندند،از این جهت،در نبرد بزرگ آخرالزمان، خداوند با نزول مسیح و به کمک یهودیان،دوباره زمام تاریخ بشر را به دست خود می گیرد.

به عقیده مسیحیان صهیونیست در زمان این جنگ بزرگ جهانی، و در هنگامی که مسیح بازگردد،همه بدکاران را به هلاکت خواهد رساند و درست کارانی که باقی خواهند ماند،اعم از نیکوکاران،چه یهودی و چه مسیحی،به درون سلطنت هزار ساله مسیح فراخوانده می شوند،و مسیح به عنوان پادشاه پادشاهان،به مدت هزارسال در زمین حکمرانی خواهد کرد. مسیحیان صهیونیست عقیده دارند،وقتی مسیح ظهور کند، مسیحیت و یهود، دوباره با هم متحد خواهند شد.

پیشتازان توطئه

رونالد ریگان به عنوان یک مسیحی صهیونیست،زمانی که فرماندار ایالت کالیفرنیا بود،گفت:ابتدا، یهودانی که به خدا ایمان نداشته باشند،به کنار و گوشه های جهان پراکنده می شوند،اما خدا آن ها را فراموش نمی کند،بلکه پیش از بازگشت پسر خدا، خدا آن ها را دوباره در اسرائیل گردهم می آورد،و حتی، جزئیات وسایل حمل و نقل آن ها به اسرائیل هم در پیشگویی انبیا آمده،او می گفت که بعضی از یهودیان با کشتی به اسرائیل و دیگران،به صورت کبوتر به لانه باز می گردند. به عبارت دیگر،آنها با کشتی یا هواپیما برمی گردند،و در طی یک دوره کوتاه،امتی دوباره به دنیا خواهد آمد.

ریگان در سال 1980/1359 به عنوان یکی از نامزدهای ریاست جمهوری، باز هم درباره هارمجدون صحبت کرد. او در مصاحبه با روحانی انجیلی جیم باکر از شبکه تلویزیونی پی.تی.ال گفت:ممکن است ما همان نسلی باشیم که هارمجدون را می بیند. ریگان در سه نوبت در سال های 1982 تا1984/1361 تا1363،برای بنگاه های سخن پراکنی مذهبی ملی که اکثریت بسیار بالای آنان را،هواخواهان مشیت الهی تشکیل می دهند و معتقد به نزدیک شدن یک جنگ هسته ای هستند،در باره هارمجدون سخنرانی کرد.

جیمز میلز در 1983/ 1362 در مقاله ای سخنان ریگان را به گونه ای دیگر تأیید می کند و می نویسد: هارمجدون، در دنیایی که خلع سلاح شده باشد، نمی تواند تحقق پذیرد،آن هم در دنیایی که همه ملت ها دارند،سلاح های بیشتر و بیشتری می سازند،اما چون هیچ کدام از آن ها بیشتر و سریعتر از ایالات متحده سلاح نمی سازند،پس آمریکا شایستگی رهبری جنگ آرماگدون را دارد.

گریس هال سل در کتاب خود می نویسد:مسیحیانی که در گشت مسافرتی اول همسفر من بودند، مسیحیانی که تجدید حیات یافته بودند، با پذیرفتن تصور ذهنی امت برگزیده ناگزیر بودند تصور ذهنی امت نابرگزیده را هم بپذیرند. آن ها این امت های برگزیده و نابرگزیده را در نظام اعتقادی خودشان قرار می دادند که به موجب آن، یهودیان در فلسطین هستند و مسیحیان و مسلمانان بومی که قرن ها در فلسطین زندگی کرده اند،از فلسطین خارج اند، حتی اگر هم عملا" در آنجا مقیم باشند،باز هم از آنجا غایب اند و نامرئی هستند. وی هم چنین می نویسد:در گشت مسافرتی دوم، من درک بهتری پیدا کردم از این که چرا میلیون ها مسیحی انجیلی بنیادگرای آمریکایی،اعتقاد دارند که خداوند یهودیان را دوست دارد نه عرب ها را. زیرا در این سفر با کسی هم سفر بودم که می گفت:وقتی خداوند جهان را خلق می کرد، برکت خاص خود را نسبت به یهودیان ابراز کرد. به این دلیل یهودیان،با غیریهودیان،فرق دارند و از آنان برترند. از این رو اعتقاد دارند که پیش از هر چیز، خداوند خواستار آن است که یهودیان مالک ارض قدس باشند. در واقع،درباره این که چه کسانی مالک ارض قدس باشند، خداوند خود مسئله را حل کرد. خداوند همه این سرزمین را به یهودیان وعده داد. به دیگر بیان، خداوند همیشه امت خود،یعنی:یهودیان را زیر نظر دارد،و لذا،مسیحیان صهیونیست وظیفه خود می دانند که یهودیان یا امت برگزیده خدا را برکت دهند،و از آن ها در کوشش های شان حمایت کنند و با آن ها همگامی نمایند.

کنفرانسی سیاسی

گریس هال سل در کتاب تدارک جنگ بزرگ می نویسد:آخرهای ماه اوت 1985/ 1364 بود که من از واشینگتن دی سی به سوئیس پرواز کردم تا در نخستین کنگره مسیحیان صهیونیست که در شهر بال تشکیل می شد، شرکت کنم. من یکی از 589 نفری بودم که از 27 کشور در این کنگره که به ابتکار وزیر سرپرستی سفارت بین المللی مسیحی اورشلیم تشکیل می شد، شرکت می جستم. من با این امید به این کنگره رفتم که بتوانم تعریف و سابقه ای از صهیونیسم سیاسی به دست بیاورم. در مسیر حرکت به سوی شهر بال سوئیس،سابقه مسیحیت صهیونیست را در ذهنم مرور می کردم:در گذشته یهودیانی بودند،و البته امروز هم هستند که عمیقا" مذهبی بوده و هستند،و گاه خود را صهیونیست،معرفی می کردند و می کنند. باز در گذشته، صهیونیست های بی مذهبی بودند،و امروز هم هستند که به خدا،اعتقادی ندارند. تئودور هرتزل، روزنامه نگار اطریشی که در سال 1897/1276 نخستین کنگره یهودیان صهیونیست را در تالار موسیقی شهر بال تشکیل داد،یعنی در همین تالاری که صهیونیست های مسیحی در سال 1985/1364 گرد هم جمع شدند،خود از همین یهودیان بی مذهب بود. داوید بن گوریون، نخستین نخست وزیر اسرائیل هم در شمار همین یهودیان بی مذهب بود. اکثر یهودیان اسرائیل امروز می گویند که به خدا اعتقادی ندارند، اینان خودشان را یهودیان بی مذهب معرفی می کنند. هرتزل که به عنوان پدر صهیونیسم یهودی سیاسی شناخته می شود،در نخستین کنگره صهیونیست ها پیامی به یهودیان فرستاد، و آن که:همه جهانیان از یهودیان متنفرند،و این که یهودیان تنها در میان خودشان می توانند،در امان باشند. من 88 سال پس از آن، و در شهر بال و در برابر تصویر بزرگ هرتزل، به سخنرانان مسیحی و یهودی اسرائیلی گوش می دادم. هر یک از سخنرانان بر این نکته مرکزی صهیونیسم سیاسی تأکید می کردند: همه جز یهودیان مبتلا به بیماری ضدسامی گرایی یا در حقیقت، بیماری ضد یهودی گری اند،و این بیماری، بیماری علاج ناپذیری است.

من به سخن سخنرانان مسیحی که وحشت ها و سوزاندن یهودیان را مرور می کردند،گوش می دادم،همان سرکوب و کشتار یهودیان توسط نازی ها که همدردی مردم سراسر جهان را نسبت به یهودیان برانگیخت و موجب به وجود آمدن دولت یهود شد،اما هیچ سخنرانی، چه یهودی اسرائیلی، چه مسیحی، نگفت که همه ما، همه بشریت، در این عصر هسته ای باید یاد بگیریم که مانند همسایگان خوب در کنار هم زندگی کنیم،و نیز،از امید و از گام هایی که عرب ها و عبری ها و همه باید بردارند،تا به آشتی و صلح متقابل برسند،یادی نشد.

پس از سه روز گوش کردن به سخنرانی های سیاسی نمایندگان کنگره، قطعنامه هایی را به تصویب رساندند. صهیونیست های مسیحی در یکی از قطعنامه ها،از همه یهودیانی که در بیرون اسرائیل زندگی می کنند، خواستند که از کشورهایی که هم اکنون در آن ها سکونت دارند، را ترک کنند و به کشور اسرائیل بروند. در این قطعنامه ها آمده است: رنج های وحشتناکی را که یهودیان از سرگذرانده اند،قابل درک است، و از آن جا که یهودیان هنوز هم با نیروهای شر و ویرانی روبرو هستند،لذا همه آن ها،یعنی همه یهودیان در آمریکا و هر کشور دیگر جهان، باید به اسرائیل بروند،و باید هر مسیحی این کار آنان را،تسریع کند. مسیحیان صهیونیست به اسرائیل نیز اصرار ورزیدند،تا بخش اشغال شده فلسطین در سال 1967/1326 را با نزدیک به یک میلیون جمعیت فلسطینی هم چنان،ضمیمه خاک خود نگاه دارد، آنان در این باره،به دولت ایالات متحده نیز توصیه هایی کردند.

گریس هال سل برآورد می کند در طی 36 ساعتی که جلسه ها طول کشید، مسیحیانی که ابتکار تشکیل این کنگره را در دست داشتند، کمتر از یک درصد وقت آن را به پیام های مسیح و معنی آن پیام ها اختصاص دادند؛ در حالی که بیش از 99 درصد آن را صرف موضوعات سیاسی کردند؛ و این شگفت انگیز نبود،زیرا برپاکنندگان این کنگره با اینکه مسیحی بودند،در درجه نخست و پیش از هر چیز دیگر،صهیونیست بودند،پس،در درجه اول به هدف های سیاسی صهیونیسم توجه و علاقه داشتند،نه به مسیحیت؟!

هال سل در جای دیگری از کتاب خود می آورد: دانشمندان، کمتر به این مسئله پرداخته اند که چرا مسیحیان به گونه ای کم و بیش ناگهانی شروع به پشتیبانی از این اندیشه کرده اند که همه یهودیان باید به فلسطین بروند؟و این اندیشه ای است که در خداشناسی ارتدوکس مسیحی،جلوه ای پیدا نکرده بود. یا این که چرا پروتستان ها شروع به نگارش کتاب های پر طول و تفصیلی درباره پیشگویی های کتاب مقدس کردند؟و چرا به یهودیان که به طور سنتی دشمنان کلیسا تلقی می شدند، معنی و مفهوم خداشناسی تازه ای داده شد. در واقع،پس از جنبش اصلاح مذهبی بود که مسیحیان اروپایی، نسبت به یهودیان توجه و علاقه بیشتری نشان دادند،و طرز تلقی خودشان را نسبت به آنان تغییر دادند. برخی از دانشمندان، اصولا" جنبش اصلاح مذهبی را یک نوزایی ،عبری کننده یا یهودی کننده،تلقی می کنند،زیرا این پروتستان ها بودند که با پذیرش خطوط عمده سنت یهود،مانند اصول مسیحایی یا انتظار ظهور مسیح و اصل هزار ساله یا حکومت هزار ساله صلح و عدل بر روی زمین،جنبه ای جدید به دین مسیح دادند.

سندی تاریخی

در 1985/1364، بنیامین نتانیاهو، سفیر کبیر وقت اسرائیل در سازمان ملل، در پیام خود به صهیونیسم مسیحی و به مناسبت مراسم ملی دعای صبحانه اسرائیل،از صهیونیسم مسیحی بدین گونه ستایش کرد:مشارکت تاریخی ای که برای تحقق رؤیای صهیونیستی،به این خوبی عمل می کندناتانیاهو افزود:مسیحیان حمایت دراز مدت، صمیمانه و سرانجام کارسازی از صهیونیسم به عمل آوردند؛ مانند حمایتی که در ادبیات انگلیسی، به صورت کتاب جرج الیوت ظاهر شد که رمانی بود سخت مؤثر درباره صهیونیسم،یا رمان دیگری به نام دانیل دروندا که پیشگویی کرد، یهودیان دولت نوینی را تأسیس خواهند کرد بس سترگ، ساده و دادگر مانند عهد عتیق. جمهوری ای که در آن برابری حمایت از همگان تأمین خواهد شد. برابری که چیزی بیش از درخشش آزادی غربی را به میان استبداد شرقی خواهد برد، زیرا که در شرق کشوری خواهد بود که فرهنگ، دوستی و محبت هر ملت بزرگی را در سینه خود خواهد پرورد. ناتانیاهو گفت: مسیحیان کمک کردند تا یک نقشه تخیلی محض،به صورت یک دولت یهودی درآید. ناتانیاهو در پایان سخن خود گفت:گونه ای درک تاریخ، درک شعر و اخلاق بود که به صهیونیست های مسیحی بیش از یک قرن پیش الهام بخشید تا شروع به نگارش، طرح نقشه و سازمان دادن بازسازی اسرائیل بکنند. به این دلیل است،کسانی را که از آنچه دوستی نوپای میان اسرائیل و پشتیبانان مسیحی می نامند،دچار معما کرده است، آن ها جهل خود را هم در تاریخ برملا می سازند،ولی ما از وابستگی های روحانی که ماها را با این عمق و با این استحکام به هم مربوط ساخته است، آگاهی داریم، ما این مشارکت تاریخی را که به این خوبی برای تحقق رؤیای صهیونیستی عمل کرده،به خوبی می شناسیم. اما رؤیای هرتزل به هیچ روی روحانی نبود، بلکه جغرافیایی بود. رؤیایی بود برای زمین، قدرت، آب و خاک و چون چنین است، بسیاری از یهودیان در مورد صهیونیسم سیاسی از اشتباه درآمده اند. صهیونسیت ها برای این که با وجدان آرام بتوانند خاک فلسطین را متصرف شوند، ناچار بودند ،فرض کنند، مردمی که مالک آن سرزمین هستند، آنجا نیستند.

حتی می توان گفت:هدف از اتحاد بین اسرائیل و آمریکا که اینک به صورت مسیحیت صهیونیست در آمده، سیاسی است. در این راستا،سه هدف سیاسی عمده وجود دارد که اتحاد اسرائیلی ها و آمریکایی ها را نشان می دهد:اسرائیل پول می خواهد؛ و نیز،می خواهد کنگره ایالات متحده همه حرف های سیاسی آن را طوطی وار تکرار کند،و هم،می خواهد که کنترل انحصاری و کامل خود را بر شهر بیت المقدس برقرار سازد. مسیحیان دست راستی نوین برای رسیدن به هر سه این هدف ها به اسرائیل کمک می کنند. کشیشان مسیحی صهیونیست، طرفداران اسرائیل و حامیان عقیده جنگ بزرگ آخرالزمان اند. در واقع مساله اساسی، تفسیری است که آنان از پیشگویی های انبیای بنی اسرائیل ارائه می دهند. هارمجدون و یا آرماگدون نقطه اوج مقولات مورد بحث آن هاست. کلمه آرماگدون یادآور جنگ آخرالزمان و زمینه ظهور مسیح و منجی است. جورج بوش پسر، اگر خود یکی از همین کشیشان نباشد،اما بزرگ ترین حامیان وی،همان مسیحیان صهیونیست بودند که از جمله آن ها می توان به جری فال ول اشاره کرد. به تعبیر یک روحانی مسیحی،حامیان مذهبی بوش به عنوان بزرگ ترین مشوقان وی، به جای این که نقش مشاوران معنوی را ایفا کنند به صورت هوراکشان وی درآمده اند. آن ها حواریون معتقد به وی هستند،و فکر می کنند که خداوند او را به رئیس جمهوری آمریکا منصوب کرده، تمام شواهد موجود حاکی از این است که مسیحیان صهیونیست آمریکا،داوود خود را در بوش یافته اند،و متقابلا" این باور نیز نزد رئیس جمهور تداعی گردیده است. اکنون در کابینه جرج بوش صهیونیست های تندرویی حضور دارند که از سویی جنگ صد ساله علیه اسلام را طراحی می کنند و از سوی دیگر اعراب را از گروه های شر مطلق در برابر خیر مطلق،یعنی اسرائیلی ها معرفی می کنند،و تنها راه حل مشکل اسرائیل را جنگ تا شکست نهایی اعراب اعلام می نمایند.

این دنیای پیرامون ماست که در آن، ائتلاف سه گانه سیاست مداران، نظریه پردازان و صهیونیست های افراطی برای سروری جهان شکل گرفته است. این آینده پژوهی آنها بود که تدارک جنگ بزرگ را هدف قرار داد، و اکنون در حال اجرای طرح های خود است. نتیجه ظاهری چنین طرحی برای آنان دسترسی به ثروت کشورها، استفاده از منابع عظیم نفتی، تغییر نقشه جغرافیایی خاورمیانه، سلطه بر جهان و دست یازیدن به همه آمال شیطانی خود است.

ذبح بیت المقدس

بیت المقدس از آن چه کسی است؟ آیا، این قطعه زمین از آن کسانی است که بزرگ ترین ارتش ها و تسلیحات را دارند؟ یا همان گونه که سازمان ملل،وقتی داشت سرزمینی را برای یهودیان از بدن فلسطینیان جدا می کرد، اعلام داشت، شهری است دربرگیرنده سه دین مسیحیت، اسلام و یهود،و از این رو،استخوان بندی حکومت آن باید توسط پنج قدرت بزرگ و بر طبق قوانین بین المللی معین گردد. اسرائیلی ها تقاضا دارند مالکیت انحصاری این شهر که برای تقریبا" یک میلیارد نفر جمعیت مسیحی جهان و نزدیک به یک میلیارد نفر جمعیت مسلمان جهان و در حدود 14 میلیون نفر یهودی جهان، مقدس است به آنها سپرده شود. آن ها برای این که ادعای مالکیت خود بر این شهر را ثابت کنند،می گویند خواست خدا این است که عبریان یا یهودیان، مالک دائمی بیت المقدس باشند،به علاوه برای تثبیت مالکیت خود بر آن به سلاح روی آورده اند. به بیان عمیق تر،شورای کلیساهای خاورمیانه که نماینده حدود 10 میلیون مسیحی در خاورمیانه است،گزارش می دهد که ایالات متحده و روسیه همراه با آلمان غربی، انگلستان و فرانسه، خاورمیانه را به نقطه کانونی مسابقه تسلیحاتی خودشان مبدل کرده اند. این شورا در 1984 /1363 اعلام می دارد:پنجاه درصد از همه تسلیحاتی که در جهان تولید می شود به خاورمیانه می آید،و به این جهت،بالاترین هزینه سرانه همه جهان را در تسلیحات داراست. آمریکایی ها بیش از اندازه به اسرائیل پول و اسلحه داده اند،و این کشور دارای سه میلیون نفر یهودی را به غولی نظامی مبدل کرده اند،که گاه گفته می شود از کشورهای آلمان، انگلیس یا فرانسه هم قدرت مندتر است و نیز،از همه 21 عرب با 150 میلیون جمعیت هم قدرتمند است. اسرائیل، افزون بر زرادخانه عظیمی که از تازه ترین سلاح های معمولی ایالات متحده لبریز است،در سال 1986/1365،و شاید از دو دهه پیشتر از آن،تنها کشور خاورمیانه است که دارای سلاح های هسته ای است.

در سال 1985/1364،آمریکائیان شاهد چهلمین سالگرد به کارگیری نخستین بمب هسته ای خود بوده اند. حالا چهار دهه است که همه ملت های دنیا در زیر سایه هسته ای زندگی می کنند. از هیروشیما تا کنون،آمریکایی ها حتی بیش از آنچه که برای نابود کردن همه نوع بشر لازم است، بمب ساخته اند. با این همه،به گونه روزافزونی اصرار دارند که بمب های باز هم بیشتری بسازند و هزاران میلیارد دلار در فضای کیهان خرج کنند که به قول خودشان،صلح را حفظ نمایند. با فرض این که سلاح های هسته ای آمریکا حافظ صلح باشد،آیا نمی توان نتیجه گرفت که اگر همه کشورهای دنیا به ابرقدرت های هسته ای مبدل شوند، صلح بهتر حفظ خواهد شد؟گریس هال سل به طعنه می گوید:در میان همه موعظه های جری فال ول و دیگر واعظان ایستگاه های تلویزیونی تبلیغ انجیل، من به دنبال این بوده ام که برای ما درباره موعظه کوه مسیح هم سخنی بگویند،و نیز، منتظر آن بوده ام که شیوه و کردار مسیح را هم یادآوری کنند؛ که هرگز بر پایه قدرت نظامی استوار نبود. روش مسیح این نبود که جان و مال مردم را نابود کند و به دنبال یک قلمرو پادشاهی دنیوی و زمینی باشد. بلکه او، آمد تا زندگی و حیات را به پیش ببرد و افزون تر سازد. او با پیام صلح آمد،او به ما آموخت که با صلح می توانیم حیات داشته باشیم و به فراوانی و فراخی برسیم.

یک نقد دیگر

امروزه ایجاد مکاتب تلفیق شده سیاسی، مذهبی، فلسفی و ... در جهان کنونی،مسئله ای دور از ذهن و اندیشه نیست. گفتمانها و مکاتب تازه ای که هیچ سازماندهی خاص و ایده مشخص و معلومی را حمل نمی کنند و صرفا" نمادهای پرشور و التهابی هستند که تنها روکش زیبایی دارند،در واقع نمادها، نام ها و عناوین با مسما، همه آن چیزهایی است که به این مکاتب دروغین تلفیقی اعتبار می بخشند،مکاتبی که شاید بتوان گفت بیشتر معلول نیازمندی خاصی بوده اند تا این که بتوانند گره ای از کار جامعه باز کنند.

خواستگاه بیشترین مکاتب تلفیقی غرب بوده، همان گونه که خواستگاه بیشتر آرا و نظریات فلسفی و تحلیلی نیز غرب بوده است. در این راستا،استراتژیست های غربی از میان هزاران تناقص و تعارض جورواجور، نامی با مسمی را با عنوان مسیحیت یهودی باب می کنند.گفتمان مسیحیت یهودی گری که محتوای تئوریک خاصی را در بر ندارد،و از درون تهی است، تنها عنوان پر زرق و برقی است که فقط خود غربیها از آن سر در می آورند.این گفتمان تلفیق شده که مشخص نیست چه محتوایی از یهود و چه مولفه ای از مسیحیت را در خود جای داده،صرفا" از اتکا به افسانه های دروغینی چون آرماگدون، جنگ ستارگان و هزار و یک داستان و افسانه متافیزیکی و رویایی ارتزاق می کند.

آنچه روشن است،مسیحیت یهودی نزد افکار عمومی غرب نیز طرفداران زیادی ندارد،و برای افکار عمومی غرب، این ترکیب نامیمون آن چنان واضح و روشن نیست، چرا که استدلالی قوی و منطقی از این گفتمان حمایت نمی کند،یا شاید بتوان گفت:این تلفیق بی شکل و ساختمان،اصلا" استدلالی به همراه ندارد. هم چنین، پشتوانه تاریخی هر دو دین آسمانی یهود و مسیحیت،با این مفهوم تلفیق شده تازه سازگاری ندارد و گاهی متناقص می نماید.

آنچه در تبارشناسی این مفهوم تازه وجود دارد و حتی تحلیل سیر فکری این حرکت بیان می دارد این است که این گفتمان تلفیقی از کیسه خالی نظریه پردازان غربی بیرون آمده،ولی با در اختیار داشتن وسایل و ابزار قدرت و حکمرانی، یعنی رسانه، اقتصاد، سرمایه، قدرت سیاسی و... به تبیین و بسط و گسترش آن می پردازند.امروزه بیش از هر جای دیگر،اصطلاح مسیحی یهودی را از زبان سیاستمداران غرب می شنویم که سیر عملیاتی این گفتمان را نشان می دهد که در چه لایه هایی رسوخ کرده و ریشه دوانده است؛ مثلا" تیم جدید ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا که به نئو محافظه کاران معروف اند،اکثرا" صاحب عنوان مسیحی یهودی هستند.

حدود یک دهه پیش، از میزهای مطالعات استراتژیک سیاست خارجی آمریکا کتابی با عنوان جنگ تمدن ها بیرون آمد که در آن نگارنده به تبیین دلایل و استدلالات خود در زمینه اجتناب ناپذیربودن جنگی از نوع آرماگدون در آینده ای نزدیک در فضای جهان پرداخت.اگر در جزئیات این کتاب دقیق شویم،خواهیم دید که پیاده نظام اجرایی این جنگ تمام عیار، مسیحی یهودیان خواهند بود که در پایان پیروز واقعی نیز هستند. به همین دلیل کارتل ها و کمپانی های سینمایی دست به کار شدند تا این گفتمان را از طریق نمادهایی دروغی، همانند آرماگدون، کوه صهیون و جنگ ستارگان به افکار عمومی جهان القاء کنند.افسانه هایی که می توانست به اقتدارگرایان اعتبار و ارزش ببخشد،و تنها سیاست می توانست از درون تناقضات و تعارضات پیچ در پیچ این گفتمان، عنوان جالب توجهی چون مسیحی یهودی را بیرون آورد تا پیروان هر دو دین، دوشادوش هم، در رزم آرماگدون علیه دشمن به مبارزه برخیزند.

این افسانه ها بیش از هر چیز می توانست بهانه ای باشد برای یهودیانی که صاحب شرکتهای چند ملیتی ـ تجاری بودند،و مسیحیانی که اعتبار سیاسی فراوانی داشتند تا در سایه آن بتوانند با حفظ اتحاد،به توجیه خود و اقدامات خود پرداخته، بازده کافی را از این جریان ببرند،و این طبیعی است که یک مالک و سرمایه دار یهودی به اعتبار سیاسی یک مسیحی نیاز دارد.

در این میان، شاید سئوال پیش آید که چگونه طراحان این گفتمان تازه به دوران رسیده،به تعارضات نهفته در آن پی نبرده اند؟ پاسخ این است که در چارچوب بندی این مکتب تلفیقی،نه ردّی از خاخام های یهودی و نه اثری از کاردینال های مسیحی به چشم می خورد،و طراح آن صرفاً دیپلمات ها بوده اند، و سؤال دیگر اینکه، چطور وایتکان تا به حال به این تحریف شکلی در ادیان و مکتب تلفیقی واکنش نشان نداده است؟ پاسخ این است که یا وایتکان اصلا" این گفتمان را جدی نمی انگارند و آن را آن چنان بی محتوا و تهی می نگرد که هزینه ای برای بحث و تحلیل آن قائل نیست و یا اینکه در برابر آن به موضع انفعالی افتاده است؛ به بیان دیگر،وایتکان قدرت مقابله گسترده در مقابل موج عظیم حمایت رسانه ای و سیاسی از این جریان را ندارد،و لاجرم به موضع انفعالی روی آورده است.

واقع مطلب آن است که گفتمان یا نظریه مسیحیت صهیونیستی از امکانات رسانه ای و مالی فراوانی برای بسط خود برخوردار است. خبرگزاری های مطرح جهانی، سینمای پر زرق و برق هالیوود و... می تواند تنها بخشی از لوازم و ابزار این جریان باشد.با نیم نگاهی به مجموعه فیلم های جنگ ستارگان و ماتریکس، خواهیم دید که پرداختن به موضوع مسیحی یهودی گری بیش از پیش در این فیلم ها،نمود یافته، شخصیت ها، وقایع، قهرمان ها،دیالوگ ها، همه چیز برنامه ریزی شده و سیستماتیک عمل می کند،تا غذای ذهنی مناسبی برای مخاطب غربی فراهم نماید.نکته جالب این که وقایع و رخدادهای این اندیشه،ماهیتی متافیزیکی و غیر محسوس می یابند تا دیگر جای هیچ اما و اگری برای ذهن پرخاشگر غربی باقی نگذارد.

در فهم درست و واقعی این جریان از لحاظ دیپلماسی و موقعیت بین المللی،باید به مصادف بودن این جریان با فروپاشی شوروی و عصر بیان نظریه نظم نوین جهانی و تبیین عملیاتی آن در تریبون های پنتاگون و دفتر مشاورین امنیت ملی آمریکا نیز توجه کرد.بنابراین غیرمنتظره نخواهد بود که فرزند خلفی با عنوان افسانه آرماگدون و ماهیت مسیحی یهودی گری از دل این جریان بیرون بزند.

نظریه پردازان غرب به گونه ای متناقص با نظریات فیلسوفان ماقبل خود عمل کرده اند،و آن اینکه این گفتمان تلفیقی از بنیان مستحکم منطقی ـ عقلانی برخوردار نیست، و شاید در بهترین حالت بتوان گفت که این به خاطر خلاء نظریه پردازی در غرب است که بهانه ای بهتر از این برای ایجاد ثبات و تحکیم در جبهه غرب نمی توانست بتراشد.

مشخصات کتاب:گریس هال سل،تدارک جنگ بزرگ:بر اساس پیشگویی های انبیای بنی اسرائیل، ترجمه خسرو اسدی(تهران:رسا،1377)366ص.

     
مطالب مرتبط
مهدویت مسیحیت و صهیونیستی (موعود :: آذر و دی 1382، شماره 40)
مهدویت و مسیحیت صهیونیستی
مسیحیان صهیونیست را بهتر بشناسیم (موعود :: آذر و دی 1382، شماره 40)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: آذر و دی 1382، شماره 40)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: بهمن و اسفند 1382، شماره 41)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: اسفند 1382، شماره 42)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: فروردین و اردیبهشت 1383، شماره 43)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: خرداد 1383، شماره 44)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: تیر و مرداد 1383، شماره 45)
مسیح یهودی و فرجام جهان (موعود :: شهریور 1383، شماره 46)
مسیحیت صهیونیستی (موعود :: آذر و دی 1382، شماره 40)



:: برچسب‌ها: غرب و جنگ آخرالزمان

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٦
اینک آخرالزمان: جنگ عراق ایده وقوع آرماگدون در آخرالزمان را تشدید مى‏کند
اینک آخرالزمان: جنگ عراق ایده وقوع آرماگدون در آخرالزمان را تشدید مى‏کند

مترجم: رضا عباسپور


اشاره :
با توجه به ظهور مسیحیت بنیادگرا در کشور آمریکا و جنگ آمریکا علیه عراق، نظریه‏پردازان مسیحى همچون جرى فالول، مورگان استرانگ، گرى‏فریزر و... نظرات خود را - که غالباً مبتنى بر مکاشفات یوحنّا (بخش پایانى کتاب مقدس) است - به مخاطبان القا مى‏کنند و از طرفى جنگ عراق را شاهدى بر تحقّق پیشگوییهاى کتاب مقدس (انجیل) مى‏دانند و سعى مى‏کنند تا بدین‏وسیله دیدگاههاى راست مسیحى را تبلیغ و حقانیّت خود را به جهانیان عرضه دارند. در این مقاله که از یکى از سایتهاى اینترنتى گرفته شده با واژگانى همچون، آرماگدون، جنگ آخرالزمان، ضد مسیح، ایده هزاره، راست مسیحى آشنا خواهیم شد و همچنین نگاهى کوتاه به نظرات آنها در مورد جنگ عراق و چگونگى تحقق پیشگوئیها در بخش مکاشفات کتاب مقدس خواهیم داشت.

با نتیجه نهایى جنگ در عراق، هم‏اکنون بسیارى از مسیحیان بنیادگرا1 ماجرایى را که هم‏اکنون بر روى شنهاى باستانى عراق در حال وقوع است پیام‏آور تحقق پیشگوییهاى کتاب مقدس2 (انجیل) درباره آخرالزمان و بازگشت دوباره عیسى مسیح3، مى‏دانند، این عقیده در کتابها، ادبیات، وب‏سایتها، و حتى فیلمها نیز دیده مى‏شود.
بعضى‏ها بر این عقیده‏اند که پیش‏بینى قابل توجهى درباره جورج دبلیو بوش وجود دارد، مردى که سخن خود را با یک خطابه مذهبى بسیار قوى و ورزیده القا مى‏کند، و همچنین عقاید مذهبى و باورهاى دینى را در سیاستهاى خارجى‏اش دخالت مى‏دهد، پر واضح است که بسیارى از حامیان مذهبى بوش، از حوادث عراق به عنوان تحقق یک پیشگویى تعبیر کرده‏اند.
بیل بردوى4 اخیراً طى مقاله‏اى در واشنگتن پست نوشت:
حادثه‏هاى جهان - مخصوصاً حرکت نظامى آمریکا به سوى عراق - موجب شده است تا اشخاصى با دلایل جدید براى تعبیر و تفسیر کردن آخرین حادثه جهانى خودنمایى کنند.
در وب سایتهاى پیشگویى، این بحث مشتاقانه بالا مى‏گیرد، گروهها و مخصوصاً در کلیساها به مطالعه کتاب مقدس مى‏پردازند، در جمعیتهاى مذهبى در آخر هر ماه بحث از پیشگویى مى‏شود، مثل چیزى که در ماه گذشته تحت عنوان بیستمین کنفرانس بین‏المللى پیشگویى آخرالزمان در تامپا برگزار شد.
بردوى مى‏نویسد:
به نظر بسیارى شواهدى دال بر نقش عراق در سناریوى آخرالزمان5 در بخشهاى کلیدى پیشگوئیهاى آخرالزمان کتاب مقدس وجود دارد.
در اینجا و در دیگر کتابهاى پیشگویى عهد عتیق و عهد جدید، ادبیات دوران باستان (کتاب مقدس) مالامال از تیترهاى خبرى است که امروزه در مورد جنگ عراق در رسانه‏ها به کار مى‏رود.
مکاشفات6، بخش پایانى کتاب مقدس - به جز در برخى از نسخه‏هاى جدید - به عنوان نقشه حوادثى که هم‏اکنون در عراق اتفاق افتاده است به حساب مى‏آید. در قسمت شانزدهم از بخش مکاشفات نامى از آرماگدون7 بیان گردیده است.
همانطور که رود فرات اخیراً به‏وسیله مجموعه‏اى از تانکها محاصره شده است، منطقه باستانى هارمجدون نیز در شمال اسرائیل در محاصره تانکها است.
یوحنّا - به احتمال قوى نویسنده بخش مکاشفات کتاب مقدس - در شرح ماجراهاى آخرالزمان مى‏گوید:
فرشته ششم جامش را بر رودخانه بزرگ فرات خالى کرد و آب رودخانه خشک شد. به طورى که پادشاهان، مشرق زمین توانستند نیروهاى خود را بدون برخورد با مانع به‏سوى غرب ببرند، و دیگر فرشتگان در شیپورها مى‏دمند هنگامى‏که نیروها براى نبرد حق و باطل جمع مى‏شوند.
بسیارى از مفسران مى‏گویند که ساختار مدرن دولت اسرائیل، شمارش معکوس پیشگویى‏شده پایان روزگار را به راه انداخته است و این پیشگویى با افزایش ضد مسیحیهاى8 شرور، نزاعها و اختلافات جهانى، آزار و اذیت کلیساى مسیحى و ظهور یک مذهب دروغین، و درگیریهایى پیش از آغاز جنگ و نبرد حق و باطل در آخرالزمان، تکمیل مى‏شود، البته بستگى به این دارد که شما متنهاى پیچیده کتاب مقدس را چگونه تفسیر کنید، عیسى مسیح زمانى مى‏آید تا قبل از قضاوت نهایى مقدمه و راهگشاى یک قرن دوران صلح و حکومت صلح باشد، یا این‏که او فقط زمانى مى‏آید که پیروانش مقدمه هزاره سلطنت9 مسیح را فراهم کنند که این بیشتر شبیه یک حکومت دینى و مذهبى است.
در این ماجراى تاریخى، مرحله‏اى به نام آزار و اذیت10 براى مدت هفت سال وجود دارد که ضد مسیحیهاى از بند آزاد شده، آزار و اذیتى زشت و زننده علیه مسیحیها انجام مى‏دهند؛ براى مثال، از برخى از پیشگوییهایى که در طى این دوره مى‏شود، مى‏توان از مؤمنین واقعى‏اى نام برد که در این حادثه به آسمان برده مى‏شوند که اسم این مرحله در آخرالزمان را مرحله وجد و سرخوشى11 گذاشته‏اند. این یک پیشگویى است که صحتش به‏وسیله اتفاقها و رویدادهایى که در غرب رخ مى‏دهد تشدید مى‏شود، به‏طور مشخص، مى‏شود از جنگ علیه صدام حسین نام برد.
دکتر مورگان استرانگ12 - استاد تاریخ خاورمیانه دانشگاه ایالتى نیویورک آمریکا و مشاور برنامه‏هاى خبرى و مجله‏ها - مى‏گوید:
جرى فالول13 به طور کامل و بى‏هیچ ابهامى معتقد است که ما باید به جنگ با عراق برویم، تا حوادث مصیبت بارى را به راه بیندازیم که موجب فراهم شدن دومین ظهور حضرت عیسى مسیح شود. جنگ با عراق، به پایان روزگار منجر خواهد شد ما این را مى‏دانیم، اسرائیل پابرجا نخواهد ماند، اسرائیل در طى آخرالزمان از بین خواهد رفت، هر یهودى‏اى که در هر جا زنده بماند به مسیحیت خواهد گروید.
دکتر مورگان استرانگ اضافه مى‏کند:
بر طبق علم آخرالزمان شناسى14، مسلمانها، بودائى‏ها، هندوها، کاتولیکها آنیمى‏ها و هرکس دیگر، در جنگ آخرالزمان15 هلاک خواهد شد و یا این‏که به مسیحیت اصول‏گرا و بنیادگرا ایمان خواهد آورد.
همه جنگ عراق را نشانه بزرگى بر شمارش معکوس آخرالزمان مى‏دانند ولى همه نسبت به ایدئولوژى آخرالزمان تعلق خاطرى ندارند.
مارک هیتچکوک16، کشیش کلیساى فیث بایبل واقع در آدموند در ایالت اکلاهما مى‏گوید:
مهم‏ترین مطلبى که باید بگویم این است که آنچه که آنجا (عراق) در حال رخ دادن است تحقق دقیق پیشگوییها نیست.
او اضافه مى‏کند:
بعضى از مردم جنگ عراق را آغاز آرماگدون خواهند دانست اما دیدگاه کلى من این است که جنگ عراق چیزى فراتر از بازگویى یک سناریو است.
او مؤلف 9 کتاب در عنوانهاى مهم پیشگوییهاى کتاب مقدس است که مى‏گوید:
جنگ در عراق بیشتر یک عامل گرم‏کننده و عامل شتاب دهنده‏اى است براى حوادث نگران کننده‏اى که رخ خواهد داد.
در دانشگاه باب جونز17 - جایگاه پرورش بنیادگراها - دکتر استفان هنکینز18 به طور کامل اعتقاد دارد که جنگ در عراق نقطه پایان پیشگوییها نیست، به‏زودى بشریت با حوادثى که در بخشهاى مختلف کتاب مقدس از جمله مکاشفه یوحنا تصویر شده است، روبرو خواهد شد، او معتقد است که بشریت در آستانه جنگى است که عیسى مسیح علیه گروهى از ملتهایى که به وسیله ضد مسیح رهبرى مى‏شوند انجام خواهد داد، که پس از آن یک دوره هفت ساله از رنج و مصیبت را خواهیم داشت.
کسانى که به کتاب مقدس معتقدند با آروین باکستر - کشیشى در ریچموند در ایالت ایندیاناى آمریکا و مؤسس مجله آخرالزمان - موافقند، آروین باکستر مى‏گوید:
ماجراى عراق با پیشگوییهاى عهد عتیق و عهد جدید مو نمى‏زند.
باکستر همچنین میزان بالایى از تلفات در هجوم نظامى آمریکا به عراق را پیش‏بینى کرد و هشدار داد که دیگر کشورها جنگ در عراق را به دیده فرصتى براى سامان دادن سیاستهاى خود مى‏نگرند، براى مثال، ممکن است چین سعى کند تا تایوان را اشغال کند. یا این‏که هند و پاکستان مى‏توانند دست به جنگ تمام عیارى علیه منطقه بى‏ثبات کشمیر بزنند.
این ماجرا به گفته باکستر سرآغاز جنگ جهانى دوم و کشتار یهودیان به دست نازیها بود که به‏وسیله یوحنا در بخش مکاشفات کتاب مقدس پیشگویى شده است.
اگر نشانه‏ها و علامتهایى بر این نظریه وجود داشته باشد که در آخرالزمان آمریکا پیشرفت مى‏کند، این، یک موفقیت شگفت‏انگیزى براى کتاب برجاى مانده19 نوشته تیم لاهایه20 و جرى جنکینز21 است.
اگر چه که بیشتر کتابهایى که به موضوع آخرالزمان پرداخته‏اند ویژه قشر مذهبى تهیه شده‏اند، لکن، این مجموعه برجاى مانده طیف وسیعى از مخاطبان سکولار را جذب کرده و فروشى بیش از 50 میلیون نسخه را به خود اختصاص داده است. حتى بخش چهارم این کتاب رتبه اول لیست پرفروش‏ترین کتابهاى نیویورک تایمز را - که مورد غبطه همگان است - را به خود اختصاص داده است. لاهایه که سابقاً یک کشیش بود و همچنین از فعالان حقوق مذهبى و آموزش در دانشگاه باب جونز است کسى است که جرى فالول را در سازماندهى مؤسسه اکثریت اخلاقى مساعدت کرد.
اخیراً، فالول دانشکده پیشگویى تیم لاهایه را در دانشگاه آزاد خود افتتاح کرد، این یک نشانه بسیار قوى بر فراگیر شدن عقیده آخرالزمان در میان اقشار کم فرهنگ و بنیادگراى در حال رشد است.
لاهایه به نظریه رویکرد الهى مجموعه برجاى مانده پرداخته و مؤلف دیگر کتاب نقش روایتگر را ایفا کرده است. در حالیکه طرح کلى داستان و شخصیتهاى آن را هم ارائه کرده است، خط سیر داستان از ابتداى مرحله آزار و اذیت شروع مى‏شود این در زمانى است که ترس و وحشت ناشى از آزار و اذیت همه جا را فرا گرفته است. در بخش آرماگدون این کتاب، شیطان را در حال حکومت بر سیاره زمین از پایتخت خودش که همانا شهر بابل جدید که همان عراق است، ترسیم مى‏کند.
الوا مارتین22 رئیس مجمع حقیقى خداوند در شمال کارولینا مى‏گوید:
عراق درست همان جایى است که بابل قدیم آنجا بود.
او مى‏گوید:
تصور مى‏کند که روح یکى از پادشاهان قدیم بابل در زمانى که یهودیان برده و تحت شکنجه بودند در او حلول کرده است.
معتقدانى مثل مارتین همچنین به پیامهایى از متون مقدس اشاره مى‏کنند، از جمله مى‏توان از فاحشه بابل نام برد که بر هفت تپه مى‏نشیند - درست همزمان با کسانى که این پیشگوییها را به شهرهاى باستان که توسط صدام حسین در حاشیه رودخانه فرات بازسازى شده است نسبت مى‏دهند عده‏اى دیگرى معتقدند که این پیشگوییها به کلیساى کاتولیک روم اشاره دارند.
گرى فریزر23 کسى که درباره نشانه‏هاى ظهور دوم مسیح ایراد سخنرانى کرد مى‏گوید:
هرکس درباره آینده شدیداً کنجکاو است.
او اصرار داشت:
نقشى که اسرائیل و دیگر کشورها در منطقه بازى مى‏کنند به نوعى اجراى پیشگوییهاى آخرالزمان است.
و هشدار داد که:
حوادثى چون تروریسم و تشکیل اتحادیه اروپا قبلاً در کتاب مقدس پیش‏بینى شده بود.
فریزر مى‏گوید:
هم‏اکنون، سرتاسر جهان را بحران فرا گرفته است، این صرف یک تضاد و درگیرى با عراق نیست، این جنگ علیه تروریست است که به صورت یک مبارزه جهانى درآمده است.
او ادامه داد:
مردم هر جایى مى‏دانند که یک چیزى اتفاق افتاده است، خود همین دانش را از کتاب مقدس دارند، کتاب مقدس، تمام این اتفاقات را پیشگویى کرده است.
او معتقد است:
مسیحیت نقش خاصى را در حادثه‏هاى هولناکى که در بخش مکاشفات کتاب مقدس پیش‏بینى شده است بازى خواهد کرد.
اشخاص مشهورى که به مسئله پیشگویى توجه زیادى نشان مى‏دادند از سرتاسر جهان در کنفرانس پیشگویى حضور چشمگیرى داشتند، یکى از اعضاى شرکت کننده در این کنفرانس که خود یک کشیش کلیسا است، مى‏گوید:
حوادث کنونى در عراق، ویژگى ملکوتى بودن و آسمانى بودن کتاب مقدس را اثبات کرده است.
او در ادامه مى‏گوید:
پیام نجات و رستگارى در قسمت مکاشفات کتاب مقدس دیده مى‏شود.
و در آخر به صراحت اعلام مى‏کند که:
خدا را شکر که مسیح، پادشاه است، و بهترین چیز این است که ما پیروز هستیم.




پى‏نوشتها:

.Iraq war fuels visions ofarmageddon end times :Apocalypse soonbr>
1. اصطلاحاً راست مسیحى یا مسیحیان راست‏گرا نیز نامیده مى‏شوند.

.Biblical book .2

3. بازگشت دوم حضرت مسیح در آخرالزان بعد از طى مراحلى که در نهایت به جنگ بزرگ،
ختم مى‏شود از جمله اعتقادات مسیحیان بنیادگراست.

.Bill Broadway .4

.End time .5

.Revelation .6

7. Armageddon - آرماگدون که در اصل هارمجدو مى‏باشد به معناى کوى مجدّو است،
مجدّو در شمال فلسطین اشغالى در کرانه غربى رود اردن واقع شده است.

.Antichrist .8

9. ایده هزاره: هزار سال باید طى شود تا مسیح ظهور کند.

10. Tribulation: حکومت ضد مسیح، هفت سال به طول مى‏انجامد و دوره رنج یا آزمایش
بزرگ خوانده خواهد شد.

.Rapture .11

.Morgan strong .12

13. جرى فالول، کشیش بنیادگراى پروتستان و از رهبران سیاسى و مبلغان راست مسیحى است.

.eschatology .14

15. جنگ هرمجدون یا آخرالزمان: جایى که آخرین جنگ میان نیروى حق (خیر) و باطل (شر)
قبل از روز داورى در رستاخیز به وقوع مى‏پیوندد.

.Mark Hitchcock .16

.Bobjones university .17

.stephen Hankins .Dr .18

19. برجاى مانده متضمن اعتقادات مسیحیان است در مورد نبردهایى که قبل از بازگشت
دوم مسیح به وقوع خواهد پیوست. این کتاب تا کنون در 12 جلد انتشار یافته است و
مجموعاً بیش از 50 میلیون نسخه فروش داشته است.




:: برچسب‌ها: عراق, آرماگدون, آخرالزمان, اینک آخرالزمان

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٦
خوجتان قضاوت کنید..........................
اشتراک نظر طبیعی بر سر یک هیئت جنجالی!
مشخص است که دولت به عنوان مجری قانون اساسی باید پاسخگو باشد تا چه حد مجری خوبی برای قانون اساسی بوده است. این پاسخگویی هم وفق قانون باید به رهبری و ملت صورت گیرد. بنابراین ادعاهای پر طمطراق در باب نظارت بر حسن اجرای قانون اساسی از سوی دو دولت خاتمی و احمدی نژاد فرافکنی و منحرف کردن اذهان از وظایف بنیادین دولت است.

سرویس سیاسی «فردا»: باز هم سیاست ورزی عمل گرایانه و بی اعتنا به اصول ثابت شعبده ای دیگر رو کرد. در کمال شگفتی رییس جمهور سابق خاتمی تصمیمی را ستایش کرد که متضاد ترین فرد با او آن را اتخاذ کرده بود . اما نکته مهم در این میان این بود که این تصمیم امری مشترک میان این دو بود . خاتمی از تصمیم احمدی نژاد برای احیای هیئت نظارت بر قانون اساسی دفاع کرد  و آن را با هر نیتی که باشد قابل تایید دانست.
 این هیئت اولین‌بار با حکم سید محمد خاتمی در آذرماه ۱۳۷۶  با طرح ادعای «کمک به رییس‌جمهور در اجرای وظیفه اجرای قانون اساسی» تشکیل شد و قرار بود عدم اجرای قانون را نیز به مقام اول اجرایی کشور گزارش دهد، اما با پایان یافتن دولت  ، در ابتدای سال ۱۳۸۴  و  با روی آمدن دولت نهم، دکتر احمدی‌‌نژاد دستور انحلال آن را صادر کرد. تا آنکه در اسفند ماه ۱۳۹۰ وی بار دیگر دستور تشکیل آن را صادر کرد.

  در سال ۱۳۸۴ غلامحسین الهام سخنگوی وقت دولت احمدی‌نژاد درباره دلیل انحلال این هیات گفته بود: «دولت در اجرای قانون اساسی نیازمند چنین هیاتی نیست. دولت از هر ظرفیتی برای انجام وظایف خود در اجرای قانون اساسی استفاده می‌‌کند اما این منوط به هیات خاصی نیست.»

این نظر در دولت احمدی نژاد خریدار داشت تا آنکه ایشان در دوم اسفند ۱۳۹۰ درباره تشکیل مجدد هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی گفت: «زمانی برداشت بنده این بود که نیازی به وجود این هیات نیست اما امروز به این نتیجه رسیده‌ام که وجود چنین هیاتی بسیار مورد نیاز و لازم است. طبق قانون اساسی، رئیس جمهور باید بر تمام دستگاه‌ها نظارت داشته باشد و این که عده‌ای عنوان می‌کنند که رئیس‌جمهور فقط در قوه مجریه ناظر بر حسن اجرای قانون اساسی است، تفسیر غلطی است.» پیش از این نیز با بالا گرفتن اختلاف میان مجلس و دولت ایران محمود احمدی‌نژاد محمود گفته بود مجلس در راس همه امور نیست.

نظر خاتمی درباره تصمیم احمدی نژاد

آقای خاتمی اما دیروز در جمعی از تصمیم رییس جمهور دفاع کرد و در عین حال از دفاع از دولت خود نیز غافل نشد:« می دانید که در دولت من کار درستی صورت گرفت و برای انجام وظیفه مهمی که ریاست جمهوری بر عهده دارد یعنی اجرای قانون اساسی هیات نظارتی تشکیل شد که منشا خدماتی هم بود. متاسفانه برای مدت ها این امر تعطیل شد و مورد بی مهری قرار گرفت، حال با هر انگیزه یی وقتی دوباره احیا می شود خیلی ها آن را بر نمی تابند! چرا؟ آیا اعمال نظارت بر اجرای قانون اساسی خلاف قانون اساسی است؟»

با این وصف پرسش این است که چرا خاتمی و احمدی نژاد بر سر این هیئت به اشتراک نظر رسیده اند. در این باب به طور مشخص چند نکته قابل طرح است؛

1- مطابق با قانون تشکیل این هیأت به عنوان "مشاور" رئیس جمهور نمی تواند با منع قانونی  مواجه شود . رییس جمهور طبق قانون محق است در حوزه های مختلف برای خود مشاور و معاون انتخاب کند. ولی بی شک اگر برای این هیئت نقش اجرایی در نظر گرفته شود مغایر قانون اساسی است. چرا که   در نص قانون چنین نهادی وجود ندارد و بنابراین آن را جزء تشکیلات اداری کشور لحاظ کردن غیر قانونی است.

2- در سخنان آقای خاتمی و احمدی نژاد یک مغلطه مشترک وجود دارد. عمده استدلال بر سر این است که این هییت باید بر حسن اجرای قانون اساسی«نظارت» کند. طبق اصل 113 قانون اساسی:«پس از مقام رهبری رییس‌جمهور عالی‌ترین مقام رسمی کشور است و مسئولیت اجرای قانون اساسی و ریاست قوه‌ مجریه را جز در اموری که مستقیما به رهبری مربوط می‌شود برعهده دارد.» بنابراین اولا و بالذات با استدلال آقایان خاتمی و احمدی نژاد این هیئت باید بر عملکرد رییس جمهور نظارت کند. چرا که بخش های بسیار مهمی از قانون اساسی وظایف دولت را شرح می دهد.
فی المثل در اصل ۳ قانون اساسی ذکر  شده است که دولت جمهوری اسلامی ایران  موظف است:« آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح، و تسهیل و تعمیم آموزش عالی. » را سامان دهد و باید برای« پی‌ریزی اقتصادی صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامی جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینه‏ های تغذیه و مسکن و کار و بهداشت و تعمیم بیمه.» تلاش کند   بنابراین نکته مهم این است که آیا خاتمی و احمدی نژاد  برای نظارت بر خود این نهاد را تشکیل دادند و این هیئت باید مشخص کند که نهاد دولت تا چه حد در اجرایی کردن این بند قانون موفق بوده است؟
بدیهی است که چنین امری از سوی دولت پذیرفته نیست و از همین رو است که ادعاهایی در باب نظارت بر حسن اجرای قانون اساسی مقبول واقع نمی شود . مشخص است که دولت به عنوان مجری قانون اساسی باید پاسخ گو باشد تا چه حد مجری خوبی برای قانون اساسی بوده است. این پاسخگویی هم وفق قانون باید به رهبری و ملت باشد. بنابراین ادعاهای پر طمطراق در باب نظارت بر حسن اجرای قانون اساسی از سوی دو دولت خاتمی و احمدی نژاد  فرافکنی و منحرف کردن اذهان از وظایف بنیادین دولت است.

3-  اما مهمترین سوال این است که چگونه آقای خاتمی و احمدی نژاد به درک مشترک از شرایط کشور و ضرورت نظارت بر قانون رسیده اند؟ ریشه این امر را باید در نوع نگاه به قانون اساسی دانست. رییس جمهور سابق و فعلی به مبنای معرفتی و چارچوب عقیدتی ای که قانون اساسی بر اساس ان سامان یافته است عنایتی ندارند و قانون اساسی را به مثابه «قانونی عرفی» که همواره امکان تبدل و تغییر دارد می نگرند .
 البته در این امر که قانون اساسی امکان تحول دارد دارد حرفی نیست. اما سخن بر سر این این است این تحول احتمالی در جژئیات است یا کلیات و یا در باب اجرائیات است یا اعتقادیات؟بستر معنایی که قانون اساسی بر اساس آن شکل گرفته چنین تفسیری را از قانون بر نمی تابد و در واقع چنین امری نقض فلسفه تدوین قانون اساسی است .

از سوی دیگر  به نظر می رسد فهم جایگاه ریاست جمهور به عنوان فردی که چون رای اکثریت دارد محق است «نظرات شخصی اش» را در فرایند اداره کشور اعمال کند چنین تلقی های مشترکی را به ارمغان آورده است.

 اما بی شک نفس تشکیل این هیئت از سوی هر دولتی نوعی «فرار به جلو» است. هر دولتی که در جمهوری اسلامی تشکیل شده یا تشکیل می شود باید به یک امر بنیادین پاسخ دهد؛«تا چه حد اصول مصرح قانون اساسی در خصوص وظایف دولت بالاخص اصل سوم بویژه بندهای 1،3،7،9،10،12،13  آن را اجرا کرده است. وقتی به این سوال پاسخ «متقن» و «اصولی» داده شد آنگاه می توان از نظارت بر حسن اجرای قانون اساسی سخن گفت.در حقیقت طی سالهای اخیر و حداقل در دولتهای پس از جنگ، این دولتها از وظایف بنیادین خود غافل اند و به امور حاشیه ای می پردازند و سپس برای وظایف اصلی خود نهادها و هیئت های متعدد را به وجود می آورند!

  اصل سوم قانون اساسی بدین شرح است؛

دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم , همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:
‏1‏-ایجاد محیط مساعد برای رشد فضائل اخلاقی بر اساس ایمان و تقوی و مبارزه با کلیه مظاهر فساد و تباهی .

‏2‏ - بالا بردن سطح آگاهی های عمومی در همه زمینه هابا استفاده صحیح از مطبوعات و رسانه های گروهی و وسائل دیگر. ‏

3‏ - آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه ,در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالی .

‏4‏ - تقویت روح بررسی و تتبع و ابتکار در تمام زمینه های علمی , فنی , فرهنگی و اسلامی ازطریق تاسیس مراکز تحقیق و تشویق محققان .

‏5‏- طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب .

‏6‏ - محو هر گونه استبدادو خودکامگی و انحصار طلبی .

‏7‏ - تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی در حدود قانون .

‏8‏ - مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی , اقتصادی , اجتماعی و فرهنگی خویش .

‏9‏ - رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه , در تمام زمینه های مادی و معنوی . ‏

10‏- ایجاد نظام اداری صحیح و حذف تشکیلات غیر ضرور.

‏11‏- تقویت کامل بنیه دفاع ملی از طریق آموزش نظامی عمومی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی و نظام اسلامی کشور.

‏12‏-پی ریزی اقتصاد صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامی جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینه های تغذیه و مسکن و کار و بهداشت و تعمیم بیمه .

‏13‏-تامین خودکفایی در علوم و فنون و صنعت و کشاورزی و امور نظامی و مانند اینها.

‏14‏-تامین حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضائی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون .

‏15‏- توسعه و تحکیم برادری اسلامی و تعاون عمومی بین همه مردم .

‏16‏- تنظیم سیاست خارجی کشور براساس معیارهای اسلام , تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمانان و حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان




:: برچسب‌ها: قانون اساسی

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٦
ادامه سخنرانی سردار مشفق در خصوص جریانات بعد از انتخابات................

 

استراتژی تقابل با رهبری

از این قبیل مباحث از وی زیاد داریم .

محمد هاشمی ( برادر آقای هاشمی ) می گوید : در این انتخابات باید رهبری را به هن و هن بیندازیم !!!

من فقط مستندات را ارایه می دهم و کدها را می گویم و اصلا نیاز به تحلیل ندارد . این واقعه ای که در کشور اتفاق افتاد این فتنه ای ، که مقام معظم رهبری اسم آن را فتنه ی عمیق گذاشتند و فرمودند ناشی از بی بصیرتی نخبه های عالی کشور بود و اگر نخبه های کشور بصیرت داشتند و آگاه بودند اما اسسیر این فتنه نمی شدیم ، باید در استانهای کشور همه از این نظام ، که ثمره ی صدها هزار شهید است ، دفاع بکنند ...

... بهزاد نبوی می گوید که سعی کنید احمدی نژاد را کاندید رهبری معرفی کنید که اگر شکست خورد ، رهبری شکست خورده است . ما ۱ بار این کار را در خرداد ۷۶ انجام دادیم ، ضربه ی سنگینی بود و به سختی از جا بلند شد ( منظورشون آقاست ) . الآن باید ضربه ی نهایی را به رهبری بزنیم !

این حرف در اتاق جلسات مجمع روحانیون ، که راهبردهای اطلاح طلبان را طراحی می کند ، زده شده است . از این دست حرفها زیاد داریم مثل اینکه : صندلی را باید از زیر پای رهبری کشید !! فرش را باید از زیر پای رهبری کشید !!

بهزاد نبوی جای دیگری می گوید : از لجبازی هاشمی با احمدی نژاد باید نهایت استفاده را ببریم . از بحث شورای فقاهت هاشمی باید حمایت کنیم و رهبری را منزوی کنیم !!

برادرا ! ما ادبیات اینها را خوب می فهمیم . بحث به زیر کشیدن نظام یا بازگشت به قدرت اینها فقط به زیر کشاندن مقام معظم رهبری است . منظور این آقایان این است که باید تکلیف رهبری برای اولین و آخرین در نظام مشخص کنیم .

جلسات محفلی دیگر

این مطالبی که من اینجا می گویم ۱ هزارم آن مستنداتی است که الآن ما در اختیار داریم و این سخنان ، با انتقال گروه جی ۷ به مجمع روحانیون بیان شده است . این دست سخنان و طراحیهای پیچیده متاسفانه در این جمع فراوان دیده و شنیده شده است .

۱ جلسات دیگری تحت عنوان جلسات دوشنبه به مدت ۲ سال برگزار می شد که در این جلسات ابطحی ، لاری ، تاج زاده ، امین زاده ، محمد صدر ، رضا خاتمی ، سعید شریعتی ، دهاقانی ، عرب سرخی ، نعیمی پور ، خانیکی ، میردامادی ، حسین بابایی حضور داشتند . این افراد را شما می شناسید . اینها در جریان اصلاحات بسیار تاثیرگذار هستند . هرکدامشان حرکت دهنده هستند و در حوزه های مختلف اثرگذار هستند . ۲ سال اینها برای برگشت به قدرت و برای ریاست جمهوری دهم جلسه می گذارند . ۲ سال اینها دوشنبه ها دور هم می نشینند و طراحی می کنند که هیچکدام از ماها و شماها برای برنامه های فرهنگی - مذهبی ۲ سال وقت نمی گذاریم .

 

در این ۲ سال چه اقداماتی در کشور انجام شد ؟ در حوزه های مختلف تخریب دولت ، رهبری ، صداوسیما ، نیروهای مسلح ، شورای نگهبان و ... در این جلسات طراحی شد . برای آنکه بتوانند زمینه را در آستانه ی انتخابات در جامعه بکنند تا بتوانند ۱۳ میلیون رای بیاورند . برای آنکه بتوانند اقدامات خیابانی خودشان را شکل بدهند . این اتفاقات ۱ شبه و ۲ شبه و ۱ ماهه و ۲ ماهه محقق نمی شود ؛ محصول اتفاقاتی که در این جلسات تصمیم گرفته شد و این تصمیمات یکی پس از دیگری طی چند سال در کشور اجرا شد و ذهن مردم را به این سمت برد که آماده باشند تا پشت سر اون چیزی که اونا مدنظرشون هست صف آرایی بکنند . در این رابطه اعترافات بسیاری را در دست داریم که من از اونها عبور می کنم .

بنیاد باران

جلسات بعدی مربوط به بنیاد باران هست که متعلق به خاتمیه و این جلسات به صورت منظم ۴ ساله که برگزار می شود . خاتمی زمانی که از ریاست جمهوری کنار رفت بنیاد باران را تاسیس کرد و در این بنیاد ۱۲۰۰ نفر از اساتید دانشگاه ، وزرا و معاون وزرا ، مدیرکلها ، استاندارها ، فرماندارها ، بخشدارهایی که با ایشون ارتباط داشتند و همسو هستند ، خاتمی را ساپورت می کردند و در کمیته های مختلف کارهای مطالعاتی انجام می دادند و محصول این کارهای مطالعاتی در اختیار خاتمی قرار می گرفت . برای اینکه خاتمی اکتیو باقی بماند برای برگشت به قدرت ! برای اینکه خاتمی را پشتیبانی بکنند تا در عرصه ی بین المللی و در جامعه ی بین الملل به ۱ جایگاه قابل توجه دست پیدا بکند .

ابطحی می گوید : تمام زحمات خاتمی طی این ۴ سال برای این ۲ نکته بود : ۱- به کشورهای آمریکایی و اروپایی و عربی ثابت بکند که رییس جمهور قدرتمند آینده ی ایران خاتمی است . ۲- در داخل نیز این آمادگی براش باقی بماند تا اگر خواست به قدرت بازگردد از این جلسات و کمیته ها بهره ی لازم را ببرد .

در این جلسات عمده ی تصمیماتشون برای این بود که زمینه را فراهم بکنند برای اصلاحات و بازگشت خاتمی . این زمینه ها تصمیماتش گرفته می شد و در کشور یکی پس از دیگری به ظهور می رسید .

 

این چیزی که شما در حوزه های روانی در کشور می دید و از کاهی کوهی ساخته می شد اینها چیزهایی است که عموما تصمیماتش در این جلسات گرفته می شد که از اینها می گذریم .

صبحانه های مهدی هاشمی!

جلسات بعدی مربوط به جلسات مهدی هاشمی ( پسر آقای هاشمی ) می باشد که این جلسات نیز به مدت ۲ سال برگزار شد تحت عنوان جلسات صبحانه !

این مسایل پنهانی که من برایتان بازگو می کنم به علت آن است که مقام معظم رهبری فرمودند آگاه کنید ، بصیرت بدهید . شاید خیلی از سوالات دوستان این باشد که چرا با بعضی از سران برخورد نمی شود . ما ۱ کیفر خواست برای اینها تهیه کردیم ، آقا فرمودند نیاز به کیفر خواست نیست ، شما بروید آگاه سازی کنید ، بصیرت بدهید ، طبقه ی نخبگان کشور متوجه ابعاد پنهان این فتنه بشوند و سپس سینه به سینه پخش شود ، بگذارید مردم برای اینها کیفرخواست درست کنند .

جلسات صبحانه ی مهدی هاشمی ۲ سال پنجشنبه ها در منازل امین زاده ، بهزاد نبوی ، مرعشی ، موسوی لاری ، عطریانفرد ، تاج زاده و بعضا محمد خاتمی برگزار می شد .

می آیند صبحانه می خورند و تا ظهر می نشینند نحوه ی برگشت به قدرت و نظام را بررسی می کنند . خوب ، ۲ سال وقتی اینها دور هم بنشینند چی از داخلش درمی آید ؟ حتما باید ۱ طراحیهایی آنجا صورت گرفته باشد ، حتما باید ۱ اقدامات اجرایی برای رسیدن به اهدافشان از این جلسات بیرون بیاید . فقط برای این نیست که دور هم بنشینند و ۱ صبحانه ای بخورند .

این جلسات مهدی هاشمی در ماجرای فتنه یکی از موثرترین جلسات بوده است و آن چیزی که کف خیابانها و کشور را دچار تشنج کرد محصول این جلسه بود که تحت لوای مهدی هاشمی برگزار می شد .

به بهزاد نبوی گفتیم : شما به عنوان ۱ آدم با سابقه ، که به شما چریک پیر می گویند ، چگونه می رفتید در جلسه ای شرکت می کردید که ۱ آدم لمپن فاسد آن را اداره می کرد ؟!

ابعاد وجودی مهدی هاشمی را همه می دانند که چه تیپ آدمی است ؛ از پدرش گرفته تا بقیه همه می دانند . از ارتباطش با سرویسهای جاسوسی بیگانه ، که شکی در آن نیست ، تا فسادش ، که ساحت این جلسه محترم است و من وارد آن نمی شوم .

بهزاد نبوی در پاسخ سرش را تکان داد و گفت : بله ، متاسفانه من ۲ سال تحت تاثیر جلسات این آقا بودم !

ازاذل و اوباش و مهدی هاشمی!

امروز متهم در اختیار ما هست ، از سرکرده های اراذل و اوباش تهران ، که تیم مهدی هاشمی اینها رو از ۱ ماه ۲ ماه قبل از انتخابات دعوت کردند ، آموزش دادند و توجیه کردند برای اینکه از اینها بتوانند در روز مدنظرشان بهره ببرند !

متهمی در اختیار ما هست که شبی ۸۰۰ هزار تومان می گرفته به اتفاق رفقاش شرق تهران ، فلکه تهرانپارس ، نارمک و هفت حوض رو به آتیش بکشونن !

متهمی در اختیار ما هست که شبی ۱ میلیون تومان می گرفته ، از اراذل و اوباش غرب تهران ، که میدان کاج و امثال آنجا را هر شب با اعوان و انصارش به آتش بکشاند !

متهمی در اختیار ما هست که مسئولیتش جمع آوری سیاهی لشکر برای تهیه کننده های فیلمهای سینمایی است . آدم شناخته شده ای هم هست . این آدم را آوردند توجیهش کردند شبی ۲ میلیون می گرفته تا سیاهی لشکر رو توجیه کنه شبا تو خیابون اتوبوس آتیش بزنن ، بانک آتیش بزنن ، به نیروهای انتظامی حمله بکنن ، توهین به مقام معظم رهبری بکنن ، به پایگاههای بسیج حمله بکنن !!! این آدم الآن تو اوین در خدمت ماست .

این سرکرده های اراذل و اوباش از مهدی هاشمی نزدیک به ۲۰۰ میلیون تومان پول گرفته اند !!

جالب اینجاست اینها می گن وقتی ما می رفتیم پول بگیرم ، پول روز میز مهدی هاشمی دسته دسته چیده شده بود و مهدی هاشمی دسته دسته به ما پول می داد !!!

این اطلاعاتی که من دارم به شما می گم بی جهت نیست ؛ ما اینها را خدمت مقام معظم رهبری ارایه دادیم . ما برای آقا تحلیلگر نیستیم و بدون سند هم نمی توانیم حرف بزنیم . ما فقط باید مستندات ارایه بدهیم . همه ی این مستندات خدمت مقام معظم رهبری رفته است .

نرم افزار تقلب

... مهدی هاشمی رفسنجانی نرم افزاری وارد کشور کرده بود و گفته بود که این نرم افزار را در مجلس خبرگان به کار گرفتیم و موثر شد . همین مقدار به شما بگم که در انتخابات ریاست جمهوری ، نرم افزاری که ایشان وارد کشور کرده بود وصل می شد به ۱ اس ام اس سنتری که از طریق دیشهای ماهواره ای در قشم و کیش ارتباط برقرار می کرد و با سیستم مخابراتی کشور ارتباط چندانی نداشت . برای هر کدام از ناظرین انتخاباتی خودشون یه موبایل و یه خط ایرانسل گذاشته بودند که در سراسر کشور و سر صندوقهای رای ، ساعت به ساعت اطلاعات صندوقها را از طریق همین اس ام اس سنتر ، منتقل بکنند به این اتاق جنگی که مهدی هاشمی رفسنجانی راه انداخته بود .

در تهران ۳ اتاق درست کرده بودند که تو هر کدام از اتاقها حدود ۳۰ دختر و پسر پای کامپیوتر نشسته بودند . قرار بود در اتاق اصلی مهدی هاشمی و میرحسین موسوی حضور پیدا کنند و از آنجا انتخابات را کنترل و هدایت بکنند . نماینده ی کاندیدا بر سر صندوق وقتی شماره اس ام اس سنتر رو می گرفت ، بعد از وصل ، اگر شماره ی ۱ رو می زد حجم جمعیت رو نشون می داد که زیاد است یا کم ! ۲ را اگر می زد یعنی اصولگرایان بیشتر رای دارند یا اصلاح طلبان . هر کدام از این عددها در این اس ام اس سنتر تعریفی جداگانه داشت . اینها ساعت به ساعت تمام انتخابات را در سراسر کشور می خواستند رصد بکنند .

چرا اینکار را کردند ؟ می گفتند ما مثل دفعه ی قبل سادگی نمی کنیم که بذاریم انتخابات تمام بشود و بعد بیایم شکایت بکنیم و بگوییم که مثلا تقلب شده ! ما ساعت به ساعت از این طریق شکایت روی شکایت روی میز مسئولان اجرایی کشور می گذاریم و جالب اینجاست که رسانه های خودشون ، حتی از خارجیها ، را در این اتاق جنگ بسیج کرده بودند تا اطلاعات را در اختیار آنان بگذارند و آنها منتشر کنند تا ۱ عملیات روانی بر روی افکار عمومی انجام دهند که آی مردم چه نشسته اید که الآن مثلا ساعت ۱۰ صبحه ، در فلان حوزه و فلان صندوق داره تقلب میشه ! می خواستند افکار عمومی را به هم بریزند .

جالب اینجاست که می گفتند می خواستیم در هر حوزه ای که رای رقیب ما بالاتر از ما بود ، نیرو اعزام کنیم و تقلبی انجام بدهیم تا آن صندوق باطل اعلام بشود ! خیلی برنامه مفصل بود .

۳ تا مثل این اتاق جنگ درست کرده بودند که اگر دستگاههای امنیتی اتاق اولی یا دومی را پیدا کردند به اتاق دیگری بروند . براشون خیلی مهمه .

این آقایان با مستنداتی که خودشون تهیه کرده بودند و در نظرسنجیها به این نکته رسیده بودند که قطعا شکست می خورند منتها بهانه تراشی جزء برنامه های اینها بود که در روند انتخابات خلال ایجاد کنند که به لطف امام زمان (عج) شب انتخابات ، بین ساعت ۸ تا ۱۲ شب هر ۳ جا شناسایی شد و هر ۳ جا را مختل کردیم و نگذاشتیم در انتخابات به شکل دلخواهشان اختلال ایجاد بکنند . یادتان هست که فریادشان درآمد که اس ام اسها چرا قطع شده ! و ...

اگر این نرم افزار مهدی هاشمی و برنامه شان تحت کنترل قرار نمی گرفت آنها همان ساعات اول انتخابات را زمینگیر می کردند و اجازه نمی دادند انتخابات به سرانجام برسد . آنها مطلع بودند که شکست خواهند خورد و می خواستند هزینه ی این شکست را به گردن نظام بیندازند . نمی خواستند این هزینه بر گردن اطلاح طلبان باشد و نشان داده شود که آنها از بی عرضگیشان نتوانستند در جامعه برای خودشان پایگاهی درست کنند .

حلقه میرحسین

میرحسین موسوی ۱۰ ساله جلساتی دارد و ۱ حلقه ها و کمیته های مطالعاتی دارد که بعضی از اساتید دانشگاهها نیز با آنها همسو هستند .

 

بهزادیان نژاد ، ۲ پسر شهید بهشتی و فاتح در این جلسات حضور دارند . ۱۰ سال این جلسات برقرار بود ، البته نه برای انتخابات ، که محصول این ۱۰ سال شده جزوه ی میرحسین موسوی با عنوان زیست مسلمانی . این جزوه راهبرد میرحسین موسوی است برای اداره ی  ۱ جامعه و ۱ حکومت ! در حوزه های مختلف مسایل سیاسی ، دینی ، اقتصاد و فرهنگ و ...

جزوه زیست مسلمانی

در جزوه زیست مسلمانی آنچه که به ذهن میرحسین موسوی تراوش پیدا کرده مخالفت با حکومت دینی است . او می گوید حکومت دینی معنا و مفهومی ندارد ! ما باید حکومت دینداران را داشته باشیم نه حکومت دینی !؟! که این دقیقا فکر جریان چپ و فکر ملی مذهبی هاست که در این رابطه کتابها نوشته اند .

چرا حکومت دینداران ، حکومت دینی نه ؟! پس ذهن این آقایان این است که ما باید براساس نظام لیبرال دموکراسی و یا نظامات شرقی و آن نظامهای متداول غرب و شرق ، که تجربه شده است ، آنها را باید وارد این کشور کنیم و چند نفر آدم دیندار بگذاریم تا آنها را اجرا بکند !!! ما نباید احکام شریعت ، احکام قرآن ، احکام روایات و سیره ی نبوی و اهل بیت (ع) را ملاک قرار بدهیم !؟!

این ذهن و فکر میرحسین موسوی است .

فوکویاما راجع به نظام لیبرال دموکراسی می گوید : این نظام پایان تاریخ است . اگر هر کشوری غیر از این نظام را برگزیند واپسگراست . بشر اگر می خواهد به صلاح برسد و ۱ حکومت اگر می خواهد جامعه ی خود را به بهترین شکل و بهترین وجه مدیریت بکند ، باید نظامی مثل لیبرال دموکراسی را سرلوحه ی کار خودش قرار بدهد !

نظام لیبرال دموکراسی و آن اصلاحاتی که از آن دم می زنند و اینها می خواستند وارد کشور ما بکنند ، محصولش استحاله ی انقلاب بود . می خواستند ۱ انقلاب ماتیک مالیده شده در نظر مردم و جامعه ی بین الملل قرار بدهند .

میرحسین موسوی ۱ سال قبل از انتخابات جزوه اش به پایان رسیده و به این نتیجه رسیده است که محصول این جزوه را باید جایی ارایه دهد و نیاز به تریبون دارد . این را هم ما غافل بودیم هم اصلاح طلبان . اونا فکر می کردند کمافی السابق میرحسین را می آورند و از اسمش استفاده می کنند و بعد هم مثل ۱ دستمال کنارش می اندازند .

دغدغه خاتمی

خاتمی با نگرانی به میرحسین موسوی خویینی ها می گوید : کروبی و میرحسین آمده اند و این تعدد کاندیداها باعث شکست من می شود و باید برای این موضوع فکری کرد .

موسوی خویینی ها در جواب خاتمی می گوید : میرحسین را هر دفعه می آوریم و از اسمش استفاده می کنیم و بعد مثل ۱ دستمال کنارش می اندازیم .

بهزاد نبوی به خاتمی می گوید : به کروبی هم ۲ ، ۳ تا وزارتخانه می دهیم و می فرستمیش کنار !! میرحسین را هم همیشه ما می آوریم و خودمان هم کنارش می بریم . شما نگران چه هستید ؟! اگر کروبی کنار نکشید مدیریتش در دوران بنیاد شهید را بررسی می کنیم ۱ فساد اقتصادی برایش پیدا می کنیم و آن را مطرح کرده و بزرگ می کنیم تا بکشد کنار ! اگر هم چیزی پیدا نکردیم خودمان برایش ۱ فساد مالی می سازیم و می گوییم که اگر کنار نکشی این فساد را مطرح می کنیم !؟!

در رابطه با میرحسین هم نقشه ی اصلی را بهزاد نبوی کشید که گفت : به میرحسین می گوییم اگر کنار نکشی عکس بی حجاب خانمت در قبل از انتخابات را منتشر می کنیم !!!

این موضوع بعدا به اسم اصولگرایان مطرح شد اما ما مستنداتش را داریم که اولین بار این موضوع توسط بهزاد نبوی در جلسات خودشان مطرح شد .

جالب اینجاست ما هر ۲ مورد را خدمت کروبی و میرحسین بردیم که برایتان چنین تدارکی دیده اند . میرحسین هم ۱ مصاحبه بر علیه بهزاد کرد و دعوایی هم بینشان راه افتاد اما بعد مشکلشان حل شد .

این نگاه ، نگاه سیستم لیبرال دموکراسی است که برای برگشت به قدرت باید از هر شیوه ای استفاده کرد . از روشهای کاملا غیراخلاقی . در کشورهای لیبرال دموکراسی دنیا نمونه های فراوانش را می بینید که شخصی که به حکومت می رسد فاقد هرگونه خصوصیات اخلاقی و معنوی و فردی است . طرف فاسدالاخلاق است می آید رییس اجرایی ۱ کشور آمریکایی و غرب می شود . به علت اینکه آن نظامات سیاسی پشت صحنه هستند که اینها را هدایت می کنند . اینها همان الگو را می خواهند وارد کشور ما بکنند . اصلاحاتی را می خواهند وارد کشور ما بکنند که از درون نظام لیبرال دموکراسی درآمده و دروغ هم می گویند . ای کاش اصلاحات اینها هم همان چیزی بود که لیبرال دموکراسی می گوید ؛ لیبرال دموکراسی می گوید اصلاحات برای تغییر روبناهاست جهت جلوگیری از فروپاشی ساختارها . برای اینکه ساختارهای ۱ حکومت فرونپاشد ما باید مرتب روبناها را اصلاح کنیم و بشر را به صلاح برسانیم و در جامعه خوب اداره اش کنیم . جالب اینجاست که تعریف اسلام هم از اصلاحات همین است منتها قیدش اینجاست که اسلام می گوید برای اینکه بتوانیم بشر را در دنیا و آخرت به صلاح برسانیم .

شرقی ها و نظام مارکسیستی مطلقا اعتقادی به اصلاحات ندارند . آنها می گویند اصلاحات واپسگرایی است و اگر کسی بخواهد اصلاحات انجام دهد دچار تحجر شده است .

خوب ، آقایان دوم خردادی ! شما کدام اصلاحات را وارد کشور کرده اید ؟! اگر اصلاحات لیبرال دموکراسی را هم وارد کشور کرده باشید ما می پذیریم اما شما آن را هم وارد نکرده اید . اصلاحات شما ساختارهای نظام و انقلاب را هدف قرار داده است . ما یادمان نرفته است که اینها به دین ، قرآن ، امام و رهبری حمله کردند ، به ولایت فقیه حمله کردند ، امام را به موزه های تاریخ سپردند .

با ۱ بررسی فنی متوجه می شوید آن اصلاحاتی که آمریکا و دنیای غرب در اختیار این دوم خردادیها گذاشته آن اصلاحات جعلی است نه اصلاحات واقعی . خود اصلاحات چون ارزشمند برایش جعلی درست کرده اند . با این اصلاحات آمریکایی به جای آنکه روبناها را تغییر دهند به ساختارها حمله کردند و در این انتخابات هم تمام اهداف آنها و گام برداشتنهایشان برای حمله به ساختارهای نظام ، از جمله مقام معظم رهبری ، بود

ادامه دارد.......




:: برچسب‌ها: نقش رهبری در کنترل اقتشاشات, نرم افزار تقلب

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٥