گفت و گو با خانواده شهید کاک توفیق مدنی فرد یار کرد آقا هنگام شهادت چه خواست؟

سید محمدمشکوه الممالک
نام کردستان ، اولین کلمه ای را که در ذهن تداعی می کند «غیرت و مردانگی» است. این شهرت و آوازه غیور مردان کرد مدیون کسانی است که اسطوره والگوی مروّت و مردانگی بودند همچون حاج توفیق مدنی فرد که نام مریوان را مشهور و حماسه وفا و پایداری را آوازه این شهر کرد. مریوان به خود می بالد که مهد امثال حاج توفیق بوده است. او ، درروستای بلکر مریوان ،در خانواده ای مذهبی متولد شد. سال 57 به ندای امام لبیک گفت و به عنوان پیشمرگ کرد مسلمان، نماینده امام و مشاور حاج احمد متوسلیان در جبهه غرب وفاداری خود را ثابت کرد. چون بزرگ طایفه و سالار عشیره اش بود حرفش به روی چشم همه جا داشت و با یک اشاره جوانان طایفه را مشتاق و راهی سپاه و سازمان پیشمرگان کرد مسلمان کرد تا جان خود را در راه اسلام و ایستادگی و پایمردی فداکنند. 17 شهید از طایفه حاج توفیق تقدیم انقلاب شد و همیشه خانواده های پیشمرگان کرد مسلمان راضی و خوشنود از اینکه جوانان خود را برای دفاع از اسلام و انقلاب داده اند حامی نظام و ولایت فقیه بوده و هستند. قصه مردانگی و رشادت های بی شمار
حاج توفیق فراوان ،قلم قاصر وصفحه روزنامه محدود است تا اینجا به این بسنده می کنم که او پسر بزرگ خود را هم در این راه فدا کرد. وقتی خبر شهادتش را شنید خم به ابرو نیاورد و درمیان همه طایفه خدا را شکر کرد.حاج توفیق را فدایی خمینی نامیده و به او لقب مقداد خمینی دادند. آنقدر وفاداری و مردانگی حاج توفیق ضد انقلاب کوردل و مزدور را عذاب می داد که سرانجام مانند مار زخمی، زهر خود را ریخته و این غیور مرد را ربوده، به اسارت در آوردند و مظلومانه به شهادت رساندند.
در یکی از شب های تابستان به دیدار خانواده این شهید شاخص مریوان رفتم،خانواده ای محترم ،مهمان نواز ،مهربان و صمیمی؛ با همسر و آقازاده های این شهید عزیز به نام آقایان دارا، آراس و آرام مدنی فرد که افتخارشان این است که خود را سرباز نظام ، انقلاب و رهبر معظم انقلاب می دانند و معتقدند راه شهیدان ،پدر و عموهای خود را تا زنده اند ادامه می دهند به گفت وگو نشستم که حاصل این گفت وگو در ادامه آمده است.
¤ خوف از ضدانقلاب در دل شب
همسر شهید از آن شب هایی که شهر مریوان در اختیار ضدانقلاب بود می گوید: گروهک ها شب ها می آمدند و به خانواده ها فحش می دادند، تهدید می کردند. گاهی نیمه شب به خانه ها ریخته و زن و بچه ها را کتک می زدند تا باعث جنگ روانی برای پیشمرگان کرد و خانواده هایشان شوند و آنها در خانه بنشینند و انقلاب و نظام را کمک نکنند. ما بعضی از شب ها فرار کرده و به مدارس روستاها می رفتیم وشب را تا صبح آنجا می ماندیم. آن شب ها خواب به چشم ما نمی آمد چون به خاطر حفظ ناموس و در کمین افتادن مردهایمان نگران بودیم. از همه نظر تهاجم فرهنگی به راه انداخته بودند، به حدی که حضرت امام دستوردادند تا برادرانی همچون بروجردی و متوسلیان آمدند و خانواده های پیشمرگان را به کرمانشاه انتقال دادند. حتی زمانی که ما به کرمانشاه مهاجرت کردیم یک شب فردی از گروهک منحل کومله از مریوان آمده و زیر آن هتلی که ما در آن مستقر بودیم بمب گذاشته بود که با کشتن خانواده پیشمرگان به آنها ضربه ای بزنند که به لطف خدا بچه های سپاه متوجه شده و او را دستگیر کرده بودند.
¤ مهربانی با ضدانقلاب اسیر
آرام مدنی فرد از پدر می گوید: من دردانه حاجی بودم خیلی به پدرم وابسته بودم .از ویژگی های پدرم اعتقاد به اسلام و خدا بود که در همه کارها رضایت خدا را مقدم می دانست. حاج توفیق از انقلاب ایران یک چیز رادید، این که انقلاب اسلامی حامی مستضعفان و انسان هایی است که مورد ظلم قرار گرفته اند.پدرم پای حرفش ایستاد و مردم را با نظام همراه کرد تا ایران را دوباره بسازند. با کمک او مریوان جان تازه گرفت. در خانه نیز اخلاق خوبی داشت هیچ وقت ندیدم پدرم به ما و مادرمان بی حرمتی کند. احترام و محبت به همسر وخانواده از اولویت های پدرم بود. دوستان از برخورد پدرم با اعضای گروهک هایی که به اسارت در می آمدند می گفتند:
حاج توفیق با ضد انقلاب هم مهربان بود و سعی می کرد فکر آن ها را عوض کند و آنها را به سمت نظام برگرداند.
¤ تهدید ضد انقلاب
حاج توفیق مدنی فرد از افراد با نفوذ منطقه بود. وقتی دست یاری به نظام داد ضد انقلاب مدام او را تهدید می کردند که اگر دست از حمایت نظام برندارند خودش و فرزندانش را از بین می برند . اما او معتقد بود که ما برای آب ، خاک ، نظام و اسلام می جنگیم و اگر شهید شویم نزد خدا و پیغمبر اسلام روسفید هستیم.
حتی در سال 1359 گروهک های کومله یک دستگاه مینی بوس که متعلق به حاج توفیق بود را در منطقه کماسی مریوان هدف آرپی جی قرار داده و منهدم کردند تا هشداری برای حاج توفیق باشد که دست ازفعالیت بر علیه گروهک ها بر دارد ولی او به این تهدیدات، ضررهای جانی و مالی توجه نمی کرد.
¤ دیدار رهبر معظم انقلاب
زمان ریاست جمهوری آقای خامنه ای سال 61، ایشان برای بازدید به منطقه دزلی و مریوان آمده بودند در همان سالها پدر، برادر و عموهایم به همراه چندتن دیگر از پیشمرگان کرد مسلمان با ایشان عکس یادگاری گرفته بودند.این عکس نزد ما بودکه به یکی از دوستان در تهران نشان دادیم و گفتیم اگر می شود برای ما دیدار با رهبر عزیزمان را تدارک ببینند . بعداز 15 روز از بیت رهبری تماس گرفتندکه مقام معظم رهبری شما را برای دیدار طلبیده اند.خیلی خوشحال شدیم در باورمان نمی گنجید که ایشان پدرم ،که نماینده ویژه ایشان در کردستان بود و در بازدیدها به عنوان یار نزدیک آقا همراهشان بود را در ذهن داشته باشند.به تهران رفتیم ما را به در منزل شخصی حضرت آقا بردند، ایشان تشریف آوردند وگفتند سلام علیکم خیلی خوش آمدید، خانواده کاک توفیق مدنی فرد به به! رسیدن به خیر. ما از خوشحالی اشک شوق می ریختیم، با حضرت آقا روبوسی کردیم بعد از سلام و خوش آمد گویی به محافظان گفتند، خانواده حاج توفیق را همراهی کنید و ما به همراه خود ایشان به حسینیه رفتیم ، ما را در صف اول قرار دادند و بعد از اتمام صحبتها ما را به پشت حسینیه هدایت کردند. حضرت آقا فرمودند از مشکلاتتان بگویید. ما خیلی مشکل و گله از مسئولین داشتیم که بگوییم ولی با حضور ایشان، فضا آن قدر نورانی شده بود که همه چیز را فراموش کردیم انگار که حافظه ما پاک شد و هیچ چیزی در ذهنمان نبود که بگوییم این مشکلات ماست و شما به داد ما برسید. فقط گفتیم چفیه تان را به عنوان تبرّک بدهید که دادند. ما به مریوان برگشتیم تا یک ماه، بچه های مریوان ما را برای تبرک می بوسیدند.
¤ بخشیدن کسی که پسرش را شهید کرد.
آقای دارا مدنی فرد از خاطرات پدر یادآوری می کند. مدت ها بعد از شهادت برادرم خبردادند گروهکی که مین را در جاده گذاشته بودند دستگیر کرده که از نیروهای حزب کومله بوده اند.آمدند به پدرم گفتند که آن کسی که مین گذاشته را پیدا کردیم ،حکم اعدام است. اما
گذاشته ایم به انتخاب شما،آن ها را تحویل شما می دهیم. پدرم به سپاه می رود و جوانی 20 ساله را می بیند که این کار را کرده بود.پدرم پیشانی آن پسر را بوسیده وگفته بود پسرم شما در راه اشتباهی هستید، به آغوش نظام برگردید ، من نمی خواهم شما کشته شوید چراکه سنی ندارید. من شما را به مردم و خانواده تان هدیه می کنم که بفهمید انقلاب کینه ای ندارد و انتقام نمی گیرد. همان جا حکم آزادی آن فرد را می دهد.تا 10-15 روز خانواده اش به خانه پدرم می آمدند و تشکر می کردند که شما جان پسر ما را بخشیدی در حالی که او پسر بزرگ شما را شهید کرده است ما از شما ممنون و سپاسگزاریم.
¤ تا آخر ایستاد
دارا مدنی فر از نحوه ربوده شدن پدر می گوید: وقتی پایه اساسی نظام در منطقه شکل گرفت و منطقه امن و آرام شد ، مردم به زندگی های خود برگشتند. پدرم در سن 75 سالگی به علت کهولت سن و بیماری آسم تصمیم گرفت ماشینی خریداری کند و از طریق آن امرارمعاش کند . چون پدرم یک مهره ی نظام بود و همه او را در منطقه می شناختند. هنوز بعد از سالها کینه اش در دل ضد انقلاب بود و تا فهمیدند که قرار است کاک توفیق ماشین را تحویل بگیرد با طرف عراقی هماهنگ کرده و به اسم کرد بومی عراق نزد پدرم آمده و سلام و احوال پرسی کرده و می گویند این ماشین شما است. به محض اینکه پدرم سوار می شود آنها هم سوار شده، با کلت کمری پدرم را تهدید می کنند که ای جاشی(منافق) خود فروخته! بالاخره توانستیم دستگیرت کنیم. خیلی وقت است که انتظار این لحظه را می کشیدیم. از آن جا پدرم را به محل فرماندهی حزب دموکرات در قندیل عراق می برند. ما بعد از 20 روز از طریق بچه های سپاه شنیدیم که پدرمان در قندیل عراق اسیر شده است ،آن شب خیلی ناراحت و گریان بودیم. بعد از یک ماه رادیو دمکرات ها که در کردستان هم قابل دریافت است اسم پدرم را خواندند که یکی از مهره های خودفروخته نظام ایران به نام توفیق علی نیزام(نام طایفه) را دستگیر کردیم .چنانچه کسی از او شکایتی دارد نامه ای به دفتر حزب بفرستد تا او را در دادگاه به کیفر اعمال خود برسانیم.در آن 9 ماه اسارت پدرم، مدام شب و روز این خبر را اعلام می کردند حتی رادیو لندن وبی بی سی این خبر را می خواندند تا برای ما جنگ روانی درست کنند.یکی از هم سلولی های پدرم که از بچه های سنندج بود می گفت پدرت را هرروز سه بار شکنجه می کردند وقتی می پرسیدیم حاج توفیق این ها از جان تو چه می خواهند،گفت می گویند اگر در رادیو و تلویزیون اعلام کنی من و طایفه ام این چند سال اشتباه کردیم که با نظام جمهوری اسلامی ایران بوده ایم و راه اشتباه را رفته ایم و علیه نظام و رهبر صحبت کنی ما در بهترین کشورهای دنیا به تو و خانواده ات پناهندگی می دهیم با همه امکانات رفاهی ،پدرم گفته بود نمی خواهم ، من راه اسلام، قرآن و انقلاب را انتخاب کرده ام و مدتی که به نظام خدمت کردم را جزء افتخارات خود می دانم.
¤ سحرگاه وصال
9 ماه بود که شکنجه و کتک کاری نان و غذای حاج توفیق شده بود. او را به دادگاه برده و پس از قرائت حکم از او می خواهند در مقابل خبرنگاران و رسانه های مخالف جمهوری اسلامی دشنام وتوهین هایی که به او گفته می شود را به امام خمینی روا دارد، ناگهان حاج توفیق باشنیدن این دشنام ها نسبت به امام اختیار خود را از دست می دهد و رنگ صورتش از سرخی به سیاهی گرویده و عرق از سر ورویش جاری می شود، با نهیبی که به غرش شیر می ماند فریاد می زند شما کفار بی دین از من می خواهید به مولی ومقتدایم امام خمینی (ره) فحش بدهم، به الله اگر تکه تکه ام کنید لحظه ای از عقیده ی خود برنمی گردم.
یکی از نگهبانان اسلحه را به دهان کاک توفیق می کوبد خون از دهانش جاری می شود او را به سلولش می برند. حکم در غیاب او قرائت می شود ولی نگهبانان تا صبح و اجرای حکم به خوبی عقده های خود را روی جثه نحیف و پیر کاک توفیق خالی می کنند. وقت اجرای حکم دستان کاک توفیق را از پشت به تیرک چوبی می بندند سرآغشته به خونش را بالا می گیرد ،گویی یک لحظه تمام عقاید چندین ساله اش مانند نوار فیلمی از جلوی دیدگانش می گذرد .از بنیانگذاری ومشارکت در پاگرفتن سازمان پیش مرگان کرد مسلمان، همدمی، هم رزمی و مشاوره دادن به حاج احمد متوسلیان و سرکوب و بیرون راندن ضدانقلاب از مریوان وحومه اش ، همراهی بی توقع با نظام جمهوری اسلامی تا سال 1372علی رغم برخی کم لطفی ها از جانب تعدادی از مسئولان ،حضور در سلیمانیه عراق جهت امرار معاش خانواده و اسارت به دست ضد انقلاب و... ناگهان غرش تفنگها بر سینه وتن کاک توفیق می نشیند.
همان دوست هم سلولی پدر تعریف می کرد: قبل از شهادت پدرت، ما را آن جا بردند تا جنگ روانی راه بیندازند. هنگام اعدام پرسیدند چه خواسته ای داری، گفت فقط من را به سمت ایران ببندید تا روی و نفسم به سمت ایران باشد من را به سمت عراق نچرخانید.
¤ کرامتی از شهید کاک توفیق
ادامه ماجرا از زبان فرزند شهید: سرانجام در ماه مبارک رمضان پدرم را شهید کرده وپس از گذشتن 21 روز دقیقاً صبح روز عید فطر بود که اعلام کردند جاشی خود فروخته، توفیق علی نیزام را اعدام کردیم .مردم کردستان خوشحال باشید! این جمله عید را بر ما عزا کرد و همه طایفه به هم ریخت. بچه های سپاه برای گرفتن جنازه شهید به لب مرز رفته و چهار روز طول کشید تا جنازه را تحویل گرفتند. در کمال ناباوری بعد از 25 روز، هنگام تحویل جنازه، ، خدا و بسیاری از مردم مریوان وعلمای بزرگ اهل تسنن سلیمانیه شاهد بودند که بعداز 25روز هنوز از جای گلوله هایی که به بدن پدرم اصابت کرده بود خون تازه جاری بود و به هیچ عنوان خون بند نمی آمد. چندین بسته پنبه را روی شکافهای ناشی از گلوله ها بربدن ایشان می گذاشتند، ولی بازهم خون جاری می شد. در مسجد سلیمانیه که ایشان را برای عوض کردن کفن به آنجا انتقال داده بودند چند تن از علمای بزرگ اهل تسنن به محض دیدن جنازه به همراهان ومردم منطقه باصدای بلند اعلام کردند که این جنازه یک شهید حقیقی است، بوی عطر ازاین جنازه به مشام
می خورد وهنوز از جای گلوله ها خون جاریست.مردم بیایید و این شهید را زیارت کنید. جنازه حاج توفیق به شهرستان مریوان انتقال یافت. وقتی تمامی بستگان وشماری زیادی از مردم شهر مریوان برای تحویل گرفتن واستقبال ازاین شهید به مرز عراق رفته بودند بادیدن جنازه وبوی عطری که ازبدن این پیرمرد 75ساله به مشام می خورد، شگفت زده شدند .
امام جمعه وقت مریوان وتعدادی از علمای شهر مریوان با دیدن جنازه و بوی عطر بسیار دلنشین ، فضای مسجدرا باصلوات والله اکبر پر کردند. امام جمعه مریوان چندین بار جای گلوله های مانده بر بدن کاک توفیق را بوسید و گفت شهادت مبارک ای یار حاج احمد و شهید چمران. از تو می خواهیم ما را در دنیای آخرت شفاعت کنی به الله قسم شهید بزرگ کردستان هستی.
¤ پرونده ای که گم شد!
پدرم سال 57 با بچه های طایفه وارد سپاه می شود اماسال 73 که ما برای پیگیری پرونده او رفتیم. پرونده پدرم گم شده بود و پرونده ایشان را پیدا نکردیم که عضو سپاه بوده و به عنوان پیشمرگ کرد مسلمان خدمت کرده است.هرچه گشتیم نبود.هم رزمان پدرم در حال حاضر درجه های سرهنگی و سرداری دارند و یا بازنشسته و شهید شده اند اما پرونده ای از پدرم نیست!
¤ شهید حسن مدنی فرد
پسر بزرگ خانواده به نام حسن مدنی فرد در سال 61 در حین مأموریت از مریوان به سنندج ،در جاده ای که ضد انقلاب مین گذاری کرده بود به همراه دو تن از همرزمانش به شهادت می رسند.
از مادر درباره حسن می پرسیم. می گوید؛ خیلی انسان آرام و خوش اخلاقی بود.هرگاه مشکلی پیش می آمد به آرامی حل می کرد.در بین مردم محبوب بود و کسی را ندیدم که از دست او ناراضی باشد. بعداز انقلاب که تعدادی از مردان طایفه ما به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان درآمدند حسن هم جزو آنها بود.
از مادر درباره آخرین دیدار با فرزندش می پرسم،می گوید: همان روز شهادت حسن به سپاه می رود کارهایش را انجام می دهد، چون مسئول اطلاعات وامین سپاه کردستان بود قرار بود برای تحویل حقوق بچه های سپاه مریوان به سنندج برود.
قبل از آن به خانه آمد با من و پدرش احوالپرسی کرد.گفت امروز مأموریت دارم به سنندج بروم. با پدرش ومن روبوسی کرد،ما را درآغوش گرفت و رفت.
سال 61 یک روز صبح ساعت 9 -10بود که خبر آوردند که کاک حسن شهید شده، خانه در مرکز شهر و در محله مسجد هژاره بود. وقتی جنازه را در مسجد آوردند، همه طایفه و مردم جمع شدند که تسلی دل ما باشند. اما همسرم گفت خدا را شکر می کنم که پسر بزرگم در راه انقلاب و اسلام شهید شد. او رو به طایفه کرد وگفت:باید به فال نیک بگیریم که فرزندمان را تقدیم اسلام کرده ایم.




:: برچسب‌ها: امام خامنه ای و شهدا, شهید توفیق مدنی, امام خامنه ای و شهید توفیق مدنی

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٧/٩