ادامه متن کتاب لولای سه قاره ..............

لولای سه قاره4

باز گردیم به همان سال 1896 در عثمانی که در آن‏

نزدیک-/7000 نفر از ارامنه در قسطنطنیه به قتل‏

رسیدند.این قضیه،دامنه دار بود،یعنی در دو سال قبل از

آن-1894 و 1895-قریب-/000،200 نفر از ارامنه در

بخش آسیایی کشور کشته شده بودند.مساله ارامنه از

مسایلی بود که در میان انگلستان و روسیه و عثمانی،

وسیله سیاست بازی بود و با هدایت و دسیسه فراماسونها،

بطور مداوم موجب فجایع فوق العاده می‏شد.

در دامن زدن به این قضیه از تحریکات احساسات‏

ناسیونالیستی و مخصوصا رقابت و مخاصمه بین کردها و

ارمنی‏ها در عثمانی،سوء استفاده‏های رذیلانه‏ای شد.

در 1897 جنگ یونان و عثمانی رخ داد و یونان در

سمت شمال گسترده‏تر شد.

در 1898 کرت خود مختاری پیدا کرد.

در 1902 عبد العزیز ابن سعود،ریاض را از آل رشید

گرفت و در 1904 خود را امیر و امام و هابیه خواند.

در سال 1906 در سرزمین مقدونیه-که به دست‏

فرمانروایان ترک ولی تحت نظارت اروپاییان اداره می‏شد-

مخالفت متزاید علیه استبداد سازمان یافت.سالونیک،شهر

اصلی مقدونیه،که به دست"جوانان ترک"و کمیته"اتحاد و

ترقی"رهبری و تا حد زیادی از جانب نظامیان پشتیبانی‏

می‏شد،مرکز نهضت جدید میهن پرستی گردید.تأثیر این‏

نهضت جدید در عثمانی چنان بود که سلطان ناچار شد بار

دیگر قانون اساسی مدحت پاشا را در 24 ژوئن 1908 رسما

انتشار دهد و بلا فاصله دستگاه سانسور و جاسوسی را

منحل کند.این قانون اساسی همان بود که در سال 1876

به دست فراماسونها و جوانان ترک و به رهبری مدحت‏

پاشا و به اسم"جلوگیری از مداخلات دولتهای مقتدر

اروپایی"تهیه و تنظیم شده بود و در واقع برای اروپایی‏

کردن و غربزده کردن عثمانی به این وسیله متوسل شده‏

بودند که از همان اوائل متوقف ماند.

در 1909 استقلال بلغارستان و الحاق بوسنی و

هرزگووین به اتریش و تصرف طرابلس به وسیله ایتالیا

انجام شد.ایضا در همین سال در کیلیکیا و سوریه شمالی‏

000،30 نفر از ارامنه کشته شدند و بعدها در فاصله 1915 تا

1922 نیز چند هزار ارمنی دیگر در جهت سیاست براندازی‏

این اقلیت به قتل رسیدند. در همین سال 1909 همچنین‏

سلطان عبدالحمید خلع شد و برادرش سلطان محمد پنجم‏

بجایش نشست.

در 1912جنگ بالکان رخ داد که در آن صربستان و

بلغارستان و یونان و مونتنگرو،عثمانیها را از تمام‏

متصرفات اروپاییش بیرون راندند و شهر سالونیک که‏

کرسی مقدونیه و دومین شهر یونان بود و از 1430 به‏

وسیله سلطان عثمانی از ونیزیها گرفته شده بود به وسیله‏

یونان تصرف شد.اهمیت این شهر از این نظر نیز هست که‏

آتاتورک،اولین رئیس جمهور ترکیه متولد و تربیت شده این‏

شهر است.علاوه بر این بیشترین جمعیت یهودی عثمانی‏

در این شهر سکونت داشتند.

در سال 1913 جنگ دوم بالکان روی داد که رومانی و

یونان و عثمانی و صربستان بر ضد بلغارستان جنگیدند و

آن را شکست دادند.

در همان سال در پیمان بخارست سرزمینهای عثمانی

به دست دشمنانش افتاد و این امر موجب بروز احساسات‏

ناسیونالیستی شدیدی در بین ملتهای عثمانی شد.

در سال 1914 جنگ جهانی اوّل شروع شد و بیش از

چهار سال طول کشید و در 1918 قطع گردید.دو طرف‏

جنگ عبارت بودند از:

الف-متفقین شامل انگلستان،فرانسه،روسیه،آمریکا،

ژاپن،ایتالیا،بلژیک،یونان،رومانی،پرتغال،صربستان...

ب-دول مرکزی شامل آلمان،عثمانی،اتریش-

هنگری(مجارستان)،بلغارستان.

توجه شود که از ابتدا ترکیب طرفین جنگ به نحوی بود

که گویی نوعی مهره چینی در آن رعایت شده بود.انگلستان‏

و فرانسه که در تمام قرن نوزدهم به طرفداری از عثمانی در

حال احتصار در مقابل روسیه صف آرایی کرده بودند،اکنون‏

در کنار روسیه تزاری در حال احتضار در مقابل عثمانی‏

ایستاده بودند.همچنین ژاپن که با روسیه و برخی دیگر از

کشورهای غربی جنگ داشت اکنون متحد آنها شده بود.

حاصل جنگ هم بسیار قابل تأمل است:ده میلیون نفر

کشته و بیست میلیون نفر زخمی و خسارت و خرابیهای‏

بسیار؛به علاوه اینکه در پایان جنگ،دول مرکزی شکست‏

خوردند و متفقین پیروز شدند.اما از مغلوبین،دو

امپراطوری عثمانی و اتریش از هم پاشیده شدند و آلمان‏

هم که باقی ماند اولا تمام مستعمراتش را از دست داد-

یعنی منابع قدرت و ثروتش را-و ثانیا خود آن هم بعدها در

جنگ دوم جهانی شکست سختی خورد و تجزیه شد.از

متفقین پیروز هم در واقع انگلیس و فرانسه و آمریکا بودند

که نفع اصلی را بردند و غنائم را بین خود تقسیم کردند و

روسیه تزاری هم به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی‏

تبدیل شد و به کلی حال و روزش تغییر کرد.

ثمره واقعه جنگ جهانی اول از هر نظر نصیب‏

سرمایه‏داری یهود شد،چون هم دو دشمن قدیمی و

قدرتمندش-عثمانی و روسیه-از پا در آمدند و نابود شدند،

هم دو دشمن دیگر-اتریش و آلمان-سر جایشان نشستند،

هم بانکهایشان بیشترین قرضها را به دولتهای پیروز و

شکست خورده دادند-برای بازسازی-و عظیمترین‏

سودها را بردند و هم مقدمات تأسیس دولت صهیونیستی‏

را به دست آوردند.

در تاریخنگاری معمولی علت بروز جنگ را موارد زیر

ذکر می‏کند:

-دشمنی فرانسه با آلمان بر سر نواحی آلزاس و لورن‏

که در 1871 از دست داده بود،

-کشمکش روسیه و آلمان بر سر ناحیه بالکان که‏

روسیه برای دست یافتن به دریای مدیترانه و آلمان‏

برای تسلط اقتصادی به شرق نزدیک به آن نظر

داشتند.

-رقابت شدید مستعمراتی و بحری آلمان و انگلستان‏(1)

دیگری می‏نویسد:"نیمه دوم قرن نوزدهم که اصل‏

حاکمیت ملی کاملا استقرار یافته بود...در سراسر اروپا

قلمروی وی باقی نمانده بود که بتوان بخاطر تعدیلات آن از آن‏

گذشت...فقط اروپای جنوب شرقی،یعنی سرزمین بالکان‏

که متعلق به امپراطوری روبه زوال عثمانی بود،برای اقناع‏

دول بلند پرواز باقی مانده بود...آلمانها خیال می‏کردند که‏

حقشان توسط دولتهای رقیب و خصوصا انگلستان ضایع‏

شده و کلاه سرشان رفته است...انگلیسها از صنایع‏

پیشرفته‏تر و محصولات مرغوبتر آلمانی ناراحت بودند و

می‏خواستند نه فقط بر آلمان بلکه بر همه ملل عالم مسلط

باشند.

فرانسویها از شکست 1870 از آلمانها و از دست دادن‏

آلزاس و لورن ناراضی بودند،و در پی انتقام منتظر

فرصت...روسها،مملو از احساسات ملی،یقین داشتند که‏

حق به جانب آنهاست...(2)"

چنانچه ملاحظه می‏شود در هیچ یک از این‏

تاریخنگاریها این نکته نقل نمی‏شود که به هنگام خرید

سهام کانال سوئز از خدیو مصر در سال 1877 به وسیله‏

دیزرائیلی نخست وزیر وقت انگلستان،او مبلغ چهار

(1).دایرة المعارف فارسی؛ج 1؛ص 755؛ستون 3.

(2).تاریخ تمدن غرب؛ج 2؛صفحات 339 تا 343.

میلیون لیره از روچیلد وام گرفت با این قول و قرار که در

همین منطقه یک دولت یهودی به وجود بیاید.و ایجاد

چنین دولتی با حضور عثمانی امکان نداشت در حالی که‏

پس از جنگ اول این امکان فراهم شد.در سال 1917 لرد

بالفور وزیر خارجه انگلیس در نامه‏ای خطاب به روچیلد

ایجاد کانون ملّی یهود در فلسطین را وعده داد.

در هر حال فهرست وقایع جنگ به این قرار است که:

در 28 ژوئن 1914 ولیعهد اتریش با گلوله یکی از اهالی‏

صربستان کشته شد.

در 28 ژوئیه 1914 اتریش به صربستان اعلان جنگ‏

داد و سلسله حوادث جنگ شروع شد.

آلمان به روسیه و فرانسه اعلان جنگ داد و به بلژیک‏

حمله کرد.

انگلستان به آلمان اعلان جنگ داد.

آلمانها پس از بلژیک وارد خاک فرانسه شده تا فاصله‏

کمی از پاریس پیش رفتند ولی متفقین آنها را عقب راندند.

روسها پس از اعلان جنگ به پروس شرقی حمله‏

کردند.

انگلیسها با تفوق دریایی،کشتی‏های آلمانی را به‏

پایگاههایشان عقب راندند.

ژاپن به دول مرکزی اعلان جنگ داد.

متصرفات آلمان در اقیانوس آرام را نیروهای ژاپن و

کردند و تا نزدیک بغداد پیش رفتند.

سال 1916 هم چندان تغییری در خطوط جنگ نداد.

در این سال برای اولین بار از تانک استفاده شد.

رومانی با اتکاء به روسیه وارد جنگ شد ولی آلمانها او

را از پا در آوردند.

انگلیس در آوریل 1916 در کوت العماره از مقابل سپاه‏

عثمانی عقب نشست.در این ماه تحت فشار آمریکا جنگ‏

زیر دریایی‏ها متوقف شد.در ماه مه 1916 بعد از نبرد ژوتلند

(شبه جزیره دانمارک)نیروهای دریایی آلمان برای باقی‏

مدت جنگ در پایگاههای خود ماندند.در همین ماه یک‏

قرارداد سری به نام سایکس-پیکو بین فرانسه و انگلیس و

با اطلاع روسیه بسته شد که طبق آن سرزمین عثمانی را

بین خود تقسیم کردند.

از وقایع دیگر سال 1916 شورش اعراب حجاز بر علیه‏

دولت مرکزی عثمانی به تحریک لورنس-جاسوس‏

معروف انگلیس-بود که به نقاط دیگر خاورمیانه هم‏

گسترش یافت.بعد از این شورش،شریف مکه اعلام‏

استقلال کرده و خود را سلطان حجاز نامید و انگلستان هم‏

از او حمایت مالی و سیاسی فراوان کرد.

در فوریه 1917 آلمانها جنگ زیر دریایی را دوباره شروع‏

کردند و آمریکا این موضوع را بهانه کرد تا وارد جنگ شود.

در همین ماه متفقین کوت العماره و در ماه مارس بغداد را گرفتند.

در مارس 1917 احساسات ضد جنگ در روسیه،رژیم‏

سلطنتی را ساقط کرد و در 7 نوامبر همان سال بلشویکها به‏

قدرت رسیدند و به سرعت به فکر انعقاد قرار داد صلح‏

افتادند.

آوریل 1917 اوج جنگ زیر دریاییها بود.آلمانها در این‏

ماه 196 کشتی انگلیسی را غرق کردند که رکودی در این‏

نوع تهاجمها بود.

در همین ایام فرانسه با تلفات بسیار زیاد،بخشی از

سرزمین اشغالی خود را از آلمان پس گرفت.

تا اکتبر 1917 ایتالیا کلا موفق بود ولی در اکتبر و

دسامبر مقهور آلمان و اتریش شد که نیروهای انگلیس و

فرانسه به کمکش آمدند.

در دسامبر 1917 ژنرال آلن بی-یهودی انگلیسی-

بیت المقدس(اورشلیم)را تصرف کرد.

در مارس 1918 آلمان آخرین تهاجم خود را سازمان داد

ولی موفق نشد.

در ژوئن 1918 نیروهای آمریکایی برای اولین بار وارد

جنگ شدند.و این در حالی بود که متفقین در حال پیروزی‏

بودند.ظاهرا آمریکاییها صبر کرده بودند تا نشانه‏های کامل‏

پیروزی بروز کند تا برای تقسیم غنائم وارد معرکه شوند.

حرکتی که عینا در جنگ دوم جهانی هم تکرار شد.

در سپتامبر 1918 بلغارستان در خواست صلح کرد.در09QA

این ماه آلن بی بر همه فلسطین مسلط شد.سوریه نیز

اشغال گردید و قسطنطنیه هم بخطر افتاد.خط دفاعی‏

آلمان شکافته شد،و در داخل آن کشور احساسات انقلابی‏

بالا گرفت.پس از مذاکرات صلح و کناره گیری قیصر ویلهلم‏

دوم،قرار داد متارکه جنگ به وسیله آلمان امضا شد.

در 30 نوامبر 1918 اتریش قرار داد متارکه جنگ را امضا

کرد.

در 11 نوامبر پس از مذاکرات صلح و کناره گیری قیصر

ویلهلم دوم،آلمان قرار متارکه را امضاء کرد.

سال 1919 سال امضاء قرار دادهای صلح بود:آلمان،

اتریش،بلغارستان،مجارستان...،

"اما با دولت عثمانی هیچ گونه توافقی حاصل نشد"(1)در

1920 در شهر"سور"فرانسه پیمان صلحی بین سلطان‏

محمد ششم و متفقین-به استثناء آمریکا و شوروی-بسته‏

شد و به موجب آن امپراطوری عثمانی از بین رفت و فقط

ترکیه فعلی باقی ماند.عراق و فلسطین شامل ماوراء اردن‏

تحت قیمومیت انگلستان در آمد و سوریه و لبنان به‏

قیمومیت فرانسه واگذار شد.سلطنت حجاز و جمهوری‏

ارمنستان جدا شدند.از میر به یونان واگذار گردید و در

قسمت اروپا،فقط شهر اسلامبول قسطنطنیه در اختیار

ترکیه باقی ماند.اقتصاد ترکیه هم عملا تحت نظارت‏

(1).دایرة المعارف فارسی،ج 1،ص 757.

متفقین قرار گرفت.سلطان محمد ششم در اسلامبول این‏

پیمان را پذیرفت ولی کمال آتاتورک در آنکارا آن را رد کرد.

دولت مرکزی اسلامبول متزلزل شد و ترکهای جوان قدرت‏

گرفتند.آتاتورک با شوروی قرار داد جداگانه بست و بر یونان‏

هم پیروز گردید.

در اول نوامبر 1922 مجلس ملی آنکارا سلطان محمد

ششم را خلع کرد که در واقع به معنی انقراض خاندان‏

سلطنتی بود.سپس اسلامبول هم به اشغال قوای ملیون‏

در آمد و سلطان عثمانی پایتخت خود را ترک کرد ولی‏

عبد المجید دوم،پسر سلطان عبد العزیز،به عنوان خلیفه‏

روحانی در اسلامبول باقی ماند که آنهم در 1924 با رأی‏

مجلس ملی لغو شد و عبد المجید و کلیه خاندان آل عثمان‏

از کشور خارج شدند.

پس از تجزیه عثمانی،متفقین باید در رأس کشور ترکیه‏

کسی را می‏گذاشتند که کاملا مقاصد آنها را عملی کند و در

عین حال به نوعی هم چهره قهرمانی داشته باشد تا مردم‏

از او متابعت کنند.آنها همه این عناصر و لوازم را در وجود

شخصی بنام مصطفی کمال پاشا مشهور به آتاتورک‏(1)جمع‏

کردند.او اصلا یهودی و از اهالی سالونیک بود-که از مراکز

یهودیهاست-و سپس عضو فعال فراماسونری شد و نیز

(1).آتاتورک یعنی پدر ملّت ترک.

عضو و رهبر حزب ترکهای جوان و کاملا سر سپرده اغراض‏

و اهداف غربیها و سرمایه داری صهیونیستی.چنین‏

شخصیتی برای آنکه وجیه المله و محبوب القلوب باشد،

تدابیری لازم داشت.یعنی انگلیسها به نحوی عمل کردند

که او را یک قهرمان و مبارز وطن پرست جلوه دادند.مثلا

"در جنگ جهانی اول در دفاع موفقیت آمیز از داردانل در

سال 1915-در مقابل انگلیسها نقش عمده‏ای داشت...در

سال 1918 به اسلامبول احضار شد ولی سال بعد برای‏

اجراء خلع سلاح نیروهای ترکیه بر طبق شرایط ترک‏

مخاصمه به آناتولی اعزام گردید."مصطفی کمال که از

شرایط سخت ترک مخاصمه سخت ناراضی بود به مبارزه‏

برای استقلال ترکیه مصمم شد."گویی متفقین پیروز در

جنگ جهانی آنقدر ضعیف شده‏اند که فقط یک شخص‏

می‏تواند در راه استقلال مبارزه کند و از شرایط سخت ترک‏

مخاصمه ناراضی باشد و موفق هم بشود.اما فکر می‏کنید

آتاتورک با متفقین مبارزه کرد؟

"در ژوئن 1919 از آماسیا اعلامیه‏ای صادر کرده در آن‏

حکومت سلطان و صدر اعظمش داماد فرید پاشا را که زیر

نفوذ متفقین بود محکوم کرد...در جنگهای 1921 و 1922

خاک ترکیه را از یونانیان پاک کرد و مجلس ملی-که خود

آتاتورک آن را در آوریل 1920 از میان فراماسونها تشکیل‏

داده بود لقب غازی  جنگاور به وی داد..."و این در

شرایطی است که یونان در جنگ،همراه و هم سنگر

متفقین بوده و همه آنها در مقابل عثمانی و ترکیه و آنها

همیشه و همه جا از یکدیگر پشتیبانی می‏کردند.اما اینجا

کارها را طوری ترتیب می‏دهند که آتاتورک قهرمان ملی و

غازی قلمداد شود.از این عجیبتر آنکه"در کنفرانس لوزان‏

پیمان صلح دیگری با ترکیه منعقد گردید و این تنها موردی‏

بود که یکی از دول مغلوب جنگ جهانی اول موفق به‏

اصلاح شرایط تحمیلی متفقین گردید."و البته این هم یک‏

چشمه دیگر از قهرمانیهای آتاتورک!آیا به راستی این‏

آتاتورک بود که توانست بر خلاف همه شکست خورده‏های‏

جنگ این گونه حق مملکت خود را بگیرد.یا آنها خود

تشخیص داده بودند که یک بت جدید باید برای ترکیه‏

ساخت؟(1)

کنفرانس لوزان در 1923 به دنبال پیمان سور در 1920

تعطیل شد.پیمان سور قرار داد صلحی بود که پس از پایان‏

جنگ،متفقین بر دولت عثمانی تحمیل کردند که عملا این‏

دولت را از بین برد.بعد از اینکه آنها خاطرشان از جانب‏

(1).بعد از مرگ عبد الناصر هم در مصر عینا چنین خیمه شب بازی‏

باجرا در آمد تا از انور سادات یک قهرمان بسازد تا او بتواند برای‏

اوّلین بار یک خیانت بزرگ به اعراب و مسلمانان بکند و با پیمان‏

کمپ دیوید بزرگترین خدمت را به اسرائیل بنماید.

عثمانی راحت شد و پس از این که سلطان عثمانی،نشانه‏

ضعف و فتور و سستی و انهدام مملکت شد و منفور مردم،

آتاتورک بر سر کار آمد و با روی کار آمدن او،انگلیس و

غرب اطمینان یافت که دیگر این مملکت در اختیار کامل‏

آنهاست.لذا اکنون پرده دیگری از نمایش را باید شروع‏

می‏کردند یعنی حکومت ناسیونالیتی کمال پاشا این پیمان‏

سور را به رسمیت نشناخته و پس از پیروزی ترکان بر

یونانیها و بر افتادن بساط سلطنت در خاک عثمانی دولت‏

کمال پاشا تقاضای صلح جدید کرد که پس از مذاکرات‏

طولانی در 1923 امضاء شد،بر طبق این پیمان چند قطعه‏

از خاک ترکیه به آن بازگشت،ترکیه به قلمرو خود حق‏

حاکمیت کامل یافت،حق نفوذ خارجی و کاپیتولاسیونها

ملغی شد و ترکیه از پرداخت غرامت جنگ معاف شد و همه‏

اینها در مقابل این بود که-توجه کنید-"ترکیه متعهد شد

که از هر ادعایی بر اراضی سابق دولت عثمانی در خارج‏

مرزهای جدید دست بردارد و حقوق اقلیتها را تضمین کند."

یعنی همان قرار دادها که در قرن نوزدهم بسته شده بود و

اروپا می‏خواست به عثمانی تحمیل کند و علماء دین‏

نمی‏گذاشتند.علاوه بر اینها آتاتورک،شخص مستبد و

دیکتاتوری بود و به شدت با اعتقاد اسلامی مخالف و به‏

کلی اندیشه دینی و اسلامی را از نظام حکومتی ترکیه جدا

کرد.او همچنین با فرهنگ و ادبیات اسلامی نیز به شدت‏

عناد داشت و با تغییر حروف الفبا از عربی به لاتین و نیز

تغییر تاریخ اسلامی به میلادی،چنان ضرباتی به ملت‏

مسلمان ترک وارد کرد که هنوز که هنوز است جبران نشده‏

است.

دومین مجلس ملی که اکثریت اعضایش از حزب خلق‏

بود-و آتاتورک آن را تأسیس کرده بود-در 29 اکتبر

1923 ترکیه را جمهوری اعلام کرد و آتاتورک را به ریاست‏

جمهوری برگزید.عصمت اینونو نخست وزیر شد و آنکارا

بعنوان پایتخت ترکیه انتخاب گردید.

در مارس 1924 بساط خلافت بر چیده شد و بساط

جمهوری پهن شد و بجای سلطان مستبد عثمانی که گهگاه‏

زیر بار غرب نمی‏رفت و لااقل تظاهر به اسلام می‏کرد،

رئیس جمهور دیکتاتوری نشست که از اسلام نفرت داشت‏

و می‏خواست ترکیه را از"فرق سر تا نوک پا"غربی کند.

"حکومت مصطفی کمال،دیکتاتوری یک حزبی بود و

وی از ابتداء،کار به اجراء برنامه منظمی برای اروپایی سازی‏

ترکیه اقدام کرد و مذهب را از سیاست تفکیک نمود.از

اصلاحات داخلی او می‏توان ملی کردن شرکتهای خارجی،

توسعه صنعت و کشاورزی،تأسیس بانکهای ملی،بسط

وسائل ارتباطیه،منع فینه و چادر و تعدد زوجات،برقرار

کردن ارث مساوی با مردان برای زنان،اعطای حق رای به‏

زنان،تغییر الفبا و اتخاذ تقویم گریگوری نام برد.(1)در 1934

که استعمال اسامی خانوادگی به موجب قانون مقرر شد،

مجلس ملی نام آتاتورک(پدر ملت ترک)را به مصطفی‏

کمال اعطا نمود.آتاتورک اول بار در 1923 و سپس در

1927 و 1931 و 1935 به ریاست جمهوری ترکیه انتخاب‏

شد و سرانجام در اسلامبول در 1938 وفات یافت و بعد از

او عصمت اینونو به ریاست جمهوری انتخاب گردید.

اینونو هم در انتخابات 1939،1943 و 1946 در همین‏

مقام باقی ماند.یعنی از روز اول تا 1950 جمهوری ترکیه‏

یک روال و یکدست و در دست آتاتورک و اینونو ادامه‏

یافت و مردمی که از دست استبداد سلاطین جور و در

آرزوی آزادی با آنها مبارزه کرده بودند،در اثر جدایی از

اسلام و علماء دین و امید بستن به روشنفکران غربزده‏

فراماسون،با قیام و خون و فداکاری،البته از دست آن‏

سلاطین آزاد شدند ولی به چنگ دیکتاتورهای جدیدی‏

گرفتار آمدند که علاوه بر استبداد،بی‏دینی و کفر و فساد و

(1).خوب است امروز با یک نظر اجمالی و یا با تحقیق کامل معلوم کرد

که نتایج آن"اصلاحات داخلی و ملی کردن شرکتها و توسعه صنعت و

کشاورزی و ایجاد بانک و بسط وسائل ارتباطی و اعطاء آزادی زنان"

چیست.چون فوائد جدا کردن دین از سیاست و تغییر الفبا و تغییر

تقویم و ضدیت با اسلام را که دارم میبینیم به اغلب احتمال آن‏

"اصلاحات"در واقع پرده استتاری برای انجام این فجایع بوده است.

وابستگی کامل به غرب را هم برایشان به ارمغان آوردند.

دقیقا و عینا همان راهی که در مشروطیت هم طی شد و

سلطان جبار قاجار،جای خود را به نظام فراماسون زده‏

مشروطه غیر مشروعه داد و سپس گرفتار رضا خان قلدر

شد.و چقدر رضا شاه و آتاتورک شبیه هم بودند و رفیق‏

یکدیگر.

اکنون یک نکته گویای دیگر باقی مانده است و آن‏

نقش آمریکا در همه این قضایاست.باز هم کمی به عقب‏

بر می‏گردیم و اوضاع و احوال را مورد توجه قرار میدهیم.

آمریکایی‏ها آنقدر در تنظیم برنامه‏های جنگ اول به‏

خود اطمینان داشتند که رئیس جمهورشان،وودرو ویلسن،

"روز هشتم 1918 طی پیامی به کنگره آمریکا مواد

چهارده گانه را اعلام کرد."این مواد نظر آمریکا و

توصیه‏های آن کشور برای صلح و حد و مرز کشورها و

ایجاد جامعه جهانی و نظام واحد بین المللی بود و برای یک‏

یک کشورهای درگیر در جنگ تعیین تکلیف کرده بود-

البته با قیافه دموکراسی و بشر دوستی و بسیار حق بجانب‏

-و در مورد دولت عثمانی در بند 12 گفته بود:"به‏

قسمتهای ترک امپراطوری فعلی عثمانی باید حاکمیت‏

مصون تضمین شده‏ای داده شود.اما سایر ملیتها که اکنون‏

تحت حکومت ترکها هستند باید امنیت بلاشکی در زندگی‏

و فرصت بکلی بلامنازعی در تحولات خود مختاری به‏

دست آورند و بغاز داردانل باید همواره به عنوان معبر آزاد

کشتیها و تجارت تمامی ملل به موجب تضمینات‏

بین المللی باز باشد.(1)اولا هنوز جنگ تمام نشده آمریکا کل‏

برنامه آینده و سرنوشت عثمانی را ترسیم می‏کند.

ثانیا دقیقا همان حرفی را می‏زند که سرهنگ لورنس‏

انگلیسی در میان اعراب مشغول انجام آن است.

ثالثا آن قدر به قضایا مطمئن است که تازه بعد از شش‏

ماه،لشکر به اروپا می‏فرستد و عملا وارد جنگ می‏شود.

رابعا این برنامه و انطباق کامل آن با مطامع انگلستان‏

به خوبی نمایشگر یکپارچگی عمیق اهداف پنهانی یهود و

صهیونیسم است که در این هر دو کشور پایگاه بسیار

مستحکم و نیرومند دارد.

علت این اطمینان خاطر رئیس جمهور آمریکا،علاوه بر

محاسبات معمول سیاسی،آن است که در سال قبل،یعنی‏

در 1917 روسیه تزاری در هم ریخته و نظام مارکسیستی‏

باب طبع سرمایه‏داران یهودی آمریکایی‏(2)و ایضا به خرج‏

آنها در آنجا ایجاد شده؛اعلامیه بالفور هم ایجاد کانون ملی‏

یهود را در سرزمین فلسطین به قیمومیت انگلیس اعلام‏

کرده و نیز با ایجاد شورای روابط خارجی برنامه ریزی برای‏

(1).تاریخ تمدن غرب،ج 2،ص 363.

(2).رجوع شود به کتاب:هیچکس جرأت ندارد آن را توطئه بنامد؛

نوشته گاری آلن،ترجمه عبد الخلیل حاجتی.

آینده جنگ بطور کامل انجام شده است.

آیا نباید حدس زد که اساسا جنگ جهانی اول از ابتدا

برای رسیدن به همین هدفها بوجود آمد؟

به یاد بیاوریم که جنگهای قرن نوزدهم-و منجمله‏

جنگ کریمه-را بانکدار معروف یهودی-روچیلد-هزینه‏

می‏کرد و هم او بابت وام دادن به دیزائیلی برای خرید

سهام کانال سوئز،قول ایجاد یک کشور و دولت یهودی را

در فلسطین از نخست وزیر انگلستان می‏گرفت و اعلامیه‏

بالفور هم خطاب به او صادر شد که:

"لرد روچیلد عزیزم!

در کمال خرسندی از طرف دولت انگلیس مراتب ذیل‏

را که در کابینه به نفع نهضت صهیونی طرح و تصویب شد

به اطلاع شما می‏رسانم:دولت اعلیحضرت پادشاه انگلیس،

تأسیس کانون ملی یهود را در فلسطین با حسن نظر تلقی‏

می‏کند و برای تسهیل این منظور از سعی و مجاهدت دریغ‏

نخواهد شد..."(1)

(1).تاریخ اورشلیم؛سید جعفر حمیدی؛انتشارات امیر کبیر؛سال‏

1364؛صفحه 251.

تکه پاره‏ها

شکلی که خاورمیانه امروز دارد،شکلی است که پس از

جنگ جهانی اول به دست فاتحان ترسیم شده؛همان‏

فاتحان که با راه انداختن جنگ جهانی،یک گام بلند به‏

سوی اهداف دراز مدت خویش برداشتند.

هدف غرب،برچیدن نظام سنتی و ایجاد و استقرار

حکومت جهانی است.امّا غربیها بخوبی می‏دانند که‏

مسلمانان بدلیل ماهیّت اعتقادیشان برای غرب خطرناکند

و تجربه قرون نشان داده است که به راحتی نمی‏توان بر

آنان مسلط شد.لذا نوع حرکتهای استعماری در جوامع‏

اسلامی از پیچیدگی ویژه و عجیبی برخوردار است.یک‏

نگاه اجمالی به کشورهایی از اندونزی تا هند و پاکستان و از

ایران تا خاورمیانه و مصر و آفریقا،نشان می‏دهد که با چه‏

تدابیر خاصی در طی چند قرن و با چه مداومت و

استمراری،کوشش همه جانبه استعمار صرف نابود کردن‏

روح و اندیشه و فرهنگ اسلامی شده است.اما از آنجا که‏

خاورمیانه،قلب تپنده سرزمین اسلامی و مرکز و مهبط این‏

دین الهی است،بیشترین کوششهای غربیان هم درست در

همین جا صرف مبارزه با اسلام شده است.

بعد از جنگ جهانی اول و شکست و اضمحلال دولت‏

عثمانی و تکه پاره شدن آن،دولت انگلستان و تشکیلات‏

فراماسونری و سرمایه داری یهود و صهیونیسم،یک عده‏

دولتهای ضعیف و نوکر صفت و سر سپرده را بر رأس‏

کشورهایی کوچک قرار دادند تا احساسات دینی و آزادیخواهی‏

مردم این منطقه را مهار کرده و به انواع طرق راه را برای‏

پیاده کردن بزرگ‏ترین نقشه توطئه گرانه استعماری هموار

کنند.آنها از مدتها قبل به این نتیجه قطعی رسیده بودند که‏

برای سوار شدن کامل بر مرکب قدرت سیاسی و ایجاد

حکومت جهانی باید بر خاورمیانه مسلط شوند و برای این‏

مقصود علاوه بر دولتهای مزدور و سر سپرده،باید دولت‏

مشخصی هم از خود داشته باشند.لذا باید به نحوی عمل‏

می‏شد که همه این عناصر حفظ شود.یعنی:

1-ایجاد قدم به قدم مرکزی برای صهیونیستها و

تبدیل تدریجی آن به یک کانون قدرت و سپس سر هم‏

کردن یک دولت رسمی صهیونی.

2-حمایت وسیع و همه جانبه قدرتهای بزرگ از این جریان.

3-زمینه چینی یک توجیه تبلیغاتی جهانی و حقوقی‏

برای این توطئه.10QA

4-ایجاد دولتهای مزدور در منطقه.

5-مهار همه جانبه ملتهای منطقه به وسیله‏

دولتهایشان.

مراحل فوق یک به یک عملی شد.یعنی ابتدا درست‏

در بحبوحه جنگ در سال 1917 از جانب دولت ابر قدرت‏

آن روز-انگلستان-و به امضاء وزیر خارجه وقت آن‏

کشور-لرد بالفور-یک اعلامیه صادر شد که در آن ایجاد

یک"کانون ملی یهود"را تجویز کرده بود.این در حالی بود

که از سالها قبل تبلیغات عظیم و وسیع یهودیها در اروپا،

صرف توجیه لزوم و چاره ناپذیری مرام صهیونیسم و

ضرورت ایجاد یک دولت یهودی شده بود.

پس از جنگ،غیر از سرزمین فعلی ترکیه-که در آن‏

یک دولت لائیک و ناسیونالیست به دست یک دیکتاتور

فراماسون یهودی الاصل ضد اسلام تأسیس و راه اندازی‏

شده بود-بقیه قسمتها،میان فرانسه و انگلستان تقسیم‏

شد.البته با نام پدرانه قیمومیت!

"طبق عهدنامه سور،ترکها در اروپا فقط قسطنطنیه و

بارکیه زمینی در گرد آن را داشتند و در آسیا فقط مرکز

اصلی خود آناطولی(آسیای صغیر،همین ترکیه فعلی)را در

اختیار داشتند.بقیه امپراطوری،به شرح زیر تجزیه شده‏

بود:حجاز یا کشور بیابانی و فئودال عربستان،مستقل‏

شناخته شد و بلافاصله به دنبال نام حکمران خود-

ابن سعود-به نام عربستان سعودی معروفیت پیدا کرد.

بین النهرین(عراق)و فلسطین به عنوان تحت الحمایه به‏

انگلستان داده شد و لبنان و سوریه به همین عنوان به‏

فرانسه سپرده شد.(1)"

سهم انگلستان،یعنی فلسطین و توابع،درست همان‏

نقطه‏ای بود که باید کانون ملی یهود در آن ایجاد شود.یک‏

تشکیلات بین المللی هم به نام"جامعه ملل"سر هم بندی‏

شد که تنها کارش تصویب و تأیید حق قیمومیت انگلستان‏

بر فلسطین و کانون ملی یهود بود.

در واقع به نام جامعه ملل و با سوء استفاده از روابط و

حقوق بین المللی،به این توطئه،رنگ قانونی و جهانی دادند.

در مورد ایجاد دولتهای مزدور هم کار مطابف برنامه‏

پیش رفت.یعنی سران همان قبائلی که در اواخر دوران‏

عثمانی،به تحریک انگلستان و با داعیه قومی و ملی بر

علیه دولت عثمانی،علم مخالفت برداشتند،بعد از جنگ و

شکست و انهدام امپراطوری عثمانی،شاهان و سلاطین و

شیوخ و حکمرانان این مناطق و گوش به فرمان و مطیع‏

ارباب شدند.

برای اینکه با این دسته از مأموران و مزدوران استعمار

بیشتر آشنا شویم،در واقع باید تاریخ مختصر کشورهای جدید

خاورمیانه را پس از جنگ جهانی اول به اختصار مرور کنیم:

(1).تاریخ تمدن غرب،ترجمه پرویز داریوش؛جلد دوم،صفحه 369.

مصر

سرزمین مصر گر چه در قرن نوزدهم و حتی تا اوائل‏

قرن بیستم رسما جزو امپراطوری عثمانی بود،ولی عملا

تحت نفوذ و سلطه انگلیس اداره می‏شد.در 1881 و 1882

به دنبال یک نهضت اسلامی و مردمی وسیع،که در اثر

روشنگریهای سید جمال الدین اسد آبادی به راه افتاده بود،

به وسیله قوای نظامی انگلیس،سراسر مصر اشغال شد و تا

1907 به وسیله لرد و کرومر،مأمور برجسته انگلیس،تحت‏

سلطه کامل انگلستان در آمد و"در آغاز جنگ بین المللی‏

اول،دولت انگلیس به طوری بر مصر مسلط بود که اعلامیه‏

18 دسامبر 1914 آن دولت دائر بر اینکه:مصر

تحت الحمایه انگلیس است،به کلی زائد به نظر می‏رسید(1)."

در این ایام،سربازان هندی تحت امر انگلیس حفاظت‏

از کانال سوئز را به عهده گرفتند و کشور مصر به صورت‏

پایگاه اصلی مبارزات متشکل علیه عثمانی در آمد.

بعد از جنگ در 1919 یک نهضت استقلال طلب اما

ناموفق در گرفت و عاقبت در 1922 این کشور مستقل شد و

فوآد اول پادشاه آن گردید و در عین حال نیروهای نظامی‏

انگلیس همچنان در مصر باقی ماندند.در 1936 انگلیس‏

همه ارتش خود را از مصر خارج کرد مگر از کانال سوئز.

(1).تاریخ خاورمیانه؛ژرژ لنچافسکی؛ترجمه هادی جزایری؛

انتشارات اقبال؛1337؛صفحه 398.

در تمامی این وقایع و از همان اواخر قرن نوزدهم تا

اینجا و از این به بعد نیز،همیشه مبارزات مردم و

فداکاریهای آنان،زمینه اصلی همه این تغییر و تبدیلها بود و

کوشش انگلیس همراه با مزدوران داخلیش مصروف‏

شکستن اراده مردمی بود که مسلمان بودند و از استعمار و

کفر و ظلم و صهیونیسم و توطئه‏های رنگارنگ آنها متنفر

و منزجر،و قصد داشتند به آزادی و استقلال برسند.

در سال 1937 فوآد جای خود را به فاروق داد که اینهم‏

مثل قبلی و مانند بقیه حکمرانان،از عوامل مورد اعتماد

انگلیس بود.

با شروع جنگ جهانی دوم،آلمان و ایتالیا مکررا

کوشیدند که کانال سوئز را در اختیار بگیرند و در 1940 تا

1942 نیروهای انگلیسی با به کارگیری مصریان،در جنگ‏

بر علیه قوای آن دو کشور،به توفیقاتی نائل شد.

بعد از جنگ دوم جهانی و پس از شکست اعراب در

مقابل اسرائیل در 1948،احساسات ملی مردم مصر چنان‏

اوج گرفت که عاقبت فاروق به دست افسران ارتش مصر در

1952 ساقط شد و در 1953 رژیم سلطنتی به جمهوری‏

مبدل گردید.اولین رئیس جمهور،محمد نقیب،افسر

عالیرتبه مصر بود که در سال بعد به وسیله عبد الناصر ساقط

گردید و از این به بعد مصر تحت رهبری ناصر بصورت‏

صف مقدم و رهبر کشورهای عربی در برابر اسرائیل در آمد.

شناخت‏(1)و انگلیس و فرانسه هم کمی بعد.ابن سعود مجبور

بود با غرب رابطه داشته باشد و این روابط،وهابیهای‏

متعصب را متعجب می‏کرد.اینها در پذیرفتن مظاهر تمدن‏

جدید از قبیل اتومبیل و هواپیما و تلفن و غیره مقاومت‏

می‏کردند و همین رفتار،علاوه بر خسارتهای فراوان در

داخل ملل اسلامی،موجب شدیدترین تبلیغات سوء برای‏

اسلام و مسلمانان در میان کشورهای دنیا بود.در هر حال‏

اجبار ارتباط با غرب و سلطه غربیها بر حکام سعودی این‏

مسائل را به تدریج عوض کرد،اما،مخالفت آنها با دیگر

فرق اسلامی،همچنان دست نخورده باقی ماند.

مثلا یکی از اجداد سعودیها که با عنوان سعود کبیر از او

تجلیل می‏کنند،همان کسی است که کربلا را تاراج کرد و

اماکن مقدسه اسلامی را تخریب و اکثر مردم آن نقاط-و

مخصوصا شیعیان را-قتل عام نمود(در سال 1216 ه ق.

1801 م.)و در 1220 ه ق.مدینه مکرمه را گرفته و مقابر

مقدسه را ویران کرد و زیارت اماکن مقدسه را ممنوع‏

ساخت و مذهب وهابی را نشر داد.می‏بینیم پس از یکصد و

هشتاد سال،این رفتار وحشیانه و ضد اسلامی هنوز هم در

میان وهابیها با قوت و شدت وجود دارد.اما ارتباط با غرب‏

و تقلید از زندگی مادی و ظاهری آنها بطور مداوم در میان‏

(1).جالب اینکه در موقع به رسمیت شناختن اسرائیل در 1948 هم‏

آمریکا و شوروی اولین کشورها بودند.

این خاندان رواج یافت و هیچ مشکلی ایجاد نشد.حرمت‏

توتون و تنباکو که از سنتهای وهابی بود،به دست فراموشی‏

سپرده شد؛رادیو رفته رفته به پخش موسیقی پرداخت؛

هواپیما به کار گرفته شد و...

رقابت بین خاندان آل سعود و خاندان هاشمی-که در

عراق و اردن به سلطنت رسیدند-در زمان ابن سعود عموما

ادامه داشت؛اگر چه سعی می‏شد که چندان علنی نشود.در

واقع انگلستان که از این دو خاندان حمایت می‏کرد و به هر

دو کمک می‏نمود و آنها را در مقابل عثمانی بسیج و تسلیح‏

می‏کرد و برای هر دو هم بساط پادشاهی جور کرده بود،در

عین حال آنها را در رقابت دائم قرار میداد تا زمینه اتحاد در

مقابل اسرائیل برای بعدها و همیشه از بن و بنیاد منتفی‏

باشد و اینها همیشه درگیر مخاصمات و دشمنی‏های قوم و

قبیله‏ای خود باشند.

در سال 1934 بین عربستان و چین جنگی در گرفت که‏

با پیمان طائف قطع گردید.در 1952 بر سر واحه بریمی و

به احتمال وجود نفت با عمان و مسقط و ابوظبی درگیری‏

پیش آمد و جالب اینکه این بار انگلیس از آن سه دفاع‏

می‏کرد.در 1961 بر سر ادعای عراق بر مالکیت کویت،باز

قشون کشی شروع شد.روابط سعودی با مصر هم در تمام‏

مدت حیات ناصر تیره بود.

در زمان ابن سعود منابع سر شار نفت عربستان کشف‏

شد و از آنجا فاجعه دیگری برای حرمین شریفین و دنیای‏

اسلام شروع گردید که خود داستان غم انگیز دیگری است.

در جنگ جهانی دوم،ابن سعود با آنکه طرفدار غرب بود

ولی بی‏طرف ماند اما در اواخر جنگ و برای آنکه بتواند

عضو سازمان ملل متحد شود،با فشار غرب به آلمان اعلان‏

جنگ داد-1945-در پیوستن به اتحادیه عرب در همین‏

ایام هم ابن سعود مدتی تردید داشت اما عاقبت با پیوستن‏

به آن،داعیه رهبری آن را نیز علنی کرد.

ابن سعود با آن ماهیت و سابقه‏ای که داشت،برای مهار

احساسات ضد اسرائیلی مردم،خود را یکی از پیشوایان‏

حرکت ضد صهیونیستی نشان می‏داد.

عبد العزیز سوم ابن سعود در سال 1953 مرد و پسرش-

سعود ابن عبد العزیز یا ملک سعود-به سلطنت نشست.او

هنگام مرگ پدر 53 ساله و وزیر خارجه دولت سعودی بود.

ملک سعود در سال 1957 یک پیمان نظامی با آمریکا

منعقد کرد و با وجود عایدات سرشار نفت در 1958 گرفتار

بحران مالی شد.ملک سعود از روز اول حکومت،با

برادرش فیصل در رقابت و اختلاف بود و گاه به او ریاست‏

می‏داد و گاه او را عزل می‏نمود.

این دو برادر به هیچ وجه با یکدیگر شباهت نداشتند.

ملک سعود با اخلاق وهابی پروده شده بود و منسوبان‏

فراوانی در میان قبایل بدوی داشت.اما فیصل بیشتر در

شهرهای حجاز زیسته بود و به سفرهای خارج رفته بود و

افراد تجدد طلب،طرفدار او بودند.ثروت ناگهانی نفت که‏

پس از جنگ دوم به عربستان سرازیر شده بود و حضور

خارجیان فراوان-که در کار استخراج نفت مشغول شده‏

بودند-در رفتار و کردار و دید و بینش و روابط مردم آثار

شدیدی ایجاد کرد که با بدویت وهابیگری نمی‏خواند و

بیشتر به نفع غربزدگان و فیصل بود.گذشته از اینکه‏

نقشه‏های استعماری آمریکا و انگلیس و اسرائیل هم روابط

و اوضاع جدیدی را اقتضا می‏کرد.در هر حال در سال‏

1955 ملک سعود بناچار قوه مجریه را به فیصل سپرد اما

چندی بعد او را عزل کرد.باز در سال 1962 و 1963 فیصل‏

عهده‏دار قوه مجریه شد و عاقبت هم با عزل ملک سعود در

1964 ملک فیصل رسما به سلطنت رسید.

آمریکا در این سالها و از آن به بعد تا امروز مؤثرترین‏

قدرت تعیین کننده خارجی در عربستان به شمار می‏رود.

اردن‏

سرزمین اردن در 1920 جزئی از مملکت سوریه شد.در

1923 به صورت امیر نشین نیمه مستقل زیر فرمان عبد الله‏

ابن حسین هاشمی در آمد.در موافقتنامه 1928 تفوق‏

انگلستان در آن کشور و حقّ داشتن پادگان نظامی برای‏

انگلیس شناخته شد.در 1946 قیمومیت انگلستان بر اردن‏

پایان یافت و استقلال اردن اعلام شد.

عبد الله ابن حسین هاشمی-ملک عبد الله-نخستین‏

پادشاه اردن است-از 1946 تا 1951(مطابق با 1365 تا

1370 ه ق).او متولد مکه و دومین پسر شریف مکه و برادر

ارشد فیصل پادشاه عراق بود.در اوائل عمر در اسلامبول و

در دربار سلطان عبد الحمید دوم روزگار را گذرانیده بود و از

1908 تا 1914 نماینده حجاز در پارلمان عثمانی بود.در

جنگ جهانی اول که عربها بر ضد عثمانی قیام کردند او در

خدمت لورنس-مأمور انگلیسی-بود و انگلستان او را امیر

اردن ساخت.در آن هنگام اردن جزء فلسطین و تحت‏

قیمومیت بریتانیا بود.وی با کمک مالی و نظامی انگلیس‏

به اداره امور پرداخت و در جنگ دوم بر علیه مفتی‏

بیت المقدس با انگلیس متحد شد.

در 1946 و استقلال اعطایی انگلستان به اردن،عبد الله‏

به سلطنت نشست و در 1948 برای اقناع احساسات مردم‏

و کنترل خشم آنان،نیروهای نظامی به مرز اسرائیل‏

فرستاد و با ترک مخاصمه سازمان ملل مخالفت کرد.از آن‏

سوی با طرح اتحادیه عرب برای تأسیس دولتی فلسطینی‏

مخالف بود و نواحی مورد نظر را به قلمرو خود منضم کرد

(در 1950)و اختلاف اسرائیل با اعراب تبدیل به اختلاف‏

اردن با فلسطین و اتحادیه عرب شد.ملک عبد الله مطابق‏

معمول شاهان،حرف‏های گنده گنده هم می‏زد.او خیال‏

داشت که با کمک انگلیس دولتی به نام"سوریه بزرگ"

تشکیل دهد شامل:اردن،فلسطین،سوریه و لبنان.این‏

طرح از یک سو برای فریب مسلمانان و اعراب بود و از سوی‏

دیگر تظاهری در مقابل طرح تشکیل اسرائیل بزرگ و در

عین حال ارضاء شهوت خود بزرگ بینی شاهانه خود او.

در سال 1951 ملک عبد الله در مسجد الاقصی بقتل‏

رسید و پسرش طلال جانشین او شد.طلال از اروپا

بازگشته بود و تا اوت 1952 سلطنت کرد و ظاهرا به سبب‏

بیماری روانی استعفا کرد و پسر ارشد او ملک حسین جایش‏

را گرفت.این ملک حسین هم وقتی به سلطنت انتخاب شد

در آکادمی نظامی سند هرست انگلیس مشغول تحصیل‏

بود.ملک حسین بیش از چهل سال شاه اردن و خدمتگزار

غرب و صهیونیستها بود.

عراق‏

ظهور کشور جدید عراق با قرار داد متارکه جنگ در اکتبر

1918 آغاز می‏شود.در اینجا نیز مانند سایر ولایات عربی‏

تحت حکومت عثمانی،از مدتها قبل عملیات پنهانی برای‏

رهایی از استیلای عثمانی آغاز شده بود و گر چه انگلستان‏

خود را در دامن زدن به این جریان دست و بلکه دستها داشت‏

اما از استقلال بعضی گروهها و مخاصمات برخی از رهبران‏

این گروهها دچار سوءظن شده و آنان را مورد تعقیب و تبعید

قرار داد.در 1920 قیمومیت انگلیس بر عراق بر قرار شد و

حکومتی به ریاست سید عبد الرحمن گیلانی تأسیس گردید.

در 23 اوت 1921 امیر فیصل-سومین پسر

حسین ابن علی،پادشاه حجاز-با عنوان ملک فیصل اول به‏

تخت سلطنت نشست.

در مارس 1924 مجلس مؤسسان و سپس قانون‏

اساسی مصوب،عراق را کشور مستقل سلطنتی پارلمانی‏

اعلام نمود.

در ژانویه 1926 موصل به عراق ملحق شد.

در اکتبر 1932 قیمومیت لغو و عراق به طور رسمی در

جامعه ملل پذیرفته شد.در 1933 غازی اول،پسر فیصل به‏

سلطنت رسید و پس از شش سال در یک حادثه اتومبیل‏

جان سپرد و پسرش غازی دوم سلطان عراق شد و چون‏

سن و سالش کم بود،دایی‏اش عبد الاله نایب السلطنه شد-

در سال 1939-

غازی دوم در 1953 به سن بلوغ رسید و به نام فیصل‏

دوم بر تخت نشست ولی تا 1958 بیشتر دوام نکرد و در

این سال در یک کودتا بقتل رسید.در طول مدت سلطنت‏

او در واقع عراق مستعمره انگلستان بود و مبارزات مردم به‏

رهبری روحانیت شیعه از صفحات درخشان تاریخ انقلاب‏

اسلامی در عراق است.

در قرار دادهای 1922،1926،1930 پارلمان عراق‏11QA

تحت فشار انگلیس و بر خلاف خواست عمومی مردم،

نوعی اتحاد را با انگلستان تصویب می‏کرد که به جای‏

عنوان گزنده و تحریک آمیز قیمومیت،عنوان"مشاوره"را

به انگلستان می‏داد و به آن معنی بود که انگلیس حق دارد

در امور داخلی مورد مشاوره قرار گیرد.در امور خارجی هم‏

که سلطه کامل از آن انگلیس بود.در 1955 با پیمان بغداد

نوعی تساوی حقوق ظاهری تأمین شد و در تمام این‏

جریانات مردم مسلمان چنان مبارزات سختی را ادامه‏

می‏دادند که استعمار مجبور شد برای مخدوش کردن این‏

حرکتها،گروهها و گروهکهای مختلف درست کند تا مردم‏

در انتخاب راه مبارزه سر در گم باشند.در این دوران در عراق‏

اندیشه‏های ناسیونالیستی،سوسیالیستی،لیبرالیستی،و

غیره به وفور وجود داشت و قابل توجه است که در میان‏

کشورهای خاورمیانه تنها در عراق بود که این موج عظیم و

خروشان و بیش از جاهای دیگر برخاسته بود.اینهم قطعا به‏

دلیل حضور روحانیون و حوزه علمیه نجف و حرکتهای‏

اصیل اسلامی بوده است.

مجموعه این عوامل باعث شده بود که دو حزب بیش از

دیگران نمایش قدرت بدهند.حزب"الاتحاد الدستوری"که‏

طرفدار نوری سعید بود و دیگری"حزب الوطنی".دربار

خودکامه شاه و پلیس قوی و بحرانها و سرکوبها و جریانات‏

پر تلاطم سیاسی و اجتماعی هم بطور مداوم در حرکت بود

و بین سالهای 1936 تا 1941 هفت بار موجب طغیانهای‏

قبایل مقارن با شورشهایی در ارتش شد.احساسات ضد

انگلیسی هم به علت حمایت آن کشور از صهیونیسم و سلطه‏

و ستم آن بر مملکت بطور مداوم وجود داشت و اوج می‏گرفت.

در 1941 رشید عالی گیلانی کودتا کرد ولی به وسیله‏

قوای انگلیس در هم کوبیده شد.

در 1943 عراق به دولتهای محور اعلان جنگ داد و وارد

جنگ جهانی دوم گردید و در 1945 عضو سازمان ملل شد.

عراق در"اتحادیه عرب"(1)در مقابل مصر قرار گرفت و

طرفدار غرب بود.در 1955 با ترکیه پیمانی بست که با

پیوستن انگلیس و ایران و پاکستان و شرکت آمریکا به‏

عنوان پیمان بغداد معروف شد(و بعدها با خروج عراق به‏

صورت پیمان سنتو در آمد).حمله مشترک انگلیس و

فرانسه و اسرائیل به سوئز در 1956 و احساسات شدید

مردم،نزدیک بود که این پیمان را در هم بریزد که باز با

توسل به ایده آلها و تبلیغات وسیع و غربزدگی،جلو قضیه‏

گرفته شد.

(1).اتحادیه عرب در مارس 1945 با پیمانی میان اردن،سوریه،

عراق،عربستان،مصر و یمن در قاهره تشکیل شد و لیبی در 1953 به‏

آن پیوست و سودان در 1956 و تونس و مراکش در 1968.غرض از

تشکیل آن حفظ تمامیت ارضی و تعاون بین اعضاء بود.این اتحادیه‏

از 1954 تحت نفوذ مصر و عبد الناصر قرار گرفت و در 1958 از طرف‏

سازمان ملل به عنوان یک اتحادیه محلی شناخته شد.

عرب و گروهی حامیان کردها و کمونیستها.اختلاف‏

عبد الکریم قاسم با برخی همکاران اولیه‏اش و سوء قصد به‏

وی موجب برکناری عبد السلام عارف و رشید عالی گیلانی‏

شد.شورش شدید مارس 1961 کردستان نیز سرکوب‏

گردید ولی در 8 فوریه 1963 عبدالسلام عارف کودتا کرد و

قاسم را سرنگون کرد.

عبد السلام عارف با مستشاران نظامی انگلیس در عراق‏

همکاری نزدیک داشت.در کودتای 1958 از دستیاران‏

نزدیک عبد الکریم قاسم بود.و پس از روی کار،

معاون وی شده بود.در آن موقع،عارف از هوا خواهان ناصر

و عضو حزب سوسیالیست بعث و طرفدار اتحاد با مصر بود

اما به تدریج روابطش با قاسم تیره شد و این اختلاف تا

آنجا پیش رفت که دستگیر و زندانی و محکوم به اعدام‏

گردید(به جرم سوء قصد به قاسم)ولی قاسم او را بخشید.

در سال 1963 پس از کودتای عبد السلام عارف،قاسم‏

دستگیر و به وضع فجیعی به قتل رسید.سه سال بعد-در

1966-خود عارف در یک سانحه هوایی مقتول شد و

برادرش عبد الرحمن عارف بجایش نشست.

عبد الرحمن عارف از 1966 تا 1968 رئیس جمهور

عراق بود.او در فنون نظامی تحصیل کرده بود و مدارج‏

نظامی را طی کرده و مانند برادرش در کودتای 1958 قاسم‏

شرکت داشت و در برانداختن قاسم نیز در 1963 سهیم بود.

عبد الرحمن عارف،خود در یک کودتای نظامی در سال‏

1968-تیر ماه 1347-سرنگون شد.

با یک مرور سریع به اوضاع عراق به روشنی می‏توان‏

دید که دشمنان اسلام با احساس خطر از جانب مردم‏

مسلمان و روحانیت آگاه و در صحنه،طوری حوادث را یکی‏

پس از دیگری سازمان دادند که مردم به خیال مبارزه با

انگلیس و غرب و آمریکا و اسرائیل،به دامن کمونیستها

بیفتند و در مخالفت با مارکسیسم همراه حزبها و گروههای‏

دست ساخت استعمار شوند و وقتی توده‏های مردم گرفتار

این اغتشاش ذهنی و بحرانها و درگیریهای اجتماعی شدند

و کودتا پشت کودتا به کلی شیرازه امور را از هم گسست،

حزب بعث بر همه مسلط شود و آن وقت دوران کودتا و

بحران و حرکت تمام می‏شود و البته زمینه برای حرکتهای‏

اسلامی هم بسیار دشوار می‏گردد.

حزب بعث عراق با حسن البکر بر عراق مسلّط شد و

سپس معاون او صدّام دیکتاتور عراق گردید.

سوریه‏

پس از پایان جنگ جهانی اول،کنگره‏ای از نمایندگان‏

قسمت اعظم سوریه در سال 1920 فیصل اول را به‏

پادشاهی سوریه انتخاب کردند اما متفقین برنامه‏های‏

دیگری داشتند و به این امر اعتنا نکردند و سوریه-که در

آن روز مجموعه سوریه و لبنان حالیه بود-تحت قیمومیت‏

فرانسه واقع شد.مردم در مقابل سیاستهای تفرقه افکنانه‏

فرانسه بپا خاستند و مبارزات پی گیری کردند.تا عاقبت در

1925 امتیازاتی به مردم داده شد.در 1926 لبنان کشوری‏

جداگانه شد و در 1930 و 1932 پس از مذاکراتی طولانی‏

توافقهایی برای تأسیس سوریه خود مختار بعمل آمد.

فرانسوی‏ها لاذقیه و جبل دروز را جدا کردند و این امر

موجب تشدید مبارزات ملیون گردید و با واگذاری اسکندرون‏

به ترکیه این مبارزات و احساسات به اوج خود رسید.

فرانسویها در 1939 قانون اساسی را لغو کردند و در

جنگ دوم جهانی پادگانهایی در این کشور مستقر ساختند.

در 1940 که فرانسه در مقابل آلمان سقوط کرد،این‏

پادگانهای فرانسوی در سوریه هم عموما به حکومت ویشی‏

واگذار شد.

در 1941 نیروهای انگلیسی و فرانسه آزاد،سوریه را

اشغال کردند و در سپتامبر 1941 از طرف فرمانده فرانسوی‏

استقلال سوریه اعلام و رژیم جمهوری تأسیس گردید و

شیخ تاج الدین حسنی رئیس جمهور شد.

در 1943 جبهه ملی با اکثریت بالایی روی کار آمد و

شکری القوتلی رئیس جمهور شد.

لبنان‏

لبنان هم در پایان جنگ اول به وسیله نیروهای‏

متفقین اشغال و تحت اداره نظامی فرانسه قرار گرفت.در

1923 جامعه ملل قیمومیت فرانسه بر لبنان و سوریه را به‏

رسمیت شناخت و تا جنگ دوم سرنوشت لبنان مقارن و

همراه اوضاع سوریه بود.

در آغاز جنگ دوم جهانی در سال 1939 فرماندار

فرانسوی مجلس نمایندگان لبنان را تعطیل کرد.در 1940

پس از سقوط فرانسه،حکومت ویشی و در 1941 نیروهای‏

انگلیسی و فرانسه آزاد لبنان را مثل سوریه اشغال کردند.در

1943 انتخابات آزاد برگزار شد و ملیون پیروز شدند و

رهبرشان بشاره الخوری رئیس جمهور شد.دولت جدید

قانون اساسی گذراند که دست فرانسه را کوتاه می‏کرد و

قوای فرانسه هم رئیس جمهور و اعضای دولت را بازداشت‏

کرد که با دخالت انگلیس اوضاع آرام شد.

در 1945 بحران دیگری رخ داد و بهر حال در 1946

فرانسه و انگلیس لبنان را تخلیه کردند و این کشور مستقل‏

شد و عضو اتحادیه غرب و عضو سازمان ملل گردید.

خوری در 1948 دوباره رئیس جمهور شد ولی در 1952

به علت فساد حکومت بناچار استعفا کرد و مجلس‏

نمایندگان،کامیل شمعون را از جبهه مخالف و تحصیل‏

کرده فرانسه،بریاست جمهوری انتخاب کرد و او تا 1958

بر سر کار بود.شمعون متمایل به غرب بود و از ملل عرب‏

دوری میکرد.این امر موجب مخالفت مسلمانان و حرکت‏

سراسری کشور شد.شمعون از آمریکا کمک خواست و

آمریکا هم در لبنان نیرو پیاده کرد.عاقبت شمعون کناره‏

گرفت و فوآد شهاب رئیس جمهور شد.در 1964 شارل حلو

رئیس جمهور لبنان گردید(1).

در چنین شرایط و اوضاع و احوال و روابطی است که‏

کشورهای خاورمیانه در فضای بعد از جنگ جهانی اول‏

شکل می‏گیرند.اغلب دارای دولتهایی مزدور بیگانه و

مخالف خیر و صلاح مردمشان و تمامی کوششها صرف از

بین بردن حساسیت مردم نسبت به اسرائیل میشود و درگیر

کردن آنان با مشکلاتی در داخل کشورشان و بخصوص‏

بین مردم و دولتها.همچنین تفرقه‏ها و اختلافات متعدد

بین دولتهای همسایه.اینها همه برنامه ریزی شده و مرتبط

و در ادامه توطئه‏های قبل از جنگ است.و تماما به آن‏

دلیل است که در این منطقه یک زائده حرام با زور و تزویر

نشانده شده است.همگی این فجایع به آن خاطر است که‏

صهیونیسم و اسرائیل می‏باید در اینجا همچون لکه‏

چرکینی بر دامن تاریخ خاورمیانه بنشیند.در حالی که در

تاریخ نویسی معمولی و رایج درباره اسرائیل و صهیونیسم،

به این زمینه‏ها و روابط عموما توجهی نمی‏شود.

(1).در این فصل از دایرة المعارف فارسی استفاده فراوان شده است.
ادامه دارد.......



:: برچسب‌ها: یهود و خاور میانه, اسرائیل بزرگ, یهود و جهان اسلام

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩