کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 3

 

(مؤلف گوید)که در عبارات بنی اسرائیل در تقریر این دلیل‏

بجای کلمه شریعت موسی شریعت توراة مذکور است،و ما بجهت دفع‏

بحث اینکه هرگاه شریعت توراة تمام است پس احکام مشنا چیست‏

و از کجاست لفظ شریعت توراة را بشریعت موسی بدل کردیم،و این‏

بحث را که فی‏الحقیقه بحث عمده بود از ایشان مندفع ساختیم.

«سیم»-از ادله عقلیه ایشان دلیلی است که باعتقاد ایشان دلالت‏

میکند بر اینکه شریعت توراة تا حال نسخ نشده،و آن اینست که میگویند

که چون در وقت نزول توراة علامات بسیار ظاهر شد از صاعقها و برقها

و آوازهای غریب،و در آن وقت ششصد هزار کس در پای کوه جمع‏

شده بودند،پس هرگاه کتابی یا شریعتی دیگر نازل شود باید تمام آن‏

 

علامتها در وقت نزول ظاهر شده و آن جمعیت فراهم آید و تا حال هنوز

این امور اتفاق نیفتاده،پس شریعت توراة هنوز نسخ نشده.

و بطلان این دلیل از آن اظهر است که احتیاج بیان داشته باشد

و گویا فراموش کرده‏اند آنچه را خود در روز جمعیت در پای کوه استدعا

نمودند که ما را طاقت دیدن و شنیدن این علامات و آوازها نیست و میترسیم‏

که هرگاه دیگر اتفاق افتد بمیریم،و خداوند عالم التماس ایشان را پذیرفته‏

استدعاء ایشان را با جابت مقرون فرمود و بایشان وعده داد که پیغمبر

دیگر که مبعوث شود سخن خود را بدهن او میگذارم و این علامتها را

در حین نزول وحی ظاهر نمیسازم.و ما آن آیات را در فصل اول‏

از همین باب از پاراش شوفطیم نقل نموده آنرا ترجمه کردیم.

اما ادله نقلیه ایشان‏

«اول»-دلیلی است که هارمیم که یکی از مفسرین معتبر

ایشان و اعتقاد بأبدی بودن شریعت توراة را داخل اصول دین شمرده ذکر

کرده است،و آن این است که در سفر پنجم توراة در پاراش رإه‏

آنوخی مذکور است که«إت کل هدا بار أشر آنوخی مصوه‏

إتخم أوتوتشببمر و لعسوت لا توثف عالا و لا تقرع میمنو»

یعنی مر همه آنسخنانی را که من فرمان میدهم مر شما را آنرا نگاه دارید

برای عمل کردن نه بیفزائید بر او و نه کم کنید از او.

مفسر مذکور از اینکه فرموده است که کم و زیاد مکنید استدلال‏

بر ابدی بودن نموده و گویا چنین فهمیده که هرگاه خدا طایفه را امر

کند که شما دخل و تصرف مکنید و آنچه را من فرمان میدهم بی‏کم و زیاد

 

بعمل آورید بر جناب اقدس الهی نیز لازم میشود که آن امر را تغییر

ندهد و نتواند که هیچ دخل و تصرف در آن بفرماید.و بطلان این ادعا

کمال ظهور دارد،و چنانچه در این آیه لفظ«لا أوثف و لا أقرع»

بصیغه متکلم بجای«لا توثف و لا تقرع»مذکور بود،یعنی من‏

که خداوند مختارم زیاد و کم نمیکنم راهی بجائی داشت.

«دویم»-از ادله نقلیه دلیلی است که آنرا مفسر مذکور ذکر

نموده،و آن اینست که در سفر پنجم در پاراش أتم نیصابیم‏

مذکور است«هنیساروت لا دنای إلهنو و هنقلوت لا نوو لبا

ننوعد عولام لعسوت إت کل دبر هتورا هزوت»یعنی‏

این پنهانیها از برای خدای خالق ما و آن آشکارها برای ما و فرزندان ما

همیشه برای بفعل آوردن مر همه سخنان توراترا اینک.

و این آیه را بدو وجه میتوان فهمید:

1-انکه لفظ«عدعولام»قید ما قبل بوده معنی چنین باشد

که پنهانیها از برای خدا و آشکارها برای ماست همیشه،و تتمه آیه که‏

از«لعسوت»تا آخر بوده باشد معنیش اینستکه سخنهای این توراة

از برای عمل کردن و بجای آوردن است،و بر این توجیه بهیچ وجه‏

دلالت بر مدعای مفسر نمیکند.

2-اینکه لفظ«عدعولام»را قید ما بعد گرفته معنی چنین‏

شود که این سخنان توراة از برای عمل کردن است همیشه.و گویا

مفسر مذکور آیه را باین معنی حمل نموده بآن استدلال جسته است.

و مخفی نخواهد بود که«عد عولام»را قید ما بعد گرفتن بعید

است،بجهت اینکه هرگاه قید ما بعد بود بایست در آخر ذکر شود.

و قطع نظر از این آنچه این قید را ضرور دارد اول آیه است،زیرا

 

که چون مذکور شد که از برای ما فرزندان ما مظنه میرفت که کسی‏

توهم کند که از برای فرزندان بی‏واسطه ایشان باشد،پس بجهت رفع‏

این توهم قید«عدعولام»ضرور بود.

مگر اینکه عبارت بطریق دیگر توجیه نموده بگوئیم که عدعولام‏

قید اول و لعسوت تا آخر تفسیر اشکارها باشد،و حاصل معنی چنین‏

شود که آشکارها برای ماست همیشه،و آن عمل کردن شریعت این‏

توراة است.

و علی ای تقدیر در جواب میگوئیم که:اولا بر مفسر مذکور

لازم میآید که حکم بر بطلان احکام غیر توراة از مشنا و غیره نماید

چنانچه سابق بر این اشاره کردیم،و ثانیا بر او لازم است که لفظ

«عدعولام»را حمل بر معنی جاوید نماید،و سابق بر این اشاره‏

نمودیم که این لفظ از ألفاظ مشترکه است و بچند معنی استعمال شده،

چنانچه در توراة و کتب سائر انبیاء مکرر استعمال شده بمعنی زمان طویل‏

بلکه گاهی استعمال شده و مقصود از آن هفتاد سال است،از آنجمله‏

در کتاب ارمیا در نشان بیست و پنجم مذکور است که بنی اسرائیل را

بگو که بسبب نافرمانی شما خواهم فرستاد بنده خود بخت‏النصر را

بزمین شما و آن زمین را خراب خواهم کرد خراب کردنی تا عولام،و در

آیه بعد از آن خبر داده که بنی اسرائیل که بعد از هفتاد سال از اسیر

خلاص شده ثانیا این زمین را آباد خواهند کرد.بلکه در میان‏

بنی‏اسرائیل عدعولام را بیوبل تفسیر میکنند و یوبل بمعنی پنجاه سال‏

است،چنانچه در مقام حکم آزاد شدن بنده بآن تصریح شده است،

و یوسف بن البو در مقام رد برهارمیم بیشتر استعمالات عدعولام را در

غیر معنی جاوید جمع نموده در کتاب عقاریم ایراد کرده است هر که‏

 

خواهد بآن رجوع کند.

(مؤلف گوید)که هارمیم این دو دلیل را بیکدیگر متصل کرده‏

و باین نحو تقریر کرده که:از آیه اول مستفاد میشود که همین توراة

بخصوص را-یعنی بدون کم و زیاد-تا جاوید بعمل آورند.و باعتقاد

خود چنین پند داشته که دلیل باین وجه تمام تر است.و چون بعون اللّه‏

تعالی از آن دو دلیل جواب داده شد معلوم خواهد بود که حال این‏

ترکیب چه نحو است.

و ایضا باهارمیم مضایقه ننموده از او استفسار مینمائیم که آیا جمیع‏

آنچه در توراة مذکور است معمول به است یا چیزی در توراة هست‏

که نباید بآن عمل کرده شود،ثانی باطل خواهد بود و شق اول منتج‏

مطلب ماست،زیرا که ما از توراة و سائر کتب انبیاء اثبات نموده‏

و خواهیم نمود که شریعت توراة موقت است و باید ترک کرده شود،

و پیغمبری دیگر که مبعوث بر کافه ناس بوده باشد مبعوث خواهد شد

بلکه مبعوث شده‏اند،و چنانچه متابعین توراة باین آیات عمل مینمایند

باید توراة را کم کنند و الا باید بنسخ شدن آن قائل شوند.

«سیم»-از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که آنرا نیز همان مفسر

ایراد کرده است،و آن اینست که در پاراش أتم نیصا بیم آیه‏ای‏

مذکور است که مضمون آن اینست:که فرمانها که من فرمان دادم‏

بشما پوشیده نیست و دور نیست از تو در آسمان نیست که بگوئی کی میآورد

آنرا برای ما و در کنار دریا نیست که بگوئی کی میرود و آنرا میآورد بلکه‏

نزدیک است بشما که در دل و زبان شماست باید بعمل بیاورید.

مفسر مذکور گفته:که چون میفرماید که در آسمان نیست یعنی‏

در آسمان دیگر حکمی و شریعتی نیست.و ضعف این دلیل از آن اظهر

 

است که احتیاج بتعرض داشته باشد،بلکه مؤلف از ذکر این دلیل‏

بسیار خجالت کشید.

«چهارم»-از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که آنرا نیز هارمیم‏

از کتاب یکی از انبیاء که او را ملاخی میگویند استنباط کرده،و طریق‏

استنباط او چنین است که میگوید:که در آخر آن کتاب مذکور است‏

که«ذخرو تورت موشه عبدی أشر صیویتی أو تو بحورب‏

عل کل یسرائل حوقیم و مشپاطیم»یعنی بیاد آورید دستوری‏

موسی بنده من را که فرمان دادم آن را در کوه سینا بر همه بنی‏اسرائیل‏

رسمها و شریعتها.

و در آیه بعد از آن گفته که«هینه آنوخی شلیح لاخم إت‏

إلیاهنابی لفنه بو یوم أدنا هکا دول و هنورا و هشیب لب‏

آبوت عل بانیم و لب بانیم عل أبو تام پن آبو و هیکتی‏

إت ها آرص حرم»یعنی اینک من میفرستم بر شما مر الیاء نبی را

پیش از آمدن روز خدای بزرگ سهمناک و برگرداند دل پدران بفرزندان‏

و دل فرزندان را بپدران که مبادا بیابیم و بزنم مر آن زمین را و خراب کنم.

مفسر مذکور میگوید که ذکر این آیه بعد از آیه اول دلیل است‏

بر اینکه باید رسمها و شریعتهای حضرت موسی علیه السلام بر قرار باشد

و ما در جواب میگوئیم که هارمیم را التزام یکی از دو امر لازمست‏

یا اینکه باید اقرار کند باینکه الیا پیش از قیامت مبعوث خواهد شد

تا معنی آخر آیه دویم که الیا مهربان گردان دل پدران و پسران را بر یکدیگر07YA

 

و مهربانی موجب عدم خرابی آن زمین گردد درست آید،زیرا که در قیامت‏

کل زمینها خراب شده مهربانی در میان پدر و پسر متصور نیست،پس‏

لازم میآید که شریعت موسی مقید بوقتی بوده تا زمان آمدن الیا بر پا باشد

و بعد از آن نسخ شود.و یا اینکه التزام کند که مهربان گرداننده دلها

کسی دیگر است و آخر این آیه بأول دخل ندارد،پس اصل استدلال‏

او باطل خواهد بود زیرا که مبتنی است بر اینکه باید معنی هر دو آیه که‏

بعد از هم ذکر شده بهم متصل باشند،و اگر این ادعا نکند از هیچ یک‏

از این دو آیه بتنهائی استدلال نمیتواند نمود.

و ایضا میگوئیم که هرگاه هارمیم آیات بعد از یکدیگر بهم متصل‏

نموده از آن معنی میفهمد،باید از تمام توراة و همچنین کتب دیگر بغیر

از یک معنی نفهمد،زیرا که تمام آیات آن بعد از یکدیگر مذکور است‏

و هر یک بما قبل و ما بعد خود متصل است و اتصال بعضی و انفصال بعضی‏

دیگر ترجیح بلا مرجح است.بلکه میگوئیم که ملاخی پیغمبر آیه اول را

در مقام موعظه فرموده و مثل آن موعظه در کلام دیگر انبیاء موجود

نیست،و باعث بر این طریق و عظ اینست که بنی اسرائیل در بیت‏المقدس‏

اول نافرمانی بسیار کردند و خدا از ایشان انتقام کشید و ایشان را با سیری‏

بخت‏النصر گرفتار کرد،این پیغمبر بایشان میفرماید که معصیت مکنید

و احکام و فرمانهای حضرت موسی بر پا دارید.و در آیه دویم خبر از آمدن‏

الیا پیغمبر داده چنانچه عادت تمام انبیاء اینست که خبر از آمدن پیغمبر

بعد از خود میدهند.

و اگر در این مقام بر مفسر مذکور که از بزرگان علماء یهود است‏

تفضل نموده دل او را نشکنیم و با او در فهم معنی آیه موافقت نموده‏

اتصال دو آیه را بیکدیگر فرض کنیم و بپذیریم که باید شریعت موسی‏

 

تا مبعوث شدن الیا در روز بزرگ سهمناک برقرار باشد،در جواب میگوئیم‏

که روز خدای بزرگ سهمناک در بسیاری مواضع از کتب انبیاء مذکور

است که بر غیر خرابی ثانی بیت‏المقدس که آن وقت ظهور حضرت عیسی‏

ابن مریم بود قرار نمیگیرد و علماء بآن تصریح کرده‏اند.پس مفسر

مذکور را چه باعث است که باید روز خدای بزرگ سهمناک را در این‏

مقام حمل بروز قیامت نموده خود را در مضیق چنین بحثی اندازد و حال‏

انکه دلیلی بر این حمل ندارد،بلکه ظاهر این است که روز خدای بزرگ‏

سهمناک در این مقام نیز بهمان معنی بوده بعثت حضرت الیا در همان ایام‏

اتفاق افتاده باشد و بظهور شریعت عیسوی شریعت موسی منسوخ شده باشد.

و اگر گوید که بنابراین باید حضرت الیا در آخر بیت‏المقدس ثانی‏

مبعوث شده باشد و حال اینکه از بعثت آنحضرت کسی خبر نداده در جواب‏

میگوئیم که آیا مقصود اینست که از یهود کسی خبر ببعثت حضرت الیا

نداده یا اینکه مطلقا در میان هیچ طائفه خبر از بعثت آنحضرت نیست.

اما ثانی معلوم است که در میان غیر یهود خبر از آنحضرت که بالیاس‏

نبی در میان سائر طوائف مشهور است بسیار است،و جمیع علماء سیر

و تواریخ ذکر کرده‏اند و گفته‏اند که در زمان قریب بزمان حضرت عیسی‏

مبعوث شد،أما نبودن خبر بعثت آنحضرت در میان طائفه یهود دو وجه‏

میتواند داشت:

«اول»-اینکه چون بعثت آنحضرت بیت‏المقدس خراب شد

و بنی اسرائیل که بر یهودیت باقی بودند بأسیری افتادند و دیگر دو مرتبه‏

جمع نشدند و فراغتی از برای ایشان اتفاق نیفتاد که توانند چیزی را ضبط

نمایند،چنانچه در اسیری اول که بدست بخت‏النصر گرفتار شدند خط

و کتاب خود را فراموش کردند،و حال اینکه آن اسیری از هفتاد سال‏

 

بیشتر نبود.

«دویم»-اینکه میتواند بود که چون بعثت حضرت الیا علامت‏

انقراض دین یهود بود آنرا دانسته منکر شده از روی تعصب و محبت‏

بدین آباء و اجداد ترک ذکر او کرده باشند،چنانچه حضرت زکریا

و یحیی علیهما السلام که از جمله پیغمبران بزرگ و مبعوث بر بنی اسرائیل بودند

و ناسخ شریعت ایشان هم نبودند مطلقا ذکر ایشان در میان یهود مذکور

نیست،بلکه یهود میگویند که در بیت‏المقدس ثانی مطلقا پیغمبری‏

مبعوث نشد.

و یوسف بن کوریان که از جمله مؤرخین معتبر یهود است در تاریخ‏

خود ذکر زکریا و یحیی نموده و تصریح بپیغمبری ایشان کرده و گفته است‏

که این همان یحیی است که مردم را در رودخانه یردن غسل میداد.

(مؤلف گوید)که نقل غسل دادن حضرت یحیی مردم را که‏

یوسف بن کوریان تصریح کرده این استکه آنحضرت در وقت بعثت‏

خود بشارت بپیغمبری حضرت عیسی بن مریم داده مردم را در رودخانه‏

یردن غسل میداد و توبه میفرمود و ایشان را مستعد ادراک خدمت حضرت‏

روح اللّه علیه السلام میکرد،و در کتب نصاری باین مراتب تصریح شده‏

و یهود بهمین جهت پیغمبری او را منکر شده مطلقا در کتب خود اسم‏

آنحضرت را مذکور نساخته‏اند.و میتواند بود که ذکر نشدن اسم این‏

دو پیغمبر نیز بجهت اول بوده باشد،و اللّه یعلم.

بباید دانست که چون در میان بنی اسرائیل مبعوث شدن پیغمبران‏

معین است که در چه زمان بوده و این ملاخی که هارمیم این دلیل را

از کتاب او استنباط نموده وقت بعثتش معلوم نیست بهمین جهت او را

خاتم پیغمبران گفته‏اند و بوجود پیغمبری بعد از او تا نزد قیامت قائل‏

 

نیستند.

و این دلیل علاوه بر اینکه دلالتش بر مدعا بوضعی است که‏

ملاحظه میشود و چند پیغمبر دیگر هم در میان بنی اسرائیل هست که‏

زمان بعثتشان معلوم نیست پس بنابراین دلیل باید تمام آنها خاتم‏

پیغمبران باشند دلالت میکند بر خلاف اعتقاد ایشان،زیرا که خاتم‏

پیغمبران بودن این نبی لازم دارد که بعد از جمیع انبیاء مبعوث شده باشد.

و در میان بنی اسرائیل تا وقت مرخص شدن از اسیری بخت‏النصر

پیغمبران بودند،پس باید این نبی در بیت‏المقدس ثانی مبعوث شده‏

باشد تا خاتمیت بر او صدق کند،و این خلاف اعتقاد ایشان است.

«پنجم»-از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که یکی از مفسرین‏

توراة از پاراش آخر توراة استنباط نموده و آن اینست که میفرماید

«تراصیوا لا نومشه مور اشا قهیلت یعقوب»یعنی این‏

دستوری را بما فرمان داد موسی بمیراث بنسل یعقوب.و در این آیه‏

توراة را میراث خوانده و میراث نباید انتزاع شود.

و این دلیل از ادله غریبه است و معلوم نیست که غرض مستدل‏

چیست،زیرا که اگر همین ظاهر را خواسته باشد که هر چه میراث‏

باشد باید هرگز از ید وارث انتزاع نشود و اگر خدا هم خواهد که از

وارث میراث را بگیرد جایز نباشد بسیار واهی خواهد بود،و باید در

پهلوی دلیل سیم که از هارمیم نقل نمودیم نوشته شود.

«ششم»-از ادله نقلیه ایشان آیه‏ای است که در پاراش أتم‏

نیصابیم مذکور است و آن اینست«و شاب أدنای ألهخا إت‏

شبوتخا و ریحمخا و شاب و قیبصخامی کل ها عمیم أشر

هنیصخا أدنای الو هخا شاما»یعنی باز گرداند باز خدای خالق‏

 

مرا سیران تو را و رحم کند ترا و باز گرداند و جمع کند از همه قومها که‏

پراکنده کرده خالق تو آنجا.

و آنچه از قبل یهود در اتمام این دلیل میتوان گفت اینست:که‏

چون خداوند عالم بحضرت موسی وعده فرموده که جمع کند قومهای‏

پراکنده را در زمین بیت‏المقدس پس بنابراین لازم است که جمع یهود

البته در زمین کنعان جمع شده بشریعت موسی عمل نمایند،و هرگاه‏

شریعت موسی نسخ شود چگونه جایز است که ثانیا بآن شریعت منسوخه‏

عمل شود،پس باید بر قرار بوده نسخ نشود.

و دلالت این دلیل بر مدعا مثل ادله سابقه است و احتیاج‏

بطول دادن کلام در رد آن نیست،و آنچه مقصود از این آیه است‏

چنانچه از مطالعه اول پاراش تا این آیه معلوم میشود اینست که خداوند

عالم بحضرت موسی علیه السلام خبر میدهد که بعد از تو قوم تو از بیابان‏

تیه خلاص شده داخل زمین کنعان خواهند شد،و بسبب نافرمانی و بت‏

پرستی بأسیری خواهند افتاد و دست ایشان از آنزمین کوتاه خواهد شد

و ثانیا بر ایشان رحم نموده ایشان را جمع خواهیم نمود و آن زمین را آباد

خواهند کرد.

و این وعدها تمام بعمل آمد و بنی اسرائیل بعد از موسی داخل آن‏

زمین شدند و مدتی در آنجا اقامه نموده بیت‏المقدس ساختند،و بعد بسبب‏

معصیت بسیار بدست بخت‏النصر اسیر شدند و مدت هفتاد سال در زمین‏

بابل بأسیری گرفتار بودند،و بعد از بخت‏النصر کورش مجوس ایشان را

مرخص نموده بزمین کنعان رفتند و آنرا ثانیا آباد کردند و مدتی دیگر

در آنزمین اقامت نمودند و جمیع وعدهای خدا درست شد و در هیچ موضع‏

خبری و اثری از آبادی بیت‏المقدس ثالث بدست یهود نیست.

 

بدانکه متأخرین علماء یهود که در قریب باین زمان بودند چون‏

یافته‏اند که از ادله سابقین چیزی دلالت بر ابدی بودن ندارد دست‏

از آنها برداشته باعتقاد خود دو آیه یکی از کتاب شعیا و دویم از کتاب‏

ارمیا جسته آنرا دلیل قرار داده‏اند و ما هر دو را در این مقام ایراد نموده‏

میگوئیم که:

«هفتم»-از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که متأخرین از کتاب‏

شعیا جسته‏اند،و آن چنین است که در اواخر کتاب شعیا مذکور است‏

که«کی کأشر هشامییم هحدا شیم و ها آرص هحدا شا

أشر أتی عسه عمدیم لفانی نأوم أدنای کن یعمد زر عخم‏

و شمخم»یعنی چنانچه آسمان نو و زمین نو آنچه من میآفرینم باشند

در پیش من گفتار خدا چنین باستند فرزندان شما و اسم شما.

از این آیه استدلال بر ابدی بودن شریعت حضرت موسی علیه السلام‏

نموده‏اند،و حقیر هر چند تأمل و تفکر نمود که بلکه راهی از برای این‏

مطلب جسته باشد میسر نشد،و از کلام مفسر کتاب شعیا نیز چیزی که‏

از آن رایحه استدلال استشمام شود نیافت،فلهذا از آن گذشته متوجه‏

نقل دلیل دیگر شد.

«هشتم»-از ادله نقلیه ایشان دلیلی است که از کتاب ارمیا

جسته‏اند و آن اینست که در نشان سی و یکم آن کتاب آیاتی چند مذکور

است که خلاصه مضمون آن اینست که:خداوند عالم بسیاری از بدیهای‏

بنی‏اسرائیل را بر ایشان میشمرد و تهدید و تخویف بسیار بایشان میکند

و میفرماید که بسبب این نافرمانیها و گناهان ولایت ایشان خراب خواهد

شد و ایشان بأسیری خواهند افتاد.

و بعد از ذکر این مراتب در مقام ترحم خبر آبادی ثانی را بایشان‏

 

میدهد و میفرماید که ثانیا شرط میکنم بایشان شرط نو نه آن شرط که‏

با ایشان کردم در روز خروج از مصر و ایشان آن شرط را نگاه نداشتند

و آن شرط که الحال میکنم اینست که باید تمام بنی اسرائیل مرا بشناسند

و احکام مرا بدانند،و باید شناختن و دانستن از روی یقین بوده در آن‏

باب تقلید را روا ندارند و هر کس را علم حاصل باشد،و در این صورت‏

من خدای ایشان باشم و ایشان قوم من و من هم میآمرزم گناهان ایشان را

و میگذرم از خطاهای ایشان.

و بعد از این فقرات آیه مذکور است که ترجمه‏اش اینست که چنین‏

فرمود خدای دهنده آفتاب برای روشنائی روز و ماهتاب و ستارگان برای‏

روشنائی شب شکافنده دریا و بموج آورنده آن خدای رب العالمین که‏

اگر بگردد و تغییر کند این رسمها که نزد من است نیز فرزندان اسرائیل‏

باطل شوند از بودن قوم من همه روزگاران.

یعنی اگر از این شرط که من کردم بگردند و آنرا نگاه ندارند

و حق آنرا مراعات نکنند من که خداوند آفتاب و ماه و ستارها و خالق‏

و متصرف اشیاء و رب العالمینم از ایشان انتقام کشم و ایشان را باطل کنم‏

باطل کردنی که هرگز برنخیزند،و چنانچه الحال بر ایشان رحم نموده‏

با ایشان تجدید عهد کردم دیگر نکنم.

و جمیع آنچه را خدا در این آیه خبر داده است اتفاق افتاد و بنی‏اسرائیل‏

در آنزودی باسیری افتادند و بعد از هفتاد سال بزمین کنعان بر کشتند

و مدتی دیگر در آنزمین بأمنیت گذرانیدند و بعد از آن خراب شدند خرابی‏

که دیگر برنخواستند.و علماء یهود همین آیه آخر را بتنهائی نقل نموده‏

بآن استدلال بر ابدی بودن شریعت موسی علیه السلام میکنند و میگویند

که مراد از اینکه اگر این رسمها بر گردد بنی اسرائیل باطل شوند اینست‏

 

که اگر روشن کردن آفتاب روز را و ماهتاب و ستاره شب را به کردند

بنی‏اسرائیل باطل شوند کشتن این رسمها ممتنع است پس بطلان شریعت‏

بنی‏اسرائیل ممتنع خواهد بود.و بنابراین معنی قطع نظر از اینکه نظم‏

سخن از یکدیگر خواهد گسیخت قیود بی‏مصرف در کلام بسیار خواهد

شد،و بنابر آن لفظ«هحوقیم هاله»که مقید باسم اشاره است‏

غلط خواهد بود و مطلقا کلام مربوط بیکدیگر نخواهد شد.

و ظاهر آنچه از این آیه استنباط میشود دلیل موقت بودن است نه‏

ابدی بودن،و نظر باینکه متقدمین مثل هارمیم و امثال او متفطن شده‏اند

که این آیه دلیل بر ایشان است نه از برای ایشان مطلقا ذکر این دلیل را

نکرده بأدله مذکوره متمسک شده‏اند،و علماء این زمان از این معنی‏

غافل شده خود را هدف سهام ملامت ساخته‏اند.

 

باب سیم‏

«در ذکر علاماتی که در کتب انبیاء بجهت ظهور»

«پیغمبر صاحب شریعت مذکور است و بیان اینکه»

«مصداق این علامات کیست»

و در آن چند فصل است:

فصل اول‏

«در علاماتیکه از توراة استنباط میشود»

در سفر پنجم در پاراش شوفطیم مذکور است که«نابی میقر

بخا..»الی آخرها،و ما تمام این آیه را در اول باب دویم این کتاب‏

نقل نموده ترجمه کردیم،و در آنجا ثابت شد که باید آن پیغمبر از غیر

بنی‏اسرائیل بوده باشد و باید بنی اسرائیل برادرزاده و مرتبه او از رتبه‏

موسی کمتر نباشد و صاحب شریعت تازه باشد و نزول شریعت بر آن‏

حضرت بطریق نزول الواح که با صاعقها و آوازها بود نباشد،و معجزه‏

آن پیغمبر این باشد که از غیب خبر دهد و خدا از منکران او انتقام‏

کشد و او را مسلط کند بر همه ادیان.

پس درست آمدن این علامات بر انبیائی که بعد از حضرت موسی‏

در میان بنی اسرائیل مبعوث شدند ممتنع خواهد بود،و همچنین بر حضرت‏

 

عیسی بن مریم علیه السلام نیز درست نخواهد آمد زیرا که آنحضرت‏

از بنی اسرائیل بود،بلکه این علامات تمام بر احوال حضرت خاتم النبیین‏

(محمد بن عبد اللّه)صلی اللّه علیه و آله صادق است،زیرا که آن‏

حضرت از بنی‏اسماعیل است نه از بنی اسرائیل و برادری بنی‏اسرائیل‏

با بنی‏اسماعیل ظاهر است،و نزول وحی و شریعت بر آنحضرت بطریق‏

سخن در دهان گذاشتن بود و هیچ کس نقل نکرده که در حین نزول‏

وحی بر آنحضرت علامتی ظاهر شده باشد،و اخبار بغیب فرمودن آنحضرت‏

مشهورتر است که احتیاج بذکر داشته باشد،از آنجمله خبر دادن‏

باینست که پیغمبری مبعوث نخواهد شد و حال هزار و دویست سال از زمان‏

آنحضرت گذشته و کسی که ادعاء پیغمبری کند بهم نرسیده چه جای‏

اینکه پیغمبری بهم برسد،و انتقام کشیدن خدا از منکرین آنحضرت کمال‏

ظهور دارد چه هر کس متابعت آنحضرت نکرد یا بر طرف شد یا بقید

ذلت و خواری گرفتار شد،و الحال نیز همه روزه شریعت آنحضرت‏

در تزاید است و در اطراف و جوانب عالم خلقی در آن داخل میشوند

و هرگز کسی از آن شریعت بیرون نرفته است.

و از مطالعه فصول بعد قطع و بت حاصل خواهد شد که مقصود

از نبی غیر از جناب ختمی مآب نیست.

فصل دویم‏

«در نقل آیاتی که در کتاب»

«شعیا مذکور است»

«اول»-آیاتی است که در فصل بیست و هشتم آن کتاب‏08YA

 

مذکور است و مشتمل است بر لفظ«قولاقاو»،و لفظ قولا قاو

در عبار کتب هیچ یک از انبیاء نیست مگر در کتاب نحمان که در میان‏

یهود به نبوأت هیلد مشهور است مذکور است که محمد نشان‏

قولا قاو است،و ما آن کتاب را در موضع خود باین رساله نقل خواهیم‏

نمود انشاء اللّه تعالی.

و آن آیات اینست«کی صولا صاو صولا صاو قولا قاو

قولا قاو زعر شام کی بلعک سافا و بلاشان أحرت ید بر إل‏

هاعام هز أشر أمر ألهم زت همنوحا هنیحو لعایف‏

و زت همر کئا و لا آبو شموع و هایا لهم دبر أدنای‏

صولا صاو صولا صاو قولا قاو قولا قاو زعر شام زعر شام‏

لمعن یذنوا و کاشلوا حر و نشبارو و نقشو و نلکاد و».

در کتاب شاراشیم که از کتب لغت است در فصل توه مذکور

است که معنی قولا قاو اینست که فرمان دهند پیغمبران فرمان بعد فرمان‏

و صولا صاو را نیز بهمین معنی گفته است،و ترجمه این آیات اینست که:

فرمان دهد بعد فرمان اندازه کند بعد اندازه اندک اینجا اندک اینجا که‏

بزبانی باشد که فهمیدن آن مشکل باشد و بزبان دیگر سخن گوید مر این‏

قوم را آنچه امر کند بایشان آنها آسایش است برای خستگان و اینست‏

آسایش و شنیدن آن خواهش و حال اینکه باشد برای ایشان سخن خدا

فرمان دهد بعد فرمان و اندازه کند بعد اندازه اندک اینجا اندک اینجا

باین سبب برطرف شوند و سرنگون شوند پست شوند و شکسته شوند

و بتله افتند و گرفته شوند.

(مؤلف گوید)که نشانهائی که در این آیات مذکور است‏

با قطع نظر از آنچه در صحیفه نحمان در تعین آن تصریح شده کمال ظهور

 

بر مقصود دارد،زیرا که جمیع بنی اسرائیل قائلند که غرض از این آیه‏

خبر دادن بوجود شخص عظیم الشأنی است،این قدر هست که میگویند

باید این شخص از بنی اسرائیل بوده باشد،و بر آن تقیید دلیلی ندارند

بلکه از بعضی از فقرات آن خلاف این فهمیده میشود.

و الحال میگوئیم که:باید آن پیغمبر فرمان دهد بعد فرمان،و از

این عبارت یکی از دو معنی مقصود میتواند بود:اول اینکه فرمان دادن‏

این پیغمبر بعد از فرمان دادن پیغمبران دیگر باشد و معنی خاتم‏النبیین‏

بودن است،دویم اینکه فرمان دهد این پیغمبر بعد فرمانی باین معنی که‏

جمیع احکام شریعت آن پیغمبر دفعة واحده بر او نازل نشود مثل نزول‏

توراة که دفعة واحده بر حضرت موسی نازل شد،بلکه بتدریج در زمان طویل‏

روز بروز بر آنحضرت کتاب و شریعت نازل شده هر روز فرمان دهد

فرمان تازه بعد از فرمان دیگر،مثل نزول قرآن بر خاتم پیغمبران که‏

در بیست سال متجاوز بر آنحضرت نازل شد.

و لفظ«زعر»در لغت عبری بمعنی قلیل،و لفظ«شام»

بمعنی مکان و زمان هر دو استعمال میشود،و مراد از این فقره نیز یکی‏

از دو معنی خواهد بود:یکی انکه فرمان دادن آن پیغمبر و نزول وحی‏

بر او قدری در مکانی و قدری در مکانی دیگر یا قدری در زمانی و قدری‏

در زمانی دیگر خواهد بود،مانند نزول قرآن بر پیغمبر آخر الزمان که‏

قدری در مکه و قدری در مدینه و قدری در سفرها در ازمنه مختلفه‏

اتفاق افتاد،نه مثل نزول توراة که تماما در کوه سینا بیکدفعه‏

نازل گردید.دیگر اینکه شریعت آن پیغمبر مشتمل باشد بر شریعت‏

جمیع پیغمبران،بدین معنی که از هر شریعتی چیزی در شریعت آنحضرت‏

یافت شود،چنانچه بالفعل مشاهده میشود که در شریعت اسلام از

 

هر شریعتی چیزی موجود هست،مثل وجوب ختنه کردن از شریعت‏

حضرت ابراهیم علیه السلام و حرمت نکاح محارم از شریعت حضرت‏

موسی علیه السلام و غیر ذلک.

و صدق فقره بعد که بلغت دیگر سخن گوید با این قوم بر پیغمبر

عربی ظاهر است،زیرا که لغت آنحضرت عربی بود و عربی غیر از

عبری است و از عبری مشکل‏تر است.زیرا که مشتمل است بر اعراب‏

و علامات که در لغت عبری نیست،و بمجرد دانستن تحت اللفظ مقصود

مفهوم نمیشود بلکه لازم است که لااقل علم صرف و نحو و معانی بیان‏

را بداند.

و ما صدق این مضمون که دین آسایش است مبعوث بدین سمحه‏

سهله بودن آنحضرت است،زیرا که بپا داشتن احکام هیچ شریعتی بآسانی‏

شریعت اسلام نیست،از آنجمله در هر زمینی که باشند و خواهند ایشان‏

را جایز است که در آنزمین عبادت کنند و بر ایشان لازم نیست که‏

در موضع مخصوصی بوظایف عبادت خود قیام نمایند،چنانچه بر بنی‏اسرائیل‏

واجب است که البته در زمین بیت‏المقدس بلکه در مکان معینی از آن‏

زمین بعبادت خود قیام نمایند،و آنچه در اسلام مقید است بموضع معین‏

مقدمه حج است،و وجوب آن در عمری یکدفعه بیش نیست و آن هم‏

بشرط استطاعت است و مثل حجهای یهود نیست که در سالی سه دفعه‏

واجب باشد و استطاعت در آن شرط نباشد.

و همچنین عبادات اسلام در اطراف شبان روز و اوقات فراغت از اشتغال‏

قرار داده شده که بهیچ وجه مزاحم اشتغال و آسایش نبوده باشد،و مثل‏

عبادات نصاری نیست که ادای آن در نصف شب لازم باشد.و غیر

از اینها نیز بسیار است که ذکر آنها موجب طول خواهد گردید.

 

و اینکه فرموده که خواهش و اراده ایشان نیست شنیدن آنرا و باین‏

سبب ببلاها گرفتار خواهند شد،احتیاج ببیان و تفصیل ندارد زیرا که‏

نشنیدن و قبول نکردن یهود سخن آنحضرت را و کشته شدن و ذلیل شدن‏

ایشان از دست آنحضرت از آن مشهورتر است که بر کسی مخفی باشد.

«دویم»-آیاتی است که در فصل چهل و دویم کتاب شعیا مذکور

است،و آن اینستکه«هن عبدی إتماخ بو بحیری راصتا نفشی‏

ناتتی روحی عالا و مشپاط لکوئیم یصی لا یصعق و لا ییسا

و لا یشمیع بحوص قولوقان راصوص لا یشبر و پشتاکها

لا یکبنا لأمت یصی مشپاط لایکه و لا یاروص عد یاییم‏

با آرص مشپاط و لتورا تهو إییم بیحلو»یعنی اینک بنده‏

من اعانت کنم او را بر گزیده من پسندیده جان من بدهم وحی خود را

بر او شریعت برای قومها بیرون آورد فریاد نکند و مرتبه بر خود قرار

ندهد و نشنواند بیرون سخن خود را نی خورد شده را نشکند و فتیله‏

کتان نیم سوز را خاموش نکند براستی بیرون آورد شریعت را ضعیف‏

نشود و نگریزد تا بنهد در زمین شریعت خود را و بکتابها و شریعتهای او جزیرها هم‏

امیدوار باشند.

(مؤلف گوید)که علماء بنی اسرائیل سعی و کوشش بسیار نموده‏اند

که بلکه این آیات را بهر وضع که بوده باشد بر کسی درست آورند

تا بر پیغمبر آخر الزمان صدق نکند،و بعون الله بر هیچکس غیر از آنحضرت‏

درست نیامده.

اما آنچه ایشان گفته‏اند اولا سخن بی‏دلیل ایشان است که در هر

مقام میگویند و آن اینست که باید آن پیغمبر از بنی اسرائیل باشد،و مع‏

ذلک میگویند که بر هر پیغمبری از پیغمبران بنی اسرائیل واجب است که‏

 

متابعت شریعت حضرت موسی نموده باید شریعت دیگر نداشته باشد

و هر چه ادعا کند باطل خواهد بود.و غافل شده‏اند از اینکه این بنده‏

برگزیده خدا باید شریعت از برای قومها بیرون آورد،و متابعت شریعتی‏

کردن شریعت بیرون آوردن نیست.

و همچنین صدق این علامات بهمین دلیل بر ما شیح که باعتقاد

ایشان نزد قیامت ظهور خواهد کرد درست نیست،زیرا که بزعم ایشان‏

آن ما شیح بر شریعت حضرت موسی علیه السلام خواهد بود.

و بعضی از علماء ایشان چون فهمیده است که بر پیغمبران بنی‏اسرائیل‏

و ما شیح بنابر معتقد ایشان صدق ندارد دست و پا کرده و از برای خود

مفری جسته و این بنده برگزیده خدا را حمل بر کورش مجوس نموده و آن‏

پادشاهی بت‏پرست بوده که بعد از بخت النصر بر زمین بابل مسلط شد

و بنی اسرائیل را رخصت برگشتن بزمین کنعان داد.

و این حمل از امور عجیبه است که هیچ نادانی خود را راضی نمیکند

که چنین سخنی بگوید و بنده برگزیده خدا را که این همه تعریف‏

و ستایش او فرموده حمل کند بر شخص بت‏پرستی که هرگز خدا را

نشناخته باشد.

و از این قبیل سخنان بسیار در این مقام گفته‏اند که در نقل آن‏

فائده بسیاری نیست،پس بر میگردیم بتحقیق کلام حضرت شعیا

علیه السلام و میگوئیم که:آنچه در این کلام مذکور است بر حضرت‏

عیسی بن مریم هم که نصاری معتقدند صدق ندارد،زیرا که میفرماید

که آن بنده نگریزد تا ننهد بر زمین شریعت را،و این دال است بر اینکه‏

آن بنده مأمور بجهاد باشد،و حضرت عیسی بن مریم مأمور بجهاد نبود،

و آنچه در فقره آخر مذکور است که بکتاب او جزیرها هم امیدوار باشند

 

دلیل بر اینست که آن بنده مبعوث بر تمام عالم باشد و حضرت روح اللّه‏

چنین نبود.

و صدق این علامات بر حضرت سیدالمرسلین کمال ظهور دارد،

زیرا که شریعت و وحی تازه بآنحضرت داده شد و از برای قومها و تمام‏

خلق بیرون آورد و بر همه مبعوث بود و با کفار و مشرکین جهاد کرد تا اینکه بدین‏

او در آمدند یا قبول جزیه کردند،و ضعیف نشد و در هیچ جنک نگریخت‏

و سلاطین صاحب سطوت و شوکت را تابع و منقاد ساخت،و با این همه‏

مرتبه بر خود قرار نداد بلکه بر روی خاک مینشست و بر خر برهنه سوار میشد

و با بندگان و ضعیفان صحبت میداشت و هرگز صدا بلند نکرد و بأطراف‏

زمین حتی جزیرها و دریاها رسید.

و بعد از آن آیات فقرات چند که مشتمل است بر مذمت بنی‏اسرائیل‏

و اینکه از گناهان ایشان باز خواست خواهم نمود مذکور است،و بعد

از آن خطاب بحضرت شعیا علیه السلام فرموده میفرماید:منم خدائی‏

که خواندم ترا براستی و محکم گیرم دست ترا و نگهداری کنم برای شرط

قوم و روشنائی قومها برای شکافتن چشمهای کوران و بیرون آوردن بندیان‏

از بند و خلاص کردن زندانیان از زندان تاریک،منم خدائی که هو اسم‏

من است و عزت بدیگری ندهم و ستایش خود ببت ندهم پیشینیان آمدند

و آیندگانرا پیش از آمدن بشما اعلام میکنم مدح گوئید از برای خدا مدح‏

نو و تسبیح کنند او را از کنارهای زمین و دریاها و جزیرها و بیابانها و شهرها

و خانها و مکانها که مسکن اولاد قیدار است،و ساکنان کمر کوهها

از سر کوهها و بلندیها فریاد کنند و عزت از برای خدا قرار دهند و تسبیح‏

خدا را در جزیرها تعلیم کنند.

و بعد از چند فقره دیگر میفرماید که:ببرم کوران را براهی که‏

 

ندانسته‏اند و ایشان را بجاده برم که ندانسته باشند و بجای تاریکی که‏

در پیش ایشان باشد بروشنائی بدل کنم و کجی راه را بهمواری بدل کنم‏

این سخنان را که خبر داده‏ام البته خواهم کرد پس شرمنده و روسیاه‏

شوند آنجماعت که پناه ببت میبرند و میگویند ببتهای ریخته که شما

خدایان مائید.

(مؤلف گوید)که این قیدار همان قیدار پسر اسماعیل است،

و اولاد قیدار عربند،و این فقره صریح است در اینکه این اساس از

مدح و تسبیح نو از برای خدا قرار دادن و در بلندیها فریاد کردن و عزت‏

از برای خدا قرار دادن و راه هموار راست و جاده مستقیم که بر کسی‏

معلوم نبوده باشد و شریعت شامله که جمیع اهل عالم را شامل باشد

و بجزیرها و اطراف عالم برسد تماما از اعراب خواهد بود،و طالب حق را

از این واضح‏تر دلیلی ضرور نیست،و تطبیق جزئیات این فقرات‏

بر احوال پیغمبر آخر الزمان و امت آنحضرت احتیاج بذکر ندارد و هر نظر

کننده میفهمد.

بر میگردیم بترجمه تتمه وحی خداوند عالم،در یک آیه ذکر

فرموده که آن بنده من امی و ناخوان باشد و از کسی تعلیم نگرفته باشد

و حاصل معنی آن آیه اینست که:ای جماعت امیین و کور و کر بشنوید

و ببینید نیست کور و کری مثل بنده من که بفرستم او را مسلم و فرمان‏

بردار است،هر چیز را میبیند و میشنود نهایت ندیده و نشنیده میأنگارد

و خدا میخواهد بسبب راستی او بزرگ کند کتاب را و قوی گرداند.

و بعد از آن میفرماید که:این قوم تا لان غارت رسیده شده‏

و پریشان احوال شوند و جوانان ایشان همه در خانها پنهان شوند و غارت‏

و تا لان کرده شوند و خلاص کننده برای ایشان نباشد و نباشد کسی که‏

 

شفاعت ایشان را بکند کیست در میان شما که این را بشنود و گوش‏

کند و اطاعت کند بآخرین.

(مؤلف گوید)که آنچه بر بنی اسرائیل در ظهور اسلام وارد

شد از غارت شدن و بقتل آمدن مشهور است،و آنچه مذکور شده که‏

کسی شفاعت ایشان نکند در مقدمه قتل قریظه درست ظاهر شد،زیرا

که بعد از شکستن ایشان عهدی را که با رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله‏

بسته بودند و ساختن با کفار و یهود که در جنک احزاب بر سر مدینه جمع‏

شده بودند حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بر حصار ایشان مسلط

شدند و حکم بقتل عام ایشان فرموده ایشان چون پیش از بعثت با انصار

حلیف بودند استدعا نمودند که حضرت رسول بر ایشان حکم کند بآنچه‏

سعد انصاری حکم نماید و مظنه آنها چنین بود که چون با سعد سابقه‏

خصوصیت و آشنائی داشتند شفاعت ایشان خواهد کرد و حکم بقتل عام‏

ایشان نخواهد کرد،حضرت سید رسل استدعاء ایشان را با جابت مقرون‏

فرموده با حضار سعد فرمان داد،و سعد انصاری بعد از حضور حکم‏

بقتل عام ایشان نموده اهل آن قریه تمام علوفه شمشیر اهل اسلام گردیدند

و بهیچوجه شفاعت کردن ایشان بخاطر سعد خطور نکرد چه جای اینکه‏

ایشان را شفاعت کند،و صدق کلام خدا که بشعیا فرموده بود بظهور

رسید.

و مراد از آخرین که میفرماید که کیست بشنود و اطاعت کند بآخرین‏

همان آخرین است که در اول وحی مذکور شد که«پیشینیان آمدند

و آیندگانرا پیش از آمدن بشما اعلام میکنم»و آنچه علماء یهود در تفسیر آن‏

ذکر کرده‏اند که مراد آخرین بلیه است که در آخر کار بایشان میبایست‏

برسد حرفی است بی‏معنی،زیرا که اطاعت کردن بلیه نامعقول است.

 

و بعد از این آیات میفرماید که:کی بنی اسرائیل را در ورطه‏

تالان و غارت گرفتار کرد بغیر از خدائی که معصیت کردیم او را

و رضای او را تحصیل نکردیم و بکتاب او عمل ننمودیم تا غضب کرد

و کار زار قوی شد و آتش فتنه شعله کشید و ایشان آنها را بر خود قرار

ندادند و چنین دانستند که از گناه دیگران است.

و گویا مراد از این فقره جواب بحثی بوده باشد که مبادا کسی‏

توهم کند که چگونه میتواند بود که بنده بر گزیده خدا که تمام او

رحمت و رافت و روشنائی است و از برای هدایت قومها مبعوث شده‏

و میخواهد که مردم را بسوی خدا دعوت کند،بنی‏اسرائیل را که‏

در آن زمان بحسب ظاهر خداپرست منحصر در ایشان بود بکشد

و ایشان را غارت کند.

جواب میگوید که:آن بنده ظلم نمیکند و بنی اسرائیل بدو سبب‏

مستوجب این عذابها شدند:یکی آنکه گناه بسیار کرده بودند،و دویم‏

انکه خود را گناه کار نمیدانستند و چنین میدانستند که ایشان هیچ گناه‏

نکرده‏اند و دیگران گناه کارند.و الحق صفت دویم در جوش آوردن‏

دریای غضب قهاری بسیار سریع و شدید الأثرتر از اول است.نعوذ باللّه‏

من هذا و ذاک.

«سیم»-از آیاتی که در کتاب شعیا مذکور است آیه که در

فصل چهل و پنجم ذکر شده،و آن بعد از خطاباتی است که خداوند

عالم ببنی اسرائیل میفرماید و میگوید که:ای باقی مانده‏گان قومها در

یک مکان نزدیک بیکدیگر جمع شوید،آیا ندانستند آن جماعت که بدست‏

خود بت میتراشند و آنها را خدایان خود قرار میدهند و عبادت آنها

میکنند رستگاری ایشان از آنها ممکن نیست،و از یکدیگر مشورت کنید

 

که این بت پرستی را از قدیم کی بشما تعلیم کرده،آیا نه من خدایم‏

و نیست خدائی بغیر از من،و فرج دهنده نیست بغیر از من.

و چون در آنزمان خداپرستی بغیر از طائفه بنی اسرائیل در ظاهر

نبود و پیغمبری هم بر قومی دیگر مبعوث نشده بود مظنه میرفت که‏

بنی‏اسرائیل باین سخنان گوش نداده متمسک شوند باینکه هرگاه بت‏

پرستی بد بود چرا از برای تمام خلق غیر از بنی اسرائیل منعی وارد

نمیشد و پیغمبری بر ایشان مبعوث نمیگردید،پس باید بت‏پرستی امری‏

باشد مبنی بر اصل،و همین شبهه را دلیل پند داشته از بت‏پرستی ممنوع‏

نشوند،فلهذا بعد از این فقرات میفرماید که«پنوا لی و هیو اشعو

کل أیس آرص کی آنی إل و إن عود بی یشبعتی یا صامی پی‏

صدا قادا بار و لایا شوپ کی لی تخزع کل برخ تیشابع‏

کل لا شون»یعنی روی کنید بمن تا رستگار شوید ای همه اهل‏

اطراف زمین که منم خدا و نیست دیگری بذات خود سوگند میخورم‏

بیرون آمد از دهن من سخن براستی و برگشت ندارد که برای من دوته‏

شوند هم زانوها و قسم خورند هم زبانها.

و مقصود از این دو آیه اینست که من این بتها را بر طرف خواهم‏

کرد و چنین میکنم که کل عالم مرا عبادت کنند و بمن قسم خورند

و معبودی دیگر نپرستند.و چون این امور هنوز اتفاق نیفتاده بود بجهت‏

اطمینان خواطر ایشان خبر را مؤکد بقسم فرموده و گفته که راست است‏

و برگشت ندارد البته چنین خواهد بود.

و گویا نهی نکردن همه قومها و پیغمبر نفرستادن بر ایشان در آنوقت‏

مبنی بر حکمتی بوده که بر ما مخفی است،و اداء فرمودن این مطلب را

که تمام خلق عبادت من خواهند کرد باین عبارت که همه زانوها دوته‏09YA

 

خواهد شد برای من،و حال اینکه در آنزمان زانو دوته کردن در عبادت

متعارف نبود اشاره است باینکه آنوقت را همه عالم منع خواهم کرد که‏

در عبادت زانوها دوته کردن را قرار دهم و آن پیغمبر که باین طریق‏

عبادت کند مبعوث بر کافه ناس خواهد بود.

و فایده آن اشاره اینست که بر کسی وقت ظهور پیغمبر مبعوث‏

بر کافه ناس مخفی نماند،و اینکه فرموده بمن قسم خورند همه زبانها شاهد

است قوی بر این مطلب زیرا که در شریعت خاتم انبیاء نهی از قسم‏

خوردن بغیر خدا شده،حتی اینکه قسم خوردن بکتاب خدا و انبیاء

و برگزیدگان را نیز تجویز نکرده‏اند،بلکه در هیچ امری باین قدر تأکید

نشده،پس در این آیه سه نشان مذکور است:یکی زانو دوته کردن‏

در عبادت،دویم قسم بغیر خدا خوردن را حرام کردن هر چند قسم‏

بیکی از برگزیدگان خدا باشد،سیم مبعوث بر کافه ناس بودن.و صدق‏

این هر سه بر جناب ختمی مآب کمال ظهور دارد.

و اگر کسی گوید که:در این آیه مذکور است که همه زانوها

خواهد شد برای خدا و همه زبانها بخدا قسم خواهند خورد،و هیچ یک‏

بعمل نیامده زیرا که تمام خلق داخل در دین آنحضرت نشده‏اند که‏

زانو را دو ته کنند و بغیر از خدا قسم نخورند.

جواب میگوئیم که:بعد از بیان مقصود آن آیه این سخن بهیچ‏

وجه ورود ندارد،زیرا که دانستی که غرض رفع شبهه بنی‏اسرائیل‏

بوده که نگویند که هرگاه بت‏پرستی اصل نداشت چرا خدا سائر

خلق را منع نمیکند و پیغمبری بکافه خلق نمیفرستد.و این غرض بمجرد

اینکه بفرماید که کسی را بکافه خلق خواهم فرستاد حاصل میشود،

و مقصود این نیست که خبر دهد که تمام خلق او را اطاعت خواهند کرد

 

تا این بحث لازم آید.

و ایضا میگوئیم واجب نیست که در روز اول بعثت پیغمبر تمام‏

عالم بأو ایمان آورند بلکه بتدریج پیغمبر و تابعان و نائبان آنحضرت بهر قسم‏

که بوده باشد خلق را داخل در تحت فرمان شریعت میکنند تا اینکه‏

بالمره داخل خواهند شد و وعده خدا درست خواهد شد،و این اثر از

و جنات احوال شریعت پیغمبر آخر الزمان ظاهر است زیرا که همه روزه‏

فوج فوج داخل در اسلام میشوند و تا حال اتفاق نیفتاده که کسی از

دین اسلام بیرون رفته باشد یا در شهر و ولایتی که اساس اسلام بر پا شده‏

موقوف شده باشد،وللّه الحمد.

«چهارم»-آیاتیست که در فصل چهل و سیم مذکور است،

و مضمون آن تأکید همان فقرات است که در دویم و سیم نقل شد،

و در فصل اول خبر از خلاصی بنی اسرائیل است از بخت النصر و آبادی‏

بیت‏المقدس،و بعد از آن میفرماید که«کل هنقرا بشمی‏

و لخبودی براتیو یصر تیو أف عسیتو»یعنی همه خلق را

برای خواند نام خود و عزت مندی خود آفریدم و خلق کردم نیز بجا رسانم‏

و این فقره مطابق است با آنچه در قرآن مجید میفرما که«و ما

خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»،و مقصود از این همان مطلبی است‏

که در آیه بی نشبعتی مذکور شد.

و بعد از آن میفرماید که:بیرون آورد قوم کور که چشم هست‏

بر او و کرها که گوش هست در ایشان همه قومها جمع شوند یکسان‏

و جمعیت کنند امتها کیست در ایشان که معلوم کند بایشان اینها را

و اولیها را بشنواند بایشان بدهند شهادت ایشان و تصدیق کنند و بشنوند

و بگویند راست است شما شاهد من هستید میفرماید خدا و آن بنده من‏

 

که برگزیدم او را از برای اینکه بدانید و اعتقاد کنید بمن و بفهمید که‏

منم هو پیش از من نبوده است بزرگواری و بعد هم نخواهد بود منم منم‏

خدا و نیست بجز من نجات دهنده من معلوم کردم و نجات دادم و خبر

دادم و نیست در میان شما بیگانه و شما هستید میفرماید خدا منم بزرگوار.

(مؤلف گوید)که از این آیات تأکید آنچه از آیه هن عبدی‏

معلوم شد مستفاد میگردد،و علاوه بر آن مشتمل است بر امر نمودن‏

مر بنی اسرائیل را که آن بنده برگزیده من که آمدن او شما را اعلام‏

کردم شما شاهد بر پیغمبری او باشید و در وقت آمدن تصدیق کنید که‏

اینست که خدا بپیغمبران خبر داده و ما را اعلام کرده و بر تمام قومها

و امتها مبعوث است.

و تمام این فصل و فصل قبل از این و بعد از این بلکه تمام کتاب‏

حضرت شعیا مشتمل است بر امثال این اخبار و نهی نمودن بنی اسرائیل را

از بت‏پرستی،و ما از این فصول بهمین قدر اکتفا نموده یک آیه‏

دیگر را از کتاب آن پیغمبر عظیم الشأن که خبر در آن از این سخن‏

نیست نقل مینمائیم و طالب حق و متعصب را هر دو بخود وا میگذاریم که‏

ان اللّه یهدی من یشاء.

«پنجم»-آیاتی است که در فصل پنجاه و یکم آن کتاب مذکور

است و آن اینست که«هقشیبو إلی عمی و لیؤمی إلی ها زینوکی‏

تورا ما ییتی تص و مشپاطی لا و رعمیم أرکیع قاروب‏

صد فی یا صایشعی وز راعی عمیم یشیاطو إلی إییم یقو و

و ألزروا عی بیحلون»یعنی گوش دهید بمن ای قوم من و امت‏

من بمن گوش دهید که کتاب دستوری از نزد من بیرون میآید و شریعت‏

خود را برای روشنائی قومها قرار میدهم نزدیکست راستی من بیرون‏

 

آید رستگاری من و بقوت بازوی من قومها شریعت بجا آورند بمن گروهها

امیدوار باشند و بقوت من امیدوار باشند.

(مؤلف گوید)که رشی که یکی از مفسرین معتبر بنی‏اسرائیل‏

است تصریح کرده باینکه تو را هر کتابی است که به پیغمبری داده شود

و تصریح کرده است باینکه این علامات تمام ظاهر خواهد شد،و آنچه‏

در این آیه وعده شده است تمام در وقت ظهور سانابرورا که در

کلام صفنیاء پیغمبر مذکور است خواهد شد،و ما آن کلام را در

این کتاب نقل نموده مقصد از آن معین خواهیم کرد.

و این عز را که او هم از مفسرین معتبر است گفته که همر کئاه‏

که در وحی قولا قاو مذکور است ظاهر میشود،و ما صدق وحی قولا قاو

معلوم شد که نیست.

و بعد از این همه در ترجمه صحیفه نحمان ثانیا تبیینی مینمائیم.و بعد از

این آیه آیاتی چند مذکور است که خلاصه آن خبر است که احکام‏

خدا برگشت ندارد و آنچه را میفرماید و وعده میدهد خواهد کرد.

 

ادامه دارد...................




:: برچسب‌ها: کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 3

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸