کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 4

فصل سیم‏

«در نقل آنچه در کتاب صفنیاء پیغمبر مذکور است»

و صفنیاء پیغمبری است از آل داود که در اواخر بیت‏المقدس اول‏

مبعوث شد،و کتاب او کتابی است مختصر مشتمل بر سه فصل،و تمام‏

آن کتاب مشتمل است بر خبر دادن از احوالاتی که بر بنی اسرائیل وارد

خواهد شد از خرابی ایشان و اسیری ایشان و برگشتن ایشان ببیت‏المقدس‏

 

و آباد شدن بیت‏المقدس کرت دویم و خبر از پادشاهان جبار که در کتاب‏

دانیال مفصل آن مذکور است.

و در نشان سیم آن کتاب فقره‏ای مذکور است که خلاصه ترجمه‏

آن اینست که بجهت جمع کردن همه قومها بر شریعت خود همه پادشاهان را

بر طرف کنم بریختن غضب خود بر ایشان و گرمی خشم من بسوزد همه‏

زمین را،و بعد از آن فقره میفرماید«کی آز اهفخ إل عمیم ساناه‏

برورا لقرء کولام لشم أدنای لعابد و شخم إحاد»یعنی‏

آنوقت برمیگردانم بقومها لب پاکیزه برای خواندن همه ایشان بنام خدا

و عبادت کردن ایشان بیک روش.

و چون این اخبار مطابق است با آنچه در کتاب دانیال مذکور است‏

و در آن کتاب از این مقام ابسط بیان شده ما را ضرور نیست که در این‏

مقام تفصیل آن را بیان نموده پادشاهان جبار و انقراض ایشان را بیان‏

کنیم،بلکه حواله بوقت ترجمه نمودن صحیفه دانیال میکنیم.

فصل چهارم‏

«در ذکر آیاتی که در کتاب حبقوق مذکور است»

بدانکه حبقوق از پیغمبران عظیم الشأن بوده،و آنچه از تاریخ یوسف‏

ابن کوریان معلوم میشود اینست که در وقت مسلط شدن بخت النصر

بر بیت‏المقدس و بعد از آن در حیاة بوده زیرا که در فصل سیم از باب‏

اول آنکتاب مذکور است که چون زمان پادشاهی بخت النصر بسر رسید

و سلطنت بابل بداریاوش که داراب مجوس است قرار گرفت و بجهتی‏

 

که در کتاب دانیال مذکور است دانیال را در برکه سباع انداخت و در آن‏

وقت به حبقوق که در زمین بیت‏المقدس میبود وحی رسید که بدیدن‏

دانیال برود،آنحضرت بطی الأرض از بیت‏المقدس ببابل آمده در چاه‏

درندگان رفته با حضرت دانیال صحبت داشته بهمان راهی که آمده بود

برکشت.این است خلاصه آنچه در تاریخ ابن کوریان مذکور است.

بدانکه چون حبقوق پیغمبر تسلط بخت النصر را که مرد کافر

بت‏پرست بود بر بنی اسرائیل که خداپرست بودند دید و همه روزه اساس‏

ظالمانرا در تزاید میدید،از این معنی دل تنک و متفکر شد که آیا حکمت‏

در این چه خواهد بود،در مقام مناجات با قاضی الحاجات حکمت این‏

استفسار نمود و مضامین مناجات آنحضرت در نشان اول از کتاب خودش‏

مذکور است،و فی الحقیقة مضامینی است که از دل سوخته و خواطر

افروخته و احوال پریشان و دیده‏گریان شبیه باعتراضاتی که عشاق بر معشوق‏

میکنند صادر گردیده،و در اول نشان دویم میفرماید که در آن مقام‏

ایستاده منتظر جواب بودم که ناگاه بمن وحی شد که«کتب حازون‏

و بائر عل هلوحت لمعن یاروص قور إبوکی عد حازون لمعد

و یافیح لقص و لا یکذب إیم بمحمح صک لوکی بویا بؤء

و لا یأحر هین عوپلا لا یاشرا نفشوبو و صدیق بأمونا

تو بحیه»یعنی بنویس وحی را و واضح بنویس بر لوحی از این جهت‏

که آسان باشد بر قاری خواندن که پیغمبری بوعده هست که گفتگو

کند از انجام و دروغ نگوید اگر دیر کند امیدوار باش بآمدن او که البته‏

آمدنی است و دیر نمیکند هر که سخت روئی کند با او شایسته نباشد جان‏

او بأو و صالح بسبب ایمان آوردن بأو زندگی کند.

(مؤلف گوید)لفظ«حازون»آنچه در لغت عبری استعمال شده‏

 

بمعنی نبوت و وحی است،و در نظر حقیر نیست که جائی بمعنی پیغمبر

استعمال شده باشد،و چون در این مقام میفرماید که حازون که بوعده‏

خواهد آمد و چنین خواهد گفت و چنین خواهد کرد ظاهر است که‏

بمعنی پیغمبر باشد هر چند نبوت بوعده بودن و ظاهر شدن لازم دارد که‏

نبی بوعده بوده باشد زیرا که ممتنع است که نبوت بی نبی ظاهر شود،

فلهذا در این مقام بپیغمبر تفسیر کرده شده،و لفظ«قص»بمعنی انجام‏

است،و چون در این مقام حضرت حبقوق استفسار از سبب و لمیت‏

وقوع این امور که عبارت از غلبه دشمن بر دوست بوده باشد نموده‏

بود در جواب فرمودند که پیغمبری خواهد آمد.و در این دو احتمال میرود:

«اول»-اینکه خبر از انجام داشتن و دانستن اینکه امور بچه‏

سبب اتفاق خواهد افتاد و چه فایده بر آن متفرع خواهد گردید از اسراری‏

که هنوز وقت بروز آن نشده و مختص بپیغمبری است که خواهد آمد

و تو را فهمیدن آن میسر نیست،و آنچه بر تو لازم است اینست که‏

مردم را بر این بداری که بآن پیغمبر ایمان آورند و آن پیغمبر دیر نخواهد

کرد و خواهد آمد.

و اگر کسی را بخواطر رسد که چگونه میشود که باید خبری در

وقتی بروز کند و جائز نیست بروز آن در وقت دیگر.میگوئیم که از

امثال مشهوره است که«الأمور مرهونة بأوقاتها»،و بسیاری از اخبار بود که‏

انبیاء سابق خبر نداده‏اند و انبیاء که بعد از ایشان مبعوث شدند آن خبرها را

گفتند،مثل آنچه حضرت موسی علیه السلام در توراة خبر داده‏

انبیاء سابق مثل ابراهیم و نوح و آدم و غیر هم خبر نداده‏اند،و همچنین‏

انبیاء بعد از موسی علیه السلام مثل شعیا و دانیال و غیر هم خبر بسیار دادند

که از حضرت موسی نقل نشده است.

 

«و دویم»-از دو احتمال که در آن عبارت میرود اینست که‏

پیغمبری در وعده هست که خبر از انجام که قیامت باشد خواهد داد

و دروغ نخواهد گفت،پس عالمی دیگر که انجام این عالم بوده باشد

خواهد بود و تسلط بدان بر نیکان سبب حصول اجر و مزید درجات‏

نیکان در آخرت است و بدان بجزاء اعمال خود خواهند رسید،و این‏

زحمت کشیدن چند روزه دنیا در جنب آن نعمتها که از برای ایشان‏

بأزاء آن مهیاست بسیار آسان است.

و بهر تقدیر این آیه صریح است که مراد از این نبی موعود پیغمبران‏

بنی‏اسرائیل نیستند،زیرا که هیچ یک از انبیاء بنی اسرائیل خبر از

انجام ندادند و نفرمودند که امر عالم و آدم بکجا خواهد رسید و از قیامت‏

مطلقا گفتگو در میان ایشان نیست،و باعتقاد بنی اسرائیل بعد از حبقوق‏

پیغمبری مبعوث نشد،زیرا که دانستی که اعتقاد بنی اسرائیل اینست‏

که در بیت‏المقدس ثانی پیغمبری مبعوث نشد،و چنانچه دانستی حبقوق‏

بعد از خرابی اول بیت‏المقدس باین وحی سرافراز گردید.

و صدق این آیه بر پیغمبر آخر الزمان کمال ظهور دارد زیرا که‏

بیشتر از کتاب آنحضرت ذکر قیامت و احکام آخرتست و تمام مردم را

دعوت بآخرت میفرمود.و فی الحقیقة گفتگوئی بغیر از اینکه باید تدارک‏

سفر آخرت درست کرد نداشت.

و چون عبارت کتاب حبقوق درست فهمیده شد دیگر احتیاج باین‏

نخواهی داشت که ما آنچه را علماء بنی اسرائیل در تعیین این نبی گفته‏اند

و بر کسانیکه قرار داده‏اند ذکر کنیم و بر ابطال آن استدلال نمائیم.

و آنچه در آخر ذکر شده که هر که سخت روئی کند با آن‏

پیغمبر جان بأو سزاوار نیست،اشاره بآن فقره است که در توراة در آیه‏

 

نابی اقیم مذکور شد،و ما در آن فصل بآن اشاره کردیم.

و غرض از اینکه فرموده که بنویس و واضح بنویس که بر قاری‏

آسان باشد خواندن آن اینست که چون حیرت و شبهه از برای هر کس‏

حاصل میشود و بسیارند که در این مقام معطل مانده و کافر شده و عدالت‏

خدا را انکار کرده‏اند،و چنانچه حبقوق با آن عظم رتبه و پیغمبری در این‏

مقام متحیر شود از دیگران که رعیت‏اند چه توقع است،فلهذا میفرماید

که بنویس و واضح بنویس که بر کسی مشتبه نماند.

و بعد از این بجهت تأکید این مطلب که دنیا بچیزی نمیأرزد و در جنب‏

ثواب آخرت قدری ندارد چندین آیه در مذمت دنیا و شراب که فی الحقیقه‏

ام الفساد و اصل اساس دنیاست فرموده،و ثانیا در نشان سیم خبر پیغمبر

موعود را تکرار فرموده نشان از مکان بعثت انحضرت داده و قدری از

صفات آنحضرت را ذکر نموده،و عبارت آن اینست که«إلوه می‏

تیمان یابوء و قارش مهر پاران سلا کیسا شامییم هدو

و تهیلا توما لا ها آرص»یعنی رحمت خدا از جانب جنوب خواهد

آمد و خاصی از کوه پاران همیشه خواهد بود خواهد پوشانید آسمان را

شرافت او و ستایش او پر خواهد کرد زمین را.

(مؤلف گوید)که لفظ«إلوه»در لغت عبری بمعنی اله است‏

و چون خدا را مکانی نیست و آمدن و رفتنی نسبت بذات خدا معنی ندارد

پس باید بمعنی رحمت خدا و وحی خدا بوده باشد،و در بعضی جاها الوه استعمال‏

شده و ملک مقصود است،و این معنی هم در این مقام مناسب است.

و جمهور مفسرین یهود پاران را بمکه تفسیر نموده‏اند که خالی از

تازکی نیست و فی‏الحقیقة شنیدنی است،و آن اینستکه در اول پاراش‏

آخر توراة عبارتی مذکور است که ترجمه‏اش اینست که خدا آشکارا

 

شد از سینا و بدرخشید از ساعیر و فیض بخشید از پاران،و مراد از آن‏

ظهور موسی و عیسی و محمد است،چه محل تجلی و نزول وحی بر حضرت‏

موسی علیه السلام کوه سینا بود،و محل بعثت حضرت عیسی علیه السلام‏

ساعیر بود،و محل ظهور نور محمدی صلی اللّه علیه و آله در پاران بود.

و علماء بنی اسرائیل در بیان این آیه گفته‏اند که اول خدا بر کوه‏

پاران تجلی کرد بر بنی‏اسماعیل و ایشان را تکلیف بپا داشتن توراة کرد

و ایشان قبول نکردند،و بعد از آن بر ساعیر تجلی کرد بر فرزندان عیص‏

برادر یعقوب ایشان نیز قبول نکردند،و بعد از این هر دو بر کوه طور

بر بنی اسرائیل تجلی کرد و ایشان قبول کردند.

و چون بحسب اعتقاد ایشان بنی اسماعیل و بنی عیص در عرضه نیستند

که محل نزول وحی و تجلی الهی باشند اعم از اینکه قبول کنند یا نکنند

و این بیان منافی مذهب ایشان خواهد بود فلهذا آمده‏اند و بر طنبور نغمه‏

افزوده‏اند و گفته‏اند که بر این دو جماعت تجلی نکرد بلکه خداوند عالم از برای‏

هر قومی ملکی در آسمان خلق کرده که بزرگ آن قوم است و اختیار آن‏

قوم در دست اوست،و میکائیل را بزرگ بنی اسرائیل میدانند و جبرائیل را

بزرگ بنی اسماعیل،و همچنین سائر طوائف را،و گفته‏اند که تجلی سعیری‏

و پارانی بر دو ملک بزرگ بنی اسماعیل و بنی عیص بوده و آندو ملک قبول‏

نکردند،و بنابراین معنی آیه بر عکس ترتیب ذکری خواهد بود،زیرا

که باعتقاد ایشان اول تجلی پارانی بوده و بعد ساعیری و بعد سینائی و در این

آیه عکس این ترتیب است،و مراد از آشکار شدن و درخشیدن و فیض‏

رسانیدن عرض کردن وحی بملک و قبول نکردن ملک خواهد بود.

و دلالت این عبارت بر این مدعا اگر از معما مشکل‏تر نیست البته‏

آسان‏تر نخواهد بود،و چون بمقام تفسیر همین آیه از کتاب حبقوق رسیده‏اند

 

حواله بتفسیر آن آیه از توراة نموده‏اند،و آمدن قدوس را از جانب کوه‏

پاران بهمان تجلی بر ملک بنی اسماعیل نمودن و ملک قبول نکردن معنی‏

کرده‏اند.

و این داستان چه شبیه است بحکایت شخصی که نام حضرت یعقوب را

فراموش کرده بود از کسی پرسید که چه بود نام آن امام که دختر

او را شغال خورد؟آن کس گفت که تمام این عبارت بر خلاف واقع‏

است زیرا که امام نبود بلکه پیغمبر بود و دختر نبود بلکه پسر بود و شغال‏

نبود بلکه گرک بود و با این همه خورد باطل است زیرا که نخورد.

و ما قطع نظر از آنچه بر این بیان نسبت بآیه توراة وارد میآید و اینکه‏

مستلزم اسنادهای غریب و عجیب است بخدا و ملائکه و انبیاء نموده بر آنچه‏

در حمل نمودن آیه کتاب حبقوق بر این معنی لازم میآید اشاره میکنیم‏

و میگوئیم که لفظ«یابوء»در این مقام صیغه مستقبل است،و صیغه‏

مستقبل در عبری بمعنی ماضی استعمال نشده اگر چه لفظ ماضی بمعنی‏

استقبال استعمال شده.

و ایضا اینکه میفرماید همیشه خواهد بود با اینکه روز اول قبول‏

نکردند بچه نحو با یکدیگر ملائم میشود.

و ایضا میفرماید که خواهد پوشانید شرافت آن اسمان را و در قبول‏

نکردن وحی و تجلی خدا چه شرافت است،بلکه هرگاه نقیض شرافت را

ثابت نکند و سراسر از هم بگذرد بسیار مناسب تمام شده خواهد بود.

و ایضا فقره که میفرماید که ستایشش زمین را پر خواهد کرد

هیچ معنی نخواهد داشت زیرا که امری که در آسمان اتفاق افتد و خدا بیکی‏

از ملائکه خود امری کند و آن ملک قبول نکند چه دخل بزمین دارد

و چه ستایش کردنی در زمین بر این متفرع است.10YA

 

و ایضا باعتقاد ایشان تجلی بر ساعیر و پاران هر دو شد و هر دو قبول‏

نکردند و ذکر احدهما در این مقام بدون دیگری وجهی ندارد.

و ایضا این مطلب مطلقا بعبارت کتاب حبقوق ملائم نیست و دخلی‏

بنقلی که سخن در آنست ندارد.

سبحان اللّه عناد و لجاج و تعصب و محبت بمذهب آباء و اجداد وحب‏

ریاست دنیا شخص را بچه مهلکه‏ها می‏اندازد و کار را بچه جاها میرساند

و عاقل را بچه نحو کر و کور میسازد که امور بدیهه را نفهمد و باین‏

پریشانی سخن بگوید که مستلزم تقبیح خدا و رسول و ملائکه بوده باشد،

و مع ذلک اظهار نماید که توقع اجر از خدا هم دارم نعوذ باللّه من ذلک.

و ما هر چند در این رساله التزام کرده‏ایم که نسبت بهیچ کس‏

پا از جاده ادب بیرون نگذاشته مباحثه و مجادله علمی را بمفاحشه و مراء

تبدیل نکنیم،نهایت در این مقام قلم تیز رواندکی سرکشی نموده چند

گامی عنان گسیخته حرکت کرد.استغفر اللّه من طغیان القلم:

بر کشتیم بتفسیر آیه کتاب حبقوق:در جانب جنوب بودن مکه‏

معظمه که محل پیغمبر آخر الزمان بود نسبت ببیت‏المقدس که مکان نزول‏

وحی بر حضرت حبقوق پیغمبر است کمال ظهور دارد،و مذکور شد

که جمهور مفسرین پاران را بمعنی مکه تفسیر کرده‏اند،پس ما را احتیاج‏

باثبات آن نیست،و همیشه بودن آن حضرت باین معنی است که شریعت‏

انحضرت نسخ نخواهد شد،و حال هزار و دویست سال از بعثت آن حضرت‏

گذشته و هر روز ظهور شریعت آنحضرت از روز پیش بیش است.

و شاید مراد از پوشیدن آسمان از شرافت آنحضرت اشاره بمقدمه‏

معراج باشد،و هرگاه کنایه از بیان شأن و بزرگی انحضرت نیز باشد

هم مناسب است.

 

و حاصل اینکه معنی ستایش او زمین را پر کند اینست که آنحضرت‏

مبعوث بر تمام خلق زمین است،زیرا که معنی ستایش او با ستایش‏

کردن او خدا راست یا ستایش کردن خلق او راست و هر دو معنی‏

مستلزم اینست که تمام خلق متابعت او کنند.

و در همین نشان سیم که بتمام شدن آن کتاب حبقوق تمام میشود

بعضی دیگر اشارات مذکور است که هر که خواهد بآن کتاب رجوع‏

کند.و من اللّه التوفیق و الهدایة.

فصل بنجم‏

«در نقل آیات و اخباری که در»

«کتاب دانیال مذکور است»

و در آن چهار نمایش است:

(نمایش اول)

(در ذکر صنم)

در فصل دویم از کتاب دانیال مذکور است که در سال دویم‏

پادشاهی بخت النصر پادشاهی خوابی دید و پریشان حال و آشفته شد و آن‏

خواب را فراموش کرد،و دانایان و منجمان را طلبیده بایشان گفت که‏

میخواهم بمن بگوئید که چه خواب دیده‏ام و تعبیر آن چیست؟ایشان‏

گفتند که پادشاه خواب را بما بگوید تا ما او را تعبیر کنیم.پادشاه‏

گفت من خواب خود را فراموش کرده‏ام،و چنانچه آن خواب را بمن‏

خبر ندهید و تعبیر آنرا نگوئید شما را بقتل میرسانم و خانهای شما را خراب‏

 

میکنم،و هرگاه خبر دهید بخشش و انعام و عزت بسیار بشما میرسانم.

ایشان همان جواب را دو مرتبه بعرض رسانیدند،غضب بر پادشاه‏

مستولی شده ایشان را تهدید و تخویف بسیار نمود،و ایشان بعرض رسانیدند

که آدمی بر روی زمین نیست که تواند سخن پادشاه را معلوم کند،

و هرگز هیچ پادشاهی چنین تکلیف بدانشمندان نکرده است و بغیر از

ملائکه که صحبت ایشان با بنی آدم میسر نیست کسی بر آن امر قادر نیست‏

آتش غضب پادشاه شعله کشیده حکم بقتل عام تمام حکما و دانشمندان‏

که در آن مملکت حاضر بودند کرد،و در آن وقت حضرت دانیال‏

با بنی اسرائیل در زمین بابل بأسیری گرفتار بودند و آنحضرترا نیز حاضر

ساختند که با دانشمندان بقتل آورند،دانیال سبب غضب پادشاه را

بر دانشمندان از سر کرده جلادان استفسار نموده سر کرده جلادان‏

ماجری را بتفصیل از برای دانیال نقل کرد،دانیال خود را بپادشاه‏

رسانید و مهلت طلبید که تعبیر خواب را اعلام کند،و بعد از حصول‏

مهلت بخانه خود رفته با سه نفر دیگر از پیغمبران و بزرگان بنی‏اسرائیل‏

حل این مشکل را از حلال مشکلات مسألت نمودند،و در شب‏

خداوند عالم مقدمه را بر حضرت دانیال ظاهر ساخت،و آنحضرت‏

بعد از قیام بأدای شکر و ثنای حضرت باری سر کرده جلادان را اعلام‏

بخشید و او آنحضرترا بتعجیل نزد پادشاه برد و بعرض رسانید که دانیال‏

آمده که حکایت خواب را با تعبیر بیان سازد،پادشاه او را نزد خود

طلبیده گفت که:آیا تو خواب مرا میدانی و تعبیر او را میگوئی؟

دانیال گفت که هیچ یک از بنی‏آدم این سر را نمیتواند گفت و عالم‏

بآن خدای خالق آسمان است و میخواهد در این خواب خبر دهد تو را

از اموریکه واقع خواهد شد در روزگاران بعد و نه اینست که من بعقل‏

 

خود خبر میدهم ترا بلکه با علام خداست خبر دادن.أی پادشاه در خواب‏

دیدی که صنم بزرگی که قدش بلند بود و شکوه او بسیار بود در برابر

تو ایستاده بود و سر آن صنم از طلای خالص بود،و سینه و بازوی آن‏

نقره بود،و شکم و رانش از مس بود،و ساق اواز آهن بود،و پاهای‏

او بعضی از آهن و بعضی از سفال بود.و بعد از آن دیدی که سنگی‏

از کوه رها شد و بر پاهای آن صنم که از آهن و سفال بود خورد و آن‏

صنم را خورد کرد و باد اجزاء آنرا متفرق کرد و اثری از آنها باقی‏

نماند،و آن سنک بزرک شد مثل کوه و تمام روی زمین از آن پر شد.

این است خواب تو،و تعبیر آن اینست که توئی پادشاه و پادشاه‏

پادشاهان که خالق آسمان و زمین است پادشاهی و حسن و قوت و عزت بتو

بخشید و مسلط کرد تو را بر ساکنان روی زمین از بنی‏آدم و حیوانات‏

صحرا و مرغان هوا،توئی آن سر که در آن صنم طلا بود.و بعد از

تو بر خیزد پادشاهی دیگر که از تو پس‏تر باشد،و پادشاه سیمین که‏

از مس بود مسلط شود بر همه روی زمین،و پادشاه چهارم باشد قوی‏

چون آهن،و همچنانکه آهن خورد میکند و میتراشد همه آنها را خورد

کند،و آنچه دیدی که پاهای او و انگشتان او بعضی از آنها سفال‏

کوزه‏گری بود و بعضی از آنها آهن بود پادشاهی ایشان دو صنف باشد

بعضی قوی باشند و بعضی ضعیف،و این دو صنف بیکدیگر مخلوط

نشوند همچنانکه آهن مخلوط نشود بسفال،و در ایام این دو پادشاه‏

برانگیزاند خدای آسمان پادشاهی که در روزگاران تبه نشود و پادشاهی را

بقوم دیگر وا نگذارد و خورد کند و تمام کند همه این پادشاهانرا و او

بماند در روزگاران.و آنچه دیدی که از کوه سنک بخودی خود رها

شد و کسی مباشر آن سنک نبود و خورد کرد آهن و مس و سفال و نقره‏

 

و طلا را اشاره است باینکه آنچه را دیدی البته خواهد شد و راست است‏

خواب تو و معتبر است تعبیر آن.

و بعد از این مراتب مذکور است که بخت النصر تعظیم و توقیر

دانیال را بعمل آورده بخشش بسیار بآنحضرت کرده او را مسلط بر تمام‏

مملکت بابل کرد،و دانیال باطلاع پادشاه هر یک از بزرگان بنی اسرائیل را

بخدمتی از خدمات ملکی مأمور ساخته خود در خدمت پادشاه بود.

(مؤلف گوید)که آنچه از این کلام مستفاد میگردد اینست که‏

پادشاهی از زمان بخت النصر تا آخر عالم در پنج سلسله بوده باشد،

و سلسله اول همان سلسله است که بخت النصر از ایشان بوده،و علامت‏

سلسله دویم اینست که از سلسله اول پس‏تر و ضعیف‏تر باشند،و علامت‏

سلسله سیم این است که عالم گیر بوده باشد و بر تمام روی زمین مسلط

شود،و علامت سلسله چهارم اینکه دو سلسله با یکدیگر بزرک شوند

و با یکدیگر آمیخته باشند اما با یکدیگر مخلوط و ممزوج نشوند،و یکی‏

از آن دو سلسله که تعبیر آهن است بسیار قوی باشند و سلسله دیگر که‏

تعبیر سفال است و در عبارت کتاب دانیال«حسف طینا»مذکور

است ضعیف باشند،و علامت سلسله پنجم اینست که تمام هر چهار

پادشاه را بشکند و ضعیف نشود و همیشه باقی ماند و پادشاهی را بسلسله‏

دیگر ندهد و بقومی دیگر وا نگذارد و خورد کند آهن و مس و سفال‏

و نقره و طلا را.و سائر این علامات که در پنجم مذکور است باید که‏

اثری از هر یک از پادشاهان اربعه تا ظهور پنجم باقی باشد،و الاصادق‏

نخواهد بود که سلسله پنجم در روزگار آن پادشاهان پیدا شود و خورد

کند آهن و مس و سفال و نقره و طلا را.

و علماء بنی اسرائیل هر یک از این سلسله‏ها را ملکوت اسم گذارده‏

 

و در میان ایشان در تعیین ملکوت اول و دویم و سیم خلافی نیست،

و اختلاف ایشان در ملکوت چهارم بسیار است،و ملکوت پنجم را

هنوز منتظرند و میگویند که آن ملکوت ماشیح است،و ماشیح باعتقاد

ایشان همان کس است که انبیاء بوجود او بشارت داده‏اند،و آنچه در

تعیین ملکوتها گفته‏اند اینست که بخت النصر بتصریح حضرت دانیال‏

ملکوت اول است،و پادشاهان مجوس که بعد از بخت النصر بهمرسیدند

که کورش و داریاوش از ایشان است ملکوت دویم‏اند،و مراد از

ملکوت سیم اسکندر رومی است،و در ذکر ملکوت چهارم سه فرقه‏

شده‏اند:فرقه گفته که ملکوت چهارم قیاصره‏اند که در روم میبودند

و طیطوس رومی که بیت‏المقدس را دفعه دیگر خراب کرد از ایشان‏

است،و فرقه گفته دیگر گفته‏اند که مراد از ملکوت بنی اسماعیل‏

مذکور است،و قیاصره را داخل ملکوت سیم میگیرند،و فرقه ثالثه‏

ملکوت چهارم را مرکب از قیاصره و قیداریه گرفته‏اند،و در نظر تمام‏

ایشان همین مطلب بوده که عبارت را بنحوی درست کنند که هنوز داخل‏

ملکوت پنجم نشده باشد،و از ابحائی که بر هر یک از مذاهب ثلاثه‏

وارد میآید غافل شده‏اند یا تغافل کرده‏اند،و ما بعد از اینکه عبارت را

موافق علامات که حضرت دانیال فرموده و مطابق آنچه در تواریخ عالم‏

مذکور است معنی کردیم اشاره ببعضی از آن ابحاث خواهیم کرد.

و اللّه ولی التوفیق.

آنچه از تدرب در کتب تواریخ مع اختلافها معلوم میشود اینست‏

که اول پادشاهان عالم پیشدادیان که اول ایشان کیومرث است بوده‏

باشد،و بعد از انقضاء دولت ایشان پادشاهی بکسانی که ایشان را کیان‏

 

میگفتند،و اول ایشان کیقباد بود تعلق گرفت،و بعد اسکندر رومی‏

بر عالم مسلط شده ملوک طوائف شد،و بعد از ملوک طوائف بطایفه‏

دیگر که بساسانیان شهرت دارند تعلق یافت و ساسانیان بظهور دولت‏

اسلام منقرض شدند،و این سلسله پادشاهان بزرک عالم بودند،و سائر

سلسلها یا تابع بعضی از این پادشاهان بوده در ناحیه از نواحی مملکت‏

بحکومت اشتغال داشتند یا اینکه ذیل یکی از این پادشاهان بزرک بوده در

حکم همان ملکوت بودند یا پادشاهی ایشان مختص بشهری و ولایتی بود

و در تعداد پادشاهان عالم نبودند،مثل فراعنه مصر و پادشاهان بنی‏اسرائیل‏

و عمالقه و امثال اینها.بلی در زمان ظهور پادشاهان ساسان در میان عرب‏

پادشاهان بهمرسیدند و بزرگی ایشان بسیار شد و با وجود این ساسانیان را

خدمت میکردند و در جنب ساسانیان بسیار ضعیف بودند.

و بباید دانست که آنچه علماء تواریخ در احوال بخت النصر گفته‏اند

اختلاف بسیار کرده‏اند:بعضی گفته که در أیام پسر کودرز بود و از

جانب کیان حاکم بابل بود،و مسعودی او را از جانب هر اسب حاکم‏

بابل دانسته،اما در ذکر پادشاهان کلدانیین او را شمرده و کلدانیین بتقریر

مسعودی چهل و پنج نفر بودند که در بابل زمین فرمان فرما بودند،

و اول ایشان را نمرود جبار گفته و سی‏وسیم ایشان را بخت‏النصر جبار ذکر

کرده.و از این تقریر معلوم شد که مسعودی کلدانیین را در زمان‏

بخت النصر تابع فرس میدانسته.

و بعضی از مؤرخین بخت‏النصر را پادشاه مستقل بر سر خود نقل‏

کرده،و این قول موافق است با اعتقاد یهود:و بهر تقدیر غرض از

ملکوت اول بنص حضرت دانیال بخت‏النصر است،و چنانچه بخت‏النصر

پادشاه مستقل بوده باشد خواه از کلدانیین و خواه از غیر ایشان و از کیان‏

 

نباشد مراد از ملکوت دویم کیان خواهد بود از لهراسب و کشتاسب‏

و ما بعدهما:

و بعضی از علماء تواریخ تاریخی بطریق جدول بعبارت ترکی نوشته‏

و در آنجا تصریح کرده باینکه کورش مجوس کشتاسب است،و ضعیف‏

کشتاسب در سلطنت مشهور است:

و علامت ملکوت سیم حضرت دانیال بر غیر اسکندر رومی صدق‏

نمیکند زیرا که پادشاهی که عالم گیر باشد و تمام ربع مسکون را سیر کند

و بعد از حضرت دانیال باشد و ملکوت دویم بدست او تمام شود بغیر از

اسکندر رومی نیست:

و مراد از ملکوت چهارم باید ساسانیان باشند،زیرا که تمام علامات‏

که حضرت دانیال فرموده بر ایشان صدق میکند،بجهت اینکه ایشان‏

با پادشاهان عرب با یکدیگر بزرک شدند،و این بعد از ملوک طوائف بود،

و پادشاهان عرب از ایشان ضعیف‏تر بودند و پیوسته خدمت ایشان را

میکردند و بمصالحه و مهادنه روزگار میگذرانیدند و با ایشان آشنا بودند،

نهایت مخلوط بایشان نمیشدند زیرا که مراد از مخلوط شدن چنانچه علماء

یهود تصریح کرده‏اند تزویج کردن است،و پادشاهان عرب با اینکه‏

از فرس ضعیف‏تر بودند هرگز بتزویج کردن با ایشان راضی نشدند،

و خبر کشتن کسری نعمان را در این خصوص مشهور است،و واقعه عظیمه‏

که بنی شیبان را با کسری در خصوص دختر نعمان اتفاق افتاده در ألسنه‏

و افواه مذکور و شعراء عرب در این خصوص اشعار بسیار گفته‏اند،و این‏

خاتون عاملی این حکایت را بتفصیل در کتاب سوانح الرضیة نقل کرده.

و آنچه حضرت دانیال خبر داده که ملکوت چهارم که از آهن‏

است بر همه غالب باشد در پادشاهان آل ساسان ظاهر بود،زیرا که نقل‏

 

کرده‏اند که روزی که نامه جناب خاتم پیغمبران بخسرو پرویز که یکی‏

از پادشاهان ساسان است رسید هفت پادشاه که یکی خاقان چین و دیگری‏

رای هند بود در پایه سریر او حاضر بودند،پس باید مراد از آهن‏

پادشاهان اهل ساسان و مراد از خسف طینا عربند و تمام علامات درست آمد.

و آنچه در وصف ملکوت پنجم فرموده بر ملکوت اسلام که قیداریه‏

است درست میآید،زیرا که ایشان بزرک شدند در روزگار همه آن‏

پادشاهان در وقتی که ساسانیه و عرب پادشاه بودند،و اسکندریه نیز

در روم هنوز بر پا بودند،و کیان و اشکیان نیز در دولت ساسانیان صاحب‏

اعتبار و سردار و فرمان روا بودند،و تمام اینها در دست اسلام بر طرف‏

شدند،و حال اثری از هیچ طائفه از طوائف نیست،و اسلام پر کرد

اطراف عالم را باسم و آوازه خود.

پس معلوم شد که غرض از ملکوت چهارم ساسانیه و عرب بودند

و از پنجم اسلام،و سخن فرقه اولی از علماء یهود که ملکوت چهارم را

بقیاصره تعبیر کرده‏اند بی‏جاست،زیرا که باید ملکوت چهارم دو صنف‏

باشند باهم و غیر مخلوط بهم و قیاصره یک طائفه بودند.و همچنین بر قول‏

فرقه دیگر که بقیداریه قرار میدهند نیز همین بحث وارد میآید،و بر هر دو

قول و قول ثالث که بقیاصره و قیداریه با هم قرار میدهند لازم میآید که‏

ساسانیه را مطلقا التفات نفرموده باشد،با اینکه ایشان پادشاهان بزرک‏

و صاحب تسلط بودند:

و بر قول اول لابد قیداریه ملکوت پنجم میشود،یا اینکه تأویل کند

و بگوید که قیداریه را نیز مثل ساسانیه انداخته و همین قیاصره را که ذیل‏

اسکندریه‏اند و فی الحقیقة پادشاهان علی حده نیستند ذکر کرده.

و بر قول ثالث که ملکوت چهارم را مشترک میان قیاصره و قیداریه‏11YA

 

میگیرند بحثی دیگر لازم میآید،و آن اینست که معنی با هم بودن‏

و بهم مخلوط نشدن باطل میشود،زیرا که اول دولت قیداریه آخر دولت‏

قیاصره بود،و هرگاه جایز باشد که دو سلسله با هم نباشند بیکدیگر ضم‏

کرده بیک ملکوت تعبیر کنند،چرا جایز نباشد که تمام پادشاهان عالم را

بیکدیگر منضم ساخته بیک ملکوت تعبیر شود و خواب بخت النصر بی‏

مصرف شود.

و از این مراتب تماما قطع نظر نموده میگوئیم که منتهای مطلب یهود

اینست که بثبوت رسانند که هنوز ملکوت چهارم تمام نشده و وعده‏

ظهور ملکوت پنجم نرسیده و آن در وقت ظهور ماشیح که در آخر

دنیاست خواهد بود،و ثبوت این مطلب مادام که کلام حضرت دانیال‏

بی معنی و دروغ نسازند بکرسی نمینشیند،زیرا که از کلام آنحضرت‏

معلوم شد که باید صاحب ملکوت پنجم در روزگاران این پادشاهان‏

بهم رسد و او ایشان را تمام کند،و حال هیچ اثری از آثار آن پادشاهان‏

که تعبیر طلا و نقره و مس بوده‏اند نیست و تمام بر طرف شده‏اند.

و ایضا باید دانست که متقدمین علماء بنی اسرائیل در تفسیر آیه که‏

در نشان چهاردهم کتاب زکریا پیغمبر مذکور است،و آن آیه اینست‏

که«و ها یا یوم إحاد»الی آخرها،یعنی باشد یکروز که آن ظاهر

است در پیش خدا نه روز باشد و نه شب در وقت غروب روشنائی ظاهر

شود..تصریح کرده‏اند که غرض از آن وقت که نه روز باشد و نه‏

شب ایام دولت چهارم ملکوت است،و روشنائی ظاهر شدن اول ایام‏

ملکوت پنجم است.و تصریح کرده‏اند که ایام چهار ملکوت هزار سال‏

است،و تمام علماء ایشان از متقدمین و متأخرین متفقند که ابتداء دولت‏

بخت النصر در سنه سه هزار و سیصد و نوزده از هبوط آدم بوده،و همچنین‏

 

متفقند که هجرت حضرت خاتم الأنبیاء در چهار هزار و سیصد و سی و چهار

بوده،و این دو تاریخ یک هزار و پانزده سال میشود و ظهور اسلام بچند

سال قبل از هجرت بود،پس هزار سال که ایشان قرار داده‏اند درست‏

شد،و در اول ظهور اسلام وعده ظهور ملکوت پنجم رسید:

(مؤلف گوید)که این زکریا غیر از زکریا پدر یحیی است،

و از زکریا پدر یحیی در میان یهود مطلقا خبری نیست،چنانچه سابق بر این‏

اشاره شد:

(نمایش دویم)

(در ذکر چهار حیوان)

در فصل هفتم از کتاب دانیال مذکور است که در سال اول پادشاهی‏

بلشئصر پادشاه بابل حضرت دانیال شبی در خواب دید که در اطراف‏

عالم دریای بزرگی پیدا شد و از آن دریا چهار حیوان بزرک بیرون آمد

که هر یک مغایر دیگری بود:

حیوان اول بشکل شیر بود و پرها داشت مثل پرهای کرکس،و بعد

از بیرون آمدن از دریا پرهای او ریخته شد و بر پاهای خود مثل آدمیان‏

ایستاده و داده شد بأو دل آدمیزاد:

و حیوان دویم بشکل خرسی بود و آمد و در پهلوی آن یک ایستاد

و سه استخوان چون دنده در میان دندانهای او بود گفتند بأو برخیز و بخور

گوشت بسیار.

و حیوان سیم بصورت پلنک بود و چهار پرداشت مثل پر مرغ و چهار

سر داشت و داده شد بأو تسلط.

 

و حیوان چهارم شکل مهیب داشت و قوی بود بسیار و داندانهای‏

او از آهن بود و بزرک بود میخورد و خورد میکرد و آنچه باقی میماند پایمال‏

میکرد،و این حیوان از جمیع آن حیوانات عجیب‏تر بود و ده شاخ داشت.

دانیال میفرماید که:چون در آن شاخها نگریستم دیدم که شاخ‏

کوچکی از میان آن شاخها بیرون آمد و سه شاخ از آنشاخها کنده شد

و افتاد از پیش آنشاخ کوچک و بر شاخ کوچک او چشمان بود مثل چشم‏

آدمی و دهنی بود که سخنان بزرک میگفت،و بعد از آن دیدم که کرسیها

گذاشته و پیری سال خورده و بر بالای آن نشست که لباس او مثل برف‏

سفید بود و موی سرش پاگیزه بود و کرسی او چون شعله آتش سوزان‏

بود،ورود خانه از آتش از پیش او بیرون میآمد و کشیده میشد و هزار

هزار از خدمتکاران او را خدمت میکردند و بسیار بسیار در پیش او ایستاده‏

بودند،و بدیوان کردن نشست و کتابها گشوده شد و دیدم که آن شاخ‏

سخن میگفت،و دیدم که کشته شد و سوخته شد آن حیوان و باقی حیوانات‏

سلطنت از ایشان گرفته شد و مهلت داده شدند تا وقت وعده،و دیدم‏

در میان این از آسمان کسی بصورت انسان آمد تا رسید بنزد آن پیر که‏

بر کرسی نشسته بود و بأو داده شد تسلط و عزت و پادشاهی،و مقرر شد

که همه قومها و امتها و اهل لغتها او را خدمت کنند،و تسلطی بأو داده‏

شد که از او باز گرفته نشود و پادشاهی بأو داده شد که تباه نشود.

و من از این احوال پریشان خواطر شدم و بنزدیک یکی از آنها که‏

ایستاده بودند رفتم و از أو استفسار کردم،گفت:تعبیر اینها اینست که‏

چهار حیوان که دیدی چهار پادشاه باشند که در روی زمین بهم رسند

و بعد از ایشان پادشاهی کنند خاصان بلند مرتبه«و یحسنون ملخوتا

عد عالما و عد عالم عالمیا»یعنی و نیکو نگاه دارند پادشاهی را

 

تا عالمها و تا عالم عالمها.

دانیال میفرماید:که خواستم که تحقیق کنم حیوان چهارم را که‏

عجیب‏تر از همه آنها بود و بسیار مهیب بود و دندان آهن داشت و ناخن‏

مس داشت و میخورد و خورد میکرد و پایمال میکرد،و سؤال کردم از ده‏

شاخ که در سر داشت و از شاخ دیگر که بیرون آمد و از افتادن سه شاخ‏

و چشمهای آن شاخ و دهن آن و سخن گفتن بزرک آن و از اینکه آن شاخ‏

کوچک جنک کرد بخاصان غالب شد و از اینکه عتیق روزگاران بیامد

و دین داد بخاصان بلند مرتبه و اینکه دیدم که وقت رسید و پادشاهی را

نیکو قبول کردند خاصان؟

چنین گفت که:حیوان چهارم پادشاه چهارم باشد که در زمین‏

بهم رسد که عجیب‏تر از آن سه پادشاه باشد بخورد همه زمین را و بکوبد

و خورد کند،و شاخهای ده گانه او ده پادشاه باشند که برخیزند،و بعد

از ده پادشاه پادشاهی برخیزد که عجیب‏تر از ایشان باشد سه پادشاه را

بر طرف کند و سخنان از جانب بالا گوید و بخاصان بلند مرتبه ناسزا گوید

و خواهش کند تغییر دادن وقتها و شریعت و داده شود بدست او تا وقت‏

و در وقت و نصف وقت،و اینکه بدیوان بنشست بگردانید و نیست کرد

و کم کرد پادشاهی او را تا آخر،و پادشاهی و سلطنت و بزرگی که پادشاهی‏

تمام عزیر آسمان بوده باشد بخشیده شود بقوم خاصان بلند مرتبه پادشاهی‏

او پادشاهی عالم است،و هر سلطانی برای او خدمت کنند و سخن او را

بشنوند.

دانیال میفرماید:تا این جا بود آخر سخن،و من بسیار آشفته شدم‏

و این سخن را در دل نگاه داشتم.

(مؤلف گوید)که علماء یهود تماما در این مقام ذکر کرده‏اند که‏

 

مقصود از این نمایش و نمایش صنم یکی است،و تعبیر سه حیوان اول‏

همان تعبیر سه ملکوت اول آن نمایش است،و چون در این سه ملکوت‏

اختلافی نکرده‏اند در این سه حیوان نیز اتفاق دارند،و اختلاف ایشان‏

در تعبیر حیوان چهارم مثل اختلافی است در تعیین ملکوت چهارم‏

مذکور شد،و همان اقوال بعینها در این مقام مذکور است.

و یوسف بن کوریون در کتاب تاریخ خود میگوید:که بعد از مردن‏

اسکندر یویانی مملکت را چهار امیر او تقسیم کرده هر یک در ربعی فرمان‏

فرما شدند،و بعد از گذشتن روزگاری قیاصره بهم رسیده آن سلسلهای‏

چهار گانه را برطرف کردند.

و گویا ابن کوریون مصداق چهار پر و چهار سر حیوان سیم را که‏

باتفاق جمیع علماء یهود اسکندر است این چهار امیر میدانسته،فلهذا در اول‏

ذکر قیاصره تصریح میکند باینکه اینست تعبیر حیوان چهارم که در کلام‏

دانیال مذکور است.نهایت چون یوسف مذکور معاصر سلطان هشتم‏

از قیاصره بوده نتوانسته که تحقیق کند که غرض از ده پادشاه کیست‏

و کدام است،و مقصود از آن شاخ کوچک چیست.

و خلاصه کلام ابن کوریون در این مقام اینستکه:پادشاه هشتم‏

از قیاصره که پدر طیطوس رومی بود بمحاصره بیت المقدس آمد و مدتی‏

بمحاصره قیام نمود تا اینکه خبر بر طرف شدن قیصر هفتمین رسید و سلطنت‏

روم بپدر طیطوس قرار گرفت و او پسر خود را بر لشکری که بمحاصره‏

مشغول بودند سردار کرده خود بدار الملک رفت و طیطوس بر بیت المقدس‏

تسلط یافت و آنرا خراب کرد و بنی اسرائیل را اسیر کرد و ایشان را

ذلیل ساخت.

و صاحب تاریخ که یوسف بن کوریون است گفته که من در جمیع‏

 

مقدمات حاضر بودم و همه را برأی العین مشاهده کردم.و چون سائر

مفسرین یهود مقصودی و مقصدی بغیر از این نداشته‏اند که سخنی بگویند

و عبارت را بطریقی معنی کنند که هنوز زمان ملکوت چهارم باقی باشد

و نوبت دولت بخاص خاصان نرسیده باشد و مطلقا در بند اینکه آنچه میگویند

مربوط است یا نه و موافق علامت درست میآید یا نمیآید نبوده‏اند و باعتقاد

خویش صنم را حسب الخواهش خود معنی کرده‏اند لهذا در این مقام‏

زیاده بر اینکه مقصود از این و آن نمایش یکی است چیزی نگفته‏اند.

و والد فقیر در رساله موسومه بأنباء الأنبیاء که بعد از تشریف بشرف‏

اسلام بتصنیف آن موفق شده‏اند تعبیر سه حیوان اول که اثبات و نفی‏

مطلبی بر آن موقوف نبوده از علماء یهود پذیرفته‏اند و در تعبیر حیوان چهارم‏

متابعت یوسف بن کوریون که فی الحقیقة اعلم و اقدم آن سلسله است نموده‏

کلام او را بر طائفه یهود حجت ساخته در اتمام آن فرموده‏اند:که مراد

از شاخ کوچک طیطوس است که بر بیت المقدس مسلط شد و خاصان بلند

مرتبه بنی اسرائیل را ذلیل کرد و بیت‏المقدس را خراب کرد و خواست‏

که شریعت خدا را تغییر دهد.

و در تفسیر اینکه داده شود بأو وقت و دو وقت و نصف وقت میفرمایند

که شادی مراد از وقت دویست و ده سال بوده باشد و مراد از دو وقت‏

دو چندان که عبارت از چهار صد و بیست سال بوده باشد و مراد از نصف‏

وقت یکصد و پنج سال بوده باشد که مجموع آن هفتصد و سی و پنج سال‏

بوده باشد،و در اثبات این مدعا محتاجیم بدو مقدمه:«اول»در توجیه‏

تفسیر یک وقت بمدت دویست و ده سال:«دویم»در اثبات امتداد

مدت پادشاهی ملکوت بمدت هفتصد و سی و پنجسال.

اما توجیه تفسیر یک وقت بمدت مذکوره اینست که ابتداء رفتن‏

 

یعقوب و فرزندانش بمصر تا وقت بیرون آمدن بنی اسرائیل از آنجا که‏

در این زمان در تعب و مشقت بودند دویست و ده سال بوده،پس مراد

از یک وقت همین قدر مدت خواهد بود.

و أما امتداد مدت پادشاهی ملکوت چهارم باین نهج است که در تاریخ‏

یوسیفون در آخر فصل سیم مذکور است ابتداء پادشاهی ملکوت چهارم‏

با ابتداء پادشاهی هشمو نائیم که یکی از پادشاهان بنی اسرائیل است موافق‏

بود،و از ابتداء پادشاهی هشمونائیم تا خراب شدن بیت‏المقدس در مرتبه‏

ثانی دویست و شش سال گذشته بود،و از هبوط آدم تا خراب شدن‏

بیت‏المقدس در مرتبه ثانی سه هزار و هشتصد و بیست و هشت سال گذشته‏

بود،و بعثت خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله در چهار هزار و سیصد و سی‏

و چهار بود،و بیست و سه سال بعد از بعثت انحضرت مسلمانان بر سر بقیه‏

ملکوت چهارم که پادشاهی ایشان هر قل بود رفتند و ایشان را بر طرف‏

کردند.بنابراین ابتداء پادشاهی ملکوت چهارم تا وقتیکه هر قل پادشاه‏

آخر ایشان بر طرف شده است هفتصد و سی و پنج سال میشود،و شبهه نیست‏

که بعد از انقضاء ملکوت چهارم ابتداء ملکوت پنجم است،پس مراد

از ملکوت پنجم اسلام است و ایشانند خاص خاصان.

تمام شد خلاصه کلام و الدم علیه الرحمة،و فقیر را هنوز در این‏

مقام شبهه چند بخواطر میرسد:

«اول»-اینکه در کلام حضرت دانیال تصریح شده است که‏

آن پادشاه که تعبیر شاخ کوچک است بعد از ده پادشاه بهمرسد،

و طیطوس باعتقاد یوسف بن‏کوریون بعد از هشت پادشاه بوده،و آنچه‏

مسعودی در مروج الذهب نوشته اینست که طیطوس بعد از شش پادشاه‏

پادشاه شد بشراکت دیگری و تنهائی پادشاه نبود،و اینکه از کلام حضرت‏

 

دانیال چنین مستفاد میگردد که باید پادشاه ملکوت چهارم یازده باشند

ده نفر تعبیر ده شاخ و یک نفر که در آخر است تعبیر شاخ کوچک،

و قیاصره بنابرآنچه مسعودی نوشته از اول تا قسطنطین که یکی از پادشاهان‏

بزرک ایشان است و او همان پادشاه است که از بت‏پرستی بیرون آمد داخل‏

دین نصرینت شد زیاده از چهل نفر بوده‏اند،و همچنین از قسطنطین‏

تا هر قل جمعی کثیر از ایشان بسلطنت رسیده‏اند،و آنچه بعضی در تعیین‏

ده نفر گفته‏اند که همان هشت نفر که یوسف بن‏کوریان اسم ایشان را

مذکور کرده است با قسطنطین و هر قل ترجیح بلا مرجح بلا و سخن بی‏دلیل‏

است و اعتمادی بر آن نیست.

«دویم»-اینکه قیاصره وقتی تعبیر حیوان چهارم میشوند که‏

تعبیر اول بخت النصریه بوده باشند،و ظاهر کلام حضرت دانیال اینست‏

که این چهار پادشاه بعد از این نمایش بهمرسند،زیرا که در کلام آن‏

فرشته که از برای دانیال حیوانات را تفسیر میفرمود لفظ«یقومون»

بصیغه مضارع مذکور است،و مضارع بلغت عبری بمعنی ماضی دیده‏

نشده،و این نمایش از برای دانیال در زمان بلشئصر پسر بخت‏النصر

اتفاق افتاد،و در آن وقت پادشاهی بخت‏النصریه بر پا شده و مدتی‏

بر آن گذشته بود،بلکه قریب با تمام رسیده بود.

و اگر کسی گوید که چون در نمایش صنم از تمام مفسرین کلام‏

دانیال تخلف ورزیدی و ملکوت چهارم را بآل ساسان تعبیر کردی و حال‏

اینکه هیچ یک از ایشان این سخن را نگفته بودند بلکه بآن راضی نیز

نبودند،پس ترا چه چیز مانع است که با ایشان در این سخن که مراد

از دو نمایش یکی است موافقت نمائی و این را نیز بهمان آل ساسان‏

تعبیر کنی؟

 

جواب میگوئیم:که ما در این رساله التزام کرده‏ایم که سخن‏

بی‏دلیل نگوئیم و از کسی نپذیریم و در بند رضا مندی احدی بغیر از

خدای خالق آسمان و زمین نباشیم و از سر زنش کسی نیندیشیم و آنچه را

حق میدانیم و بکرسی میتوانیم نشانید بگوئیم،و چنانچه خواهیم که این‏

نمایش راهمان تفسیر که در نمایش صنم ذکر شد تفسیر کنیم از عهده‏

آن بیرون نخواهیم آمد،زیرا که معلوم نیست که مقصود از حیوان‏

اول کیست و بر پا ایستادن او و داده شدن با و دل آدمیزاد اشاره بچیست‏

و چرا بشکل شیر بود و پرها بسان کرکس داشتن و بعد از بیرون آمدن‏

ریختن چه مقصود است،همچنین سائر حیوانات و جزئیا صفات آنها مبهم‏

مانده،پس از تعیین و تفسیر آن گذشتن و آنرا حواله بأهل آن نمودن اولی‏

خواهد بود.عسی اللّه ان یأتینا بالفتح او امر من عنده.

و آنچه بر سبیل احتمال در این مقام مذکور میشود اینست که شاید

مقصود از این نمایش و نمایش صنم غیر یکدیگر بوده باشد،زیرا که‏

نمایش صنم از بخت النصر اتفاق افتاده بود،و آن اشاره بود بأموری که‏

در مملکت او و ماحوی اتفاق میافتاد،و احوال پادشاهانی بود که بر ملک‏

بابل و آن سرزمینها مسلط خواستند شد،و این نمایش تعلق بحضرت‏

دانیال داشت.

و ظاهر اینستکه ذکر پادشاهان بیت‏المقدس و احوال آن سرزمین‏

و چگونگی حال بنی اسرائیل بوده باشد،پس هر دو را حمل بر یک‏

معنی کردن بعید خواهد بود.

و یکی از مؤیدات قویه ما در اینکه ملکوت چهارم نمایش صنم را

بآل ساسان تعبیر کردیم و بقیاصره تعبیر نکردیم همین بود که قیاصره را

هرگز بر مملکت بابل و آن ولایات که در تصرف بخت النصر بود تسلطی‏

 

بهم نرسید،و همیشه آل ساسان بر آن زمین مسلط بودند.

و مبادا یهودی را از مطالعه این فصل بخاطر رسد که اعتراف‏

و اقرار ما بعجز از فهمیدن مقصود از این فصل کلام حضرت دانیال‏

موجب ضعف ادله داله بر اصل مطلب که اثبات نبوت خاتم انبیاست‏

میشود،زیرا که بعون اللّه تعالی ما اثبات آن مطلب را بوجوه مختلفه‏

نموده و خواهیم نمود،و از اینکه ما این فصل را نفهمیدیم دلیل یهود

نمیشود،زیرا که ایشان نیز در نفهمیدن با ما شریکند.

نمایش سیم‏

(در ذکر غوچ و بز)

در فصل هشتم کتاب دانیال مذکور است که در سال سیم از

پادشاهی بلشئصر بعد از آنکه نمایش اولین بر من ظاهر شده بود و در

کنار رودخانه‏ای ایستاده بودم چشم را گشاده دیدم که یک غوچ در

کنار آن رودخانه ایستاده بود و شاخها داشت و آن شاخها بلند بود و یکی‏

بلندتر بود از دویمین و آن بلندتری بالا رونده بالا رونده بود در دیگری،

و ان غوچ شاخ میزد بجانب مغرب و جنوب و شمال و هیچ حیوان در پیش‏

او نمیایستاد و خلاص کننده نبود حیوانات را از دست او،و آنچه خواهش‏

او بود میکرد و بزرک شد.

و بعد از آن بزی را دیدم که از همه بزها کوچک‏تر بود از جانب‏

مغرب آمد و بر همه روی زمین سیر کرد و نبود پاهای او رسنده بزمین‏

و از میان دو چشم او شاخی نمودار شد و بیامد بنزدیک آن غوچ که در کنار

رودخانه ایستاده بود و حمله کرد بر او بزد او را و بر هم شکست شاخهای‏

 

او را و آن غوچ نتوانست که در پیش او بایستد و او را بزمین انداخت‏

و پایمال کرد و نبود خلاصی دهنده‏ای مر آن غوچ را از دست آن بز،

و آن بز کوچک بسیار بزرک شد و آن شاخی که داشت بخودی خود شکسته‏

شد و بر جای آن چهار شاخ دیگر برآمد که محاذی چهار طرف آسمان‏

بود،و از یکی از آن چهار شاخ یک شاخ دیگر بیرون آمد و بزرک شد

تا جنوب و مشرق و بیت‏المقدس و بزرک شد تا بسپاه آسمان رسید و سپاه آسمان‏

و ستارهای آن را بزمین انداخت و پایمال کرد و از او برخواسته شد قربانی‏

دائمی و انداخته شد جای خاص آن و کرد انچه کرد و فیروزی داده شد.

(مؤلف گوید)که آنچه در این مقام بغوچ تعبیر کرده شد

در کتاب دانیال بلفظ ایل مذکور است،و چون مفسرین یهود ایل را

بغوچ تفسیر کرده بودند ما نیز متابعت ایشان کردیم،و الا ظاهر اینست‏

که ایل بمعنی کبش که نوع ذکور معز است بوده باشد چنانچه در عربی‏

باین معنی آمده.

و بالجمله مقصود از این کبش سلسله مجوسیه‏اند که پیش از اسکندر

سلطان و فرمان فرما بودند،و سلطنت ایشان بهمه اطراف عالم سوای‏

مشرق زمین که در تصرف سلاطین ترک بود و پیوسته بامجوسیه جدال‏

میکردند رسیده بود،و پادشاهان اطراف از جنوب و مغرب و شمال منقاد

ایشان بوده فرمایشات ایشان را بجز اطاعت چاره نداشتند،و از همه آن‏

پادشاهان که تابع مجوس بودند اهل روم ضعیف‏تر و کوچک بودند،

فلهذا در این نمایش اسکندر را ببز که نوع اناث کبش است تعبیر

فرمودند که از همه بزها کوچک‏تر بود،و شاخ بزرک آن بز خود اسکندر

است که بر پادشاهان مجوس مسلط شد و ایشان را شکست و بخودی خود

مرد و کسی او را بر طرف نکرد،و بعد از او آن چهار امیر که یوسف‏12YA

 

ابن کوریون نقل کرده بسلطنت رسیدند و هر یک در ربعی سلطنت کردند

و تعبیر آن چهار شاخ که بجای یک شاخ روئیده ایشانند،و از یکی از آن‏

امیران که در مملکت روم فرمان فرما بود قیاصره که تعبیر آن شاخ است‏

که از یکی از آن شاخها روئیده بیرون آمده بسیار بزرک شدند و سلطنت‏

و عظمت ایشان بسیار شد،و با بزرگان بنی اسرائیل که در آن زمان خدا

پرست و خوبان منحصر بایشان بود و ستارهای راه هدایت و لشکر خدا

بودند جنکها کردند،و آخر الأمر طیطوس بر بیت‏المقدس مسلط شد

و آن مکان مقدس را خراب کرد و رسوم و شریعت بنی اسرائیل که عمده‏

آن قربانی کردن در بیت‏المقدس بود از میان برخواسته شد و آن مکان‏

شریف خراب و بائر ماند،و آنچه خواست از جور و تعدی کرد.

و مخفی نماناد که آنچه در این نمایش مذکور است که آنشاخ از یکی‏

آنشاخهای چهار گانه بیرون آمد مؤیدیست بر انچه در نمایش صنم مذکور

شد که قیاصره ذیل اسکندریه‏اند.و اللّه تعالی یعلم.

برگشتیم بتتمه کلام حضرت دانیال،آنحضرت میفرماید که شنیدم‏

که فرشته با فرشته سخن میگفت و سؤال او این بود که«عدمانی‏

هحاز ون هتا مید و هپشع قومم تت و قدش و صبامر مس»

معنی تحت اللفظ این فقره اینست که تا کی این وحی این دائمی و این‏

گناه شوم داده شود و قدوس و سپاه پایمال باشد.

و والد فقیر در رساله انباء الأنبیاء میفرماید که حاصل معنی این‏

سؤال اینستکه پرسید تا کی خواهد بود این وحی و نمایش که تفصیل آن‏

مذکور شد که عبارت از گذارش احوال سه سلسله ملکوت باشد.

غرض اینکه میپرسد که نهایت مدت پادشاهی سه پادشاه که تسلط ایشان‏

غضب خداست کی خواهد بود و تا کی خواهد بود دائمی،یعنی حکم‏

 

قربانی دائمی که از جمله عبادات بنی اسرائیل بود تا کی خواهد بود و حکم‏

آن باقی و منسوخ نخواهد بود و تا کی خواهد بود این گناه شوم،یعنی آن‏

بت‏پرستی تا کی رواج خواهد داشت و قدوس و سپاه تا کی پایمال خواهند

بود،یعنی بیت‏المقدس و لشکر خدا تا کی پایمال این جماعت بت‏پرستان‏

خواهند بود.

و بعد از سؤال آن فرشته جواب داد و در جواب خطاب بحضرت‏

دانیال نمود،چون غرض از سؤال و جواب اعلام آنحضرت بود،و الفاظ

جواب اینست«و یومر الی عد عرب بقر ألقیم و شلش ماوت‏

و تصدق قدش»یعنی بمن گفت تا پسین و بامداد دو هزار و سیصد

و راست شدن قدوس.

بدانکه بعضی از مفسرین کلام حضرت دانیال دو هزار و سیصد را

بدو هزار و سیصد روز تعبیر کرده‏اند،و بعضی از تفسیر آن ساکت مانده‏اند

و بعضی بأمور چند وارد آورده‏اند که درست نیامده و خلاف آن ظاهر

شده.و آنچه والد فقیر در تعیین آن گفته بحسب ظاهر درست‏تر میآید،

و آن اینست که دو هزار و سیصد را بدو هزار و سیصد سال معنی فرموده،

و فرموده که چون از جمله سؤالات این بود که تا کی خواهد بود این‏

بت‏پرستی و خرابی بیت‏المقدس.و آنچه مشاهد و مرئی است بت‏پرستی‏

بظهور اسلام بر طرف شد و بیت‏المقدس از خرابی بر آمد،پس از انتهای‏

آن مدت ظهور اسلام خواهد بود،و راست شدن قدوس بعثت پیغمبر

آخر الزمان خواهد بود.

و چون انتهاء آن معلوم شد باید معلوم شود که ابتدای آن کجا

و بکه میرسد،و هرگاه دو هزار و سیصد حمل بر روز شود پیش از ظهور

اسلام باین قدر زمانی امری نبود که توان ابتدا قرار داد،پس حمل‏

 

بر سال نموده میگوئیم که ظهور اسلام در سال چهار هزار و سیصد و سی‏

و چهار از هبوط آدم بود،و ولادت حضرت اسماعیل بنص توراة در

دو هزار و سی و چهار بود،پس ما بین این دو واقعه دو هزار و سیصد سال‏

خواهد بود،پس ابتداء مدت مذکور ولادت حضرت اسماعیل خواهد بود.

و وجه اینکه چرا فرشته ابتدا را از ولادت آنحضرت قرار داده‏

بر فطن زیرک مخفی نخواهد بود،زیرا که ولادت آنحضرت اول ظهور

کرامت پیغمبر عربی بود،چنانچه در باب اول این کتاب معلوم شد.

برگشتیم بنقل تتمه نمایش حضرت دانیال،میفرماید که بعد از

دیدن این علامات طلب فهمیدن آنها نمودم دیدم در برابر من کسی بصورت‏

مردی ایستاده و ندائی شنیدم از میان نهر که گفت ای جبرئیل بفهمان‏

بأو این وحی را،و بیامد جبرئیل بپهلوی من و از آمدن او ترسیدم و بررو

افتادم،گفت بمن جبرئیل که بفهم ای فرزند آدم این نمایش را که‏

متصل است بقیامت.من از سخن گفتن او بیهوش شدم و بررو در افتادم‏

جبرئیل مرا بر پا داشت و گفت:ترا اعلام میکنم از آنچه خواهد شد

تا عاقبت،این غضب آن غوچ که دیدی که صاحب شاخها بود پادشاه‏

مادی و پارش خواهد بود،و آن شاخ بزرک که از میان دو چشم او بیرون‏

آمد اولین ایشان خواهد بود،و آنچه دیدی که آنشاخ شکسته شد و در

جای آن چهار شاخ دیگر بیرون آمد چهار پادشاه خواهد بود که از قوم‏

او بیرون خواهند آمد و نباشند بقوت او،و در عاقبت پادشاهیت که نزدیک‏

تمام شدن جرم گناه کاران است برخیزد پادشاه سخت روی فهم کننده‏

و قوی شود نه بقوت خود معجزها را تباه کند و فیروزی یابد و بکند

و تباه کند قویها را و قوم خاصان را و بر عقل فیروزی یابد مکرها در دست‏

و دل او باشد و در همواری تباه کند بسیاران را و بر روی امیر امیران‏

 

بایستد و بتمام شدن قوت شکسته شود،و نمایش صبح و شام که گفته شد

راست است و تو پنهان کن این وحی را تا روزگاران بسیار.

دانیال میفرماید که من شکسته شدم و بیمار شدم چند ایام و بر خواستم‏

که بفعل آورم خدمت پادشاه و غمگین بودم بدان نمایش و تنوانستم که بفهمم‏

(مؤلف گوید)که مراد از مادی و پارس مداین و فارس است،

و مراد از یاون یونان است،و مراد از پادشاه سخت روی فهیم طیطوس‏

رومی است که بر بیت‏المقدس مسلط شد و صاحبان قوت بنی اسرائیل را

شکست.و مکر و حیله و فریب طیطوس در تاریخ یوسف بن کوریون‏

با بسط وجهی مذکور است هر که خواهد مطلع شود بآن رجوع کند،

و آنچه فرموده که نتوانستم بفهمم غرض نمایش صبح و شام است.

نمایش چهارم‏

(در ذکر هفتاد هفته حضرت دانیال)

در فصل نهم کتاب حضرت دانیال مذکور است که در سال‏

اول پادشاهی داریاوش مطالعه میکردم کتابهائی را که در آن بود شماره‏

هفتاد سالی که خداوند عالم خبر داده بود بأوصیاء پیغمبر که باید

بیت‏المقدس در آن ظرف مدت خراب باشد،پس روزه گرفتم و پلاس‏

پوشیدم و بر خاکستر نشستم و در مقام تضرع و زاری بر آمدم و تضرع‏

کردم بسوی خدای خالق خود و گفتم ای خدای خالق بزرگوار وفا کننده‏

بوعدها خطا کردیم و براه کج رفتیم و ظلم بر خود کردیم و تو را فرمان‏

برداری نکردیم و نشنیدیم سخن پیغمبران تو را که از جانب تو سخن‏

گفتند بگذشتگان ما خداوندا حکم تو عدل است و ما شرمسار و روسیاهیم‏

رحمتها و بخششها از جانب تو است و ما همه گناه کاریم و از فرمان تو

و پیغمبران تو بیرون رفته‏ایم و آنچه بما رسیده است بسبب گناهان ماست‏

 

که ما را خبر داده بود بنده تو موسی بحصول پیوست سخنان او که‏

گفته بود بما،و معصیت بسیار کردیم و توبه نکردیم و پشیمان نشدیم و رسید

بما آن سزاها و بدیهای آن اعمال،زیرا که درست کردار و عادل است‏

خدای خالق ما،و اکنون بشنو ای خدای خالق ما تضرع بنده خود را

و نالهای او را و رحم کن بر آن زمین مقدس که خراب شده است بأمر

تو،خدایا مستجاب کن دعای ما را و رحم کن پریشانی ما و پریشانی‏

آنشهر که عبادت در آن شهر میکنیم،مائیم راندگان و تضرع ما بأمید

بسیاری رحمت تو است،خدایا ببخش ما را و مستجاب کن دعاهای‏

ما را و بتأخیر مینداز استجابت دعای ما را زیرا که میخوانیم تو را و دعا

میکنیم بنام تو و این قوم پرستندگان تواند و این شهر شهر برگزیده تو

است و من اقرار کننده‏ام بگناهان خود و گناهان قوم خود که بنی‏اسرائیل‏اند،

قبول کن التماس مرا و استجابت کن دعای مرا.

حضرت دانیال میفرماید که من در نماز بودم و تضرع میکردم که‏

ناگاه همان جبرئیل که او را در وحی سابق دیده بودم و میشناختم‏

پروازکنان بنزد من آمد و وقت شام بود که بنزدیک من رسید و گفت‏

ای دانیال اکنون آمدم که بفهمانم تو را در اول تضرع کردن که بیرون‏

آمد سخن و من آمدم که اعلام کنم تو را زیرا که تو پسندیده‏ای،فهم‏

کن سخن را و بفهم نمایش را،و الفاظ جبرئیل اینست«شابو عمیم‏

شبعیم نحنخ عل عمخا و عل عیر قاد شخا لخا لخلی‏

هپشع و لحاتم حطاوت و لخپر عاون و لهائی صدق‏

عولائیم و لحتوم حازون و نابی و لمشوح قدش قاد اشیم»

یعنی هفتهای هفتاد بریده شد و بر قوم تو و بر شهر خاص تو بجهت تمام‏

شدن جرم و ختم شدن خطا و بکفاره شدن گناه و بآوردن راستی عالمها

 

و مهر شدن نبوت نبی و بزرگ شد خاص خاصان.

(مؤلف گوید)که تمام علماء یهود متفقند که شابوع در این آیه‏

بمعنی هفت سال است،و این معنی مطابق است با آنچه در لغت عربی‏

سابوع بسین مهمله استعمال میکنند،زیرا که اطباء و منجمین در تقسیم‏

عمر مولود گویند که در سابوع اول چنین و چنان خواهد شد،و در

دویم چنین،و غرض ایشان در هفت سال اول و هفت سال دویم است‏

و در فصل دهم کتاب دانیال نیز که شابوع بمعنی هفت روز استعمال شده‏

مقید بیامیم است،پس مراد از هفتاد هفته هفتاد هفت سال که چهار

صد و نود سال است خواهد بود.

و ایضا تمام علماء اتفاق کرده‏اند که در این آیه خبر است از آبادی‏

بیت‏المقدس در مرتبه دویم،نهایت هیچ یک متوجه معنی آن نشده‏اند

که معنی تحت اللفظ این آیه بچه نحو با یکدیگر مربوط میشود و چه نحو

جواب استدعاء حضرت دانیال میشود،بلکه خلاصه آنچه که گفته‏اند

این استکه در این آیه شش امر مذکور است:اول تمام شدن جرم،

دویم ختم شدن خطا،سیم کفاره شدن کفاره شدن گناهان،چهارم آوردن عدل‏

عالمیان،پنجم مهر شدن نبوت،ششم بزرگ شدن خاص خاصان.

و گفته‏اند که سه امر اول در آن زمان که بیت‏المقدس آباد شد

بعمل آمد،و در سه امر آخر اختلاف بسیار کرده‏اند:مثل اینکه‏

بعضی گفته‏اند که این سه امر بعد از قیامت بوقوع خواهد رسید،

و بعضی دیگر گفته‏اند که این سه امر هم در بیت‏المقدس ثانی بعمل‏

آمد،و راستی عالمها را بآبادی بیت‏المقدس ثانی تعبیر کرده‏اند،و مهر

شدن بنی و نبوت را هم گفته‏اند که در بیت‏المقدس ثانی در میان بنی‏اسرائیل‏

بوقوع پیوست،و بزرگ شدن خاص خاصان را میگویند که عبارت از

 

اینست که بیت المقدس خراب بود آباد شد و بزرگ شد.

و بطلان امثال این سخنان و عدم ربط آن بمقصود ظاهر است،

و خلاصه آنچه والد فقیر در رساله انباء الأنبیاء فرموده‏اند اینستکه مراد

از هفتا هفته سال است،و این معنی در میان بنی اسرائیل شایع است،

و مجموع هفتاد هفته چهار صد و نود سال میشود،و ابتداء مدت هر چند

معلوم نیست أما چون از سخنان جبرئیل که بعد از این مذکور خواهد شد

ظاهر میشود که انتهاء آن خراب شدن بیت‏المقدس ثانی از دست‏

طیطوس،پس بنابراین ابتداء مدت خراب شدن بیت‏المقدس در مرتبه‏

اولی خواهد بود زیرا که ما بین دو خرابی چهار صد و نود سال بود،

و مراد از قطع شدن این مدت بر بنی اسرائیل و شهر خاص که بیت‏المقدس‏

است تعیین و تقدیر این مدت است بر ایشان،باین معنی که پیش از آن‏

از برای ایشان مهلت نیست،و بعد از انقضای این مدت باید ایشان‏

بر طرف شوند و مذهب و ملت ایشان نسخ شود و بیت‏المقدس خراب‏

شود و پادشاهی و پیغمبری از ایشان بدیگران منتقل شود،و مراد از آوردن‏

راستی عالمها قرآن است که اخبار صادقه عالمها در آن مذکور است،

و معنی ختم شدن نبی و نبوت ظاهر است،و مراد از بزرگ شدن خاص‏

خاصان ظهور پیغمبر آخر الزمان است که بآنحضرت ختم شد نبوت.

تمام شد خلاصه سخن انباء الأنبیاء،و آنچه در این مقام بخاطر فقیر

میرسد اینستکه نوشته میشود:

بدانکه کلمه«نحنخ»را در ترجمه کتاب دانیال بریده شد

نوشته‏اند،و طائفه یهود دار العباده یزد نحنخ را بمعنی قطع شد ترجمه‏

میکنند و بریده شد هم باین معنی میتواند بود که خلاصه آن چنین باشد:

که هفتاد هفته دیگر بر قوم تو قرار داده شد و امر ایشان باین مدت‏

 

بریده و اندازه کرده شد،و این معنی را از کتاب شاراشیم میتوان فهمید.

و«لخلی هپشع»با پنج فقره دیگر احتمال میرود که متفرع‏

بر فقره اولی باشد،و معنی چنین شود که هفتاد هفته دیگر فرصت‏

از برای قوم تو و شهر تو قرار داده شد تا در این مدت گناهان را کفاره‏

کنند و خطاها را تمام کنند-الی آخر الفقرات.

و گویا مراد بنی اسرائیل نیز همین معنی بوده در آنجا که گفته‏اند

که سه امر اول در آبادی دویم بیت‏المقدس اتفاق افتاد،و بنابراین معنی‏

شاید که مراد از سه فقره آخر خبر از بعثت حضرت عیسی بن مریم‏

بوده باشد،و خلاصه این باشد که این مدت دیگر ببنی‏اسرائیل فرصت‏

داده شد که چنین شخص عظیم الشأنی از میان ایشان بهم رسد و کتاب‏

خدا را ظاهر کند و نبوت بوجود او در میان بنی اسرائیل ختم شود.

نهایت در مقام ایرادی بذهن میرسد و آن اینستکه سه امر اول از جمله‏

شش امر در آبادی بیت المقدس اتفاق نیفتاد،زیرا که ایشان بعد از

دخول آن زمین معصیت بسیار کردند و هر روزه بدعت تازه‏ای از برای‏

خود قرار دادند و بر قتل انبیاء مثل زکریا و یحیی و غیر هما اقدام نمودند حتی‏

اینکه چنین میدانند که حضرت عیسی را نیز کشتند،و مطلقا در قید اینکه‏

گناهی را کفاره کنند یا از معصیتی پشیمان شوند نبودند تا اینکه ثانیا رسید

بایشان آنچه رسید.

و شاید کسی در جواب گوید که خدا ایشان را فرصت داد از برای‏

این اعمال و ایشان بر پا نداشتند،و بر پا نداشتن تقصیری بود از ایشان،

و میتوان بود که فقرات ست علت موجبه فرصت دادن ببنی‏اسرائیل بوده‏

باشد.و حاصل معنی چنین شود که چون بسبب التماس و استدعاء حضرت‏

دانیال یا بجهت دیگر از جهات مثل اسیر بودن و زحمت کشیدن و غیر ذلک‏

 

گناهان گذشته ایشان کفاره شد و جرمهای ایشان تمام شد و خطاهای‏

ایشان محو شد،پس باین جهت مدت دیگر برای ایشان قرار داده شد.

و چون احتمال میرفت که حضرت دانیال یا دیگری را بخاطر رسد

که هرگاه گناهان ایشان آمرزیده شد و خداوند عالم بر ایشان ترحم و شفقت‏

فرمود پس چرا باید فرصت و راحت ایشان در این مدت قلیل مقدر شود

و چرا تا آخر عالم ایشان مرفه نباشند؟فلهذا سه فقره آخر را بجهت رفع‏

این شبهه فرموده،و طریق دلالت بر این مدعا بدین نحو است که چون‏

در نزد ارباب ملل عمر دنیا مؤجل و از برای آن ابتداء و انتهائی مقدر

است خصوص نزد یهود که بر این مطلب کمال اصرار دارند و تمام ایشان‏

بتخصیص حضرت دانیال را معلوم بود که خاص خاصان بزرگ خواهد

شد و راستی عالمیان خواهد آورد و بظهور آن بزرگوار نبوت ختم خواهد شد.

و این امور از جمله مقدراتی است که تغییر در آن ممکن نیست،

پس ایشان را خبر داد که از این بیشتر زمان بشما نمیرسد و میباید که‏

بعد از این مدت اسباب ظهور خاص خاصان فراهم آید.و فی الحقیقة

این نیز مژده بود بنی اسرائیل را،زیرا که ایشان پیش از ظهور آنحضرت‏

بسیار شایق و طالب آنحضرت بودند،چنانچه هنوز هم اظهار این مطلب‏

میکنند و میگویند که ما انتظار او را میکشیم و همه روزه چشم در راه‏

و صول آنحضرت هستیم.

و اگر کسی گوید که در آخر هفتاد هفته که آن وقت خرابی بیت‏

المقدس است در مرتبه ثانی تا ظهور خاص خاصان که مصداق آن پیغمبر

آخر الزمان علیه صلوات اللّه الملک المنان است زمان طویلی فاصله بود،

پس انقطاع هفتاد هفته را بظهور آنحضرت چه نسبت،و هرگاه ظهور

آنحضرت مقارن آخر هفتاد هفته اتفاق میافتاد این معنی درست میشد.

 

جواب میگوئیم که این مطلب را بدو وجه تصحیح میتوان کرد:

«اول»-اینکه چون عادة اللّه چنین جاری شده که انبیاء را

در وقتی مبعوث گرداند که خلق در گمراهی و ضلالت فرو رفته‏

باشند خصوصا انبیاء او لو العزم عظیم الشأن را،مثل اینکه حضرت خلیل‏

و کلیم را نفرستاد مگر در وقتی که نمرود و فرعون دعوای خدائی کردند،

پس بنابراین باید که ظهور خاص خاصان نیز که بر تمام عالم مبعوث‏

است نباشد مگر در وقتیکه تمام عالم در جاهلیت بوده محتاج بپیغمبری‏

باشند،و چون خدا پرست در عالم بحسب ظاهر منحصر ببنی‏اسرائیل بود

لازم مینمود که آن سلسله نیز از نظم افتاده سلسله از خدا پرستان در ظاهر

بر پا نباشند تا بحکم عادة اللّه خاص خاصان مبعوث بر عالمیان گردد،پس‏

انقراض بنی اسرائیل سبب عمده‏ای بود از برای ظهور آنحضرت و واجب‏

بود که در زمان طویلی پیش از ظهور اتفاق افتد.

«دویم»-اینکه چون ظهور حضرت عیسی علیه السلام قریب‏

با نتهاء هفتاد هفته اتفاق افتاد و آنحضرت از سائر انبیاء صریح‏تر اخبار

بوجود خاص خاصان فرمود،چنانچه پیش از آنحضرت کسی بنام مبارک‏

آنحضرت تصریح ننموده و حضرت عیسی علیه السلام تصریح بآن کرده‏

بنحوی که قرآن مجید بآن ناطق است در آنجا که میفرماید«و اذ قال‏

عیسی بن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول اللّه الیکم مصدقا لما بین یدی من‏

التوراة و مبشرا برسول یأنی من بعدی اسمه احمد»یعنی گفت عیسی بن مریم‏

ای بنی اسرائیل بدرستی که من فرستاده خدایم بسوی شما در حالتی که‏

تصدیق کننده‏ام توراة را و بشارت دهنده‏ام برسولی که میآید بعد از من‏

که اسم او احمد است.

پس در عهد حضرت عیسی آنحضرت را نحو ظهوری اتفاق افتاد که پیش‏13YA

 

از آن اتفاق نیفتاده بود،و کسی باسم آنحضرت تصریح نکرده بود،

بلکه سائر انبیاء صفات آن بزرگوار را خبر داده بودند.

و بهر تقدیر خلاصه سخن چنین شد که خداوند عالم دعاء حضرت‏

دانیال را استجابت فرمود و گناهان بنی اسرائیل را آمرزید و هفتاد هفته‏

بر زمان ایشان افزود،و علت زیاده بر این ندادن را نیز بأحسن وجهی‏

اعلام فرمود.

این بود آنچه در این مقام بخاطر فقیر رسید،و چنانچه بعد از این‏

معنی از این واضح‏تر و نزدیکتر بخاطر رسد یا از جائی استنباط شود ملحق‏

بمقام خواهد نمود،و هرگاه یکی از نظر کنندگان در این کتاب را معنی‏

درستی بخاطر رسد باثبات آن منت گذارند.

بباید دانست که آنچه در آخر همین فصل از کتاب دانیال مذکور

است تفصیل امور واقعه که در این هفتاد هفته است بر سبیل اجمال،

و در نقل آن زیاده فائده نیست،هر که خواهد بکتاب دانیال رجوع کند.

و ایضا بباید دانست که ایراد این نمایش هفتاد هفته بباب ابدی‏

نبودن احکام توراة آن این کتاب انسب بود،نهایت چون تمام کلام‏

حضرت دانیال در این باب مذکور شده بود و مجمل دخلی هم باین مطلب‏

داشت ذکر شد.

(اکمال فیه اتمام)

در فصل دهم کتاب دانیال مذکور است که در سال سیم پادشاهی‏

کورش فارسی سه هفته بسیار اندوه گین بودم و طعام و شراب نخوردم،

و در روز بیست و چهارم در کنار رودخانه بزرگی ایستاده که شخصی‏

بصورت انسان بر من ظاهر شد بهیئت غریب و لباس غریب پوشیده بود

 

و من بسیار ترسیدم و بی‏هوش افتادم،آنشخص بنزد من آمد و مرا برداشت‏

و بمن گفت مترس من آمدم که بفهمانم ترا آنچه واقع میشود بر قوم تو

که یک پیغمبری دیگر در روزگاران هست.

و همچنین نقل میکند تا آخر سخن،و غرض از ایراد این کلام نقل‏

همین سخن بود که پیغمبر دیگر هست،و معلوم است که غرض از آن‏

پیغمبر کیست.

فصل ششم‏

(در وحی کودک)

و در آن دو بیان است:

(بیان اول)

(در احوال کودک و حکایت او)

و آن چنانست که یکی از علماء بنی اسرائیل که او را پنحاس میگفتند

و مستجاب الدعوه بود زوجه‏ای داشت راحل نام،و آن ضعیفه بسیار

خدا ترس و مطیع و فرمان بردار شوهر و صاحب حسن و وجاهت بود،

و پیوسته از خدا مسألت مینمود که او را فرزندی کرامت کند و در این‏

مسألت تضرع و گریه و زاری بسیار میکرد تا اینکه نوبتی پنحاس بتقریبی‏

گریه و زاری راحل را شنید و عجز و تضرع او را در طلب فرزند دید

و دلش بر آن ضعیفه سوخته در طلب فرزند با آن زن هم داستان گردید،

 

و تیر دعاء ایشان بهدف اجابت رسید و اثر حمل در راحل ظاهر شده بعد از

شش ماه از ابتداء حمل پسری نیکو صورت پاکیزه سیرت قدم بعرضه‏

عالم نهاد،و تولد آن مولود در روز پنج‏شنبه اول تشرین اول سال چهار

صد و بیست از خرابی بیت المقدس در مرتبه ثانی بود،و این سال سی‏

و چهار سال مقدم است بر ولادت با سعادت خاتم انبیاء محمد مصطفی‏

صلی اللّه علیه و آله،و این مولود را نحمان نام کردند و چون متولد شد

بسجده رفت و بعد از سر برداشتن گفت که این پرده آسمان که شما میبیند

بر بالای آن نهصد و پنجاه و پنج پرده دیگر هست و بر بالای آن پردها

چهار حیوان هست و بر بالای حیوانات کرسی بلند پایه ایست و بالای آن‏

کرسی آتش سوزاننده و خدمتکاران آن کرسی و کرسی تمام از آتش است.

چون پنحاس این سخنان را از فرزند خود شنید او را از سخن‏

گفتن منع بلیغ فرموده با تندی بأو گفت که خاموش باش،پس نحمان‏

خاموش شد و تا دوازده سال سخن نگفت،و راحل پیوسته گریه و زاری‏

نموده میگفت که کاش ما را فرزندی نشده بود زیرا که عاقبت فرزند

ما لال و بی‏زبان شد،روزی پنحاس از مدرس خود باز گشته داخل‏

خاله شد و راحل بطریقی که عادت او بود بخدمت پنحاس نموده پاهای‏

او را شست و نحمان را بنزد پدر آورده در مقام تضرع و زاری ایستاد

و التماس کرد که پنحاس دعا کند تا خداوند عالم او را گویا گرداند

یا او را از ایشان بگیرد.پنحاس گفت که نحمان سخن گوید أما چون‏

گویا گردد سخنان گوید که مردم از آن خوف بردارند.راحل‏

التماس کرد که دعا کند که خدا او را گویا گرداند و سخنان او را مخفی‏

و مجمل گوید،پنحاس دهن بر دهن نحمان گذاشته او را قسم داد که‏

سخن نگوید مگر سخنی که مجمل باشد و کسی نفهمد مگر در وقتی که‏

 

آن سخنان بعمل آید،و باین شروط او را رخصت سخن گفتن داد.

چون آن کودک گویا شد پنج وحی موافق حروف ابجد گفت که‏

تمام آنها خبر از امور آینده است و خبر داد که شما مرا بدست خود دفن‏

خواهید کرد،و بعد از چندی آن مولود مسعود جان را بجان آفرین‏

سپرد و او را در قریه کفر بر عم که از قرای بیت‏المقدس است‏

در مکانی که چهل نفر از علمای یهود مدفون بودند دفن کردند.

(مؤلف گوید)که چون مقصود کودک و غرض از آن وحی‏

مبارک بشارت بظهور حضرت خاتم النبیین و ذکر اوصاف حمیده آنجناب‏

و اخبار بوقایعی است که بعد از آنحضرت تا زمان ظهور مهدی آل‏

محمد(ص)و هبوط حضرت عیسی بن مریم وزنده شدن مردگان اتفاق‏

خواهد افتاد،و هر چند بسیاری از ألفاظ آن وحی غیر مفهوم است‏

زیرا که خبر از واقعه‏ایست که هنوز وقوع نیافته و خبر آن بما نرسیده،

نهایت بسیاری از آن عبارات ظاهر است که چه معنی دارد،و هر گاه‏

علماء یهود در آن توغل مینمودند و آن را مثل سائر کتب خود تفسیر

میکردند بغیر از این چاره نداشتند که ترک دین آباء و اجداد خود نموده‏

پیروی مذهب حق محمدی نمایند،و این بامزاج ایشان که مجبول بر عصبیت‏

و لجاج است مطلقا موافقت نداشت،فلهذا بقدر وسع و طاقت سعی در

اخفاء کتاب مذکور نموده چنان کردند که نشان آن در صفحه روزگار

نماند و کسی از آن خبر نداشته باشد.

اما چون امور عالم منوط بمشیت دیگری است نسخه آن در کنف‏

حفظ الهی محفوظ مانده تا چندی قبل از این زمان که کتابی از کتب‏

بنی‏اسرائیل را که موسوم است بتأکید و مصوه بقالب خانه برده بودند

که بقالب رسانند و نسخه مذکور با آن کتاب در یکجلد بوده و بقالب‏

 

رسیده و علماء بر صحت آن شهادت دادند،زیرا که بناء امر قالب خانه‏

بر اینست که تا کتابی بصحت نپیوندد و علماء بر خوبی و درستی آن شهادت‏

ندهند و سجل ننویسند آنرا بقالب نمیبرند،لا جرم چون کتاب مذکور

بقالب رسیده فی الجمله نسخه آن در عالم انتشاری بهم رسانید،یکی از

آن نسخ در دار العباده یزد بنظر والد فقیر که فی الحقیقه اعلم از جمیع‏

علماء طایفه خود بود رسید و ایشان در معانی آن تأمل بسیار فرموده‏

بسیاری را بنحوی که مقصود از آن عبارت یقینا همان بود تفسیر فرمودند

و بعضی را در پرده ابهام گذاشتند،و بعد از اینکه آن مرحوم بجوار

رحمت ایزدی پیوست فقیر در کتاب مذکور و آنچه آن مرحوم ترجمه‏

فرموده بودند توغل و تأمل بسیار کرده بعضی دیگر از فقرات آنرا

باعتقاد ناقص خود فهمیده ضمیمه افکار ایشان نمود.

و وضع کتاب مذکور باین طریق است که در وحی اول شروع‏

بحرف ألف شده باین نحو که آیه اول مصدر بألف است و دویم بباء

و سیم بجیم و همچنین تا آخر قرشت،و در وحی دویم بعکس اول که ابتداء

بتاء قرشت شده نهایت بألف نرسیده و چند آیه بیشتر نیست،و وحی سیم‏

و چهارم بطریق وحی اول است،و احتمال میرود که وحی دویم نیز تمام‏

بوده بجهتی از جهات آن آیه از میان رفته باشد.و اللّه تعالی یعلم.

(بیان دویم)

(در ذکر وحی کودک)

که در میان بنی اسرائیل بنبوت هیلد مشهور است:

(وحی اول)

مشتمل است بر تمام حروف تهجی که از ألف تا تاء قرشت بوده‏

باشد:

 

ادامه دارد..............




:: برچسب‌ها: کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 4

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸