کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 5

(حرف الألف)

«آیتا أمتا مزعزع بریاتا أمتا عابدا هد مداتا بیدین‏

أمتا»یعنی بیایند گروهی و طایفه که از جا بکنند و حرکت دهند تمام‏

خلق را کرده شود خرابیها بدست پسر کنیز.

مراد از این آیه خبر از ظهور اسلام است،و از آنچه میفرماید

که از جا بکنند و حرکت دهند تمام خلق را مقصود اینست که چون‏

پیش از بعثت خاتم پیغمبران که بر تمام خلق مبعوث باشد

فرستاده نشده بود بلکه بر بسیاری از طوائف هیچ پیغمبری مبعوث نشد

و غیر از بنی اسرائیل که برگزیدگان و خدا بودند و خدا ایشان را بر تمام‏

خلق آن زمان تفضیل داده بود طایفه دیگر کتابی و پیغمبری و شریعتی‏

در ظاهر نداشتند و سائر خلق بمنزله بهائم بودند و هنوز بمرتبه که توانند

بعقل و دلیل چیزی از مبدأ و معاد بفهمند ترقی نکرده بودند،و چون‏

بمرتبه کمال که عبارت از انسانیت بوده باشد رسیدند و قابل اینکه در

عرصه تکلیف در آیند شدند خداوند عالم پیغمبر آخر الزمان را بر تمام‏

عالم مبعوث گردانیده آنحضرت را مخاطب بخطاب«ارسلناک للناس کافه»

فرموده تا اینکه آنحضرت از هیچ طائفه قطع نظر ننموده مجموع را

بسوی خدا و قیامت دعوت نماید،و پیغمبری آنحضرت مثل پیغمبری‏

خلیل اللّه نبوده که اختصاص بأهل نینوی داشته باشد و نه مثل پیغمبری‏

کلیم اللّه و روح اللّه بود که بر بنی اسرائیل بخصوصها مبعوث بودند.

پس معنی این فقره که تمام خلق را از جا کنده بسوی خدا

حرکت خواهد و هیچیک را در مرتبه خود وا نخواهد گذاشت که او را

از جا نجنباند و بسوی خدا حرکت ندهد،و لفظ«هد مدانا»که‏

 

بخرابی تفسیر شد موافق است با آنچه علماء تفسیر کرده‏اند،و قریب‏

است بلغت عربی زیرا که در عربی هدم بمعنی خرابی است.و حاصل‏

معنی این فقر اینست که بظهور اسلام خرابی بسیار شود،و فی الحقیقه‏

چنین شد زیرا که بظهور اسلام ممالک بسیار بدست ایشان منقرض و خراب‏

شد مثل خیبر و قریظه و نضیر و بنی قینقاع از طوائف یهود و تمام پادشاهان‏

از عجم و روم و غیرهما بدست ایشان منقرض شدند،چنانچه حضرت‏

دانیال بآن خبر داده بود و بسیاری از شهرهای ایشان خراب شد و تمام‏

عبادت خانهای ایشان برکنده شد و طاق ایوان کسری بمجرد ولادت‏

با سعادت آنحضرت شکست،و بنیان سلاطین بزرک از رعب تزلزل‏

پذیرفت.

و بعضی از ملاهای یهود این زمان لفظ«هدمداتا»را بخاموشی تفسیر

کرده،و میتوان بود که مقصود از خاموشی رفع فتنه و جدال باشد که‏

پیش از ظهور اسلام در میان خلق بر پا بود،چنانچه در جاهلیت هر طائفه‏

و قبیله‏ای با یکدیگر جدال و نزاع داشته پیوسته در نزاع و ناامنی بوده فتنه‏

و فساد کمال ارتفاع داشت،و مقدمات اوس و خزرج و قریظه و نضیر هنوز

در ألسنه و افواه مشهور و در اشعار عرب مذکور است،و بوجود آنحضرت‏

و ظهور اسلام بالمره برطرف و آتش فتنه‏ها خاموش گردید،و خداوند

عالم تألیف قلوب ایشان نموده تمام را بیکدیگر برادر گردانید.

و معنی بدست پسر کنیز ظاهر است،زیرا که خاتم پیغمبران از

اولاد اسماعیل و آنحضرت فرزند هاجر کنیز ساره بود،و حکایت ایشان‏

بتفصیل در اوائل همین کتاب گذشت.

 

(حرف الباء)

«بعالما دنشا و حردین کرشا جبارین حالشا و هلمین‏

قیشا»بدانکه لفظ«دنشا»در نظر فقیر نیست که در جائی از کتابهای‏

عبری استعمال شده باشد،و در کتب لغتی که الحال نزد فقیر موجود

است ضبط نشده،و والد فقیر این لفظ را در این مقام بفراموش کردن‏

تفسیر کرده و در بعضی ترجمها بمعنی کندن بنظر رسیده،و در ترجمه فارسی‏

که یکی از ملاهای یهود نوشته بمعنی خراب کردن ترجمه کرده،و هرگاه‏

بمعنی کندن و خراب کردن باشد بهمان معنی است که در حرف ألف‏

مذکور شد،زیرا که معنی چنین میشود که عالم را خراب کند یا بکند

و هرگاه بمعنی فراموش کردن باشد با فقره بعد بسیار مناسب خواهد بود

زیرا که در فقره بعد لفظ«حردین»را بچند انیدن تفسیر میکنند،

و معنی چند انیدن حرکت دادن و ترسانیدن و از جا کندن است.

و«کرشا»بمعنی راندن و دور کردن است،چنانچه در شار اشیم‏

تصریح شده و در توراة بهمین معنی استعمال شده:

و خلاصه دو فقره بنابراین چنین خواهد شد که عالم یعنی دنیا را

فراموش کند و حرکت دهد و براند و دور کند-یعنی آن پسر کنیز-

هرگز میل بدنیا نکند و آنرا از خود دور کند،چنانچه در احادیث‏

اهل بیت رسالت وارد شده که جبرئیل کلید تمام گنجهای عالم را برای‏

آنحضرت آورد و پیغام رسانید که از قبول کردن اینها چیزی از شأن‏

و مرتبه تو نخواهد کاست،و آنحضرت قبول نکرد و گفت نمیخواهم،

و عمده شریعت آنحضرت امر بزهد از دنیاست.

و معنی دو فقره آخر اینست که جبار انرا راست کند و بشکند و خراب‏

 

کند،و ظهور این معنی بدست آنجناب اظهر از آنست که احتیاج باثبات‏

و شاهد داشته باشد.

و از حرف جیم و دال ابجد و تمام حروف هنوز چیزی مفهوم‏

فقیر نشده.

و در حرف حاء حطی احتمال میرود که غرض خبر از مقدمه اصحاب‏

فیل باشد،زیرا که شاید معنی آن فقرات چنین باشد که حیوانی‏

خواهند آورد که خانه مقدسی را خراب کند و آن حیوان راضی نشود

و خراب نکند.

و حرف طاء و یاء و کاف نیز مثل آن حروف است در ابهام.

(حرف اللام)

«لشبیرت أبابا دمستمامی باء لا یهوله أرکا دیصمح‏

ملکا»برای شکسته بودن آن در که بسته شده باشد از آمدن نرسیده‏

باشد بآن درمان و جاره که بروید پادشاه،خلاصه معنی این فقرات‏

شاید خبر از خرابی خانه کعبه بوده باشد،چنانچه در تاریخ روضة الصفا

مذکور است که خانه کعبه پیش از ولادت حضرت رسالت خراب شد

و پنج سال بعد از ولادت آنحضرت ساخته شد.

(حرف المیم)

«محمد کایا أعا بأیاد یطمع هویا و یهی کلیلیا»

یعنی محمد بزرگ صاحب اقتدار چوب خواهش کرد شده که فرو نشاند

بوده را و باشد کل و جمله.

بدانکه لفظ«بأیا»در نسخه موجود در نزد فقیر بألف است و بمعنی‏

 

خواهش شده وقتی درست است که بعین بوده باشد،و چون از این‏

قبیل تبدیلات در کلام عبری بسیار است و مطلقا در بند املاء نیستند خود را

باین معنی راضی کرده ترجمه نمود،و اگر بألف درست باشد و تبدیل نشده‏

باشد معنی آن فهمیده نمیشود.

و لفظ«کلیلیا»بمعنی جمله و کل،و بمعنی بهتر از همه،و بمعنی‏

تاج که مرادف اکلیل بوده باشد آمده،و هر یک در مقام مناسب است.

و میتواند بود که لفظ«محمد کأیا»تتمه آیه قبل بوده باین نحو

باشد که بروید پادشاه که محمد صاحب اقتدار است،و تمام فقرات بعد

صفت محمد بوده باشد.

و آنچه در این مقام بخاطر بعضی از علماء یهود رسیده و گفته است‏

که چرا محمد را پادشاه گفته بسیار بارد است،زیرا که در کتب انبیاء

مکرر پیغمبران را پادشاه گفته‏اند،چنانچه حضرت موسی در سفر پنجم‏

توراة در پاراش سیم پادشاه خوانده شده،و غیر از این موضع نیز از این‏

قبیل بسیار است.و شاید«محمد کأیا»ابتداء کلام بوده فقرات بعد

بر آن حمل شود.

و خلاصه سخن بر هر تقدیر اینست که آنحضرت چوب خواهش‏

کرده شده است،و این معنی کنایه است از خوبی و صلاح آنحضرت،

و چوب را کنایه از مرد صالح قرار دادن در لغت عبری متعارف است،

چنانچه در توراة مذکور است که در وقتی که حضرت موسی علیه السلام‏

جاسوسان بزمین کنعان میفرستاد سفارش کرد که ببینید که در آن زمین‏

چوبی هست:و علماء گفته‏اند یعنی ببینید که در آنزمین مرد صالحی هست.

و معنی فرو نشاندن بوده را نسخ ادیان و رسوم است که ببعثت آنحضرت‏14YA

 

اتفاق افتاد.و مراد از کل بودن عموم بعثت و رسالت آنحضرت است‏

بر کافه ناس.

(حرف النون)

«نحرا کد مطا و لئت قص مطا متعبد قطاطا و هوا

حسف طنیادا ملطا»یعنی روشن کند چون برسد و به نشان قیامت‏

برسد کننده جنک باشد و باشد از سفال گل بیرون آمده.

فقره«روشن کند چون برسد»حجت بر منکرین نبوت آنحضرت‏

است،زیرا که زمین روشن نمیشود مگر بنور هدایت و ضلالت و اضلال‏

تاریکی است نه روشنی.

و فقره بعد ظاهر است،زیرا که بقیامت رسیدن آنحضرت دلیل‏

بر خاتم بودن است و جنک کردن آنحضرت با دشمنان دین مشهور است.

و فقره آخر خبر است باینکه که آن پیغمبر از سلسله عرب است،

و اشاره است بآنچه حضرت دانیال در نمایش صنم خبر داده بود و در آنجا

بثبوت پیوست که حسف طینا عرب است.

حرف السین‏

«سکر پوها و تشجا و آریل کسها نفق نفشه پها»

یعنی محکم کند سخن را مدح و تسبیحاترا و برود و ببرد بیرون آید جان امیر.

غرض از محکم کردن سخن اشاره است باینکه معجز آن حضرت‏

سخن خواهد بود و فصاحت و بلاغت را بجائی خواهد رسانید که اساس‏

آن بسیار محکم باشد و از هم نریزد و سخن را بنحوی بگوید که کسی دخل‏

و تصرف در آن نتواند کرد و تحریف و تبدیل در آن راه نیابد.

 

و مراد از محکم کردن مدح و تسبیح بر پا شدن نماز یومیه است،و مراد

از رفتن و بریدن او غالب شدن اوست دو جنک.و مراد از بیرون آمدن‏

جان امیر احتمال دارد که کشته شدن امیران و سرداران سپاهها باشد که‏

با آنحضرت جنک کردند.

حرف العین‏

«عفاعزا و نافل عزیزا و باطلا کزا و دی شلطت‏

و کزا»یعنی بپوشاند سختی را و بر اندازد سختی را و باطل کند بت را

و انکه مسلط شود آسمانرا و بگذرد.

شاید مراد از پوشاندن سختی را و بر طرف کردن سختی اطفاء نائره‏

و آنکه مسلط شود آسمانرا و بگذرد.

شاید مراد از پوشانیدن سختی و بر طرف کردن سختی اطفاء نائره‏

قتل و غارت و ناخوشیها باشد که پیش از آنحضرت بود و مردم در جاهلیت‏

انواع زحمت میکشیدند و بظهور شریعت آنحضرت آن فتنه و فساد بالکلیه‏

مرتفع شد.

و شاید مراد این باشد که آنحضرت بدین سمحه سهله مبعوث شد

و تمام تکلیفات شاق و سختیها که در شریعتهای دیگر بود برداشت.

و مراد از باطل کردن بت معلومست،زیرا که آنحضرت اساس‏

بت پرستی را باطل کرد،و چه بسیار بتها چه در مکه و چه در غیر مکه‏

بدست آنحضرت و اصحاب آنحضرت شکسته شد.و مراد از فقره آخر

خبر از معراج آنحضرت است.

حرف الفاء

«فخراری هوا و مکدل بن کد وا أت قولا قاو هوا

کلبو بواه»مراد از فخر اسفال است،و این معنی بعربیت که‏

 

فخار بمعنی کوزه‏گر است نزدیک است،و حاصل معنی اینست که او

از اسفال باشد بزرک کند پسران بت‏پرستان را نشان قولا قاو اوست‏

همه او در شادی است.

حاصل معنی فقره اول همان اشاره است باینکه آنحضرت از عرب‏

است که بنشان حضرت دانیال.و معنی فقره دویم کمال ظهور دارد زیرا

که آنحضرت بعد از اینکه بر مکه و سائر اطراف مسلط شد و هر کسی‏

که اطاعت او نکرد کشت نهایت هر که اطاعت کرد و اولاد آنجماعتی را

که کشت نهایت مراعات کرد،و تمام اولاد بت‏پرستان در اسلام بزرگ‏

شدند و بامارت و بزرگی رسیدند و مجموع بواسطه آنحضرت بود.

و آنچه مذکور است که نشان قولا قاو اوست اشاره است بآنچه‏

حضرت شعیا خبر داده است در فصل بیست و هشتم کتاب خود و در آنجا

لفظ قولا قاو مذکور است،و در سائر کتب انبیاء در جائی دیگر این‏

لفظ مذکور نیست،و مقصود از کلام کودک اینست که همین محمد

نشان قولا قاو است که در کتاب شعیا مذکور است،و ما آنرا در همین‏

کتاب نقل نمودیم و ترجمه کردیم و آنچه از آن استنباط میشد نوشتیم،

و چون در این مقام صریح است که احوال کیست و مقصود کدام شخص‏

است،زیرا که علاوه بر علامات تصریح باسم دارد،پس بنابراین‏

مقصود حضرت شعیا نیز همان شخص باشد و ابهامی از برای ان عبارت شعیا

نیز باقی نماند،و فی الحقیقة همین دو فقره از برای طالب حق کافیست‏

و احتیاج بچیز دیگر ندارد.

و در کتاب آروخ که از جمله کتب لغت است مذکور است که‏

لفظ«وای»بمعنی اندوه و مصیبت است،و لفظ«واه»بمعنی شادی‏

 

و خوشی،فلهذا ما فقره چهارم را بنحو مذکور معنی کردیم،و مقصود

از آن ظاهر است.

حرف الصاد

«صیهرا شاها و سیباه و هما شاطا و شامعا و عرق بهما»

معنی تحت اللفظ فقره اول اینستکه روشنائی درنک کند.شاید که‏

غرض رد شمس باشد،و شاید اشاره بشق القمر باشد،و بهر تقدیر از

فقرات مبهمه است و حقیقت مقصود معلوم نیست.

و از حروف دیگر تا آخر وحی چیزی معلوم نمیشود مگر از حرف‏

تا که میتوان حمل بر ظهور حضرت مهدی نمود،زیرا که حاصل معنی‏

اینست که بیاید ساعتی که قوی شود رستگاری و بسیار شود نبوت و جاری‏

شود و پر شود همه زمین.

وحی دویم‏

که بعکس وحی اول است و از تاء قرشت شروع شده و تا فاء

رسیده است:

حرف التاء

«تشک تفارا و ترب کبورا و یشترو أسیرا»یعنی بسیار

شود شرافت و بسیار شود جبروت و گشوده شوند بستگان:مقصود از

این فقرات واضح است.

 

حرف الشین‏

«شینا شیقا و مشتیتا عاقا و معقاعیقا و دبقا مستنقا»

یعنی شش آرزومند همان شش بدشواری افتند دشواری بعد از دشواری‏

و چسبندگان برحمت بیفتند.

حرف الراء

«رعصما مترسا و ناصا و حلسا دیسا»یعنی بسختی بیفتند

و بتنگی بیفتند و بعذاب افتند و کنده شوند و خورد شوند.

حرف القاف‏

«قفیصا متعر فاعل یدسا دسفاه کصرفا بتر و فانپتسما

پحوما»یعنی بخنجر از قفا بریده شود بر کنار رودخانه و در صحرا مثل‏

امتحان کرده شده و شکسته شده گرفته میشود در زفاف.

حرف الصاد

«صبوعا نصپعا نسرفا و نفرعا و میو دعا بدیعا شبوعا

نشتعشعما»یعنی خیمهای رنگین که جای نشست فرزند آزادگانست‏

سوخته شود و آشکار شوند خویشان معروف که بناز پروریده شده بودند.

(مؤلف گوید)که شاید مراد از این فقرات بتمامها خبر از مقدمه‏

واقعه کربلا باشد و آن شش نفر برگزیده بزرگان و چسبیدگان باقی اصحاب‏

باشند،و مراد از سر قفا بریده شده سیدالشهداء،و حکایت زفاف و عروسی‏

حکایت قاسم بن الحسن بوده،فقرات آخرین خبر از اسیر شدن و سوختن‏

 

خیمهای اهل بیت که فرزند زادگان حضرت رسالتند بوده باشد،

و اللّه یعلم.

و از حرف تاء این وحی و تمام سه وحی دیگر چیزی که توان مطلبی‏

فهمید دستگیر نشد،فلهذا از آن گذشته امیدواری بکرم پروردگار اینستکه‏

توفیق فهم تمام را کرامت فرماید،انه علی کل شی‏ء قدیر.

 

باب جهارم‏

«در احوال حضرت عیسی بن مریم»

«علیه السلام و ایراد آنچه انبیاء سابق»

«درباره آن بزرگوار خبر داده‏اند»

«اول»-در پاراش و یحی یعقوب از سفر اول توراة مذکور است‏

که چون وقت وفات حضرت یعقوب علیه السلام رسید اولاد امجاد خود را

طلبیده هر یک را جدا جدا تفقد فرموده گوش و هوش ایشان را بجواهر

گرانبهای نصیحت و وصیت تزیبن بخشید و ایشان را اخبار و اعلام نموده‏

که هر یک از ایشان و اولاد ایشان بروزگاران چه خواهد رسید،از آن‏

جمله در شأن یهودا باین عبارت فرموده که«لا یاثور شبط می یهودا

و محو قق می بمن رغلاق عد کی یابو شیلو ولو ییقهت عمیم»

یعنی دور نشود سلطنت از یهودا و بزرگی از فرزندان او تا اینکه بیاید

شیلو و بأو جمع شوند قومها:

(مؤلف گوید)که«شیلو»باتفاق علماء یهود اسم مسیح است،و مسیح‏

در کتب انبیاء بهفت اسم مذکور است.و آنچه از تدرب کتب معلوم‏

میشود اینستکه سلطنت بر اولاد یهودا که حضرت داود و سلیمان از آن‏

سبط اند قرار داشت تا وقت خرابی بیت‏المقدس در مرتبه ثانی،و در

خرابی بیت المقدس سلطنت اولاد یهودا تمام شد و از آن وقت تا حال‏

که دو هزار سال است از بنی اسرائیل صاحب حکمی در عالم وجود

 

ندارد و از سلطنت و پادشاهی و بزرگی ایشان اثری باقی نیست،پس اگر

ما صدق شیلو کسی باشد که هنوز بوجود نیامده باشد بنحویکه اعتقاد

علماء یهود است لازم میآید که سخن پیغمبر خدا دروغ باشد و سلطنت‏

از اولاد یهودا پیش از ظهور مسیح بر طرف شده باشد،پس باید

مسیح کسی باشد که ظهور او مقارن خرابی بیت‏المقدس باشد،و آن‏

عیسی بن مریم بود که در آن اوان مبعوث شد و مقارن بعثت او سلطنت‏

اولاد یهودا بانقراض پیوست،و همه قومها مگر طایفه قلیلی از بنی‏اسرائیل‏

بر او جمع شدند و بپیغمبری او اقرار کردند،و الحال نیز اقرار دارند چه‏

از طائفه اسلام و چه از اهل فرنک و غیر هم.

«دویم»-در نشان پانزدهم کتاب شعیا آیاتی چند مذکور است‏

که در آن آیات خبر است از کسی که اولاد ییشا که پدر حضرت‏

داود پیغمبر است شخص بزرگی عظیم الشأن بهم خواهد رسید،و اول‏

آن آیات اینست«و یا صا خطر می کزع ییشی و نصر می شاراشا

و یفره»و همچنین تا آخر آیه،و خلاصه معنی آیات اینست که بیرون‏

آید شاخه از ریشه ییشا و برومند شود و قرار گیرد بر او روح خدا

و روح حکمت و بینش و روح اندیشه و جبروت و روح دانش و ترس خدا

و گفتار او بترس خدا باشد و بطریق وحی و الهام سخن گوید بدون تعلم‏

از کسی و حکم کند براستی برای درویشان و نصیحت کند متواضعان‏

زمین را و بزند زمین را بعصا دهن خود و روح لبهای او بکشد ظالمان را

یعنی جهاد ظالمان با عصا و شمشیر نکند بلکه بزبان وقوت نفس خود

ایشان را بر طرف کند و براه راست دلالت کند،و باشد اساس کار او

بر عدل و راستی بطریقی که گرک و میش با یکدیگر چرا کنند و کسی را

اذیت بکسی نرسد و بچه شیر خواره دست در سوراخ مار کند و شیر

 

درنده مانند حیوانات وحشی بچرد و پر شود کوه خاص من از دانش‏

و فهم مثل اینکه دریا از آب پر میشود.

و در آخر آن آیات مذکور است که«و هایاه بیوم ههو

شورش ییشی أشر عومد لنس عمیم إلیو کوییم ییدر و شو

و هایتاه منوحا توکابود»یعنی باشد در آنروز شاخه درخت ییشا

که بر پا شده است برای علم قومها بأو قومها بگروند و باشد جای او

عزت و بزرگی.

(مؤلف گوید)که از اولاد ییشا بودن حضرت عیسی بن مریم‏

علیه السلام در کتب انساب و تواریخ مسطور است و هیچ یک از علماء

انساب در این معنی خلاف نکرده‏اند.و آنچه در این آیات مذکور

است بتمامها موافق است با آثار آنحضرت که از شاخه درخت ییشا بود

و روح اللّه لقب داشت و تعلیم از کسی نگرفت حتی اینکه در تعلم لغت‏

احتیاج بمعلمی نداشت و در طفولیت سخن گفت و هرگز جهاد نکرد

و امر نبوت را بنصیحت و زبان بر پا داشت و خلق را نصیحت میکرد

و بقوت نفس از ایشان انتقام میکشید.

و آنچه علماء یهود در این مقام میگویند اینست که از علامات ظهور

او صلح کل و دوستی دشمنان مثل گرک و میش و گاو و خرس است و باید

کسی بکسی اذیت نرساند،و حال اینکه از زمان حضرت آدم تا حال‏

پیوسته تیغ جفای ظالمان بر سر مظلومان آخته و دست زبر دستان همیشه‏

بر زیر دستان افراخته بوده،پس آنشخص را که در آیات خبر داده‏اند

باید هنوز نیامده باشد.

و ما در جواب میگوئیم که آنچه اعتقاد طایفه اسلام و متواتر در

احادیث ایشان است که حضرت عیسی بن مریم علیه السلام در آخر

 

الزمان در خدمت قائم آل محمد بزمین خواهد آمد و در زیر علم آنحضرت‏

خواهد ایستاد و در میان لشکر آنحضرت بعزت و بزرگی فرمان فرما خواهد

بود،و همچنین در احادیث وارد است که در آن زمان صلح اتفاق‏

خواهد افتاد و هیچ یک از حیوانات اذیت بدیگری نخواهد رسانید و دست‏

اذیت ظالمان از مظلومان کوتاه خواهد شد،و ظهور این امور در کعبه‏

معظمه که کوه خاص خداست خواهد بود،و راستی و عدل آن و ادی را

خواهد پر کرد،و چون این امور هنوز اتفاق نیفتاده پس بر کسی که از دین‏

اسلام خارج باشد حجت نمیشود نهایت مسلمانان را موجب مزید یقین‏

و استحکام اعتقاد خواهد گردید.

و اگر کسی گوید که:امنیت و رفاهیت موقوف بود بر اطاعت‏

کردن حضرت عیسی علیه السلام چنانچه طائفه‏ای که آنحضرت را

اطاعت کردند حال هم در رفاهیت‏اند مثل اهل فرنک،بسیار بعید

نخواهد بود.

مخفی نماناد که بیشتر کتاب حضرت شعیا علیه السلام خبر است از

احوال حضرت عیسی علیه السلام،و چون از برای آنحضرت دو ظهور

است یکی در اول و یکی در آخر و علامات هر دو ظهور با هم دیگر

ذکر شده و آنچه از آثار ظهور ثانی است اتفاق نیفتاده،و اگر مجملی از

آنها را در احادیث توان جست حجت بر خصم که احادیث را منکر است‏

نخواهد بود و بجهت عدم وقوع نمیتوان او را الزام داد،خصوصا در

صورتی که خصم اعتقاد بوجود حضرت عیسی نداشته باشد و چنین داند

که آنحضرت کشته شد و بر دار کشیده شد،و آنچه از علاماتی که‏

علامت ظهور اول بوده و اتفاق افتاده خصم بدست آویز اینکه آنشخصی‏

که این علامات در شأن او وارد است باید تمام آنها بر او صدق کند15YA

 

منکر میشود،پس بنابراین غالب آن کتاب بر آن جماعت غیر مفهوم‏

خواهد ماند و از مطالعه آن حاصلی جز حیرت عاید ایشان نمیگردد.

بلی آن جماعت متفق الکلمه میگویند که این علامات تماما در شأن‏

ماشیح است و او را موجود میدانند و انتظار ظهور او را میکشند،و از

جهت استحکام اساس ادعاء خویش بأهل اسلام میگویند که غرض ما

از ماشیح مهدی آخر الزمان است که شما نیز بآمدن او امیدوارید.

نهایت در شأن ماشیح موعود سخنان چند میگویند که بر هیچ یک‏

از آنها دلیلی ندارند،مثل اینکه میگویند که باید از بنی اسرائیل باشد

و بر شریعت توراة رفتار کند و دین یهودیت را بر پا دارد و در رتبه از

موسی بن عمران پست‏تر باشد.

و اگر کسی تمام آنچه ایشان در شأن ماشیح میگویند ملاحظه کند

و با یکدیگر بسنجد از قبیل آسمان و ریسمان خواهد بود،و چون خامه تیز

گام در قطع مراحل این رساله عجول و عمرنا پایدار از آن اعجل است در خود

مجال اقامت بر سر این مطلب ندید و از نقل کتاب حضرت شعیا زبان‏

بکام کشید،اگر مشیت اللّه قرار گرفته باشد و در اجل موعودی تأخیری‏

واقع شود و توفیق موافقت نماید اراده هست که بعد از فراغ از تألیف‏

این رساله تمام کتاب شعیا را ترجمه بلکه تفسیر نماید،و بعون اللّه تعالی‏

در آنجا چگونگی این کلمات و عبارات بظهور خواهد رسانید.

و آنچه در این مقام اشاره بآن ضرور است اینستکه در این اوان‏

یکی از ابو الفضولهای یهود که خود را عالم میپندارد و در مشهد مقدس‏

ساکن است کتابی تصنیف کرده و بمضمون«بر عکس نهند نام زنگی‏

کافور»آنرا مسمی بحیاة الروح ساخته،و در آن کتاب در مقام اثبات‏

ابدی بودن شریعت توراة از شأن پنجاه و چهارم کتاب شعیا ایه‏ای جسته‏

 

و آنرا دلیل بر مدعاء خود پنداشته،و استدلال مذکور علاوه بر بی‏بنا بودن‏

و بر مدعا دلالت نداشتن مستلزم فساد کلی است از برای یهود،زیرا که‏

ایشان بغیر از اینکه میگویند که دلیل ما بر هر مدعائی متابعت آباء و اسلافست‏

و ایشان چنین و چنین گفته‏اند و از ما اعلم و اصلح بودند و ما را متابعت ایشان‏

واجب است،چیز دیگر در دست ندارند،و این سخن را در جمیع مواد

چه در اصل ملت و اعتقاد و چه در تفسیر و ترجمه کتب انبیاء جاری میسازند

و بقدر سر موئی از تقلید گذشتن و بجانب تحقیق میل کردن را جائز نمیدانند.

و استدلال بی پائی که آن مدعی علم کرده از جمله سخنانی است‏

که خود از پیش خود تراشیده و بمتصرفه ناقص خود آنرا جسته و دلیل‏

پنداشته،زیرا که آیه مذکوره در ضمن آیاتیست که باتفاق کل خبر

است از احوال ماشیح،و هیچ یک از مفسرین ایشان بجز اینکه مجملا

گفته که تمام این آیات چه در این نشان پنجاه و چهارم و چه در نشان‏

پیش از آن و بعد از آن در شأن ماشیح است چیز دیگر نگفته.

و خلاصه مضمون آن آیه اینستکه من چنان شرط کردم که دیگر

طوفان بزمین نیاورم شرط کردم که تو را غضب نکنم و زجر نکنم و اگر

کوهها و کمرها رها شوند و بگردند سلامتی و رحمت من از تو نگردد.

و دلالت این آیه بر مطلب مستدل معلوم نیست که از چه و چه است‏

و اگر گوید که:این آیه از سائر آیات جداست و بما قبل و بما بعد مطلقا

دخل ندارد و خطاب ببنی اسرائیل است.میگوئیم که:بنابراین باید

که خداوند عالم بعد از حضرت شعیا دیگر بنی اسرائیل را غضب نکند

و حال اینکه غالب آنچه بر بنی اسرائیل وارد شد بعد از آنحضرت بود،

زیرا که آنحضرت در اواسط بیت المقدس اول مبعوث شد و بچندی فاصل‏

بخت النصر بر ایشان مسلط شد و کرد آنچه کرد،و بعد از آن تا این‏

 

زمان رسید بایشان آنچه رسید،و در این صورت نزاع مستدل از ما گذشته‏

تعلق بخدا و پیغمبر گرفت و لازم آمد که ایشان دروغ گفته بوعده خود

وفا نکرده باشند.

و اگر گوید که:مقصود از اینکه تو را غضب نکنم و سلامتی از تو

نگردد اینستکه شریعت شما منسوخ نشود.میگوئیم:عجب دلالتی و غریب‏

استدلالی میانه غضب کردن و نسخ نمودن شریعت چه ملازمه است،

و بر تقدیر اثبات ملازمه باید که شریعت بنی اسرائیل چند دفعه نسخ شده‏

باشد،زیرا که خدا بر ایشان چند دفعه غضب کرد که یکی از آنها

تسلط بخت النصر و دیگر تسلط طیطوس بود،و علی هذا القیاس بجهت‏

بت پرستیها و معصیتها چندین دفعه ببلاها و عذابها گرفتار شدند.

«سیم»-در فصل پنجم میخاء پیغمبر مذکور است که«و أنا

بت لحم إفراتا صاعیر لهیوت بألف یهودا میمخالی یص‏

لهیوت موشل بیسر ائل و مص أوتاو میقدم میمعلام لاخن‏

بیتنم عدعت یولدا یالاداه».

بدانکه بیت لحم قریه از قرای بیت المقدس است که در زمان‏

بنی اسرائیل در تصرف سبط یهودا بود و آن قریه را افراتا نیز میگویند،

و حاصل معنی اینستکه توای بیت لحم کوچکی از برای بودن مکان بزرگان‏

یهودا از تو برای من بیرون میآید از برای مسلط شدن بر بنی‏اسرائیل‏

و بیرون آمدن او امریست که مقدر شده است پیش از خلقت عالمیان لیکن‏

بدهم ایشان را تا وقتیکه زاینده بزاید.

و دلالت این فقرات بر این مدعا اینستکه باتفاق مؤرخین حضرت‏

عیسی علیه السلام در بیت لحم متولد شد و مادر او از سبط یهودا بود،

و آنچه در کتب سماوی و عرف و غیر هما متعارف است اینستکه فرزند را

 

بپدر نسبت میکنند چنانچه میگویند که زائید ابراهیم اسحق را و اسحاق‏

یعقوب را و یعقوب فلان و فلانرا و هرگز اتفاق نیفتاده که فرزندی را

بمادر اسناد دهند مگر نسبت بعیسی بن مریم که در این مقام فرموده که‏

زاینده بزاید بجهت اینکه آنحضرت بی پدر متولد شد.و هر گاه کسی‏

خود را از تعصب خالی کند تشکیکی از برای او باقی نخواهد ماند.

و اگر کسی گوید که:شاید این مولود بعد از این در بیت لحم‏

اتفاق افتد.در جواب میگوئیم که:این بسیار بعید است،زیرا که‏

در صورتی که سلسله دولت بنی اسرائیل از یکدیگر گسیخت و اسپاط

متفرق شده هر کس بطرفی افتاد بحیثیتی که هیچیک از آحاد بنی اسرائیل‏

نمیداند که از چه سبط و کدام طائفه است،و خدا داند که بیت لحم‏

در کدام مکان بوده و الحال خراب است یا آباد.و بهر حال منصف‏

میداند که باید این امر اتفاق افتاده باشد.

«چهارم»-در نشان بیست و سیم کتاب ارمیا چند آیه مذکور است‏

که حاصل معنی آن اینست که وعده فرموده است خدا که برویاند از نسل‏

داود صدیقی را که بزرک بزرک شود و در روزگار او رستگار شود یهودا

و امنیت یابند بنی اسرائیل،و در آخر میفرماید که«وزه شمو أشر

یقروء أدنای صدقنو»یعنی و این اسم او آنچه بخواند او را خدای‏

صدیق ما.

و همچنین در نشان سی و سیم از همان کتاب آیاتی مذکور است که‏

مضمون آن قریب است بمضمون آیات نشان بیست و سیم،مگر اینکه‏

ضمائری که در این نشان است ضمیر مؤنث است،و حاصل معنی آن اینستکه‏

وعده خدا اینست که برویاند از نسل داود رویانیدن صدیقی و رستگاری‏

یابد بأو یهودا و امنیت یابد بیت المقدس.

 

و باز در آخر همان آیات میفرماید که«وزه أشر یقر الاه‏

أدنای صدقنو».

و آنچه علماء یهود در این دو مقام گفته‏اند اینستکه این آیات نشان‏

ماشیح است و بر این چیزی نیفزوده‏اند.و یکی از مفسرین که او را ردق‏

گویند گفته که ماشیح خود بخود مثل گیاه صحرا بروید،و گویا این‏

معنی را از لفظ روئیدن و رویانیدن که در آیات مکرر مذکور است‏

استنباط نموده،و فی الحقیقه درست فهمیده زیرا که بوجود آمدن فرزند

بی پدر شبیه است بروئیدن گیاه خود روی،یعنی گیاهی که کسی تخم‏

آنرا نکاشته باشد و بمحض دهقانیت قدرت حضرت احد بدون اسباب‏

ظاهری روئیده باشد،و آن علامات بر مسیح بن مریم صدق دارد خصوصا

در صورتیکه باقی آنچه در آیه مذکور است نیز بر آنحضرت درست آید،

مثل اینکه از آل داود باشد و رستگار شود بأو سبط یهودا،زیرا که‏

آنچه در کتب تواریخ مذکور است و بعضی از علماء یهود بآن قائلند اینستکه‏

تمام سبط یهودا بآنحضرت ایمان آوردند و در بستر راحت و امنیت استراحت‏

گزیدند و مثل سائر یهود حیران و سر گردان و ذلیل نماندند.

و فقره«یقرء ادنای صدقنو»را در هر دو موضع بدو وجه میتوان‏

ترجمه کرد:یکی«ادنای»فاعل«یقرء»بوده حاصل معنی چنین باشد

که بخواند خدا او را صدیق.و دیگر اینکه فاعل«یقرء»را تقدیر

کرده«ادنای»را داخل مقروء قرار دهیم و باین طریق معنی کنیم که‏

بخواند خواننده او را خدای راستی.

و بر هر تقدیر این علامت نیز بر آنحضرت صدق میکند،زیرا که‏

بر تقدیر اول صدیقی خواند خدا او را ظاهر است.و در قرآن مجید

بآن تصریح واقع شده و مکرر در شأن مسیح بن مریم مصدق فرموده.

 

و بر تقدیر دویم خدا خواندن آنحضرت را در میان طائفه نصاری‏

مشهور است،و خداوند احد در چند موضع از قرآن مجید بآن تصریح‏

فرموده قائلین این قول را سرزنش کرده،از جمله آن مواضع در سوره‏

مبارکه مائده در دو موضع فرموده‏«لقد کفر الذین قالوا إن اللّه هو

المسیح بن مریم».

و چون ضمائری که در نشان سیم است مؤنث است میتواند بود که‏

غرض از آن خبر خود مریم علیها السلام بوده باشد،و صدیق خواندن‏

خدا مریم را در قرآن در سوره مائده صریح است چنانچه میفرماید که‏

«و امه صدیقة»و همچنین نصاری آن معصومه را خدا میدانند.

اگر متعصبی گوید که:چه مانع دارد که از آل داود دیگری‏

نیز متولد شود که این صفات بر او درست آید و او را صدیق یا خدا

خوانند و خود بخود بروید و سائر صفات دیگر نیز که در همین آیات‏

و سائر آیات کتب انبیاء در نشان ماشیح مذکور است بر او درست آید،

مثل اینکه بوجود او بنی اسرائیل براحت و امنیت افتند و پادشاه باشد

و بر همه مسلط شود،و دلیل بر اینکه آنشخص عیسی بن مریم بوده‏

باشد چیست و حال اینکه او در آخر بیت المقدس ثانی بوجود آمد که‏

اول خرابی و پریشانی بنی اسرائیل بود.

در جواب میگوئیم که:اعتقاد طائفه یهود اینست که ماشیح‏

موعود متولد شده است،زیرا که در تفسیر آیاتی که در نشان پنجاه‏

و سیم کتاب حضرت شعیا پیغمبر مذکور است و اول آن آیات اینستکه‏

«هینه یسکیل عبدی یاروم»الی آخرها،و حاصل معنی آن‏

آیات خبر است از بنده برگزیده از بندگان خدا که بیاید و بزرگ شود

و دهن پادشاهان از او بسته شود و بنماید بایشان آنچه را ندیده باشند

 

و بفهماند آنچه را نشنیده باشند.و همچنین اوصاف آن بنده را میشمارد

تا اینکه در فقره میفرماید که او بیمناک است از تقصیرات ما و خسته‏

است از گناهان ما سلامتی ما از اوست و جراحت او شفاست برای همه‏

ما و ما چون گوسفندان سرگردان شدیم.و همچنین صفات او را میشمارد

تا آخر آیات.

مترجمین ایشان میگویند که غرض از آن بنده ماشیح است،و نقل‏

کرده‏اند که یکی از علماء که اور راربی یوشع میگویند بر در کن عدن‏

یعنی بهشت عدن ماشیح را دید که تمام بدن او مجروح و خسته و بیمناک‏

بود بجهت گناه بنی اسرائیل و بر او زخم بسیار بود،و کسی که هنوز

متولد نشده باشد و قدم بعرصه وجود نگذاشته باشد بچه نحو میتواند که‏

بر در بهشت بنشیند و اندام او زخم و جراحت داشته باشد.و در غیر این‏

موضع نیز در تفاسیر و ترجمهای خود تصریح بوجود آمدن ماشیح کرده‏اند

پس بنابراین احتمال اینکه ماشیح بعد از این متولد خواهد شد

باطل خواهد بود،و بر تقدیری که موجود شده باشد ورد و بحث در

خصوص اینکه چرا بوجود او سائر علامات بعمل نیامده مشترک خواهد

شد میان ما و یهود،یهود را لازمت که متابعت ما نموده قاتل شوند

باینکه از برای آن حضرت دو ظهور است و احدهما اتفاق افتاده،

و بعضی علامات مثل اینکه از چه سلسله است و در کجا متولد میشود،

ما صدق بهمرسانیده و ما بقی مانده و بعمل خواهد آمد و آن شخص که‏

متولد شده،و مراد از ماشیح اوست یا مسیح بن مریم است یا غیر اوست‏

و هرگاه غیر او بوده باشد میگوئیم که فرزندی که در میان سبط یهودا

متولد شود شد و غیر مسیح بن مریم بود کیست و چرا از آنشخص هیچ‏

خبری نیست،و مسیح بن مریم با وجود اینکه بر باطل بود باین شدت‏

 

مشهور شد،بلکه میگوئیم که کسی که در عالم فرزند بی پدر متولد

شدن را غیر از آنحضرت ادعا نکرده و در هیچ کتاب تاریخی نیز مذکور

نیست مگر در تاریخ طوائف اتراک که قریب بآن نقلی هست و میگویند

که زنی عالنقوا نام بی شوهر زائید،و بر تقدیر صدق نه آن زن از آل‏

داود بود و نه از سبط یهودا و نه از طائفه بنی اسرائیل بود،و از فرزندانی‏

که ادعا کردند که بی پدر زائیده است سه نفر بودند و هر سه کافر

بودند و شخص کافر ماشیح نمیتواند بود،پس باید که البته آنشخص‏

مسیح بن مریم بوده باشد.

و اگر گوید که مسیح بن مریم کشته شد و بردار آویخته شد و کسی‏

که کشته شود ماشیح نیست زیرا که باید ماشیح زنده باشد و جمیع‏

علامات درباره او صدق کند.

در جواب میگوئیم که:بر هر صاحب بصیرتی معلومست که تمام‏

امور عالم بروفق مشیة اللّه جاری است و از احدی بی‏اذن و اراده او امری‏

متمشی نمیگرد چنانکه گفته‏اند:

اگر تیغ عالم بجنبد زجاینبرد رگی تا نخواهد خدای‏

و در صورتی که اراده خدا بافتاء مسیح بن مریم تعلق نگرفته باشد

و باید که آنحضرت زنده بماند یهود را چگونه میسر میشود که او را

بکشند و بردار کنند.

و آنچه بر خصم محقق است بیش از این نیستکه شخصی را بحلیه‏

عیسی بن مریم گرفته بردار کردند،أما بر همان دار کنندگان نیز مشتبه‏

شد که آیا عیسی بن مریم بوده یا نه،و آن اشتباه از آنزمان تا حال که‏

قریب بدو هزار سال است در میان جمیع طوائف مشهور است،چنانچه‏

در کتاب تاریخی که موسوم است بشبط یهودا مذکور است،و در

 

آنکتاب گفته که طائفه نصاری میگویند که عیسی بن مریم کشته نشد

و مسلمین را در زنده بودن آنحضرت تشکیکی نیست،و در قرآن مجید

صریحا مذکور است که«و قولهم انا قتلنا عیسی بن مریم رسول اللّه و ما

قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه مالهم به‏

من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا بل رفعه اللّه الیه و کان اللّه عزیزا

حکیما»یعنی مهر نهاد خدا بر دلهای یهود بسبب گفتن ایشان اینکه‏

کشتیم ما عیسی بن مریم را و حال اینکه نکشتند او را و بردار نیاویختند

او را و لکن شبهه شد از برای ایشان،بدرستی که انکسانی که اختلاف‏

کرده‏اند در شأن او در شکند از احوال او،نیست از برای ایشان از

دانش مگر ظن و نکشتند او را از روی یقین بلکه خدا او را بالا برد

بسوی خود و خدا غالب و حکیم است.

و این حکایت شبیه است بآنچه یهود در شأن موسی بن عمران‏

میگویند،و در کتاب سیفریا شار که از جمله کتب معتبره ایشان است‏

مذکور است،و خلاصه آن حکایت اینستکه چون آنحضرت در مصر

قبطی را کشت بأمر فرعون او را گرفته در مقام سیاستگاه بپای دار

حاضر کردند و چون خواستند او را سیاست کنند بأمر خداوند اکبر

ملکی آنحضرت را از چنگال ایشان رهانیده در بیابانی گذاشت و شبه‏

آنحضرت را خدا بر یکی از آنجماعت انداخته آنشخص کشته شد و بدار

آویخته شد و آن بزرگوار بسلامت ماند.

و چنانچه خصم پرده شرم و حیا را از چهره وقاحت بر داشته‏

بگوید که:ما را در نسب حضرت عیسی بن مریم شبهه است و او را

صادر از فحشاء و بغی میدانیم و نمیتوانیم که بماشیح بودن چنین کسی راضی‏

شویم و حال اینکه باید ماشیح بهترین خلق باشد.

 

در جواب میگوئیم که:آیا فرزند بی پدر موجود شدن را ممکن‏

میدانید و تجویز آنرا میکنید یا اینکه میگوئید که ممتنع است که بی پدر

کسی موجود شود؟وشق ثانی بیقین باطل است زیرا که دلیلی بر این‏

مدعا دلالت ندارد،بلکه خلاف آن از ملاحظه قدرت خدا بنظر میآید

زیرا که در صورتیکه تواند که بی پدر و مادر خلق کند بی پدر را

بطریق اولی میتواند آفرید و او را در خلق کردن هیچ احتیاج بماده و مدت‏

نیست،و علاوه بر این آنچه از عبارت سابق معلوم شد آن بود که باید

ماشیح بخودی خود بروید،و هرگاه ممتنع باشد که چنین فرزندی بعمل‏

آید لازم میآید که آنعلامت کذب بوده بر کسی صدق نکند.

و بر تقدیر اول که ممکن باشد بلکه واجب باشد که ماشیح موعود

نیز بی پدر موجود شود و این یکی از علامات آنحضرت باشد میگوئیم که:

آیا دلیلی دلالت بر این مطلب میکند که مریم دختر عمران که مادر

آنحضرت بود باغیه بود که از آن دلیل لازم آید که آنحضرت صادر

از فساد باشد،و خصم را ممکن نیست که ادعاء دلیلی بر این نماید بلکه‏

آنچه از تتبع کتب تواریخ و غیرها معلوم میشود این استکه آن معصوم در

زمان خود از زهاد و عباد و نساک بوده کسی را در طهارت و عصمت‏

آنحضرت سخنی نبود و بر تمام عمر خود بغیر از عبادت و ملازمت‏

بیت المقدس کاری نداشت،و در آنزمان از جمیع عباد و زهاد و نساک‏

بنی اسرائیل که در بیت المقدس بودند گوی سبقت میربود،و علاوه بر این‏

از خاندانی بود که تمام آنها پاک و پاکیزه و خدا ترس و بزرگ بودند،

و بعد از اینکه حضرت عیسی قدم بعرصه عالم گذاشت جمعی از اهل‏

فساد از رهگذراینکه آنحضرت را مخل اوضاع دنیوی خود میدانستند

آن معصومه را بفساد نسبت داده خود را مستحق غضب الهی گردانیده‏16ya

 

باعث این شدند که بالمره بر طرف و ناچیز شده بأنواع بلاها مبتلا

گردیدند.

خلاصه هرگاه باید که مادر ماشیح بی شوهر آنحضرت را بزاید

کسی از مریم باین امر سزاوارتر نیست،زیرا که پاکیزه‏ترین و بهترین‏

زنان بود و کسی بأو بهیچ وجه احتمال بغی و فساد نمیداد،پس باید که‏

طالب حق خود را از امراض و اغراض خالی کرده بنظر تأمل و تفکر

امور و ادله را ملاحظه نماید،و مع ذلک از حضرت مسبب الأسباب‏

مسألت نماید که او را براه راست هدایت نماید،و اگر نه کسی که‏

در مقام عناد بایستد و بنای امر را بر اغماض گذارد و متابعت اسلاف را

سرمایه استظهار داند هفتاد مقابل این ادله بأو نفع نمیرساند.و السلام‏

علی من اتبع الهدی.

 

باب بنجم‏

«در ذکر آیات و اخباریکه دلالت بر مدح»

«و خوبی بنی اسرائیل میکند و معانی آن آیات»

«و اظهار آنچه در این مقام ضرور است»

بباید دانست که خداوند صمد بلسان انبیاء بنی اسرائیل ایشان را

خبرها داده و در هر یک از کتب مضمون آیه مبارکه‏«یا بنی اسرائیل‏

اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انی فضلتکم علی العالمین»که ترجمه آن‏

اینستکه ای بنی اسرائیل یاد کنید نعمت مرا آنچنان نعمتی که بشما انعام کردم‏

بآن،و بدرستیکه من تفضیل دادم شما را بر خلق عالمیان گوش زدایشان فرموده.

و مضمون آیه دیگر که میفرماید«یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی‏

انعمت علیکم و أوفوا بعهدی اوف بعهدکم و ایای فارهبون»یعنی ای‏

بنی اسرائیل یاد آورید نعمت مرا که انعام کردم بآن بر شما و وفا کنید بعهد

من که اگر وفا کنید بعهد من وفا میکنم بعهد شما و از من بترسید و بس.

در چندین موضع بایشان فرموده و بنی اسرائیل این آیات را دست‏

آویز خود کرده بآن فخر میکنند و چنین میدانند که این مراتب دلیل است‏

براینکه باید ایشان یهودیت را ترک نکرده بر این مذهب استحکام و ابرام‏

ورزیده بهیچ وجه دست از آن ملت منسوخه ندارند،بنابراین لازم‏

گردید که بعضی از آن آیاترا در این مقام نقل نموده باندازه فهم خود

آنها را ترجمه کنیم که حقیقت آن بر ناظران در این رساله مخفی نماند.

و در این باب دو فصل ایراد میشود:یکی در آیاتی که دلالت‏

بر فضیلت ایشان میکند بدون اینکه شرطی شده باشد،و دویم در آنچه‏

با شرط دلالت بر مدعا دارد.

 

فصل اول‏

«در ذکر آیات و اخباریکه دلالت بر فضیلت»

«بنی اسرائیل میکند مطلقا»

«اول»-آیه ایست که در آخر پاراش وا إتحنن مذکور

است و آن اینستکه«کی عم قارش أتاه لأدنای إلهخا بخا

باحر أدنای إلهخا لهیوت لو لعم سقولاه می کل هاعمیم‏

أشر عل پن ها أداما»یعنی قوم خاص تو از برای خدای خالق‏

خود ترا بر گزید خدای خالق تو از برای خود قوم بر گزیده از همه‏

قومها که در روی آن زمین ساکن‏اند.

و آنچه علماء یهود در این آیه میگویند اولا اینستکه از کلمه هاء

اشاره که بر سر لفظ ادا ما مذکور است قطع نظر نموده در ترجمه آیه‏

میگویند که خدا برگزید بنی اسرائیل را از همه قومها که بر روی‏

زمین‏اند،و بعد اینکه آیه را حسب الخواهش خود معنی کرده‏اند میگویند

که پس باید قوم خاص خدا منحصر باشد در بنی اسرائیل و در روی‏

زمین کسی از خواص نباشد،و معلوم است که خداوند احد دیگری را

بر قوم خاص خود ترجیح نمیدهد و بیگانه را از آشنا بهتر نمیداند،پس‏

چگونه میتواند بود که از قومی دیگر که بیگانگان درگاه خالق عالم‏اند

کسی بهمرسد که ناسخ طریقه آشنایان بوده ایشان را متابعت او واجب باشد

و سستی این کلمات ظاهر است،زیرا که در توراةها اداما مذکور

است،و چنانچه دانستی اشاره است بآن قومی که در آن زمین ساکن‏اند

و مؤید همین معنی است آنچه در آیات سابق بر این آیه مذکور است،

 

و خلاصه مضمون آنها امر است بداخل شدن در زمین بیت المقدس‏

و شکستن بتها و خراب کردن مذبحها و عبادتخانهای آنجماعت که در آنزمین‏

ساکن بودند،و تأکید و تهدید بسیار فرموده است در اینکه مبادا بآنجماعت‏

بهیچوجه بناء آشنائی بگذارند و با ایشان و صلت کنند و دختر بایشان دهند

و از ایشان دختر بگیرند.و تمام آن آیات منع و زجر بنی اسرائیل است‏

از آشنائی و دوستی با کفار و بت‏پرستان آن سر زمین.

و بعد از آن آیه منقولست که شما از این بت‏پرستان بهترید،و مع‏

ذلک در آیه بعد میفرماید که از بسیاری و زیادتی شما بر این قومان بود

که شما را برگزیدم و اختیار کردم از برای بودن از قوم زیرا که شما

از این قومان بسیار کمترید بلکه بجهت عهدی بود که خدا با پدران شما

کرده بود که بیرون اورد شما را ورها کند از دست فرعون پادشاه مصر

و اینکه بدانی که خدای خالق تو نگاه دارنده و وفا کننده است بوعدها

و فرمانهای خود.

خلاصه آنچه از تمام این آیات معلوم میشود اینستکه خداوند عالم‏

بنی اسرائیل را بجهت خوبی پدران ایشان بر تمام آن قومها که در آنزمین‏

ساکن و مشغول بت پرستی بودند برگزیده و ایشان را فخر کردن نمیرسد،

قوم خاص خود خوانده و از این مراتب ایشان را فخر کردن نمیرسد،

و بسیار سهل است که خدا پرست از بت پرست بهتر باشد،و بر تقدیری که‏

ایشان بهترین خلق زمین باشند لازم نیست که تا قیامت بهتر باشند و خدا

قومی دیگر را خاص نگرداند،بلکه جائز است مثل اینکه در آنوقت‏

ایشان برگزیده خدا بودند در وقت دیگر طائفه دیگر خاص خدا گردند

و ایشان را تفضیل بر دیگران دهد.

«دویم»-آیه ایست که در پاراش راه آنوخی مذکور است و آن‏

 

آیه این است که«با نیم آتم لأدنای إلهخم لا تتکددو

ولاتا میمو تار حاه بن عنخم لا مت کی عم قادش أتاه‏

لأدنای إلهخا و بخا باحر أدنای یهیوت لو لعم سقولاه‏

می کل ها عمیم أشر عل پن ها أداما»و آیه دویم از این دو

آیه بعینها همان آیه است که از پاراش و اتخن نقل شد،و استنباط

و جواب از آن احتیاج بتکرار ندارد.و معنی آیه اول اینستکه شما طائفه‏

و گروه خدای خالق خودید نه رخسار بخراشید و نه زخم کنید میان چشمها

و صورتهای خود را از برای مرده.

و لفظ«بانیم»که در این آیه مذکور است بحسب متن لغت بمعنی‏

پسران است،و ما در ترجمه متابعت صاحب کتاب شاراشیم کرده آنرا

بطائفه و کروه ترجمه کردیم،و صاحب کتاب مذکور این لفظ را بمعانی‏

بسیار ترجمه کرده از آنجمله طائفه و گروه و مردم و فضلا و تلمیذ و جماعت‏

و غیر ذلک،و بر تقدیری که خصم این معانی را از صاحب کتاب‏

شاراشیم قبول نکند و خواهد که بمعنی مشهور حمل کند میگوئیم که معلوم‏

است که خداوند یگانه صمد را فرزند بطریق حیوانات نمیباشد و او را

زوجه و جفتی نیست پس باید که حمل بر اقرب مجازات نموده بگوئیم که‏

یعنی شما خاصان و برگزیدگان و دوستان و بمنزله پسران خدائید.

و جمع این معانی چه نفع بروزگار ایشان میکند و چه دلالت دارد

که باید ایشان بر شریعت خود راسخ بوده پیغمبری دیگر را اطاعت‏

نکنند و تا قیام قیامت و بر یهودیت باقی باشند،و از اینکه میفرماید که‏

شما خاصان خدائید لازم نمیآید که خدا را دیگر خاصی نبوده باشد.

«سیم»-آیه ایست که در پاراش اله شموت مذکور است و آن‏

در مقامیست که خداوند عالم حضرت موسی را بسوی فرعون میفرستد و بأو امر

 

میفرماید که بگو فرعون را«کوه آمر أدنای بنی مجوری یسرائل»

الی آخرها،یعنی چنین گفت خدا که پسر اول زاد من است اسرائیل‏

و میگوید بتو که بفرست پسر مرا که عبادت کند مرا.

و علماء یهود بهمین آیه که فرموده است«بنی مجوری»فخر میکنند

و میگویند که ما را فرزند خود خوانده.و ما در جواب سخنان را اعاده‏

میکنیم و میگوئیم که در این فرزند خواندن چه دلالت است بر ابدی‏

بودن احکام توراة و اینکه البته باید شریعت حضرت موسی منسوخ نشود

چگونه عاقل خود را با مثال این ادله واهیه تسلی میدهد و در مقابل‏

براهین تامه میایستد و ابرام میورزد«و من لم یجعل اللّه له نورا فما له‏

من نور».

فصل دویم‏

«در ذکر آیات و أخباریکه دلالت»

«بر فضیلت بنی اسرائیل میکند»

«بشرط اینکه فرمان برداری»

«کنند و از اوامر و نواهی الهی»

«تجاوز نکنند»

و عمده آن آیاتیست که در پاراش و یشمع یترو در سفر دویم‏

مذکور است،و خلاصه معنی آن اینست که چون بنی اسرائیل از مصر

بیرون آمدند ببیابان سینا در آن منزل بحضرت موسی علیه السلام وحی‏

 

رسید که بکو ببنی اسرائیل که دیدید آنچه کردم بمصریان و برداشتم‏

و بلند گردانیدم شما را و اکنون اگر بشنوید سخنان مرا و بر پا دارید شروط و احکام‏

مرا باشید نزد من برگزیدگان و شما خواهید بود بمن بزرگان و قوم خاص‏

و قریب باین مضمون در کتب انبیاء بسیار است و در بسیاری از

مواضع توارة تصریح شده که بر پا دارید شریعت و احکام را تا اینکه‏

من عزت دهم شما را و رفاهیت بخشم و برکت نهم.و در نقل تفاصیل‏

آنها بر فائده نیست،و بسیاری از آن موضع مثل همین آیات که از

پاراش و یشمع یترو نقل شد بعد از وقوع مقدمه است که خداوند عالم‏

از جماعتی که کافر بوده‏اند انتقام کشیده و بجهت اینکه مبادا بنی اسرائیل را

بخاطر برسد که چون خدا این طائفه را بسبب ما هلاک کرد و ما را

بر ایشان تفضیل داد پس ما دوستان خدا خواهیم بود و هرگز با ما چنین‏

نخواهد کرد و ما پیوسته مرفه الحال خواهیم زیست هر چند عصیان‏

و نافرمانی کنیم.فلهذا در هر مقام مضمون آیه‏«یا أیها الناس انا خلقناکم‏

من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند اللّه أنقاکم‏

إن اللّه علیم خبیر»که حاصل ترجمه آن اینست که أی گروه مردمان‏

بدرستی که ما خلق کردیم شما را از مردی وزنی-یعنی در اصل شما

تفاوتی نیست و کسی را مزیتی بر دیگری از این رهگذر که پسر فلانست‏

یا طافئه بهمان حاصل نخواهد بود،و قرار داد طائفه و قبیله بجهت اینستکه‏

هر کس شناخته شود و فلان کس پسر فلان از فلان پسر بهمان ممتاز

باشد،و بدرستی که گرامی‏ترین شما در نزد خدا اتقای شما است،

و آن کس که پرهیزکارتر است نزد خدا عزیزتر است و خدا دنا و با خبر

است،گوش زد ایشان فرموده و ایشان را از خواب غفلت بیدار ساخته‏

و تنبیه و تصریح فرموده است باینکه هرگاه شما شروط مرا بر پا دارید

 

و مرا اطاعت کنید و پرهیزکاری را شعار خود ساخته از مراتب بندگی‏

و عبودیت تجاوز نکنید در نزد من گرامی خواهید بود و من شما را عزیز

میگردانم،و إلا اینکه شما و دیگران در صورتی که مرا اطاعت نکنید

یکسان خواهید بود و از همه انتقام خواهم کشید.

و بهمین جهت است که ایشان را بلسان انبیاء که بعد از حضرت‏

موسی علیه السلام مبعوث شدند مذمت بسیار فرموده و گناهان ایشان را

بر ایشان شمرده،و ما در این مقام بجهت اتمام حجت قدری از آن‏

مذمتها و سرزنش‏ها را نقل خواهیم کرد،و حاصل سخن ما با طائفه‏

یهود اینستکه چگونه عاقل خود را باین امر راضی کند که امثال این‏

کلمات را حجت خود قرار داده باین دست آویز خود را از سعادت‏

دارین محروم گردانیده مغرور شود باینکه خدا ایشان را برگزیده و ایشان را

قوم خاص خود خوانده.

بلی کدام متقی است که خدا باو آشنا نیست و کدام ظالم را با خدا

آشنائی است‏«ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن‏

باللّه و الیوم الآخر و عمل صالحا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون».

ادامه دارد....................

 




:: برچسب‌ها: کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 5

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸