کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 6

باب ششم‏

«در ذکر مذمتها که خدا بزبان»

«انبیاء بنی اسرائیل را فرموده»

در پاراش کی نابوء در سفر پنجم از توراة مذکور است که روزی‏

حضرت موسی علیه السلام بقوم خود فرمود که چون از رودخانه یردن‏

گذشتید باید قوم بنی اسرائیل دو طائفه شده شش سبط بر یکسمت‏

بر کوه گریزنم بایستند و شش سبط دیگر بر کوه عبال و لاویان بآواز بلند

بگویند که لغت و نفرین باد آن کسی را که بت بتراشد و بسازد و تمام‏

قوم بگویند آمین،و لعنت باد آن کسی را که حرمت ندارد پدر و مادر

خود را و همه قوم بگویند آمین،و همچنین در هر فقره قوم بگویند آمین.

و تتمه فقرات اینستکه:لعنت باد آنکه بر باید زمین همسایه خود را،

و لعنت باد انکه بغلط اندازد کور را در راه،و لعنت باد انکه حق غریب‏

و یتیم و بیوه را ببرد یا بنا حق بر ایشان حکم کند،و لعنت باد بر انکه‏

بخوابد با زن پدر خود،و لعنت باد بر انکه جمع شود با بهائم،و لعنت‏

باد بر انکه بخوابد با خواهر خود،و لعنت باد بر انکه بخوابد با مادر

زن خود،و لعنت باد بر انکه بزند رفیق خود را در جای تنهائی،

و لعنت باد بر انکه رشوه بگیرد و خون ناحق کند،و لعنت باد بر انکه‏

بعمل نیاورد فرمانهای توراة را.

و بعد از این فقرات میفرماید که اگر بشنوید قول خدای خالق‏

خود را باین معنی که نگاه دارید و بعمل آورید فرمانهای او را که من‏

امروز شما میفرمایم بدهد خدای خالق شما را بلندی بر همه قومهای این‏

زمین بیابید این همه برکتهائی که مذکور میشود،و رسیدن این برکتها

موقوف است بر شنیدن امر خدای خالق خود برکت یابی در شهر و برکت‏

یابی در صحرا و برکت یابی در فرزندان خود و برکت یابی در ثمره زمین‏

خود و در حیوانات و کارها و گلهای گوسفند خود و برکت یابی در ظروف‏

و اوانی خود و برکت یابی در آمدن خود و بیرون رفتن و بگریزاند از پیش تو

و خدا برکت در انبار تو و درکسب تو برکت میدهد تو را در زمینی‏

که خدای خالق تو میدهد بتو برانگیزاند خدا تو را از برای خود بخاص‏

بودن چنانچه عهد کرده است اگر نگاه داری مر فرمانهای خدا را

و بروی در راههای او،و ببینند همه قومهای آن زمین که نام خدا خوانده‏

شد بر تو و بترسند از تو باقی گذارد ترا خدا به نیکوئی در فرزندان تو

و در حیوانات تو و در زراعت تو بر آنزمین که عهد کرده خدا بپدران تو

که آنرا بتو دهد و بگشاید خدا بتو خزائن خود را آسمانها ببارند بر زمین‏

در وقتش و برکت دهد مکاسب تو را و قرض دهی بقومان دیگر و احتیاج‏

بقرض گرفتن از کسی نداشته باشی وزیر دست نکردی،و همه اینها در

در صورتیستکه بشنوید فرمانهای خدای خالق خود را که من میفرمایم‏

شما را امروز بنگاه داشتن و بعمل آوردن و براست و چپ میل مکنید از برای‏

رفتن بدنیال خدایان دیگر،و اگر نشنوی قول خدای خود را بنگاه‏

داشتن و عمل آوردن فرمانهای او از رسومها که من میفرمایم امروز بیاید

بر تو همه نفرینها و بدیهائی که مذکور میشود،ملعون باشی در شهر

ملعون باشی در صحرا خیر و برکت برطرف شود از هر چیز و نفع نبری‏

از فرزند خود و خیر و برکت نیابی در ثمره زمین خود و گاو و گوسفند

خود،ملعون باشی اگر داخل شوی و اگر بیرون روی،وارد آید از

جانب خدا بر تو محنتها و آشوبها و زجرها در هر چاره و اندیشه که بعمل‏

آوری و نتیجه دهد افعال بد تو نیست شدن و نابود شدن تو را و بفرستد

خدا بتو مر و با و مرگی را تا تمام گرداند تو را از بالای آن زمینی که‏

بآن زمین خواهی آمد بمیراث گرفتن آن زمین یعنی بیت‏المقدس و برساند

خدا بتو بسیاری از آلام و اسقام از اورام و تب لرز و سوزش و سرسام‏

و سموم و یرقان و بتو برسد بلاها از شمشیر و تاخت شدن و بگردد آسمان‏

بر بالای سر تو مس و زمین در زیر پای تو آهن،و بعوض باران خاک‏

از آسمان ببارد و بوده باشی زخم خورده در پیش دشمنان و گریزان از

دشمن باشی و باشی در جمیع شهرهای آن زمین ترسان و باشد جثه و بدن تو

خوراک حیوانات و مرغان و گرفتار گرداند خدا تو را بأنواع بلاها از خوره‏

و پیسی و جرب و کری که شفائی از برای آنها نباشد و گرفتار گرداند

تو را بدیوانگی و کوری و حیرانی دل که راه بجائی نبری و بر مراد و مطلب‏

خود فیروز نگردی و باشی در همه روزگاران ستم رسیده و سرگردان‏

و نباشد فرج دهنده از برای تو زن خطبه کرده تو را دیگران بگیرند

و خانه آباد کرده تو را دیگران ساکن شوند و میوه خورند دیگران از

درختی که تو نشانیده باشی و گاو و گوسفند تو را در نظر تو ذبح و تو را

از گوشت آن نصیب ندهند و فرج دهنده‏ای از برای تو نباشد و پسران‏

و دختران تو در دست دیگران اسیر باشند و تو بر احوال ایشان مطلع باشی‏

و نتوانی چاره کنی و بخورند همه میوهای زمین تو را و همه حاصل دست‏

کرد تو را قومی که نشناسی آن قوم را و باشی ستم کشیده و شکسته شده‏

در همه روزگاران و باشی دیوانه در نظر خود چون نظر کنی گرفتار17YA

کند خدا تو را بمرض خوره از کف پای تا فرق سر تو که شفائی‏

نباشد آنرا،و بر طرف کند تو را و پادشاه ترا و مسلط کند بر تو قومی‏

که نشناسی تو و پدر تو آن قوم را و خدمت کنی آنجا خدایانی را که‏

از سنک و چوب تراشیده باشند،و پریشان احوال بحیثیتی که بتو مثل زنند

و تو را سرزنش کنند در همه آن قومها که خدا تو را گرفتار ایشان‏

کرده است برکت بر طرف شود از زمین تو بنحوی که تخم بسیار

بکاری و حاصل کم جمع کنی و بخورد آنرا ملخ و درخت انگور بنشانی‏

و خدمت کنی و تو را میوه ندهد و آنرا کرم بخورد و زیتون در حدود

زمین تو بسیار باشد و تو نتوانی که از آن روغن بگیری و استعمال کنی‏

زیرا که کنده شود آن زیتون،و پسران و دختران بزائی و از برای تو

باقی نمانند بلکه بأسیری افتند و اشجار و اثمار و اراضی تو را دیگران میراث‏

گیرند دیگران بر سر تو مسلط شوند و تو بسیار پست شوی و دیگران میراث‏

تو را قرض دهند و تو محتاج بقرض گرفتن باشی و دیگران صاحب اختیار

و بزرک باشند و تو پست و ذلیل باشی و برسد بتو همه این نفرینها تاخت‏

برند بر تو تانیست گردانند تو را،و اینها بجهت اینست که نشنیدی‏

قول خدای خالق خود را بنگاه داشتن فرمانهای او و رسومهای او که‏

فرمود ترا و بعوض اینکه عبادت نکنی خدای خالق خود را در شادی‏

و رفاهیت خدمت خواهی کرد مر دشمنان خود را که بفرستد خدا او را

در قحطی و تشنگی و برهنگی و کمی هر چیز و بگذارد غل آهن را

در گردن تو تا بر طرف کند تو را بفرستد خدا قومی را از اطراف‏

آن زمین بمثابه کرکس که پرواز کنند و نفهمی زبان آن قوم را و قومی‏

سخت رو باشند که از پیران شرم نکنند و بر اطفال رحم نکنند،فانی‏

و نیست گردانند چهار پایان را وزراعتها را تا اینکه باقی نگذارند دانه‏

از زراعت و هیچ از روغن و بر طرف کنند گاو و گوسفند را و عذاب‏

کنند مردمرا بر دروازها و مسلط شوند بر شهرها و حصارها و قلعه‏ها

و عذاب کنند بر در هر دروازه‏ای که در شهرهای شماست بخوری در

آن قحطی و محاصره گوشت فرزندان خود را که جگر گوشگان شمایند،

و هر کس تمام اقوام و اقربای خود را در اسیری و زحمت ببیند و همه ناز

پروردگار بزحمت و مشقت و عذاب گرفتار شوند و زنان و دختران بدست‏

دشمنان اسیر شوند.

(مؤلف گوید)که آنچه در این فصل نوشته شد از پاراش‏

کی تابوء از سفر پنجم توراة است،و در همین پاراش و پاراش بعد از این‏

و دیگر مواضع توراة از این قبیل تهدیدات و وعیدها بسیار است،و در

نقل آنها بجز ملال چیزی دیگر عائد روزگار مطالعه کننده نخواهد

گردید،فلهذا بهمین قدر اکتفا نموده تتمه را حواله میکنیم بکتاب توراة.

و غرض ما از ایراد این فصل در این مقام تأکید و تبیین این مدعا

بود که بنی اسرائیل را با خدا خویشی و پدر فرزندی نیست،و آنچه‏

ادعا میکنند که ابناء اللّه و احباؤه دروغ میگویند و کرامت و عزت ایشان‏

در نزد خدا موقوف بر فرمان برداری و اطاعت کردن ایشان است،

و معلوم است که هر طائفه که اطاعت و فرمان برداری کنند البته عزت‏

و بزرگی خواهند یافت،و تمام آنچه را خدا در این آیات فرموده‏

و ایشان را بآن ترسانیده بعمل آمد و آنچه را نهی کرده بود ایشان منتهی‏

نشدند و بأشد عذابها گرفتار شدند،چنانچه در نوبت اول بخت النصر

بر ایشان مسلط شد و ایشانرا بأسیری ببابل آورد،و در آن مناجات که‏

از برای حضرت دانیال در زمین بابل اتفاق افتاد و ما قدری از آنرا

در این کتاب نقل کردیم مذکور است که نشنیدیم آنچه را فرمود بما

موسی بنده تو و گرفتار شدیم بآن و عیدها که آنحضرت فرموده بود،

و ثانیا خدا بر ایشان رحم کرده و ایشان را خلاصی بخشید و ایشان متعظ

نشده کرت دیگر فرمانهای او را فراموش کردند و نگاه نداشتند و بعمل‏

نیاوردند و غضب خدا بر ایشان شدید شد و بقحط و تنگی و گرسنگی‏

و محاصره گرفتار شدند و أهل روم بر ایشان مسلط شده ایشان را بر طرف‏

کردند.

و یوسف بن کوریون در تاریخ خود نقل کرده که در آن محاصره‏

فرزند خود را کشتند و خوردند.و ایضا نوشته که آنچه در آن محاصره‏

در شهر سوای آنچه بدست دشمن کشته شدند و گرفتار شدند هزار هزار

و صد هزار نفر بودند.نعوذ باللّه من غضب اللّه،و پادشاهی از میان‏

ایشان بیرون رفت و تا حال هنوز آثار آن از احوال ایشان هویداست‏

و در جمیع ولایات و اقالیم گرفتار خواری و ادای جزیه‏اند،نه ایشان را

در نزد مسلمین اعتباری و نه در پیش طائفه نصرانی قدری و مقداری‏

هست و نه از خود ملاذ و ملجأی دارند.

و ما در این مقام چند آیه از کتب سائر انبیاء در مذمت این طائفه‏

نقل نموده فصل را بآن ختم میکنیم،و باللّه التوفیق:

در اول کتاب حضرت شعیا پیغمبر علیه السلام آیاتی چند مذکور

است که حاصل ترجمه آن اینستکه:ای آسمانها بشنوید و ای زمینها

گوش کنید چنین میفرماید خدا که پسران بزرگ کردم و بلند کردم و ایشان‏

نا فرمانی کردند مرا میشناسد گاو صاحب خود را وخر آخر خود را

و بنی اسرائیل که قوم منند نشناختند و فهم نکردند،وای بر قوم خطا

کار سنگین گناه نسل بدکاران وا گذاشتند خدا را

و بغضب آوردند خدای اسرائیل را یا خوبان بنی اسرائیل را و برگشتند

بقهقری.یعتی بعوض اینکه بایست ترقی کنند و بسوی خدا میل کنند

تنزل کرده میل بهوای نفس کردند،و باین سیاق ایشان را مذمت فرموده‏

و همان و عیدها که در توراة بایشان وعده فرموده بود که هرگاه احکام‏

خدا را بر پا ندارند بر ایشان وارد آید بر ایشان شمرده تا اینکه سخن را

بجائی رسانیده که میفرماید که ماهها و عیدهای شما را دشمن میدارم و در

هنگام برداشتن شما دستهای خود را بدرگاه من میپوشانم چشمهای خود را

از شما هر چند بسیار تضرع کنید من نیستم شنوا آنرا دستهای شما

آلوده است بخون.

و ایضا در نشان ششم همان کتاب آیاتی چند مذکور است که حاصل‏

معنی آن اینستکه وقتی دیدم ملائکه خدا را که پرواز میکردند و یکی از

آنها بنزد من آمد و آتشی در دست داشت و گفت که باین قوم بگو که‏

شنیدن بشنوید و فهم نکنید بدل دیدن ببینید و ندانید،یعنی از برای‏

ایشان در ظاهر چشم و گوش خواهد بود و خدا بر آنها مهر خواهد نهاد

که فهم و تعقل چیزی نکنند.

و بعد از این آیه است که:فربه کن دل این قوم را و گوش‏

او را سنگین کن و چشمان او را بپوشان که مبادا ببینید و بشنوید و فهم‏

کنند و باز کردند و علاج کنند.

و ایضا در نشان پنجاه و نهم آن کتاب مذکور است که دست خدا

کوتاه نسبت از فرج دادن و گوش خدا سنگین نشده است از شنیدن‏

بلکه گناهان شما حائل شده است میان شما و خدا و خطاهای شما پوشانیده‏

است رحمت خدا را از شما زیرا که دستان شما بخون آلوده است‏

و انگشتان شما در معصیت فرو رفته است لبهای شما دروغ گفتند و زبانهای‏

شما بباطل و ناحق گفتگو میکنند،نیست کس راست گوئی در میان‏

 

شما و نبست بعدالت حکم کننده مبل گنندکانید بهیچ،و پوچ و سخن‏

گویندکانید بباطل و لا یعنی و بار بردار شوند بزحمت و بزایند بکجی.

و ایضا در نشان شصت و پنجم این کتاب مذکور است که از نسل‏

یعقوب از سبط یهودا بیرون آورم کسی را که بمیراث گیرد کوه خاص مرا

و مراد از آنکس حضرت عیسی بن مریم است و میفرماید که تابعان‏

و پیروان او در راحت و فراغت باشند و شما بنی اسرائیل بسبب اینکه بت‏

پرستی کنید و از برای بت خوانچها و سفرها ترتیب دهید کشته شوید

و بسلاخ خانه برده سر بریده شوید زیرا که خواندم شما را و اجابت‏

نکردید و کلام فرمودم و شما نشنیدید و بدی کردید در نظر من و آنچه من‏

نخواستم شما کردید باین سبب چنین امر کرد خدای رب العالمین که‏

بخورند بندگان من و شما گرسنه باشید و بندگان من بیاشامند و شما تشنه‏

باشید و بندگان من شادی کنند و شما شرمنده باشید و بندگان من خوشحالی‏

کنند از خوشی دل و شما ناله کنید از درد دل و از شکستگی خواطر

مویه کنید و یاد کرده شود اسم شما بنفرین.

و در کتاب حضرت ارمیا علیه السلام مذمت بسیار در شأن بنی اسرائیل‏

مذکور است،چنانچه در نشان دویم مذمت ایشان بر بت پرستی فرموده‏

و در نشان چهارم میفرماید که بی فهمند قوم من و مرا ندانستند پسران‏

نادانند ایشان و صاحب فهم نیستند ایشان و بسیار دانایند در بدی و خوبی را

ندانسته‏اند.و در نشان پنجم میفرماید که بشنوید ای قوم بی فهم و بی‏

عقل که چشم هست برایشان و نمی‏بینند و گوش هست بر ایشان و نمیشنوند

و از من نمیترسند.و در نشان هفتم خطاب پیغمبر فرموده میفرماید که‏

تضرع و التماس درباره این قوم مکن که من از تو نخواهم شنید آیا

نمیبینی که چه میکنند ایشان در شهرها و در کوچه‏های بیت المقدس که‏

هیمه جمع میکنند اطفال ایشان و آتش میکنند مردان ایشان و خمیر میکنند

زنان ایشان و سرانجام و ترتیب میکنند هدیه‏ها و پیش کشی‏ها بجهت‏

خدایان بیگانه و غرض ایشان بخشم آوردن من است.

و در نشان هشتم میفرماید که چگونه میگویند که عاقلانیم ما و دستوری‏

خدا با ماست و بتحقیق که دروغ گفتند و شرمنده شوند عقلاء ایشان‏

و بگیر آیند و مخالفت کردند سخن را و کجاست عقل در ایشان،باین‏

سبب بدهم زنان ایشان را بدیگران و صحرای ایشانرا بمیراث بران زیرا که‏

تمام ایشان از کوچک و بزرک طماعانند و دروغ‏گویان.

و در نشان یازدهم میفرماید که برفتند بدنبال خدایان باطل و خدمت‏

کردند ایشان را باطل کردند بنی اسرائیل شرط مرا که شرط کرده‏

بودم با پدران ایشان،باین سبب امر کرد خدا که من میآورم برای‏

ایشان بدی که نتوانند بیرون آمد از او تضرع کنند بدرگاه من و من‏

نشنوم از ایشان بروند بآن شهرها و آن کوچهائی که عطرها بجهت بتها

میسوختند و بنزد آن بتها تضرع کنند و فرج از برای ایشان نخواهد بود

زیرا که بعد شهرهای بنی اسرائیل و کوچهائی بیت المقدس بودند بتان‏

و ای ارمیا التماس مکن تو از برای این قوم و ایشان را دعا مکن که من‏

نیستم اجابت کننده بسبب بدی ایشان.

و در اول نشان پانزدهم میفرماید که اگر بایستند بپیش من موسی‏

و اشموعیل بجهت التماس بنی اسرائیل که من قبول نخواهم کرد التماس‏

ایشان را،دور کن این جماعت را از پیش من،و اگر بگویند بتو که‏

بکجا برویم بگو بایشان که چنین امر کرد خدا که هرگاه مرک خواهید

بسوی مرک و اگر شمشیر خواهید بسوی شمشیر و اگر قحط خواهید بسوی‏

قحطی و اگر اسیری خواهید بسوی اسیری:

و در نشان شانزدهم ارمیا میفرماید که چنین امر شده بمن که نیائی‏

بخانه ماتم ایشان از برای ماتم داری و نه موی گوئی از برای ایشان که‏

برداشتم سلامتی خود را از این قوم و فضل و رحمت خود را بمیرند بزرگان‏

و کوچکان و بآن زمین قبر نشوند و کسی از برای ایشان ماتم نگیرد.

و در اواخر نشان بیست و سیم میفرماید که فراموش کنم ایشان را

فراموش کردنی و رها کنم ایشان را و آن شهر را که بدادم بایشان و پدران‏

ایشان و بدهم ایشان را سر زنش همیشگی و خجالت همیشگی که هرگز

فراموش نشود.

و در آخر نشان بیست و چهارم میفرماید که بدهم ایشان را ترس‏

و اضطراب و بدی در همه مملکتهای آن زمین بسر زنش بنحوی که ضرب‏

المثل باشند و بنفرین در همه آن مملکتها که ایشان را پراکنده خواهم‏

کرد بفرستم بر ایشان شمشیر و قحطی و مرگی تا تمام کنم ایشان را از آن‏

زمین که دادم بایشان و پدران ایشان.

(مؤلف گوید)که آنچه از هر نشان کتاب ارمیا نقل شد قلیلی‏

بود از کثیر و تمام کتاب آنحضرت مشحون است بمذمت و ذکر بدی‏

بنی اسرائیل،و ما از هر یک کمی نقل کردیم تا نشانه باشد،و معلوم‏

است که غرض این وعدها هیچ یک نقل خرابی اول بیت المقدس نیست‏

زیرا که خدا شنید بعد از آن دعاهای ایشان و تضرعهای ایشان را،

و آنچه در این آیات میفرماید و عید است باینکه هرگز نخواهم شنید،

پس غرض از این آیات خرابی دویم و پریشانیست که ثانیا اتفاق افتاد،

و حال دو هزار سال است که بآن گرفتارند.

و در نشان هجدهم کتاب ارمیا آیاتی مذکور است که ذکر آن در

این مقام مناسب است،و خلاصه آن اینست که وحی رسید بحضرت‏

ارمیا علیه السلام که برو بکارخانه کوزه‏گری که در آنجا چیزی بتو

معلوم خواهد شد،آنحضرت میفرماید که رفتم بکارخانه کوزه‏گری‏

و دیدم اسناد کوزه‏گر را که پاره گل در دست داشت و چیزی میساخت‏

و هرگاه او را از آن خوش نمیآمد آنرا بر هم زده از آن گل چیز

دیگر میساخت بشکل دیگر،و در این حال بمن وحی رسید که بهمین‏

نحو است عادت و رفتار من با بنی آدم،و بگو بطائفه بنی اسرائیل که‏

آیا مرا بر ایشان تسلطی که این کوزه‏گر را بر گل است نیست بلکه هرگاه‏

وعده بدی بدهم قومی را و ایشان در نظر من نیکی کنند و از گناهان‏

خود پشیمان شوند من آن بدی را از ایشان صرف نموده با صلاح احوال‏

ایشان میکوشم و ایشان را میآمرزم،و اگر وعده نیکی بقومی بدهم و ایشان‏

بد کنند در نظر من من آن نیکی را از ایشان منصرف ساخته ایشان را بعذابها

گرفتار میکنم و أز ایشان انتقام میکشم.

و فائده نزول آن وحی بر حضرت ارمیا علیه السلام آن بود که‏

مبادا بنی اسرائیل بوعده که خدا بأنبیاء خود داده بود فریفته شده ترک‏

فرمان کنند و چنین دانند که خدا از ایشان انتقام نخواهد کشید بسبب‏

اینکه ایشان از آل یعقوب و شجره اسحق و ابراهیم‏اند و یقین بدانند که‏

خدا عادل است و جزای عمل هر کس را بآنکس خواهد رسانید«ان‏

خیرا فخیر و ان شرا فشر».و فی الحقیقه این وعده‏ایست زهره شکاف‏

که هر کس را بفکر کار خود میأندازد و قطع رشته امیدواری هر ذی‏

حیاتی میکند.اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و البعد عن المعصیة.

برگشتیم به تتمه نقل آیاتی که در کتب انبیاء در مذمت بنی‏اسرائیل‏

وارد شده است.

در نشان سیم کتاب عاموس پیغمبر مذکور است که«کی لا یعسه‏

أدنای دابار کی إیم کالا سدو إل عبادا و هنبیایم»یعنی‏

نمیکند خدا أمری را مگر اینکه آشکار میکند سر آنرا از برای بندگان‏

خود که پیغمبرانند.

و در نشان پنجم میفرماید که من قرار دادم برای شما مویه‏ای را

بنی اسرائیل بیفتند طائفه بنی اسرائیل که دیگر بر نخیزند و آواره شوند

از این زمین و دیگر بر پا دارنده نباشد از برای ایشان.

و در کتاب ملاخی پیغمبر مذمت بسیار وارد است،و این ملاخی‏

همان پیغمبری است که پیش از این دو آیه از کتاب او را در مقام‏

سخن در ابدی بودن توراة نقل کرده‏ایم و طریق استدلال هارمیم را از

آن ذکر نموده جواب دادیم،و آنچه از علماء یهود که در این زمان‏

موجودند استماع شده اینست که دلیل از این تمام تر نیست،خلاصه‏

ملاخه از پیغمبران عظیم الشأن بوده و یهود کمال اعتماد بر کتاب او دارند،

و در نشان دویم کتاب آنحضرت مذکور است که شما گمراه شدید و از

راه راست بیرون افتادید و گمراه کردید بسیاران را در شریعت و تباه‏

کردید شرط وی را و من قرار دادم از برای شما خواری و مذلت را

نسبت بجمیع طوائف،زیرا که شما نگاه نمیدارید طریقه مرا و چشم‏

میپوشید در اجرای احکام شریعت من و بعضی را بر بعضی ترجیح‏

میدهید آیا همه فرزند یک پسر نیستند و خدای واحد همه را خلق نکرده‏

است،پس بچه سبب خیانت کرد مرد با برادر خود و خیانت کرد

و تباهی و معصیت کرده شد در میان بنی اسرائیل و در بیت المقدس ستت‏

کرد یهود خاص خدا را زیرا که صاحب شد دختر بیگانه را.

و بعد از این میفرماید که«یحزت أدنای لا إیش أشر

یعسه ناعر و عنه ما هال یعقب و مکش منحاه لأدنای‏

صباؤت»یعنی نیست کند خدا مردیرا که بهمرساند فرزند و فرزند

زاده از آل یعقوب و نزدیک آورنده هدیه از برای خدای رب العالمین.

و این آیه مبتنی است بر آنچه اول میفرماید،و خلاصه آن اینستکه‏

فرزندت عزت میدارد پدر را و عبد و مولای خود را پس اگر پدرم من‏

کجاست عزت من و اگر مولایم کجاست ترس من فرمود خدای رب‏

العالمین که ای بزرگان که خوار کنند گانید اسم مرا و میگوئید که در

چه چیز خوار کردیم اسم تو را در این خوار گردید که نزدیک میآورید

بقربانگاه من قربانی رد شده را و میگوئید که چه عیب دارد قربانی‏

ما و این سخن شما بجهت اینستکه حقیر میپندارید سفره و قربانگاه خدا

را نزدیک میآورید حیوان کور را برای قربانی آیا نیست بد،و نزدیک‏

میآورید شل و خسته آیا نیست بد،و اگر این کور و شل و خسته را پیش‏

کش برید از برای پادشاه خود آیا از شما راضی میشود و باین پیشکش‏

منظور میدارد مراعات جانب شما را،و در صورتی که چنین هدیه در دست تو

باشد میپذیرد سخن تو را و روا میکند حاجت تو را همچنین مرا بشما

رغبت نیست و از مشرق تا مغرب بزرگ است اسم من در نزد همه‏

قومها و در هر مقامی تعظیم میکنند اسم مرا و هدیه نیکو میآورند و شما

خوار کنندگانید اسم مرا.

 

باب هفتم‏

«در ذکر اخبار و احوالی چند که»

«ایراد آن مناسب این رساله است»

و در آن چند فصل است:

فصل اول‏

«در ذکر آیاتی چند از زبور»

«حضرت داود علیه السلام»

بدانکه در مزبور نوزدهم زبور مذکور است که«تورت‏

أدنای تمیماه مشیبت نافش».

و علماء یهود این آیه را حجت تمام بودن توراة حضرت موسی قرار

داده و تام بودن آن معنی میکنند که یعنی باید هرگز نسخ نشود.و طریق‏

استدلال ایشان اینستکه:لفظ«تورت»بتوراة موسی تفسیر میکنند،

و حال اینکه در میان لغت عبری چنین متعارف است که لفظ علم را

مصدر بکلمه‏ها میکنند و در هر کجا که میخواهند که از توراة موسی‏

خبر دهند بلفظ هتورا خبر میدهند،و همچنین در سائر الفاظ،و این‏

معنی بر متدرب مخفی نیست،و بسی غریب است امر یهود که در بسیاری‏

از مواضع هتورا را بمطلق دستوری تفسیر میکنند،و در این مقام تورا را

 

بتوراة موسی علیه السلام.

و بر هر تقدیر لفظ تمیماه که معنی آن تمام اوست بتمام است او تفسیر

میکنند،و باین نحو خلاصه میکنند که توراة خدا یعنی توراة موسی تمام است‏

تسکین دهنده جانهاست،و در هیچ موضع توراة موسی بتورت ادنای‏

تعبیر نشده است،و معنی آیه موافق عبارت بر وجه صحیح اینست که‏

دستوری خدا تمام آن آسایش جانهاست،و این معنی مطلقا دلالت بر

مدعاء یهود ندارد،و بر تقدیری که آنچه یهود ادعا میکنند ثابت شود

چه دلالت دارد بر اینکه باید نسخ نشود.

و علاوه بر این میگوئیم که هرگاه سخن ایشان تمام باشد منافی‏

آیات بسیار از زبور خواهد بود،زیرا که بر بنی اسرائیل لازم بود که‏

مادام که مکلف بشریعت توارة باشند داخل سلسله دیگر نشوند و سلسله‏

دیگر را بخود راه ندهند،و مع ذلک خدا پرست را منحصر در بنی اسرائیل‏

میدانند،و بنابر این مقدمات لازم میآید که هرگز تمام روی زمین خدا

پرست نباشد بلکه هیچ سلسله غیر بنی اسرائیل را خدا نشناسد زیرا که‏

توراة همیشگی است و مادام که حکم او باقی است دیگری خدا پرست‏

نخواهد شد.

و در زبور آیات بسیار هست که صریح است در اینکه خلق روی‏

زمین خواهند شد،چنانچه در مزبور بیست‏دویم میفرماید که«یزکرو

و یاشوبو إل أدنای کل أپس آرص»الی آخرها،یعنی یاد کنند

و باز کردند بسوی خدا همه اطراف زمین و سجده کننده بپیش او همه‏

قبیله‏ها و کروه‏ها زیرا که خدا راست پادشاهی و تسلط بر گروه‏ها تمام‏

شوند و سجده کننده همه سرکشان روی زمین و بپیش او بر رکوع روند

همه فرو روندگان بخاک و جان ظالمان زنده نخواهد ماند.

و در مزبور چهل و هفتم میفرماید که بزرگان قومها جمعیت نمودند

و ایمان آوردند بخدای ابراهیم.

و در مزبور شصت و ششم میفرماید که همه خلق زمین سجده میکنند

تو را و سرود میگویند برای تو و سرود میگویند نام تو را همیشه.

و در مزبور شصت و هفتم بعد از انکه در تمام مزبور نقل قومهای‏

روی زمین را میکند و شکر گفتن و تسبیح کردن ایشان را بیان میفرماید

در آخر میگوید که بترسند از خدا همه اطراف زمین.

و در مزبور نود و ششم میفرماید که تسبیح گوئید خدا را تسبیح‏

تازه،و تسبیح گوئید خدا را ای همه خلق روی زمین.

و در مزبور هشتاد و ششم میفرماید که همه قومها که آفریده بیایند

و سجده کنند پیش تو خدا یا و عزت دارند نام تو را.

و امثال این آیات در زبور بسیار است و ما بهمین قدر اکتفا کردیم‏

زیرا که طلب کننده حق را کفایت است.

فصل دویم‏

یکی از ابوالفضولهای یهود که در این زمان در صدد تألیف‏

رساله‏ای در اثبات حقیقت و نسخ نشدن دین یهود بر آمده در آن کتاب‏

قدری معجزها و خوارق عادات که از انبیاء سلف صادر شده نقل کرده‏

و بعد از آن گفته که پیغمبر و رسول باید که امثال این مردم که صاحب‏

این معجزات‏اند باشند و انکسی که اهل اسلام به پیغمبری او اعتقاد دارند

صاحب هیچ معجزه نیست و از او مثل این خوارق عادات بلکه از اینها

کمتر نیز صادر نشده.18YA

و از این عبارت معلوم میشود که این ابو الفضول معجزات پیغمبر

آخر الزمان را که اظهر من الشمس است در مقام لجاج و تعصب انکار

کرده و نمیداند که اگر کسی با او معارضه بمثل نموده منکر معجزات‏

انبیاء سلف شود و بگوید چگونه بر تو معلوم شده که آن پیغمبران صاحب‏

معجزه بوده‏اند چه خواهد گفت؟

و اگر گوید که در کتبی که در میان یهود متداول است مذکور است‏

میگوئیم که مثل این در کتب اهل اسلام نیز در شأن پیغمبر آخر الزمان‏

موجود است بلکه بسیار بیشتر از آنچه در کتب سلف در شأن جمیع‏

انبیاء نقل است،پس بنابراین سخن هیچ امتی در شأن پیغمبر خود

مسموع نیست و باید که معجزه‏ای که بالفعل جاری باشد دلیل بر خصم‏

شود و چنین معجزه از انبیاء سلف باقی نیست.

و اگر مدعی دست بجدل زده بگوید که اهل اسلام منکر معجزات‏

انبیاء سلف نیستند و یهود منکرند معجزات پیغمبر آخر الزمان را،پس‏

معجزات انبیاء احتیاج باثبات ندارند زیرا که مجمع علیه است،و چون‏

معجزات پیغمبر آخر الزمان مختلف فیه است باثبات محتاج است.

در جواب میگوئیم که:این شبهه ایست که بسی خلق را از اهل‏

ملل گمراه کرده است و باین دست آویز خود را سر گردان دارند،

زیرا که اهل اسلام که تصدیق پیغمبران سابق را میکنند نه اینست که‏

اشخاص موجوده بالفعل که حال در میان مردم موجود باشد تصدیق‏

کنند و اشاره کنند که این شخص پیغمبر است،بلکه ایشان میگویند

که خدا پیغمبران بسیار فرستاده چه بر بنی اسرائیل و چه بر غیر ایشان،

و آن پیغمبران فرستاده خدا بودند و از جانب خدا سخن میگفتند و تمام‏

ایشان خبر از بعثت پیغمبر آخر الزمان دادند،بلکه مبعوث شدن ایشان‏

از جهت فراهم آمدن اسباب نبوت آنحضرت بود،و همان طائفه که‏

باین نحو مبعوث شدند پیغمبران صاحب معجزه بودند و اقرار بوقوع‏

معجزه از آن پیغمبران میکنند،خلاصه بصاحب معجزه بودن آن موسی‏

قائلند که خبر بوجود پیغمبر آخر الزمان داده و محمد عربی را به پیغمبری‏

یاد کرده.و اگر یهود نیز به پیغمبری همان موسی قائلند پس بر ایشان‏

لازم است که اقرار به پیغمبری پیغمبر آخر الزمان کنند.

و اگر میگویند که موسی خبر پیغمبری آن پیغمبر نداده پس اهل‏

اسلام نیز آن کسی را که خبر بابن مطلب نداده باشد و بپیغمبری آن‏

بزرگوار تصدیق نکرده باشد صاحب معجزه نمیدانند و او را بپیغمبر نمیگویند

و مثل این شخص را نمیشناسند،پس از این تصدیق فائده عائد روزگار

آن یهودی که بگوید معجزات موسی مثلا مجمع علیه است و کسی‏

منکر آن نیست و ما معجزه پیغمبر آخر الزمان را تصدیق نمیکنیم نشد،

و باعتقاد او هر دو در مقام ابهام ماند و اثبات هر دو منوط بر سخن‏

خود آن پیغمبر شد.

و چون هر امتی در شأن پیغمبر خود صاحب غرضند سخن ایشان‏

مناط نیست،و بر هر که مدعی مطلبی شود اثبات لازم است،پس آن‏

یهودی را لازم است که اثبات نبوت انبیاء خود نماید و معجزات‏

ایشان را ثابت گرداند،و در اثبات مدعاء خود از طائفه اسلام‏

عاجزتر است.زیرا که بعضی از معجزات پیغمبر آخر الزمان در میان است‏

و کسی آن را انکار نمیتواند نمود،مثل قرآن که در این هزار و دویست سال‏

زمان کسی را معارضه آن میسر نگردیده با اینکه در مواضع متعدده آن‏

مذکور است که اگر کسی میتواند مثل أقل سوره‏ای از آنرا بیاورد.

و اعجاز آن از دو حیثیت است:یکی از رهگذر کمال قرآن که‏

کتابی است با این عظم شأن و سلامت بیان که کسی را اتیان بمثل آن‏

میسر نیست،و دیگر اخبار بغیب که کسی را میسر نخواهد شد که‏

مثل آنرا بیاورد،و این معجزه عظیم است،زیرا که آنحضرت بتنهائی‏

برخواسته جمیع طوائف را بکفر و عصیان نسبت داد و کسی را از برای‏

خود نگذاشت که یاور و معین او باشند و بغیر از خدا چشم توقع و اعانت‏

از کسی نداشت چنانچه اول بدعوت قریش که اقوام او بودند برخواسته‏

مضمون«و انذر عشیرتک الأقربین»را بگوش ایشان رسانیده و با این‏

حالت چنین کتابی آورده ببانک بلند فریاد کرد که بمثل این را بیاورید

و هرگز نخواهید آورد.و خال هزار و دویست سال گذشت که کسی‏

مدعی اتیان بمثل آن نشد و همگی طوعا او کرها فرمان او را گردن‏

گذاشتند و بسیاری کشته و ذلیل و خوار شدند.

و دیگر از معجزات آن حضرت خبر دادن باین استکه پیغمبری‏

بعد از من مبعوث نخواهد شد و این سخن را علی رؤوس الأشهاد فرمود

و تا حال نیز درست آمده متنبی نیز بهم نرسید،و این نیز معجزه‏

عظیمه است.

و در این اوان که قلم واسطی نژاد در وادی تحریر این فصل‏

میشتافت چنین مسموع شد که یکی از فضلاء بلکه فضولهای یهود ادعاء

نموده که این سخن را از ما که بنی اسرائیلیم شنوده بوده و در کتب‏

انبیاء دیده بود که پیغمبری مبعوث نخواهد شد.

و هر چند سراپای این سخن را ملاحظه نمود بغیر از بی ربطی‏

قائل آن چیزی دیگر بنظر نیامد،زیرا که در کتب انبیاء مطلقا مذکور

نیست که دیگر پیغمبری مبعوث نخواهد شد،بلکه در تمام آنها تصریح‏

شده که پیغمبری بوعده هست،و ما قلیلی از آنرا در این رساله نقل کردیم.

اگر گوید که این سخن زبانی در میان یهود مذکور است.

میگوئیم که بر سخن زبانی ایشان چه اعتماد است که کسی آنرا گرفته‏

بر آن اصرار نماید،خصوصا در صورتی که خلاف مضمون کتب‏

ایشان باشد.

و ایضا علماء تاریخ از هر سلسله و طائفه اتفاق دارند که آنحضرت‏

امی بود و کتابی نخوانده بود و با کسی از اهل کتاب صحبتی نداشته بود

بلکه در آن اوان در مکه معظمه که مولد و منشأ آنجناب بود کسی از

اهل کتاب نبود.

و معجزه دیگر آنحضرت که از همه معجزات آنحضرت رنگین‏

تر است اینستکه در سوره جمعه میفرماید که«مثل الذین حملوا التوارة

ثم لم یحملوها کمثل الحمار اسفارا»و ظهور این معجزه بهد از اینستکه‏

کسی تمام این رساله را بنظر دقت ملاحظه نماید و بر خریت علماء یهود

اطلاع بهمرسانیده آیه مذکوره را معجزه داند.

و ما قطع نظر از جمیع اینمراحل و مطالب نموده میگوئیم که ظهور

معجزات بسیار از کسی دلیل بر عظم شأن آن پیغمبر نیست،بلکه‏

دلیل است بر اصرار امت او در گمراهی،و در صورتیکه امت در

انکار انبیاء اصرار ننمایند ایشان محتاج بتفکرار معجزه نیستند،آیا هرگز

دیده و شنیده شده است که خوبان از انبیاء طلب معجزه کنند،بلکه‏

در آنوقت که موسی علیه السلام وارد مصر شد و بهارون نقل کرد که‏

خدا مرا بپیغمبری اختیار کرده و امر نموده که تو مرا در این امر یاری‏

کنی و باتفاق من بیائی که بنزد فرعون رفته او را دعوتنمائیم،هارون‏

سمعا و طاعة گفته بلا توقف بآن امر خطیر تن در داد مطلقا طلب گواهی‏

از آنحضرت ننمود،و فرعون ملعون در شنیدن فرمان آنهمه ابا و امتناع

 

 

نموده ساعت بساعت معجزه دیگر طلب مینمود.

پس ابو الفضول مذکور در مقام اثبات معجزات بسیار از برای‏

انبیاء خود از اصل کار غافل شده و نفهمیده که این معنی مستلزم بی آب‏

و روئی او و طائفه اوست.و فی الحقیقه اثبات معجزه که ما از سوره‏

جمعه نقل نمودیم نموده و شاهد حاضری از برای ما جسته و سخن ما را

بکرسی نشانده.

و آنچه از معجزات که از پیغمبر آخر الزمان و دیگر پیغمبران صادر

شد در مقامی بود که کسی در مقابل اصرار مینمود و ایشان را ملجأ

میساخت،و همین اخبار بغیب دادن را که ما در معجزات جناب ختمی‏

مآب اثبات نمودیم بجهت اصرار طائفه یهود بود.

و بیان این اجمال اینستکه چون حضرت کلیم اللّه در آیه نابی آقیم‏

که در پاراش شو فطیم از توراة مذکور است و ما آنرا نقل نموده ترجمه‏

کردیم خبر داده بود که از علامات آن پیغمبر موعود اینستکه از غیب‏

خبر دهد،و جناب ختمی مآب نیز انکار یهود را تا انقراض عالم‏

میدانست و بر اصرار و ابرام ایشان علم داشت بطریقی از غیب خبر داد

که هر روز ظهور آن بیشتر گردیده کسی را انکار آن میسر نگردد

و حجت بر طائفه یهود نیز تمام باشد و نتوانند گفت که بر ما معلوم نیست‏

که آیا آنحضرت اخبار از غیب فرموده یا نه.

و اگر کسی اساس شریعت آنحضرت را بنظر دقت ملاحظه کند

میفهمد که تمام آن مبنی است بر طوری که در ضمن آن مصالح اممی‏

که بعد از آنحضرت بوجود خواستند آمد نیز منظور داشته شده،و آن‏

نیز فی الحقیقه اخبار از غیب است زیرا که میدانسته که بچه وضع‏

خواهد شد و از آن قرار عمل نموده،مثل اینکه در شریعت حضرت‏

موسی که خدا حج کردن بر بنی اسرائیل را واجب گردانید آنرا مقید

بشرطی نکرد و نگفت که حج بر شما واجب است بشرط استطاعت،

زیرا که بنی اسرائیل را امر کرد باینکه در زمین کنعان ساکن شوند

و از آن مکان بیرون نروند و هر ساله حج کنند،و در آنوقتی که حضرت‏

خاتم الانبیاء حج را بر امت خود واجب ساخت جمعیت و وسعت مملکت‏

ایشان از بنی اسرائیل و زمین بیت المقدس کمتر بود،و مع ذلک وجوب‏

حج را مقید باستطاعت فرموده ملاحظه جانب آن امتها که بعد از

آنحضرت بهم رسیدند و در اطراف عالم متفرق شدند نیز فرموده،و الا

از مدینه تا مکه کمتر از شهر بنی اسرائیل فاصله بود و ممکن بود که بطریقی‏

که بنی اسرائیل هر ساله سه دفعه بحج میرفتند ایشان نیز یکدفعه بروند

و احتیاج بقید استطاعت مطلقا نبود.

و طائفه یهود همان طائفه‏اند که علماء متقدمین ایشان ذکر کرده‏اند

که با وجود اینکه ایشان طالب موسی علیه السلام بودند و آنهمه معجزات‏

را از آنحضرت در مصر ملاحظه نمودند و آنحضرت ایشان را از چنگال‏

فرعونیان خلاص نمود و در هنگام گریختن چنان دریائی را شکافته از

برای ایشان گشود ایشان ایمان بآنحضرت نیاورده بودند و در مقام انکار

اصرار مینمودند تا وقتی که در پای کوه سینا بجهت نزول توراة و الواح‏

جمع شدند و سخن خدا را بگوش خود شنیدند و دیگر چاره‏ای بجز اذعان‏

ندیدند،پس در آنوقت بآنحضرت ایمان آوردند و او را برسالت قبول‏

کردند.سبحان اللّه العظیم و بحمده.

 

فصل سیم‏

بباید دانست که علماء یهود تتبع کتاب توراة نموده آنچه از او امر

و نواهی در آنکتاب مستطاب مسطور است شماره کرده‏اند و گفته‏اند

که تمام آن اوامر و نواهی ششصد و سیزده است،و تمام آنها را فرموده‏

خدا میدانند و مطلقا در میان ایشان از وجوب و استحباب و حرام و مکروه‏

و مباح نیست،بلکه جمیع اوامر واجب و تمام نواهی حرام است و در آن‏

میان فعل و ترک هیچیک را اولویت نیست.و تفاصیل انرا در اول نسخ‏

توراة که بقالب برده‏اند مسطور است.

و بعضی از علماء ایشان اساسی ترتیب داده و بنائی گذارده که در

مذهب یهودیت اصولی و فروعی میباشد،و اصول را سیزده چیز قرار داده‏

و گویا غرض او از اصول اموری است که اعتقاد داشتن بآنها را بر هر

یک از افراد بنی اسرائیل واجب دانسته،و آن سیزده چیز اینست:

اول خدا موجود است،دویم خدا أحد است،سیم جسم و جسمانی نیست،

چهارم خدا قدیم است،پنجم خالق کل مخلوقاتست،ششم اینکه نبوت‏

بقوم خاص خود داده است نه غیر،هفتم اینکه بر نخواست و بر نخیزد

از بنی اسرائیل مثل موسی علیه السلام،هشتم اینکه توراة راست‏

و درست را بدست نبی خاص بقوم خاص خود عطا فرمود،نهم اعتقاد

بأبدی بودن توراة،دهم خدا علیم است،یازدهم جزاء دهنده نیک‏

و بد است،دوازدهم اعتقاد بآمدن ماشیح،سیزدهم اعتقاد بزنده شدن‏

مردها.

و جمیع علماء که بعد از این شخص بوجود آمده‏اند متابعت او

کرده سخن اصول و فروع را در میان آورده بهمین وضع قبول کرده،

مگر یکی از علماء که او را یوسف بن البو میگویند در مقام مقابله آن‏

مؤسس ایستاده و سخنان او را رد کرده و ادله که بر اثبات بعضی از

آن اصول مثل ابدی بودن توراة و غیره اقامه نموده است نپذیرفته و گفته‏

است که:دلیلی بر این اصول مثل ابدی بودن توراة و فرستادن ماشیح‏

نیست،بلکه چون تمام علماءبآن تصریح کرده‏اند ما را اعتقاد داشتن‏

بآن واجب،و بناء اصول را یوسف مذکور بر سه چیز قرار داده اول‏

شناختن خدا،دویم اعتقاد بکتاب خدا،سیم اعتقاد باینکه نیک و بد

جزاء داده خواهد شد.

و غرض ما از ایراد این کلمات حصول اطلاع مطالعه کننده این‏

رساله است بر تمام اوضاع این طائفه،و در این مقام میگوئیم که:

بعضی از این اصول سیزده از جمله اموریست که مطلقا در توراة و کتب‏

سائر انبیاء دلیلی بر آن یافت نمیشود،و یوسف بن البو نیز متعرض‏

این نشده.

و یکی از آنجمله اعتقاد بزنده شدن مردهاست که در کتب انبیاء

مطلق اثری از آن نیست بلکه تمام جزای بدیها در دنیا مقرر است مثل‏

قحط و طاعون و شمشیر و رفع برکت و امثال اینها،و ما قدری از آنها را در

باب قبل از این باب نقل نمودیم،و بر حقیر معلوم نیست که چه چیز

علماء یهود را بر آن داشته که قائل بزنده شدن مرده و حشر و نشر شوند

و بر آن اصرار نموده داخل اصول شمرند و حال اینکه چیزی از مذهب‏

ایشان موقوف بر آن نیست،نه اینستکه در کتب انبیاء عبارتی موجود

باشد که بدون اینکه بنشر و حشر قائل شوند درست نیاید،و نه اینستکه‏

هرگاه ساکت از آن باشند راه بحثی بر ایشان مفتوح باشد،مگر اینکه‏

از این اساس خواسته‏اند که راه بحث عوام خود را بر خود مسدود

سازند،زیرا که اگر ایشان در مقام موعظه عوام خود را نصیحت کنند

و گویند که یهودیت واجب است و تارک آن ملعون و مطرود است و کسی‏

که احکام توراة را بر پا ندارد گرفتار خواهد شد بأنواع عذابها که‏

خدا در توراة وعده فرموده مثل قحط و قتل و غیرهما.عوام در جواب‏

خواهند گفت که:ما مببینیم که بسیاری از یهود ترک یهودیت نموده‏

مسلمان و نصاری شدند و بر ایشان بسیار خوب‏تر و بهتر از یهود که بر

یهودیت باقیند میگذرد.پس علماء ایشان ملجأ شده‏اند که در جواب‏

بگویند که محل انتقام از آنانی که ترک یهودیت کرده‏اند عالمی دیگر

خواهد بود و آن عالم آخرت است و این جماعت بعد از زنده شدن معاقب‏

خواهند شد.

و اگر این سخن را نگویند بر ایشان لازم میآید که اذعان کنند که‏

مذهب یهودیت باطل است و خدا را با آن طائفه نظری نیست.

و آنچه در خصوص ماشیح قائل شده‏اند بنابراین است که چون عبارات‏

کتب انبیاء دلالت میکند بر وجود پیغمبر عظیم الشأن و ایشان را رد آن‏

میسر نیست و بحقیقت آن رسیدن و اذعان کردن نیز موقوف بر توفیق‏

یافتن است که از برای ایشان میسر نیست،فلهذا لفظ ماشیح پیدا

کرده‏اند و اعتقاد بآمدن ماشیح را از اصول قرار داده هر روزه بگوش‏

عوام خود میخوانند که اگر احدی از ایشان را یکی از این آیات گوشزد

شود بحقیقت آن نرسد و بی تأمل حمل بر ماشیح کند.

و دیگر از جمله سخنانی که در این مقام میتوان گفت اینستکه‏

دلیل بر اصل سیم چیست،بلکه آنچه معلوم میشود از ظاهر عبارت کتب‏

 

انبیاء غیر از این است.

و علاوه بر این سخنان که مذکور شد این اساس اصول بسیار

مغشوش و پریشان بنظر میآید،و تحقیق آن بوجهی که بحثی بر آن وارد

نیاید اشکال دارد،زیرا که از مؤسس استفسار مینمائیم که آیا این سیزده‏

امر از جمله ششصد و سیزده است یا نه؟اگر گوید بلی از جمله‏

آنهاست اولا میگوئیم که چرا سیزده امر از میان آن امور امتیاز یافته‏

و اصول شده و باقی بحال خود مانده،و ثانیا میگوئیم که چنین نیست‏

بلکه ما تتبع امور ششصد و سیزده کرده اول و ثانی این اصول را در آنجا

یافتیم و از باقی خبری نبود.

و اگر آن شق تردید را اختیار کند و گوید که این امور داخل‏

ششصد و سیزده امر نیست.میگوئیم چنین نیست زیرا که اول و ثانی‏

چنانچه دانستی داخل است و ما بقی داخل نیست.

و اگر مدعی گوید که پیدا کردن اصول دخلی بششصد و سیزده‏

چیز که علماء از توراة جمع کرده‏اند ندارد بلکه این اصول اموریستکه‏

باید اعتقاد بآنها داشت و تعلق باعضاء و جوارح ندارد،و آنچه علماء جمع‏

کرده‏اند اموریست که از افعال است و تعلق بفعل یا ترک دارد.خواهیم‏

گفت که اول و ثانی این اصول داخل اعتقاد است یا عمل و باختیار هر شق‏

دخول آن در یک جا بی جاست زیرا که اگر از عمل است چرا در اصول‏

شمرده شده و اگر از اعتقاد است چرا داخل ششصد و سیزده چیز است.

و اگر گوید چه مانع دارد که امر واحد در تحت دو علم با شدید و اعتبار

و در مقام باین نحو باشد که اعتقاد بوجود واجب الوجود و توحید داخل‏

در اصول و وجوب تحصیل آن اعتقاد باین معنی که هر مکلفی لازم است‏

که این اعتقاد را تحصیل نماید داخل در فروع و از ششصد و سیزده‏19YA

امر شمرده شود.میگوئیم که آیا تحصیل اعتقاد یازده امر باقی بر مکلف‏

واجب است یا نیست،و چه فرق است میان وجوب تحصیل اعتقاد باین‏

در امر و آن یازده امر در صورتی که واجب است همه واجب است و اگر

واجب نیست هیچ یک واجب نیست و فرق پیدا کردن تحکم است.

مگر اینکه گوید که تحصیل این دو امر از توراة مستلیط است و از

برای وجوب باقی اثری نیست.میگوئیم که این سخن علاوه بر اینکه‏

مخالف اعتقاد مؤسس مذکور است و آن مؤسس تمام این اصول را از

توراة مستنبط میداند فی نفسه باطل است،زیرا که با وجود آن همه تأکیدات‏

که در توراة وارد شده که بر توراة چیزی میفزائید و کم مکنید لازم‏

میآید که در اول امر این همه امور بر توراة افزوده شود،و مع ذلک‏

حضرت موسی علیه السلام از آنچه که مقصود از تکلیف است ساکت‏

مانده اصول آنرا بخلق نرسانیده باشد،و این گمانی است بسیار فاسد.

و آنچه بگمان فقیر میرسد و گویا در نفس الأمر چنین باشد اینستکه‏

مؤسس مذکور بجهت رواج دین یهود و اینکه مبادا رخنه در اساس آن‏

بهم رسد چند چیز جسته و چنین پنداشته که هرگاه این امور رائج شد

دیگر دین یهود مصون و محفوظ خواهد ماند:

«اول»-اینکه نبوت بقوم خاص خود که غرض از آن بنی‏

اسرائیل است داده است نه بغیر ایشان،و مقصود از تأسیس این مقدمه‏

اینستکه از غیر بنی اسرائیل پیغمبری نخواهد بود.

«دویم»-اینکه بر نخیزد از بنی اسرائیل مثل موسی،و حاصل‏

این مقدمه بانضمام مقدمه اولی اینستکه هرگز شریعت موسی نسخ نخواهد شد،

زیرا که در صورتی که پیغمبری مختص بنی اسرائیل باشد و مثل موسی‏

پیغمبری از بنی اسرائیل برنخیزد البته شریعت آنحضرت نسخ نخواهد شد.

و سه اصل دیگر از آن سیزده اصل بجهت اتمام حجت و جواب از

ابحاث باحثین قرار داده:اول اینکه توراة را بقوم خاص خود عطا

فرموده،دویم آمدن ماشیح،سیم زنده شدن مردها.و یک مقدمه دیگر

که اعتقاد بأبدی بودن توراة باشد بجهت تأکید امر خود بنا گذارده و این‏

مقدمات را اصول نامیده که در نظر مردم عظم داشته چنین دانند که منکر

یکی از اینها کافر و مستحق قتل است و منکر ضروری دین است،و بمجرد

اینکه کسی از این مقوله سخنی بگوید تمام یهود اعم از عوام و خواص‏

بانکار او بر خیزند و گوش بحرف آن قائل نداده او را مستحق انواع‏

عقوبت دانند.

باقی مقدمات را از اصول شمردن و عدد آنرا بسیزده رسانیدن بجهت‏

استطراد و دفع ما یقال است که کسی براه فکر آن مؤسس پی نبرد و بر

اساس تدلیس او اطلاع نیابد،و بلکه بواسطه سخن حقی باطل او نیز

رواج یابد و مردم مخالفت اصول شش گانه را مثل منکر ذات خدا

و صفات خدا دانند.

و ما این رساله را در این مقام بذکر حکایتی که از موضوع رساله‏

خارج نیست ختم مینمائیم و امید اجر و چشم داشت ثواب در ترتیب و تنظیم‏

آن از خداوند داریم لا غیر.

و آن حکایت اینستکه فقیر بعد از تشریف بشرف اسلام و ظهور

و وضوح حقیت شریعت خیر الأنام پیوسته راغب و طالب بود بلکه کسی‏

را دلالت نموده گمراهان بی بصیرت را که از امثال این ادله واضحه‏

چشم میپوشند بفکر کار خود اندازد،و همیشه در مقام حیرت و تعجب‏

بودم که چه چیز مانع بینایش علماء یهود شده و ایشان را از مشاهده چنین‏

امری که اظهر من الشمس است باز داشته،یا اینستکه کتب انبیاء سلف‏

مطالعه نمیکنند و یا اینکه معانی آنرا نمیفهمند،و الا هربی فهمی که ترجمه‏

تحت اللفظ آن کتب را بفهمد بحقیقت کار میرسد و شبهه و شکی از برای‏

او باقی نمیاند.

و باین سبب مکرر گفت و شنود با این طائفه نموده مجالس متعدده‏

در این خصوص منعقد ساخت،نهایت هرگز بفکر اینکه باید پرده از

روی کار ایشان برداشت و ایشان را در انجمن ار باب فهم و ذکا رسوا

ساخت نبود،و هر وقت و هر مکان که اتفاق ملاقات با یکی از علماء

و دانشمندان ایشان میأفتاد بمقتضای وقت کلمه چند از هر جا مذکور میشد.

تا اینکه در همین سال شخصی از طائفه یهود از مشهد مقدس طوس وارد

دار العباده یزد شده کتابی بخط یهود ابراز نمود که یکی از علماء آن‏

طائفه که در مشهد مقدس ساکن است تألیف نموده و آنرا مسمی بحیاة

الروح ساخته و در آن کتاب سخن از اصول سیزده گانه پر داخته،روزی‏

فقیر بعنوان تفنن نظر بصفحه از صفحات آن کتاب انداخته عجب گنجی‏

بنظر آمد،و معنی کنز المهملات که در ألسنه و افواه مشهور است مشاهده‏

شد،زیرا که مؤلف آنکتاب بهمین قدر که در اصول یهود تصنیف‏

نماید راضی نشده کتاب مذکور را از نظم و نثر ملمع ساخته از سخنان‏

حکما اعم از اشراق و مشا خصوصا از رساله حدود شیخ ابوعلی‏سینا

بسیاری در آن درج کرده با اینکه خود هر از بر فرق نکرده و عبارات‏

و کلمات یهود را که میراث بکسبی دارد نفهمیده و مع ذلک گاهی در

مقام نصیحت و گاهی در حین فخریه بعضی کلمات پهلودار نا مربوط

از او طراویده.

چون این مراتب مشاهده حقیر گردید و عمق حمق آنطائفه را که‏

تا آنوقت نفهمیده بود فهمید لازم دید که عجالة در دارالعباده مذکور چند

مجلس عام و از دخام تمام بر پا نموده علماء و بزرگان و عوام و سائر الناس آن‏

طائفه را گوشمالی داده قبایح اعمال و عدم ادراک و لجاج و بی‏انصافی ایشان را

در حضور دانشمندان هر طائفه بر ایشان شمارد و بالکلیه از قبایح و فضایح‏

ایشان پرده بردارد.

و بهمین اکتفا نکرده نگارش گذارش آن مجالس را از علماء و حضار

التماس نماید و سواد آنرا بأطراف عالم منتشر سازد تا تنبیهی باشد که دیگر

از اهل ذمه کسی از حد خود پا بیرون نگذارد.

و چون این عزم تصمیم یافت با شفاق صاحب اختیار آن بلد دام‏

اقباله العالی سه چهار مجلس منعقد شد و تمام علماء و فضلاء و قضاة و حکام‏

و اعیان و اشراف و عوام در آن جمع شدند،و طائفه یهود نیز حاضر شده‏

علماء و فضلاء ایشان را در صف اسلام راه داده ایشان را از هر رهگذر

مطمئن خاطر ساختند و حالی خاطر نشان ایشان شد که کسی را با ایشان‏

از رهگذر چوب و خنجر کاری نیست و جدال از روی علم و ادله کتاب‏

آسمانی است.

و بعد از تأسیس این اساس سخن در میان آمده هر یک از مجالس‏

مذکوره بقدر چهار پنج ساعت نجو می‏کشید،و خلاصه آنچه حضار

مجلس گذارش آن مجالس را در مقام شهادت نگاشته خامه فصاحت‏

ختامه فرموده‏اند در این مقام نقل مینمایم.

و صورت التماس نامه فقیر از فضلاء حضار اینست:

بعد از حمد و ثنای حکیم مرسلی که بواسطه ارسال رسل و انزال‏

کتب سر گشتگان بیدای حیوانی را بسر منزل حصول امانی هدایت‏

نمود،و پس از درود و نعت نبی مرسلی که بآیات ظاهره و معجزات‏

باهره متحیران صحرای هیچ میدانی را بشهرستان وصول بسعادت جاودانی‏

دعوت فرموده.

غرض از تحریر و تسطیر این کلمات و افرة البرکات آنست که چون‏

حضرت بخشاینده شفیق قائد توفیق را رفیق طریق این در بحر معاصی‏

غریق نمود و بمقالید غایت بی‏نهایت ابواب هدایت بر خاطر او گشود

بر خود واجب و لازم گردانید که شکرا لبعض نعمائه بقدر مقدور سعی‏

و کوشش نموده آنچه در بیان حقیقت و ثبوت ملت بیضای محمدی از

کتب انبیاء سابق علیهم صلوات اللّه الملک الخالق مستفاد میگردد بمنصه‏

ظهور رسانیده اطمینان بخش خواطر موافقان و بر هم زن هنگامه مخالفان‏

گردد،فلهذا مدتی مدید اوقات شبانه روزی خود را صرف تدرب کتب‏

انبیاء سلف و تبکیت و الزام علماء ناخلف نمود و نقاب اختفاء از چهره‏

عروس مدعا بأحسن وجهی گشود،تا اینکه کار بجائی رسید که کمترین‏

باین وصف معروف گردید و الزام این طائفه را از کمترین هر صاحب‏

حواسی دید و شنید و عداوت طائفه یهود نسبت باین امیدوار بألطاف‏

قادر و دود بمرتبه اعلی رسید،و در این اوان که جمعی از خراسان باین‏

سامان آمدند در میان ایشان یکی از یهودان کتابی ابراز نمود که یکی از

آن طائفه علی رغم حقیر تصنیف نموده و ادله فاسده و شواهد متفرقه‏

کاسده خود را در رشته تألیف کشیده،چون أساس آن مبنی بر انکار

ضروریات خود یهود است صلاح چنین دانسته شد که پیش از انکه بر آن‏

کتاب شرحی بلکه جرحی نوشته آید بر علماء یهود مراتب مذکوره را

مشافهة علی رؤس الأشهاد موجه داشته شهود عدل بر آن گرفته آید

که راه انکار آن طائفه ادبار مسدود گردد.

پس التماس و استدعاء از علماء و فضلاء و اشراف و نقباء و سادات‏

و عظماء و سائر مؤمنین و غیر هم از هر ملت که در مجالسی که فیما بین‏

حقیر و علماء یهود اتفاق افتاد حاضر بودند،مینماید که آنچه دیده و شنیده‏

باشند در حواشی صحیفه مرقوم سازند و بمهر خود مزین فرمایند،الباقی‏

و السلام علیکم.

و خلاصه سجلات که علماء عظام و فضلاء گرام بر صحیفه نوشته‏اند

بر سبیل اختصار و حذف تکرار اینست که نقل کرده میشود:

عالی جناب فضائل مآب مقدس ألقاب سلالة الفضلائی کهف الحاج‏

و العمار مستدعی متن در مجالس متعدده که بهم نزدیک و در اوائل شهر

ذی قعدة الحرام سنه هزار و دویست و ده هجری بود آیات و اخبار بسیار

از توراة موسی و کتب انبیاء مثل حضرت شعیا و ارمیا و دانیال و حبقوق‏

و صحیفه نحمان که در میان یهود بنبوت هیلد مشهور است و بزبان فارسی‏

بوحی کودک موسوم است و غیر هم و تفاسیر و بیانات علماء در بیان نشان‏

و اظهار شأن ذی شان خاتم پیغمبران بر آن گمراهان خواند،و ایشان‏

در جواب آن ادله از شاخی بشاخی پریده گاهی میگفتند که آنجماعت‏

که از ما اعلم بودند متشبث باین طریقت بودند و ما نیز متابعت ایشان‏

میکنیم،و نوبه دیگر میگفتند که این ادله و آیات بر ارمیا صدق میکند

و بعد از ابطال این سخنان بأدله و برهان چاره بجز اذعان بنبوت و سروری‏

و اقرار و اعتراف بپیغمبری آنجناب ندیده با ان همه عناد و لجاج و اصرار

و انکاری که در جبلت آنطائفه موجود است متفق الکلمه گفتند که‏

آنجناب پیغمبر بر حق و مبعوث از حق بر خلق است نهایت مبعوث است‏

بر جماعتی که کتاب و رسولی نداشته باشند و بنی اسرائیل که صاحب‏

کتاب و شریعتند مکلف بمتابعت آنحضرت نیستند،و چون از ایشان بر

این تخصیص مطالبه دلیلی شد بغیر از دفع الوقت جوابی ظاهر نشد.

و عالی جناب مذکور ادله بسیار از آیات و اخبار بر خلاف ادعاء

ایشان اقامه نموده علماء بنی اسرائیل سعی و کوشش بسیار در تحریف‏

و تبدیل آنها نمودند،أما امر از آن ابین و دلالت ادله بر مدعا از آن‏

اظهر بود که بر احدی مخفی ماند،و فی الحقیقه این گذارش باعث تجدید

ایمان جمعی کثیر از مؤمنان گردید،و ایمان علم الیقین مسلمانان بعین الیقین‏

رسید.«و من لم یجعل اللّه له نورا فماله من نور ذلک فضل اللّه یؤتیه‏

من یشاء و اللّه ذو الفضل العظیم».

و علماء یهود در ضمن صحیفه مذکوره بخط عبری این فقرات را

نوشته اسامی خود را در ذیل آن ثبت نمودند:کمترینان ملاهای‏

بنی‏اسرائیل ساکن یزد فلان و فلان الی آخرها قائل هستیم موافق گفته‏

نبوت هیلد که این محمد نام از اولاد حضرت اسماعیل پیغمبر بر حق‏

است از جانب خدا برای بنی‏اسماعیل غیر از بنی اسرائیل عن قبول فلان‏

عن قبول فلان-الی آخر الاسماء.

این بود خلاصه آن صحیفه،و در نقل سجلات علماء و فضلاء اسلام‏

نهایت اختصار بعمل آمد،و آنچه نقل شد مضمون یک سجل بود،

و بر صحیفه مذکوره دوازده سجل نوشته شده است،و چون مضمون تمام‏

بیکدیگر قریب بود و در نقل باقی فایده ندید از ایراد اعراض نمود.

الحمدللّه اولا و آخرا،و للصلاة و السلام علی نبیه محمد و آله و سائر

الأنبیاء و المرسلین،و رحمة اللّه و برکاته.

ختم بالخبر و السعادة فی السادس من شهر رمضان المبارک سنة احدی‏

عشرة و مائتین بعد الألف من الهجرة علی مهاجرها السلام و التحیة.

 

فهرس‏

3 پیشگفتار از:سید احمد حسینی.

8 مقدمه مؤلف.

15(باب اول)در ذکر آنچه خداوند عالمیان بحضرت ابراهیم‏

علی نبینا و آله و علیه السلام و اولاد آنحضرت وعده فرموده‏

و اثبات شأن و مرتبه حضرت اسماعیل علیه السلام.

28(باب دویم)در ذکر إخبار أنبیاء بپیغمبری عظیم الشأن‏

و اینکه آن پیغمبر از غیر بنی اسرائیل است.

36 فصل اول-در اثبات مقید بودن حکم تورات بزمان بنی‏

اسرائیل در ارض بیت‏المقدس.

41 فصل دویم-در اثبات اینکه عباداتی که اکنون در میان‏

بنی‏اسرائیل متداول است اختراعی است.

50 فصل سیم-در ذکر ادله که برای ابدی بودن تورات‏

اقامه نموده‏اند و جواب از آنها.

69(باب سیم)در ذکر علاماتی که در کتب انبیاء بجهت‏

ظهور پیغمبر صاحب شریعت مذکور است و بیان اینکه‏

مصداق این علامات کیست.

 

69 فصل اول-در علاماتیکه از تورات استنباط میشود.

70 فصل دویم-در نقل آیاتی که در کتاب شعیا مذکور است.

84 فصل سیم-در نقل آنچه در کتاب صفنیاء پیغمبر مذکور است‏

85 فصل چهارم-در ذکر آیاتی که در کتاب حبقوق مذکور است‏

93 فصل پنجم-در نقل آیات و اخباری که در کتاب دانیال‏

مذکور است.

123 فصل ششم-در وحی کودک.

138(باب چهارم)در احوال حضرت عیسی بن مریم‏

علیه السلام و ایراد آنچه انبیاء سابق درباره ان بزرگوار

خبر داده‏اند.

153(باب پنجم)در ذکر آیات و اخباریکه دلالت بر مدح‏

و خوبی بنی اسرائیل میکند و معانی آن آیات و اظهار آنچه‏

در این مقام ضرور است.

154 فصل اول-در ذکر آیات و اخباریکه دلالت بر فضیلت‏

بنی‏اسرائیل میکند مطلقا.

157 فصل دویم-در ذکر آیات و اخباریکه دلالت بر فضیلت‏

بنی‏اسرائیل میکند بشرط آنکه فرمان برداری کنند و از

اوامر و نواهی الهی تجاوز نکنند.

160(باب ششم)در ذکر مذمتها که خدا بزبان انبیاء بنی‏

اسرائیل را فرموده.

173(باب هفتم)در ذکر اخبار و احوالی چند که ایراد آن‏

مناسب این رساله است.

173 فصل اول-در ذکر آیاتی چند از زبور حضرت داود

علیه السلام.

175 فصل دویم-در رد یکی از بوالفضولهای یهود.

182 فصل سیم-عدد اوامر و نواهی کتاب تورات.

187 احتجاج مؤلف با دانشمندان یهود.

 

پایان




:: برچسب‌ها: کتاب محضر الشهود فی رد الیهود 6

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸