جایگاه ابن تیمیه در علم حدیث و رجال با نگاهی به کتاب منهاج السنّة

حجت الاسلام و المسلمین سیّد حسن آل مجدِّد شیرازی*

  چکیـده
ابن تیمیه (661 ـ 728ق) از دانشمندان معروف اهل تسنن است که دیدگاه‏  های او در کتاب منهاج السنّة النبویة و دیگر آثارش در زمینه ارزیابی احادیث، محور بحث‏  های مختلف بوده است.
نویسنده در این مقاله، ابتدا به بیان دیدگاه دانشمندان اهل سنّت درباره ابن تیمیه و معرفی منهاج السنّة می‏پردازد و پس از آن، روش‏  های برخورد وی با احادیث پیامبر اسلام(ص) را بررسی می‏کند و ضمن ذکر نمونه‏هایی، به نقد علمی آن روش‏ ها می­پردازد.
 
  کلید واژ‌گان: ابـن­ تیمیه، حـدیث صحیـح، توثیق، راوی ضعیف، فضـایل اهل ­بیت(ع)

 
  مقـدمه
تقی­الدین ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم­ بن عبدالسلام معروف به ابن ­تیمیه حرّانی حنبلی (661-728ق)[1] یکی از حلقه‌های وصل بسیار مهم جریان سلفی‌گری و از نماد­های شاخص این حرکت محسوب می­شود.
بعضی از اندیشه­های اعتقادی و برخی از نظریات و فتاوای فقهی او که مخالف با رأی مذاهب مشهور است، تا به امروز مورد نقد و بررسی بوده و طرف­دارانی نیز داشته است. ایشان علاوه بر تأثیرگذاری نسبی در فقه، در مباحث رجالی و حدیثی نیز دارای نظریات خاصی بوده که امروزه مورد استناد عده­ای از سلفی­ ها واقع شده است.[2]
ذهبی در تذکرة الحفّاظ[3] از وی چنین تعبیر می­کند: «الشیخ الإمام العلّامة الحافظ الناقد(الفقیه) المجتهد المفسّر البارع شیخ الإسلام...»،[4] لیکن با کاوش در آثار ابن­ تیمیه به خوبی مشخص می­شود که بسیاری از چنین القاب و اوصافی، به دور از واقعیت است.
 
  ابن­ تیمیه و اهانت به خاندان پیامبر(ص)
پیش از ورود به اصل بحث باید گفت که ابن ­تیمیه از هواداران و طرف­داران سرسخت بنی­امیه و اموی­ ها و از نواصب به شمار می­آید؛ چنان­که این امر به وضوح از کتاب منهاج السنّة النبویة که در حقیقت باید آن را «منهاج البدعة الأمویة» نامید، آشکار است، بلکه او متهم به نفاق نیز شده است. ابن حجر عسقلانی در الدرر الکامنة[5] از ابن ­تیمیه نقل می­کند که:
إنّ علیاً أخطأ فی سبعة عشر شیئاً، ثم خالف نصّ الکتاب، منها اعتداد المتوفّی عنها زوجها أطول الأجلین، و من الناس من ینسبه إلی النفاق لقوله: إنّ علیاً کان مخذولاً حیثما توجّه، و إنّه حاول الخلافة مراراً فلم ینلها و إنّما قاتل للرئاسة لا للدیانة، و لقوله: إنّه کان یحبّ الریاسة، و إنّ عثمان کان یحبّ المال، و لقوله: أبوبکر أسلم شیخاً یدری ما یقول، و علیّ أسلم صبیّاً، و الصبیّ لایصحّ إسلامه علی قول؛[6]
علی در هفده مورد دچار اشتباه شد، و با نصّ قرآن مخالفت کرد، که یکی از آنها درباره عدّه زن شوهر مرده است که باید طولانی­ترین زمان از عدّه وفات و وضع حمل را عدّه خود قرار دهد. بعضی به جهت سخنان زشتی که درباره امیرمؤمنان بیان داشته است، وی را منافق دانسته‌اند؛ چون وی گفته است: علی ­بن ابی‌­طالب(ع) بار ها برای به دست آوردن خلافت تلاش کرد، ولی کسی او را یاری نکرد، جنگ‌های او برای دیانت­خواهی نبود، بلکه برای ریاست­طلبی بود، و عثمان مال را دوست داشت و اسلامِ ابوبکر از اسلامِ علی که در دوران طفولیت بود با ارزش‌تر است؛ زیرا اسلام آوردن طفل بنابر قولی صحیح نیست.
البته این نمونه بسیار کوچکی از یاوه­گویی­ ها و اهانت­های آشکار ابن­ تیمیه به حضرت امیرالمؤمنین(ع) است و برای اطلاع بیشتر می­توان به کتاب أخطاء ابن­ تیمیة فی حقّ رسول الله و اهل بیته(ع) رجوع کرد.
دشمنی و کینه­توزی ابن­ تیمیه در برابر خاندان رسالت و پیروان آنان در کتاب منهاج السنّة به­خوبی آشکار است و او با تمام توان تلاش می­کند تا فضایل آنان را از اعتبار بیندازد تا آنها را کم ارزش جلوه دهد. ابن­ حجر می­گوید: «و کم من مبالغة لتوهین کلام الرافضی أدّته أحیاناً إلی تنقیص علیّ~». [7]
با چنین پیشینه و روحیه­ای پر واضح است که ایشان در قبال احادیث فضائل و مناقب اهل بیت عصمت و طهارت(ع)چه موضعی خواهد داشت و آیا در این صورت احکام صادر شده از طرف او درباره این­گونه احادیث اصولاً ارزش علمی دارند؟!
برای بسیاری از منصفین روشن است که ابن­ تیمیه در برخورد با این قسم از احادیث، جانب تفریط را در پیش گرفته و تمام کوشش خود را برای ردّ این قبیل روایات به کار برده است؛ به­طوری­که بعضی از سلفی­های معاصر مانند البانی نیز برخی از این احکام نابحق و جائرانه را نپذیرفته و خطای ابن­ تیمیه را آشکار ساخته‌اند؛ چنان­که ذکر خواهد شد.
البته ابن­ حجر عسقلانی برای این رفتار ظالمانه ابن­ تیمیه عذری آورده و گفته:
لکنّه ردّ فی ردّه کثیراً من الأحادیث الجیاد[8] التی لم یستحضر حالة التصنیف مظانّها؛ لأنّه کان ـ لاتّساعه فی الحفظ ـ یتّکل علی ما فی صدره، و الإنسان عائد للنسیان؛[9]
امّا ابن­ تیمیه هنگام تألیف کتاب خود، بسیاری از احادیث خوب را که درباره آنها حضور ذهن نداشته، رد کرده است؛ چرا که او بر محفوظات خود تکیه می­کرد و انسان در معرض فراموشی است.
قضاوت درباره این سخن به خوانندگان محترم واگذار می­شود، لیکن جای این سؤال باقی است که آیا جایز است انسان حدیثی را که سندش را به یاد ندارد، رد کند و حکمِ قطعی به بطلان و ساختگی بودن آن بدهد؟ یا باید تحقیق و تفحّص کند تا حجّت بر او تمام شود؟ چگونه است که این امام حافظ با آن همه محفوظات وسیع خود ـ چنان­که ادعا می­شود ـ بیشتر اوقات در این­گونه احادیث صحیح و مشهور، دچار فراموشی و غفلت می‌شده است؟ در حقیقت آنچه ابن حجر در مقام دفاع از عملکرد ناشایست ابن ­تیمیه اظهار کرده، عذر بدتر از گناه است و اهل علم به­خوبی می­دانند که روش ابن تیمیه در این دسته از احادیث، عامدانه و آگاهانه بوده است. منصفان خود قضاوت کنند!
این سخت­گیری ابن ­تیمیه درباره برخی راویان و گونه ­ای از روایات که ناشی از روحیه ناصبی­گری او است، موجب شده تا او را در ردیف دیگر سخت­گیران در احادیث قرار دهند. لکهنوی در الرفع و التکمیل می­گوید:
اعلم أنّ هناک جمعاً من المحدّثین لهم تعنّت فی جرح الأحادیث بجرح رواتها، فیبادرون إلی الحکم بوضع الحدیث أو ضعفه بوجود قدح ـ ولو یسیراً ـ فی راویه، أو لمخالفته لحدیث آخر... منهم ابن ­الجوزی... و الشیخ ابن ­تیمیة الحرّانی مؤلّف منهاج السنّة. [10]
همچنین در کتاب الأجوبة الفاضلة پس از آنکه ابن ­تیمیه را از سخت­گیران در حدیث نام می­برد، می­گوید:
 
إنّه جعل بعض الأحادیث الحسنة مکذوبة و کثیراً من الأخبار الضعیفة موضوعةً تبعاً لابن الجوزی و غیره، بل ادّعی فی کثیر من الموضوعة المختلف فی وضعها و الضعیفة المتفق علی ضعفها الاتّفاق علی وضعها و کذبها؛[11]
ابن­ تیمیه برخی از احادیث خوب را دروغ شمرده و بسیاری از اخبار ضعیف را ساختگی دانسته و این به تقلید از ابن­ جوزی و دیگران بوده، بلکه در بسیاری از احادیثی که در ساختگی بودن آنها اختلاف است و احادیث ضعیفی که همه متفق­اند بر ضعف آنها، ادعای اجماع بر جعلی و دروغ بودن آنها کرده است.
 
پر واضح است حکم چنین افرادی درباره احادیث، چندان اعتبار و ارزش علمی ندارد؛ چنان­که در جای خود بیان شده است، به­خصوص فردی مانند ابن­ تیمیه که انگیزه او در ردّ احادیث فضایل و مناقب اهل بیت(ع) بر ارباب علم و تحقیق پوشیده نیست.
ابن ­تیمیه احادیث دیگری را نیز ردّ و انکار کرده است که علامه محمد زاهد کوثری کتابی به­نام التعقّب الحثیث لما ینفیه ابن تیمیة من الحدیث را در بیان اشتباهات او نوشته است.
 
  ابن ­تیمیه و راویان حدیث
ابن تیمیه با راویان حدیث نیز غرض ورزانه برخورد می­کرد؛ مثلاً عبدالرحمن­ بن مالک­ بن مِهوَل را ضعیف می­شمرد.[12]
ظاهر این عبارت این است که ضعف ابن مهول شدید نیست بلکه مانند سایر راویان ضعیفی است که اگر از روایتشان متابعت شوند، ضعف آنان دیگر موجب ردّ روایت نمی‌شود. این در حالی است که این شخص دروغ­گو بوده و حدیث جعلی می­ساخته است؛ چنان­که ذهبی در میزان الاعتدال می­گوید: «قال أحمد و دار قطنی: متروک، و قال أبوداود: کذّاب، و قال مرّةً: یضع الحدیث، و قال النسائی و غیره: لیس بثقة».[13]
و در لسان المیزان آمده است:
ذکره العقیلی فی الضعفاء، و قال ابن ­معین: لیس بثقة، و قال أبوحاتم: متروک الحدیث، و قال أحمد: حرقنا حدیثه منذ دهر، و قال الجوزجانی: ضعیف الأمر جدّاً، و قال الحاکم و أبوسعید النقاش: روی عن عبیدالله­ بن عمر و الأعمش أحادیث موضوعة، و قال أبونعیم: روی عن الأعمش المناکیر، لاشیء، و ذکره الساجی و إبن الجارود و إبن شاهین فی الضعفاء. [14]
تعجب از ابن­ تیمیه است که با این همه جرح­­های شدید، فقط از ضعف راوی سخن می­گوید و از اقوال بقیه ائمه جرح و تعدیل ـ از جمله احمد ­بن حنبل امام ابن ­تیمیه حنبلی ـ چشم­پوشی می­کند. البته این تعجب زایل می­شود اگر بدانیم ابن مِهوَل سخنی را در مقایسه رافضه با یهود آورده[15] و به دروغ به عامر شعبی نسبت داده است و چون تنها ناقل این سخنان دروغین عبدالرحمن­ بن مهول است، ابن تیمیه با تدلیس و تلبیس سعی کرده ضعف او را ناچیز جلوه دهد؛ زیرا این سخن دروغین خوشایند ابن ­تیمیه بوده است.
این در حالی است که لفظ«رافضه» به اقرار خود ابن ­تیمیه[16] در خلافت هشام و به مناسبت داستان زید بن علی با پیروانش در سال 121 یا 122ق اصطلاح شده است؛ در حالی­که شعبی در اوایل خلافت هشام یا اواخر خلافت یزید ­بن عبدالملک در سال 105ق یا نزدیک به آن وفات یافته است. پس در آن هنگام لفظ رافضه معروف نبوده و این خود دلیل دیگری بر جعلی بودن این نقل است.
از طرف دیگر ابن تیمیه در برابر راویان فضایل و مناقب آل الله(ع) حساسیت بسیار شدید نشان می­دهد و همواره تلاش می­کند تا روایات آنان را از اعتبار ساقط کند؛ مثلاً درباره حدیث «لایؤدّی عنّی إلّا علی» می­گوید: «من الکذب». سپس به سخنان خطابی در کتاب شعار الدین استناد می­کند که در مورد این حدیث گفته است: «هو شیء جاء به أهل الکوفة عن زید بن یُثَیع و هو متّهم فی الروایة منسوب إلی الرفض».[17]
این در حالی است ­که جرحی درباره او نقل نشده است و ترمذی در سنن و نسائی در خصائص از او حدیث روایت کرده­اند، بلکه عجلی گفته است: «تابعیّ ثقة»، و ابن ­حبان او را در الثقات ذکر کرده است.[18]
همچنین در حدیث ردّ شمس، عبّاد ­بن یعقوب رواجنی را جرح کرده است.[19] رواجنی کسی است که امام الائمّه ابن ­خزیمه درباره او می­گفت: «حدّثنا الثقة فی روایته...». ابوحاتم رازی نیز گفته است: «شیخ ثقة»، و دارقطنی گفته است: «شیعی صدوق»[20] و ذهبی در میزان الاعتدال گفته است: «صادق فی الحدیث». [21]
با این­ وجود ابن ­تیمیه این شیخ حدیث را آن­چنان تضعیف می­کند که گویی هیچ­گونه توثیقی ندارد.
از موارد دیگری که حاکی از بی­اطلاعی ابن ­تیمیه در این زمینه است، سخن عجیب او درباره امام رضا(ع) و ابوالصلت هروی است که می­گوید:
و لم یأخذ عنه ـ أی الرضا(ع) ـ أحدٌ من أهل العلم بالحدیث شیئاً، ولاروی له حدیث فی الکتب الستة، و إنما یروی له أبوالصلت الهروی و أمثاله نسخاً عن آبائه فیها من الأکاذیب... .[22]
سر تا پای این ادعا باطل است؛ زیرا:
اولاً، ابن ­حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب می­گوید: «روی عنه أئمة الحدیث آدم­ بن أبی إیاس و نصر­ بن علی الجهضمی و محمد­ بن رافع القشیری و غیرهم».[23] پس چگونه ابن­ تیمیه می­گوید: «لم یأخذ عنه أحدٌ من أهل العلم بالحدیث شیئاً»؟
ثانیاً، ابن­ ماجه قزوینی در کتاب سنن که یکی از کتب شش­گانه حدیثی اهل سنّت است، حدیث «الإیمان معرفة بالقلب، و قول باللسان، و عمل بالأرکان» را از طریق امام رضا(ع) روایت کرده است.[24] پس چگونه ابن­ تیمیه می­گوید: «و لاروی له حدیث فی الکتب الستة»؟!
ثالثاً، عبدالسلام ­بن صالح معروف به ابوالصلت هروی را عده­ای از علمای جرح و تعدیل توثیق کرده­اند. ابن­ معین می­گوید: «ثقة صدوق إلّا أنّه یتشیّع»،[25] و نیز گفته: «ما أعرفه بالکذب»،[26] و «لیس ممّن یکذب»،[27] و حاکم نیشابوری گفته است: «أبوالصلت ثقة مأمون»،[28] و أبوسعد هروی گفته است: «ثقة».[29] و ذهبی نیز نوشته است: «عبدالسلام بن صالح أبوالصلت الهروی الرجل الصالح إلّا أنّه شیعیّ جَلْد». [30]
گذشته از این، جمع زیادی از بزرگان اهل حدیث از او روایت کرده­اند.
از این توثیقات و اعتماد اهل حدیث بر او، نادرست بودن نظر ابن تیمیه درباره ابوالصلت معلوم می­شود.
 
  تأثیر پذیـری ابن ­تیمیه از ابن جـوزی
نکته درخور توجه این است ­که ابن ­تیمیه در اکثر دیدگاه­های حدیثی و رجالی خود از ابوالفرج ابن ­جوزی حنبلی صاحب کتاب الموضوعات و العلل المتناهیة فی الأحادیث الواهیة تقلید می­کند و چون ابن­ جوزی در این فن مهارت کافی را نداشته، اشتباهات زیاد او به ابن­ تیمیه سرایت کرده است. ذهبی گفته است: «ربما ذکر ابن ­الجوزی فی الموضوعات أحادیث حسنة قویة»[31]و سخاوی در فتح المغیث نوشته است: «ربما أدرج ابن الجوزی فی الموضوعات الحسن و الصحیح مما هو فی أحد الصحیحین فضلاً عن غیرهما».[32] به همین جهت ابن ­حجر عسقلانی درباره ابن­ جوزی گفته است: «حاطب لیل».[33]
اشکال اساسی کتاب الموضوعات ابن ­جوزی همان است که جلال الدین سیوطی در اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة[34] بیان کرده است. او می­گوید:
اعلم أنّه جرت عادة الحفاظ کالحاکم و ابن ­حبان و العقیلی و غیرهم أنهم یحکمون علی حدیث بالبطلان من حیثیة سند مخصوص، لکون راویه اختلق ذلک السند لذلک المتن و یکون ذلک المتن معروفاً من وجه آخر و یذکرون ذلک فی ترجمة ذلک الراوی یجرحونه به. فیغترّ ابن الجوزی بذلک و یحکم علی المتن بالوضع مطلقاً و یورده فی کتاب الموضوعات و لیس هذا بلائق، و قد عاب علیه الناس ذلک آخرهم الحافظ ابن حجر؛
بدان­که شیوه عده­ای از حفّاظ حدیث همچون حاکم نیشابوری، ابن­ حبان، عقیلی و غیر ایشان بر این جاری است که حکم به نادرست بودن حدیثی می­کنند، از جهت یک سند خاص؛ به­دلیل اینکه راوی آن حدیث آن سند را برای آن متن جعل کرده، درحالی­که آن حدیث با سند دیگری معروف است، و این مطلب را در شرح حال وی ذکر می­کنند، ولی ابن جوزی بدون توجه به این نکته، حکم به مجعول بودن آن متن می­کند مطلقاً، نه از جهت سند خاص و حدیث را در کتاب الموضوعات وارد می‌کند و این امر از ایشان سزاوار و زیبنده نیست و این اشکال را اهل حدیث بر او وارد کرده­اند که آخرین آنها حافظ­ بن حجر عسقلانی بوده است.
 
  شیوه مقلدانه و غیر کارشناسانه ابن تیمیه در علم حـدیث
بر اساس مباحث پیش­گفته می­توان نتیجه گرفت که ابن ­تیمیه خود حدیث­شناس نبوده، بلکه مقلد دیگران به­ویژه ابن جوزی بوده، و در برخورد با آنچه موافق مرامش نبوده، از تمام موازین علمی عدول می­کرده، و آنچه را که با هوای نفسش سازگار می­دیده، سعی می­کرده آن­ را امری واقعی و ثابت و قطعی جلوه دهد. گواه بر این ادعا نمونه­  های ذیل است:
نمونه اول: درباره حدیث مؤاخاة می­گوید:
أمّا حدیث المؤاخاة، فباطل موضوع فإنّ النبی(ص) لم یؤاخ أحداً... .[35] حدیث المؤاخاة لعلی و مؤاخاة أبی­بکر لعمر من الأکاذیب... .[36] النبی(ص) لم­یؤاخ علیاً و لاغیره، بل کل ما روی فی هذا فهو کذب؛[37] إنّ هذا الحدیث موضوع عند أهل الحدیث لایرتاب أحد من أهل المعرفة بالحدیث أنّه موضوع... .[38]
� پاسخ: ترمذی حدیث مؤاخاة را در الجامع الصحیح روایت کرده و درباره این کتاب گفته است:
صنّفت هذا الکتاب فعرضته علی علماء الحجاز و العراق و خراسان فرضوا به، و من کان فی بیته هذا الکتاب فکأنّما فی بیته نبّی یتکلّم.[39]
ابن ­ماجه نیز در سنن حدیثی را از امیرالمؤمنین(ع) نقل می­کند که آن حضرت فرمود: «أنا عبدالله و أخو رسوله...». [40]
بوصیری در مصباح الزجاجة فی زوائد سنن ابن ماجة می­گوید: «هذا إسناد صحیح رجاله ثقات، رواه الحاکم فی المستدرک و قال: صحیح علی شرط الشیخین».
همچنین طبرانی از ابن­ عباس نقل می­کند که حضرت امیر(ع) فرمود: «و الله إنّی لأخوه و ولیّه و ابن عمّه و وارثه فمن أحقّ به منّی؟».[41]
هیثمی در مجمع الزوائد می­گوید: «رجاله رجال الصحیح». [42]
باز طبرانی از أسماء بنت عمیس روایت کرده است که پیامبر(ص) در حدیثی فرمود: «أَثَمَّ أخی؟» هیثمی در مجمع الزوائد می­گوید: «رجاله رجال الصحیح». [43]
نیز احمد ­بن حنبل، امامِ ابن تیمیه، در مسندش از ابن ­عباس روایت کرده است که پیامبر(ص) در حدیثی به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «أنت أخی و صاحبی».[44]
 
ابن­ عبدالبّر می­گوید:
آخی رسول الله(ص) بین المهاجرین. ثم آخی بین المهاجرین و الأنصار و قال فی کلّ واحدة منهما لعلی: أنت أخی فی الدنیا و الآخرة، و آخی بینه و بین نفسه.[45]
ابن اثیر می­گوید:
أخو رسول الله(ص) و صهره علی ابنته... و آخاه رسول الله(ص) مرّتین، فإنّ رسول الله(ص) آخی بین المهاجرین ثم آخی بین المهاجرین و الأنصار بعد الهجرة و قال لعلی فی کلّ واحدة منهما: أنت أخی فی الدنیا و الآخرة. [46]
ابن ­حجر عسقلانی نیز می­گوید: «لمّا آخی النبی(ص) بین أصحابه قال له أنت أخی».[47]
فضل ­بن روزبهان خُنجی در إبطال الباطل می­گوید: «حدیث المؤاخاة مشهور معتبر معوَّل علیه».[48]
بنابراین بی­اساس بودن ادعای ابن ­تیمیه در مورد حدیث مؤاخات به صراحت ثابت می‌شود.
 
نمونه دوم: ابن ­تیمیه درباره حدیث سدّ الأبواب می­گوید: «قوله: "سدّوا الأبواب إلاّ باب علیّ"، فإنّ هذا ممّا وضعته الشیعة علی طریق المقابلة...». [49]
� پاسخ: ابن­ حجر عسقلانی در فتح الباری این حدیث را از طریق سعد بن أبی وقّاص نقل کرده و گفته است: «أخرجه أحمد و النسائی و إسناده قوی، و فی روایة للطبرانی فی الأوسط رجالها ثقات...». همچنین این حدیث را از طریق زید بن أرقم ذکر کرده و گفته: «أخرجه احمد و النسائی و الحاکم و رجاله ثقات». باز با نقل دو روایت از طریق ابن عباس نوشته: «أخرجهما أحمد و النسائی و رجالهما ثقات».
همچنین از طریق عبدالله بن عمر این حدیث را نقل کرده و گفته: «أخرجه أحمد و إسناده حسن».
وی روایت دیگری را از ابن عمر آورده و نوشته: «رجاله رجال الصحیح، إلّا العلاء بن عرارـ راوی عن ابن عمرـ و قد وثّقه یحیی بن معین و غیره».
سپس گفته: «و هذه الأحادیث یقوّی بعضها بعضاً و کلّ طریق منها صالح للاحتجاج فضلاً عن مجموعها».[50] و بزّار در مسندش گفته است: «ورد من روایات أهل الکوفة بأسانید حسان فی قصة علی».
بنابراین حکم ابن­ تیمیه به دروغ بودن این حدیث ناشی از ناآگاهی او در این زمینه است. علاوه بر این، او در اینجا به دام تقلید از ابن ­جوزی افتاده است؛ زیرا او این حدیث را در کتاب الموضوعات آورده و گفته است: «هذه الأحادیث کلّها من وضع الرافضة قابلوا بها الحدیث المتفق علی صحّته فی سدّ الأبواب إلّا باب أبی‌بکر»،[51] و همین سخن ابن جوزی قبلاً در کلام ابن­ تیمیه گذشت.
ابن­ حجر در جواب به این ادعای ابن­ جوزی می­گوید: «و أخطأ فی ذلک خطأً شنیعاً؛ فإنّه سلک فی ذلک ردّ الأحادیث الصحیحة بتوهّمه المعارضة...». [52]
 
نمونه سوم: ابن ­تیمیه درباره حدیث:"أنت ولیی فی کلّ مؤمن بعدی" می‌گوید: «فإّن هذا موضوع باتّفاق أهل المعرفة بالحدیث».[53]
� پاسخ: سیوطی در کتاب القول الجلی فی مناقب علی تصحیح این حدیث را از ابن ­ابی شیبه نقل کرده است.[54] همچنین احمد بن حنبل، امام ابن­ تیمیه، این حدیث را در مسندش به سند صحیح آورده[55] و ترمذی نیز با نقل این حدیث در سنن، آن را «حدیث حسن غریب» شمرده است. سیوطی در جمع الجوامع و ابن­ جریر طبری و حاکم نیشابوری در مستدرک حکم به صحت این حدیث کرده­اند. حاکم می­گوید: «هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه».[56]
ابن­ حجر هیتمی مکی که در تعصب کم نظیر است، این حدیث را در شرح همزیة تصحیح کرده و ابن­ عبدالبرّ در الاستیعاب پس از نقل این حدیث از طریق أبوداود طیالسی گفته: «هذا إسناد لامطعن فیه لأحد، لصحته وثقة نقلته». [57]
البانی نیز در سلسلة الأحادیث الصحیحة می­گوید:
فمن العجیب حقاً أن یتجرأ شیخ الإسلام علی إنکار هذا الحدیث و تکذیبه فی منهاج السنّة... فلاأدری بعد ذلک وجه تکذیبه للحدیث إلا التسرّع و المبالغة فی الردّ علی الشیعة.[58]
 
نمونه چهارم: ابن ­تیمیه درباره حدیث تشبیه می­گوید: «هذا الحدیث کذب موضوع علی رسول الله(ص) بلاریب عند أهل العلم بالحدیث...». [59]
� پاسخ: این حدیث را ابن­ مغازلی در مناقب و عاصمی در زین الفتی با سندهای متعدد از انس­ بن مالک، و ابن­ شاهین با سند در کتاب السنّة از ابوسعید خدری، ابن­ بطّه عکبری حنبلی با سند از ابن ­عباس و حاکم نیشابوری در تاریخ نیشابور با سند از ابوالحمراء روایت کرده‌اند. در این زمینه هم ابن­ تیمیه در ادعای جعلی بودن این حدیث از ابن جوزی تقلید کرده است. او در کتاب الموضوعات می­گوید: «هذا حدیث موضوع، و أبوعمر متروک».[60] این شخص ظاهراً همان عبدالرحمن ­بن عائذ حمصی است که حدیث او در سنن چهارگانه اهل سنّت آمده است و نسائی و ابن ­حجر او را توثیق کرده­اند و ابن­ حبان نیز او را در الثقات ذکر کرده است.[61]
 
نمونه پنجم: ابن­ تیمیه حدیث ساختگی «لو لم اُبعَث فیکم لَبُعِثَ عمر» را در منهاج السنّة[62] نقل می‌کند، بدون آنکه هیچ­گونه اشاره­ای به جعلی بودن آن کند و این حاکی از برخورد دو­گانه وی در برابر احادیث و تبعیت از هوا و هوس است، نه پیروی از قواعد و ملاکات علمی.
� پاسخ: ابن ­جوزی این حدیث را آورده و آن را حدیث صحیحی نشمرده و گفته: در سند آن زکریا بن یحیی وقار آمده: «کان من کبار الکذابین، و قال ابن عدی: کان یضع الحدیث».[63]
همچنین ذهبی در میزان الاعتدال نوشته: «کذّبه صالح جزرة»[64] و در المغنی گفته: «اتّهم بالکذب». [65]
شوکانی و دیگر علما نیز که احادیث ساختگی را جمع­آوری کرده­اند، این حدیث را در ضمن احادیث موضوعه قرار داده­اند.
با این وصف، ابن ­تیمیه که ادعای او در دفاع از سنّت نبوی گوش فلک را کر کرده است، این حدیث را مانند بقیه احادیث سابق نقل می­کند؛ به­طوری­که گویی هیچ اشکالی در آن نیست. معلوم نیست چگونه ابن ­تیمیه در اینجا دست از تقلید از ابن ­جوزی برداشته و اجتهاد خویش را شکوفا ساخته و به آن عمل کرده است؟
نمونه ششم: ابن ­تیمیه درباره حدیث ثقلین می­گوید: «و الحدیث الذی فی مسلم إذا کان النبی(ص) قد قاله...».[66]
و باز می­گوید:
و أما قوله: «و عترتی(أهل بیتی) و إنهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض»، فهذا رواه الترمذی و قد سئل عنه أحمد بن حنبل فضعّفه، و ضعّفه غیر واحد من أهل العلم و قالوا: لایصح.[67]
� پاسخ: خواننده محترم می­نگرد که چگونه ابن ­تیمیه، برای ردّ این حدیث بسیار مهم تلاش می­کند و اقدام به هر کاری می‌کند، حتی اگر زیر پا گذاشتن یکی از باورهای اساسی اهل سنّت باشد.
نووی در مقدمه شرح صحیح مسلم می­گوید: «اتّفق العلماء علی أنّ أصحّ الکتب بعد القرآن العزیز، الصحیحان: البخاری و مسلم و تلقّتهما الأمّة بالقبول»،[68] ولی ابن ­تیمیه به‌دلیل دشمنی با ثقل اصغر، این اتفاق و اجماع را مدّ نظر قرار نمی­دهد و در روایت مسلَّم تشکیک می­کند.
از سوی دیگر او سعی دارد چنین بنمایاند که روایت «و عترتی أهل بیتی...»، ضعیف و ناصحیح است؛ درحالی­که ذهبی در تلخیص المستدرک علی الصحیحین[69] با حاکم نیشابوری در تصحیح این حدیث موافقت کرده و سمهودی در جواهر العقدین گفته: «و فی الباب عن زیادة علی عشرین من الصحابة». [70]
علاوه بر این، جماعتی از محدّثین قبل و بعد از ترمذی، حدیث ثقلین را با لفظ «و عترتی» یا «أهل بیتی» روایت کرده­اند، از جمله آنان است احمد بن حنبل، امام ابن تیمیه، در چندین مورد در مسندش.[71]
همچنین محمد ناصرالدین البانی، محدث بزرگ سلفی­های معاصر و مرجع آنان در علم حدیث، این حدیث شریف را با همین لفظ هم در صحیح الجامع الصغیر به شماره‌های 2453، 2454، 2745، 7754 و در سلسلة الأحادیث الصحیحة (ج4، ص254-258) به شماره ­: 1760 تصحیح کرده است.
 
نمونه هفتم: ابن­ تیمیه درباره حدیث طیر می­گوید: «حدیث الطیر لم یروه أحد من أصحاب الصحیح و لا صحّحه أئمّة الحدیث...».[72]
� پاسخ: ترمذی این حدیث را در سنن روایت کرده و حاکم آن را صحیح شمرده.[73] آیا حاکم از ائمه حدیث نیست؟!
شمس­الدین ذهبی در تذکرة الحفّاظ می­گوید: «و أما حدیث طیر فله طرق کثیرة جدّاً، قد أفردتها بمصنَّف، و مجموعها وجب أن یکون الحدیث له أصل». [74]
و در تاریخ الإسلام می­گوید: «له طرق کثیرة عن أنس متکلَّم فیها و بعضها علی شرط السنن».[75] و شاگردش تاج الدین عبدالوهاب سُبکی در طبقات الشافعیة می­گوید: «و أما الحکم علی حدیث الطیر بالوضع فغیر جیّد»، [76]
بلکه خاتم حافظان و محدثان ابوالفیض احمد بن محمد بن صدّیق غُماری می­نویسد:
حدیث الطیر الذی فاق حدّ التواتر و لم یوجد حدیث یوازیه فی کثرة رواته إلّا حدیث«من کذب...» الذی اتفقوا علی تواتره، مع أنّ کلّا­ً منهما روی من نحو مائة طریق، ذاک عن أنس و هذا بإطلاق... .[77] 
همچنین علامة محدثِ معاصر محمود سعید ممدوح در تصحیح این حدیث کتابی نوشته است به­نام إتحاف الأکابر بتصحیح حدیث الطائر.
 
نمونه هشتم: ابن ­تیمیه درباره سخنی که از احمد ­بن حنبل درباره فضایل امیر مؤمنان(ع) نقل شده است، می­گوید:
أحمد بن حنبل لم یقل: إنه صحّ لعلیّ من الفضائل ما لم یصح لغیره، بل أحمد أجلّ من أن یقول مثل هذا الکذب، بل نُقل عنه أنه قال: روی له ما لم یُروَ لغیره.[78]
و باز می­گوید: «قول من قال: "صح لعلی من الفضائل ما لم یصح لغیره" کذب لا یقوله أحمد و لاغیره من أئمة الحدیث...». [79]
� پاسخ: آنچه ابن ­تیمیه بر انکار آن اصرار دارد، به­طور صریح ابن ­ابی یعلی، یکی از بزرگان حنابله، آن را در کتابش از محمد بن منصور طوسی نقل می­کند و می­گوید:
سمعت أحمد بن حنبل یقول: ما روی فی فضائل أحد من أصحاب رسول الله(ص) بالأسانید الصحاح ما روی فی علی­ بن أبی طالب(ع).[80]
همچنین ابوالولید بن شحنه می­گوید: «قال أحمد بن حنبل لم یصح فی فضل أحد من الصحابة ما صح فی فضل علی». [81]
و ابن­ حجر نیز می­گوید: «قال أحمد و إسماعیل القاضی و النسائی و أبوعلی النیشابوری: لم یرد فی حقّ أحدٍ من الصحابة بالأسانید الجیاد أکثر ممّا جاء فی علی».[82]
نمونه نهم: ابن­ تیمیه درباره حدیث: «أنا مدینة العلم و علی بابها» می­گوید:
حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» أضعف و أوهن، و لهذا إنما یُعَدّ فی الموضوعات و إن رواه الترمذی، و ذکره ابن الجوزی و بیّن أنّ سائر طرقه موضوعة.[83]
� پاسخ: در اینجا نیز ابن ­تیمیه چشم بسته، از ابن­ جوزی، تقلید محض کرده، و در همان دامی افتاده است که قبلاً او افتاده بود. ابن ­تیمیه در حالی چنین ادعایی می‌کند که عده­ای از بزرگان اهل حدیث قبل و بعد از او‌، این حدیث را تصحیح یا تحسین کرده­اند؛ از جمله یحیی بن معین، امام اهل جرح و تعدیل، این حدیث را صحیح شمرده است[84]و حاکم نیشابوری گفته: «هذا حدیث صحیح الإسناد و لم یخرجاه».[85]
همچنین حافظ سمرقندی این حدیث را درکتاب بحر الأسانید فی صحاح المسانید که مخصوص احادیث صحیح است، ذکر کرده است.
ابن ­جریر طبری نیز حدیث ترمذی را در کتابش[86] تصحیح کرده، و خاتم حفاظ و محدثان احمد غُماری (م1380ق) کتابی بس ارزشمند به­نام فتح الملک العلی بصحة حدیث باب مدینة العلم علی در اثبات صحت این حدیث شریف نوشته است.
گذشته از این، گروه زیادی از علما و محدثین این حدیث را حسن شمرده­اند، مانند صلاح­الدین علائی، ابن ­حجر عسقلانی[87] و شاگردش سخاوی.
 
نمونه دهم: ابن ­تیمیه درباره حدیث غدیر می­گوید:
و أما قوله: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» فلیس هو فی الصحاح، لکن هو مما رواه العلماء و تنازع الناس فی صحته، فنُقل عن البخاری و إبراهیم الحربی و طائفة من أهل الحدیث أنّهم طعنوا فیه و ضعّفوه، و نقل عن أحمد بن حنبل أنّه حسّنه کما حسّنه الترمذی... .[88]
� پاسخ: این سخن تعجب­آور ابن­ تیمیه یا ناشی از شدت تعصب او است یا حاکی از بی‌اطلاعی مفرط او در علم حدیث است، هر کدام که باشد، برای او منقصت به­شمار می­آید.
ابن­کثیر دمشقی، شاگرد ابن ­تیمیه، از ذهبی نقل می­کند که او درباره این حدیث گفته است: «صدر الحدیث متواتر أتیقن أنّ رسول الله(ص) قاله، و أمّا "اللّهم وال من والاه" فزیادة قویّة الإسناد».[89]
و جلال­الدین سیوطی این حدیث را از احادیث متواتره شمرده و آن را در کتاب‌هایش: الفوائد المتکاثرة، الأزهار المتناثرة و قطف الأزهار المتناثرة که در آنها احادیث متواتر را گرد آورده، ذکر کرده است. همچنین عده­ای دیگر از علما این حدیث را جزء احادیث متواتر دانسته­اند.
ذهبی نیز می­گوید: «حدیث "من کنت مولاه" له طرق جیّدة». [90]
و شمس­الدین محمد جزری در کتاب أسنی المطالب پس از آنکه این حدیث را به سندش از أمیرالمؤمنین(ع) روایت می‌کند، می­گوید:
هذا حدیث حسن من هذا الوجه، صحیح من وجوه کثیرة، متواتر أیضاً عن النبی(ص) رواه الجمّ الغفیر عن الجمّ الغفیر، و لاعبرة بمن حاول تضعیفه ممن لا اطلاع له فی هذا العلم. [91]
نیز می­گوید: «و صحّ عن جماعة ممن یحصل القطع بخبرهم».
هیثمی درباره روایت احمد از طریق رباح­ بن الحارث می­گوید: «رجال احمد ثقات».[92] باز درباره روایت احمد از أبو الطفیل می­نویسد: «رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفة و هو ثقة».[93] همچنین درباره روایت سعید بن وهب می­گوید: «رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح».[94] وی درباره روایت زید ­بن یثیع نیز بیان می­کند: «رواه البزار و رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفة و هو ثقة».[95] درباره حدیث عبدالرحمن ­بن أبی­لیلی می­گوید: «رواه أبویعلی و رجاله وثقوا».[96] و موارد دیگر.
ابن ­حجر عسقلانی گفته است:
و أما حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» فقد أخرجه الترمذی و النسائی و هو کثیر الطرق جدّاً، و قد استوعبها ابن­ عقدة فی کتاب مفرد، و کثیر من أسانیدها صحاح و حسان. [97]
در عصر حاضر محدث بزرگ سلفی محمد ناصر­الدین البانی این حدیث را در سلسلة الأحادیث الصحیحة حدیث شماره1750 تصحیح کرده، و گفته:
و جملة القول إنّ حدیث الترجمة صحیح بشطریه، بل الأول منه متواتر عنه(ص) کما یظهر لمن تتبّع أسانیده و طرقه.[98]
وی در ردّ بر ابن ­تیمیه می­نویسد:
کان الدافع لتحریر الکلام علی الحدیث و بیان صحته أنی رأیت شیخ الإسلام ابن ­تیمیة قد ضعّف الشطر الأول من الحدیث، و أما الشطر الثانی فزعم أنّه کذب، و هذا من مبالغاته الناتجة ـ فی تقدیری ـ من تسرّعه فی تضعیف الأحادیث قبل أن یجمع طرقها و یدقّق النظر فیها.[99]
 
نمونه یازدهم: ابن­ تیمیه درباره حدیث «أقضاکم علی» می­گوید: «هذا الحدیث لم یثبت و لیس له إسناد تقوم به الحجة».[100]
� پاسخ: ابن ­ماجه در سنن حدیث شماره­  های 154و155 بسند صحیح از انس روایت کرده است که پیامبر(ص) فرمود: «أرحم أمتی بأمتی... و أقضاهم علی بن أبی طالب».[101]
ابن ­عبدالبرّ نیز این حدیث را با سند از طریق ابو­محجن ثقفی روایت کرده است که پیامبر(ص) فرمود: «و أقضا ها علی(ع)»، و باز با سند از طریق ابوسعید خدری روایت کرده بلفظ: «و أقضاهم علی»،[102] و در التفسیر صحیح بخاری و الاستیعاب از عمر روایت شده است: «أقضانا علی». [103]
ابن­ حجر نوشته است: «له شاهد صحیح من حدیث ابن مسعود عند الحاکم». [104]
بنابراین تشکیک در ثبوت این مضمون کاملاً بی­دلیل است.
نمونه دوازدهم: ابن ­تیمیه درباره حدیث ردّ شمس می­گوید: «المحققون من أهل العلم و المعرفة بالحدیث یعلمون أنّ هذا الحدیث کذب موضوع».[105]باز می‌گوید:
هذا الحدیث لیس فی شیء من کتب الحدیث المعتمدة: لا رواه أهل الصحیح و لا أهل السنن و لا المسانید أصلاً، بل اتفقوا علی ترکه و الإعراض عنه... . [106]
� پاسخ: جلال­الدین سیوطی در اللآلئ المصنوعة می­گوید:
صرّح جماعة من الأئمة و الحفّاظ بأنّه صحیح، قال القاضی عیاض فی الشفاء أخرج الطحاوی فی مشکل الآثار عن أسماء بنت عمیس من طریقین... قال الطحاوی: و هذان الحدیثان ثابتان و رواتهما ثقات. و حکی الطحاوی أنّ أحمد­ بن صالح کان یقول: لاینبغی لمن سبیله العلم التخلف عن حفظ حدیث أسماء؛ لأنّه من علامات النبوّة.[107]
خود سیوطی رساله­ای در تصحیح این حدیث دارد به­نام کشف اللبس فی حدیث ردّ الشمس؛ همان­­گونه که حاکم حسکانی نیز کتابی در تصحیح این حدیث نوشته است.[108]
هیثمی درباره حدیث أسماء بنت عمیس می­گوید: «رواه کلّه الطبرانی بأسانید، و رجال أحدها رجال الصحیح عن إبراهیم ­بن حسن و هو ثقة، وثّقه ابن ­حبّان».[109]
ابن ­حجر در الصواعق المحرقة[110] می­گوید:
حدیث ردّها صحّحه الطحاوی و القاضی فی الشفاء[111] و حسّنه شیخ الإسلام أبوزرْعة[112] و تبعه غیره و ردّوا علی جمع قالوا: إنّه موضوع.
 و خود ابن­ حجر نیز این حدیث را در شرح همزیة[113] صحیح دانسته است.
همچنین عبدالحی لکهنوی گفته است: «و منهم من حکم بصحتها أو حسنها، و هو الرأی المتین عند الواقف علی کلام الفریقین». [114]
مخفی نماند پاسخ­هایی که در اینجا ذکر کردیم، بسیار فشرده و مختصر بود، و الّا هر یک از این شبهات جواب­های مفصل و مبسوطی دارد که خارج از حوصله این مقاله است.
 
  جمع‌بندی
با این بررسی اجمالی به روشنی معلوم شد که ابن­ تیمیه، یا واقعاً از حدیث و رجال اطلاعی نداشته و در این­گونه مسائل مقلد بوده است، یا آنکه در نظریات خود درباره این دسته از احادیث تعصب داشته است: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ﴾[115] هر انگیزه که باشد، اطمینان به سخنان او سلب می­شود و برای جویندگان حقیقت آشکار می­گردد که آنچه به صورت مبالغه­آمیز و افراطی درباره او گفته شده، بسیار دور از واقعیت است.  
به نظر می­رسد برای برجسته­شدن بیشتر این مسئله، باید با استقصای فضایل و مناقبی که ابن­ تیمیه در منهاج رد کرده و باطل دانسته، درباره هر کدام تحقیقی عالمانه و برجسته بر طبق اصول و قواعد علم حدیث صورت بگیرد تا نقاب از چهره این فرد که امروزه بسیاری از افراد مسلمان فریب او را خورده­اند، به­طور کامل بیفتد و برای آنان روشن شود که ابن­ تیمیه ادعاهای غیر واقعی و بی­پایه بسیاری را ­مانند واقعیت و امری مسلّم جلوه می­دهد و چنین وانمود می­کند که حقیقت جز این نیست. شیوه او موجب گمراهی آنان ـ که نظر خوش­بینانه­ای را به او دارند و چشم بسته از وی در تمام زمینه‌ها تقلید می­کنند ـ شده است.
البته چنین پژوهشی خدمت بسیار بزرگی به اهل بیت(ع) و جامعه علمی خواهد بود. إن شاء الله. و الله ولیّ التوفیق.

  منـابـع
 
1. الأجوبة الفاضلة للأسئلة العشرة الکاملة: محمد عبدالحی لکهنوی، حلب: مکتبة المطبوعات الإسلامیة، 1404 ق.
2. اُسد الغابة فی معرفة الصحابة: علی ­بن محمد جزری، دارالشعب، بی­جا، 1393ق.
3. الاستیعاب فی معرفة الأصحاب: یوسف­ بن عبدالله ­بن عبدالبّر قرطبی، بی­جا، بی­تا.
4.  الإصابة فی تمییز الصحابة: احمد بن ­علی­ بن­ حجر­ عسقلانی، بی­جا، چاپ اول، 1328ق.
5. البرهان الجلی: احمد­ بن محمد ­بن ­الصدّیق، مصر: مکتبة القاهرة، بی­تا.
6. تاریخ الاسلام: شمس­ الدین ­محمد ­بن­ احمد ­بن ­عثمان­ ذهبی، بیروت: دارالکتاب العربی، 1409ق.
7. تاریخ بغداد: احمد ­بن ­علی ­بن ­ثابت­ بغدادی، مصر، 1349ق.
8. تدریب الراوی بشرح تقریب النواوی: جلال­الدین سیوطی، بی­جا، بی­تا.
9. تذکرة الحفّاظ: شمس­الدین ذهبی، حیدرآباد، 1377ق.
10. تنزیة الشریعة المرفوعة عن الاحادیث الشنیعة الموضوعة: حسن­ بن ­علی ­بن­ عرّاق کنانی، بیروت: دار­الکتب العلمیة، بی­تا.
11. تهذیب الآثار: محمد­ بن ­جریر طبری، تحقیق محمد محمود شاکر، مدنی، بی­جا، بی­تا.
12. تهذیب التهذیب: ابن حجر ­عسقلانی، بیروت: دارالإحیاء التراث العربی،1412ق.
13. جواهر العقدین فی فضل الشرفین: علی ­بن­ عبدالله ­سمهودی، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1424ق.
14. درء الضعف: احمد بن محمد بن الصدیق، بی‌جا، بی‌تا.
15. الدرر الکامنة فی اعیان المائة الثامنة: ابن حجر عسقلانی، بی­جا، بی­تا.
16. الرفع و التکمیل فی جرح و التعدیل: محمد ­عبدالحی ­لکهنوی، حلب: مکتبة المطبوعات الإسلامیة، بی­تا.
17. سلسلة ­الأحادیث الصحیحة: محمد ناصر­الدین البانی، بی­جا، بی­تا.
18. سنن ابن ­ماجة: محمد­ بن­ یزید ­قزوینی، بیروت: دارالفکر، بی­تا.
19. شرح صحیح مسلم: یحی ­بن شرف نووی، امیریه، بی­جا، 1306ق.
20. صحیح الجامع الصغیر: محمد ناصرالدین البانی، بی­تا، بی­جا.
21. الصوائق المحرقة علی أهل البدع و الزندقة: احمد ­بن­ حجر هیتمی مکّی، قاهرة: مکتبة القاهرة، چاپ دوم، 1385ق.
22. طرح التثریب فی شرح التقریب: عبدالرحیم­ حسین عراقی، بی­جا، بی­تا.
23. ظفر الأمانی بشرح المختصر الجرجانی: محمد­ عبدالحی لکهنوی، حلب: مکتبة المطبوعات الإسلامیة، بی­تا.
24. فتح الباری بشرح صحیح البخاری: ابن حجر عسقلانی، مصر: دارالرّیان، 1407ق.
25. فتح المغیث بشرح الفیة الحدیث: محمد ­بن عبدالرحمن سخاوی، بی­تا، بی­جا.
26. اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة: جلال­الدین سیوطی، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1417ق.
27. لسان المیزان: ابن حجر عسقلانی، حیدر آباد، 1331ق.
28. مجمع الزوائد و منبع الفوائد: علی ­بن أبی­بکر هیثمی، قاهرة: قدسی،1352ق.
29. المستدرک علی الصحیحین: محمد ­بن عبدالله حاکم نیشابوری، حیدر آباد، 1344ق.
30. مسند احمد: احمد ­بن محمد­ بن حنبل شیبانی، قاهرة: میمنیة، 1313ق.
31. منهاج السنّه النبویّة فی نقض الکلام الشیعة القدریة: احمد ­بن تیمیة حرّانی، تحقیق محمد رشاد سالم، بی­جا، بی­تا.
32. الموضوعات: عبدالرحمن­ بن علی ­بن جوزی، بیروت: دارالفکر،1403ق.
33. میزان الإعتدال فی نقد الرجال: شمس­الدین محمد بن احمد ذهبی، بی­جا، بی­تا.

_______________________________
 
*. استاد و پژوهشگر حوزه علمیه قم
1. تذکرة الحفّاظ، ج 4، ص1496-1497.
2. احادیثی که ابن ­تیمیه درباره آنها اظهار نظر کرده است در کتابی به­نام شیخ الإسلام ابن ­تیمیة و جهوده فی الحدیث به­همت عبدالرحمن بن عبدالجبار فریوائی گردآوری و چاپ شده است.
[3]. تذکرة الحفّاظ، ج4، ص1496.
[4]. علّامه محمد زاهد کوثری در پاورقی کتاب لحظ الألحاظ بذیل تذکرة الحفّاظ(ص 316) تألیف محمد­ بن فهد مکی، از سخاوی نقل می­کند که او در احوال شیخ علاءالدین محمد ­بن محمد ­بن محمد بخاری حنفی ـ که از بزرگان شاگردان علّامه تفتازانی بود چنین گفته است: «لمّا سکن العلّامة البخاری دمشق کان یُسأل عن مقالات ابن ­تیمیة التی انفرد بها فیجیب بما یظهر له من الخطأ فیها و ینفر قلبه عنه، إلی أن استحکم أمره عنده و صرّح بتبدیعه له... ثم بتکفیره ثم صار یصرّح فی مجلسه بأنّ من أطلق علی ابن­ تیمیة شیخ الإسلام یکفر بهذا الإطلاق».
[5]. الدرر الکامنة، ج1، ص163-165.
[6]. البرهان الجلی، ص 55-56.
[7]. «و چه بسیار افراط در ردّ سخنان علّامه حلی، ابن تیمیه را به تنقیص شخصیت علی(ع) کشانده است» ( لسان المیزان، ج6، ص 319-320).
[8]. ابن حجر می­گوید: «و أوعب من جمع مناقبه ـ یعنی أمیرالمؤمنین(ع) ـ من الأحادیث الجیاد النسائی فی کتاب الخصائص». (فتح الباری، ج7، ص93). همچنین می­گوید: «و تتبّع النسائی ما خُصَّ به من دون الصحابة فجمع من ذلک شیئاً کثیراً بأسانید أکثرها جیاد» (الإصابة، ج2، ص508).
[9] . لسان المیزان، ج6، ص 319.
[10]. «بدان­که شیوه بعضی از محدّثین در وارد کردن اشکال بر احادیث چنین است که بر راویان آن   احادیث اشکال می­کردند و سپس به جعلی بودن یا ضعف آن احادیث حکم می­کردند، آن­هم فقط به­ دلیل وجود اشکالی ولو کوچک در روایت یا به­سبب مخالفتش با حدیث دیگر؛ از جمله این محدّثین ابن­ جوزی است و شیخ ابن تیمیه مولّف کتاب منهاج السنّة» ( الرفع و التکمیل فی الجرح و التعدیل، ص320-330).
[11] . الاجوبة الفاضلة، ص174.
[12]. ر.ک: منهاج السنّة، ج1، ص34-57.
[13]. احمد و دارقطنی می­گویند: متروک است؛ یعنی به روایتش اخذ نمی­شود. ابوداود می­گوید: بسیار دروغ­گو است، و بار دیگر گفته است: جعل حدیث می­کند و نسائی و غیر او گفته­اند که او ثقة نیست.
[14]. «عقیلی او را در شمار ضعفا ذکر کرده. ابن معین گفته: مورد اطمینان نیست. ابن ­حاتم گفته: حدیثش ترک می­شود. احمد گفته: از قدیم روایاتش را سوزانده­ایم. جوزجانی گفته: شدیداً در نقل حدیث ضعیف است. حاکم و ابوسعید نقاش گفته­اند: از عبیدالله و اعمش احادیث جعلی نقل    کرده است. ابونعیم گفته: از اعمش احادیث زشتی نقل کرده. ساجی، ابن­جارود و ابن شاهین او را ضعیف می­دانند.» ( لسان المیزان، ج3، ص 428).
[15]. منهاج السنّة، ج1، ص 36.
[16]. همان، ص8 .
[17]. «این چیزی است که اهل کوفه به نقل از زید بن ­یثیع آورده­اند؛ درحالی­که او در روایت کردن   متهم بوده و رافضی است» (منهاج السنّة، ج5، ص63).
[18]. تهذیب التهذیب، ج2، ص250.
[19]. منهاج السنّة، ج8، ص187.
[20]. تهذیب التهذیب، ج3، ص74-75.
[21]. میزان الاعتدال، ج2، ص379.
[22]. «احدی از اهل علم از او یعنی از امام رضا(ع) حدیثی را دریافت نکرده­اند و در کتب شش­گانه اهل سنّت نیز حدیثی برای او ذکر نشده و فقط ابوصلت هروی و امثالش از او صحیفه هالی را نقل کرده­اند که دروغ­هایی را در بردارد» (منهاج السنّة، ج4، ص60).
[23]. «پیشوایان حدیث آدم ­بن أبی‌ایاس و نصر بن علی جهضمی و محمد بن ­رافع قشیری و غیرشان از او روایت کرده­اند» (تهذیب التهذیب، ج4، ص243).
[24]. سنن ابن­ ماجة، ج1، ص 25-26.
[25]. «مورد اطمینان و راست­گو است، فقط شیعه است» ( تاریخ بغداد، ج11، ص48؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص127).
[26]. همان.
[27]. تاریخ بغداد، ج11، ص50.
[28]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص126.
[29]. تاریخ بغداد، ج11، ص51.
[30]. میزان الاعتدال، ج2، ص616. برای اطلاع بیشتر درباره توثیق ابوالصلت هروی ر.ک: فتح الملک العلی.
[31]. «ای بسا ابن­ جوزی در کتاب الموضوعات روایات حسن و قوی را ذکر کرده است» (تدریب الراوی، ج1، ص278).
[32]. «چه بسا ابن جوزی در کتاب الموضوعات احادیث حسن و صحیح موجود در یکی از دو صحیحین را ذکر کرده، چه برسد به احادیث صحیح در غیر از صحیحین» ( فتح المغیث، ج1، ص237).
[33]. لسان المیزان، ج2، ص84. برای اطلاع بیشتر درباره عدم اعتماد بر ابن ­جوزی ر.ک: درء الضعف، ص91-95؛ الرفع و التکمیل، ص325-329.
[34]. اللآلئ المصنوعة، ج1، ص108.
[35]. «اما حدیث برادری باطل و جعلی است؛ چون پیامبر^ با احدی برادری نکردند» (منهاج السنّة، ج4، ص32).
[36]. «حدیث برادری پیامبر^ با علی(ع) و برادری ابوبکر با عمر از دروغ­هاست» (منهاج السنّة، ج5، ص71).
[37].«پیامبر^ نه با علی(ع) و نه با غیر او برادری نکرده، بلکه هرچه در این­ باره روایت شده، دروغ است» (منهاج السنّة ، ج7، ص117).
[38]. «این حدیث نزد اهل حدیث جعلی است و هیچ­یک از اهل شناخت حدیث در جعلی بودنش شک نمی­کند» (منهاج السنّة ، ج7، ص360).
[39]. «این کتاب را نوشتم، پس آن را بر علمای حجاز و عراق و خراسان عرضه کردم. پس آنان به این کتاب رضایت دادند. این کتاب در خانه هرکه باشد، مانند این است که در خانه­اش پیامبری در حال سخن گفتن است» (تذکرة الحفاظ، ج2، ص634).
[40]. سنن ابن ماجة، ج1، ص44؛ الاستیعاب، ج3، ص35.
[41]. «قسم به خدا من برادر پیامبر^ و ولیّ او و پسر عمویش و وارثش هستم. پس چه کسی از من به او سزاوارتر است؟».
[42]. مجمع الزوائد، ج9، ص134.
[43]. همان، ص210.
[44]. «تو برادر و یار و همراه من هستی» (مسند احمد، ج1، ص230).
[45]. «رسول خدا^ ابتدا در میان مهاجرین و سپس در میان مهاجرین و انصار برادری ایجاد کرد و در هرکدام از این دو به علی(ع) گفت: تو در دنیا و آخرت برادر من هستی، و بین علی و خودش ایجاد برادری کرد» ( الاستیعاب، ج3، ص35).
[46]. «علی(ع) برادر رسول خدا و داماد او است و دو بار رسول خدا او را به برادری برگزید، چون ایشان یک بار میان مهاجرین و بعد از هجرت، بین مهاجرین و انصار ایجاد برادری کرد و در هریک از این دو بار به علی(ع) فرمود: تو در دنیا و آخرت برادر من هستی» ( اُسد الغابة، ج4، ص91).
[47]. «زمانی­که پیامبر بین اصحابش ایجاد برادری کرد، به علی فرمود: تو برادر من هستی» (الإصابة، ج2، ص507).
[48]. «حدیث برادری، حدیثی مشهور و معتبر است که به آن اعتماد می­شود».
[49]. «اینکه فرموده باشد: "ببندید درب­ها را به­جز درب علی"، به­تحقیق این از جمله احادیثی است که شیعه در برابر آنچه درباره ابوبکر در این زمینه روایت شده است، جعل کرده است» (منهاج السنّة، ج5، ص35).
[50]. «برخی از این احادیث برخی دیگر را تقویت می­کنند و هر طریق از طرق این احادیث برای استدلال صلاحیت دارند، چه رسد به مجموع آنها باهم» ( فتح الباری، ج7، ص18-19).
[51]. «تمام این احادیث را شیعیان جعل کرده­اند تا با حدیث صحیح مورد اتّفاق درباره بستن در­ها به­جز در ابوبکر، مقابله کنند» ( الموضوعات، ج1، ص364-366).
[52]. «و اشتباه آشکاری را در این موضوع مرتکب شده است؛ چون او به­­دلیل توهم معارضه و تنافی، احادیث صحیحی را رد کرده است» (فتح الباری، ج7، ص19).
[53]. «این روایت بنا به اتفاق اهل شناخت حدیث جعلی می­باشد» (منهاج السنّة، ج5، ص35-36).
[54]. القول الجلی، ص60.
[55]. مسند احمد، ج4، ص438.
[56]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص110.
[57]. «این سندی است که به­دلیل صحت و مورد اطمینان بودن رجالش احدی نمی­تواند در آن خدش های وارد کند» ( الاستیعاب، ج3، ص28).
[58]. «واقعاً عجیب است که ابن تیمیه جرئت بر انکار و تکذیب این حدیث در کتاب منهاج السنّة کرده است! من دلیلی را برای تکذیب این حدیث از سوی ابن تیمیه جز شتاب و مبالغه در ردّ شیعه نمی­شناسم».
[59]. «این حدیث نزد اهل علم به حدیث، بدون شک دروغ بوده و بر رسول خدا^ جعل شده است» (منهاج السنّة، ج5، ص510).
[60]. الموضوعات، ج1، ص370.
[61]. تهذیب التهذیب، ج3، ص379.
[62]. «اگر من در میان شما مبعوث نمی­شدم، عمر مبعوث می­شد» (منهاج السنّة، ج6، ص55).
[63]. الموضوعات، ج1، ص320.
[64]. میزان الاعتدال، ج2،ص77.
[65]. المغنی فی الضعفاء، ج1، ص240.
[66]. «و حدیث ثقلین که در صحیح مسلم است اگر پیامبر^ آن را فرموده باشد» (منهاج السنّة، ج7، ص 318).
[67]. «و اما این قول ایشان را که: «و عترتم (اهل­بیتم)، این دو جدا نمی­شوند تا نزد حوض کوثر بر من وارد شوند» ترمذی روایت کرده است و از احمد بن حنبل درباره آن سؤال کردند، پس او و عد های دیگر از اهل علم، این حدیث را تضعیف کردند و گفتند که صحیح نیست» (منهاج السنّة، ج7، ص394-395).
[68]. «علما اتفاق نظر دارند که صحیح­ترین کتاب­ها بعد از قرآن عزیز دو صحیح بخاری و مسلم هستند و امت مسلمان نیز این دو را پذیرفته­اند» (شرح صحیح مسلم، ج1، ص20).
[69]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص 109.
[70]. «حدیث ثقلین از بیش از بیست نفر از صحابه روایت شده است» (جواهر العقدین، ص234).
[71]. مسند احمد، ج3، ص 26،17،14و59.
[72]. «حدیث طیر را احدی از اصحاب صحیح روایت نکرده است و بزرگان حدیث نیز آن را صحیح ندانسته‌اند» (منهاج السنّة، ج7، ص371).
[73]. تذکرة الحفاظ، ج3، ص1042.
[74]. «و اما حدیث الطیر از راه­ های گوناگونی روایت شده که من آنها را در یک کتاب جداگانه جمع­آوری کرده­ام و مجموع این راه­ها ایجاب می­کند که این حدیث دارای اصل باشد» (تذکرة الحفاظ، ج3، ص 1042- 1043).
[75]. تاریخ الإسلام، ج3، ص633.
[76]. «و اما حکم کردن به جعلی بودن حدیث طیر پسندیده نیست» (طبقات الشافعیة الکبری، ج4، ص155).
[77]. «حدیث طیر که از حد تواتر تجاوز کرده است و حدیثی یافت نمی­شود که در فراوانی راویانش همپای آن باشد، مگر حدیث «من کذب» که علما بر تواترش اتفاق دارند، با اینکه هر دوی آنها از حدود صد طریق روایت شده­اند» (درء الضعف، ص58).
[78]. «احمد بن حنبل نگفته است: فضایلی برای علی(ع) صحت دارد که برای غیر او صحت ندارد، بلکه احمد بالاتر از آن است که چنین دروغی را بگوید، بلکه از احمد نقل شد که گفته است: فضایلی برای او روایت شده است که برای غیرش روایت نشده» (منهاج السنّة، ج7، ص 374).
[79]. همان، ج8، ص421.
[80]. «آنچه در فضایل علی(ع) با سند­ های صحیح روایت شده است، در فضایل هیچ­یک از اصحاب رسول خدا^ نیامده است» (طبقات الحنابلة، ج2، ص106).
[81]. «آن روایات صحیحی که در فضیلت علی(ع) وارد شده است، در فضیلت هیچ­کدام از صحابه با سند صحیح نیامده است» (روضة المناظر، ترجمه أمیرالمؤمنین(ع)).
[82]. «وارد نشده است در حق هیج­یک از صحابه با سند­ های خوب، بیشتر از آنچه درباره حضرت   علی(ع) روایت شده است» (فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ج7، ص89 . نیز ر.ک: الصواعق المحرقة، ص 120-121؛ الاستیعاب، ج3، ص51).
[83]. منهاج السنّة، ج7، ص515.
[84]. تاریخ بغداد، ج11، ص49.
[85]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص126.
[86]. تهذیب الآثار، ج4، ص104.
[87]. تنزیه الشریعة المرفوعة، ج1، ص378.
[88]. «و اما این حدیث که فرموده: «من کنت مولاه فعلی مولاه» در صحاح ذکر نشده و از روایاتی است که علما آن را نقل کرده­اند و مردم در صحت آن دچار نزاع شده­اند. پس، از بخاری و ابراهیم حربی و عد های از اهل حدیث نقل شده است که آنان به این روایت طعن زده و آن را ضعیف شمرده­اند و نقل شده است که احمد بن حنبل این روایت را حسن شمرده؛ همچنان­که ترمذی نیز این روایت را حسن می­دانسته» (منهاج السنّة، ج7، ص319-320).
[89]. «صدر حدیث به­گون های متواتر است که یقین دارم رسول خدا^ آن را گفته است و اما (اللهم وال من والاه) زیادی است که باسند قوی روایت شده است » ( البدایة و النهایة، ج5، ص213-214).
[90]. تذکرة الحفاظ، ج3، ص1043.
[91]. «این حدیث از این طریق حسن است و از وجوه زیادی صحیح به­شمار می­رود و همچنین به­صورت متواتر عده زیادی آن را از عده زیاد دیگر به نقل از پیامبر^ روایت کرده­اند و کسانی که خواسته­اند این روایت را ضعیف قلمداد کنند، اطلاعی از این علم ندارند و به سخنشان اعتباری نیست» ( أسنی المطالب، ص3-4).
[92]. مجمع الزوائد، ج9، ص104.
[93]. همان.
[94]. همان.
[95]. همان، ص105.
[96]. همان.
[97]. «و اما حدیث "من کنت مولاه فعلی مولاه" را ترمذی و نسائی روایت کرده­اند و این حدیث به­طرق زیادی نقل شده است و ابن عقده در یک کتاب تمام این طرق را جمع کرده است که بیشتر سند­ های آن صحیح و حسن هستند» (فتح الباری، ج7، ص93).
[98]. «در مجموع، هر دو قسمت صدر و ذیل این حدیث صحیح است، بلکه صدر این روایت متواتر است؛ چنان­که برای هر کس که سند­ها و طرقش را مطالعه کند روشن می­شود» (سلسلة الأحادیث الصحیحة، ج4، ص343).
[99]. «آنچه مرا برانگیخت تا در مورد این حدیث سخن گویم و صحتش را بیان کنم، این بود که شیخ الاسلام ابن تیمیه صدر این حدیث را تضعیف و ادعا کرده است که ذیل این حدیث کذب است و البته این کلام او از مبالغات او است که ناشی از سرعت او در تضعیف احادیث است، قبل از آنکه تمام سند های حدیث را مطالعه کند و به­دقت در آنها بنگرد» (سلسلة الأحایث الصحیحة، ج4، ص344).
[100]. «این حدیث ثابت نشده است و سندی ندارد که بتوان به آن احتجاج کرد» (منهاج السنّة، ج7، ص513).
[101]. سنن ابن ­ماجة، ج1،ص55.
[102]. الاستیعاب، ج1، ص7-8.
[103]. همان، ج3، ص39-50.
[104]. فتح الباری، ج7، ص93.
[105]. «محققین از اهل علم و شناخت حدیث می­دانند که این حدیث دروغ و جعلی است» (منهاج السنّة، ج8، ص165).
[106]. «این حدیث در هیچ­یک از کتب حدیثی مورد اعتماد نقل نشده است، نه کتب صحاح و نه کتب سنن و نه کتب مسانید این حدیث را روایت نکرده­اند بلکه آنان بر ترک این حدیث و روبرگرداندن از آن اتفاق نظر دارند» (منهاج السنّة، ج8، ص 177).
[107]. «جماعتی از پیشوایان و حفاظ به صحت این حدیث تصریح کرده­اند. قاضی عیاض در الشفاء می­نویسد: طحاوی در مشکل الآثار این روایت را از دو طریق از اسماء بنت عمیس نقل کرده است. طحاوی می­گوید: این دو حدیث ثابت­اند و رواتشان ثقه­اند و طحاوی حکایت می­کند که احمد بن صالح می­گفته است کسی­که راهش علم است، سزاوار نیست که از حفظ حدیث اسماء تخلف کند؛ زیرا این حدیث از علامات نبوت است» ( اللآلئ المصنوعة، ج1، ص309).
[108]. تذکرة الحفاظ، ج3، ص1200. برای اطلاع بیشتر ر.ک: کشف الرمس عن حدیث رد الشمس.
[109]. مجمع الزوائد، ج8، ص197.
[110]. «حدیث رد شمس را طحاوی و قاضی در شفاء صحیح دانسته­اند و شیخ الاسلام ابو­ذرعه این حدیث را حسن می­داند و غیر او نیز از او تبعیت کرده­اند و کسانی­را که قائل به جعلی بودن این حدیث هستند، رد کرده­اند» ( الصواعق المحرقة، ص 128).
[111]. الشفاء، ج1، ص548.
[112]. طرح التثریب، ج7، ص247.
[113]. شرح الهمزیّة، ص26و303.
[114]. ظفر الأمانی، ص425.
[115]. سوره نمل، آیه 14.




:: برچسب‌ها: ابن تیمیه و محمد بم عبدالوهاب, عقاید این تیمیه, اهل سنت و روایات و احادیث منقول ازابن تیمیه

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۱۳
اجتهاد از نگاه وهابیون

حامد محمدیان خراسانی *


  چکـیده
مسئله اجتهاد و ویژگی­ها و شرایط آن در میان وهابیون از جمله مسائلی است که اطلاعات منسجم و دسته­بندی­شده ­ای از آن در دسترس محققین وجود ندارد؛ به­گونه­ای­که بعضی از محققین بر این باورند آنان اعتقادی به اجتهاد ندارند. نویسنده بر این باور است که آگاهی از شیوه اجتهادی وهابیون و مبانی آن، یکی از مسائل ضروری برای محققین است؛ چرا که اطلاع از صحت و سقم این مبانی، در بسیاری از مباحث فقهی و اعتقادی در هنگام بحث با این گروه بسیار راه­گشاست و بطلان بسیاری از اعتقادات و رفتار  های آنان را که بر خلاف اجماع مسلمانان است، می­توان با نادرستی اجتهاد آنان اثبات کرد. در این مقاله تلاش شده است تا اجتهاد وهابیون و مسائل مرتبط با آن تا حدّ امکان از منابع آنها جمع­آوری شود و مباحث دیگری همچون تعریف اجتهاد، چگونگی اجتهاد وهابیون، سادگی و پایین بودن سطح اجتهاد وهابیون، مبنای وهابیون در مسئله اجتهاد، آسانی اجتهاد از دیدگاه وهابیون، نزاع وهابیون و اهل سنّت در مسئله اجتهاد و منابع اجتهاد وهابیون نیز در این نوشتار بحث و بررسی شده است.
 
  واژ‌گان کلیدی: اجتهاد، وهابیت، احمد بن حنبل، ابن تیمیه، محمد بن عبدالوهاب
  مقدمه
مقوله اجتهاد در طول تاریخ از موضوعات بحث برانگیز میان علمای مذاهب اسلامی بوده و نظریات مختلف و متفاوتی درباره آن بیان شده است. آرا و نظریات علمای مذاهب به تفصیل در کتاب­  های فقهی و اصولی آنان بیان شده است، ولی آرای سلفیون و وهابیون کمتر بررسی گردیده است؛ به­گونه­ای­که برخی از محققین بر این باورند که آنان معتقد به اجتهاد نیستند؛ در حالی­­که با مراجعه به کتب آنان روشن می­شود که از اجتهاد، منابع استنباط، استصحاب، قیاس و... سخن می­گویند. علت این امر این است که تاکنون نظریات وهابیون را نه خود آنان و نه دیگران به صورت منسجم و تفصیلی بیان نکرده­اند. البته این امر برای کسانی که مدّعی احیای اجتهادند، نقطه ضعف و نقصان بزرگی است. آنان از یک­سو از ترک تقلید و لزوم اجتهاد سخن گفته­اند و از سوی دیگر محدوده، حوزه و قواعد آن را به صورت منسجم تدوین نکرده­اند.
با نگاه واقع­بینانه به این مسئله در­می­یابیم که آنان قائل به اجتهادند و اجتهاد هم می‌کنند، اما اجتهادشان نازل­ترین نوع اجتهاد است و به جرئت می­توان گفت که تمام مذاهب اسلامی از این جهت بر آنان برتری دارند. لذا آشنایی محقق با مبانی اجتهادی آنان موجب خواهد شد که با دقت و آگاهی بیشتری با آنان مواجه شود و در مباحث به جمع­بندی بهتری برسد. شاید هنگام بحث با این گروه، به این نقطه برسیم که بگویند: «ما در این مسئله اجتهاد کرده­ایم و این اجتهاد هم معتبر است». در این مواقع آگاهی از مبانی اجتهادی آنان و اطلاع از صحت و سقم و یا استحکام و ضعف آن مبانی، ما را در رسیدن به نقطه مطلوب یاری می­کند.
با مراجعه به کتب وهابیون در می­یابیم که آنان ضوابط، محدوده و منابع اجتهاد را در کتاب­  های خود آن­گونه که سایر فقها و مجتهدان بدان اهتمام دارند، بیان نکرده­اند و فقط به بیان نکاتی در باب اجتهاد و چند قاعده جزئی بسنده کرده­اند. شاید علت این امر این باشد که آنان تمام مسائل، حتی ضوابط و قواعد لازم برای اجتهاد را قابل اجتهاد می­دانند و هر کس در این مسائل به اجتهاد می­پردازد، ضوابط و قواعد خود را معتبر می­داند. شاهد این ادّعا تفاوت آرای علمای وهابی در ابزارها و مقدمات لازم برای اجتهاد است که در مذاهب دیگر تا حدودی اتفاقی است، ولی آنها حتی در این مسئله اتفاق و وحدت نظر ندارند. در بحث «آسان بودن اجتهاد از دیدگاه وهابیون» برخی از آرای آنان را بیان خواهیم کرد و ملاحظه خواهد شد که در این آرا تعارض زیادی وجود دارد.
نگارنده علی­رغم تلاش وافر خود به نوشتار یا کتابی که نظریات آنان را به طور مشخص و جامع بیان کند و مواضع مبهم و تاریک این موضوع را از دیدگاه آنان معلوم سازد، دسترسی نیافت. به­جهت پراکندگی و عدم انسجام دیدگاه­  های آنان، ناگزیر دیدگاه­  های آنان از میان کتاب­  های آنان جمع­آوری شد که در برخی از موارد این آرا با یکدیگر متفاوت و حتی متناقض بود و در این موارد چون امکان جمع میان آنها وجود نداشت، صرفاً به ارائه گزارش این نظریات بسنده شد.
 
  تعریف اجتهاد
اجتهاد در لغت به­معنای به­کارگیری نهایت نیروی بدنی و عقلی آدمی برای رسیدن به غایت و هدف مورد نظر اعم از هدف مادی یا فکری است. اجتهاد اصطلاحی را چنین تعریف کرده­اند: «استنفاد الفقیه وسعه و طاقته الفکری فی استنباط الأحکام الشرعیة من أدلتها التفصیلیة؛[1] اجتهاد به­کارگیری نیرو و توان فکری فقیه در استنباط احکام از منابع و ادله تفصیلی آن است». از دیدگاه محمّد بن عبدالوهاب، اجتهاد «ردّ الامر الی الله و الی رسوله» است. او بر این باور است که حکم هر مسئله­ ای در قرآن و سنّت بیان شده است و وظیفه مجتهد، تلاش برای یافتن آن حکم از نصوص است و لذا او گاهی برای بیان حکم شرعی به احادیث ضعیف و حتی مجعول استناد می­کند.[2] با تعریف محمد بن عبدالوهاب، شیوه وهابیون معاصر با اجتهاد اصطلاحی همخوانی ندارد؛ چرا که آنان بیشتر با نصوص سر و کار دارند، تا با اجتهاد در نصوص و راه­  های دیگر استنباط حکم شرعی. با این حال، ابن قیم اجتهاد را منحصر در موارد فقدان نص می­داند: «أن الإجتهاد إنما یعمل به عند عدم النص فإذا تبین النص فلا إجتهاد».[3]
کلام آیت الله سبحانی(زید عزه) در بیان شیوه اجتهادی احمد بن حنبل، که شیوه وهابیون امروز نیز شبیه شیوه او است، در فهم و درک شیوه اجتهادی وهابیون، به ما بیشتر کمک می­کند:
احمد بن حنبل تنها از مراتب پایین اجتهاد اصطلاحی که آن اجتهاد شیوه سایر ائمه(ع) بود، بهره مند بود. با این مقدار اجتهاد نمی­توان او را یکی از ائمه فقه دانست. اجتهاد شرایط و ویژگی­هایی دارد که در جایگاه آن بحث شده است. مهم­ترین این شرایط ملکه قدسی اجتهاد است که انسان با آن قادر به استخراج فروع از اصول می­شود، اما فتوا دادن با نص صریحی که وارد شده است، پایین­ترین مرتبه اجتهاد است. اجتهاد مطلق، نیازمند یک ذهن فعال که بتواند فروع را از اصول استخراج کند و سایر شرایطی است که ائمه فقه بیان کرده­اند. مشهور این است که اجتهاد احمد، شبیه اجتهاد اخباریون و محدثین است که به نص حدیث فتوا می‌دهند و در موارد فقدان نص توقف می­کنند.[4]
 
  مبنای وهابیون در اجتهاد
وهابیون اگر چه ادّعای اجتهاد و استقلال در رأی و نظر را دارند، اما اکثر نظریات و آرای آنان، برگرفته از نظریات علمای مذهب حنبلی است. وهابیون اگر چه ادّعای بازگشت به آرا و شیوه سلف را دارند، اما منظور حقیقی و مقصود آنان چیزی جز بازگشت به آرای احمد بن حنبل، ابن تیمیه، ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب نیست. آنان تقلید از مذاهب شافعی، حنفی و مالکی را مردود شمردند، ولی خود گرفتار تقلید از افراد فوق گشتند. در حقیقت مذهب سلفی که امروزه از سوی آنان مطرح می­شود، همان مذهب حنبلی است، اما در قالب و نسخه تیمی وهابی آن «مذهبی است برگرفته از آرای ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب».[5]
محمد بن عبدالوهاب در نامه ­ای که خطاب به علما می­نویسد، بر پیروی از مذهب احمد بن حنبل تصریح دارد: «فنحن و لله الحمد متّبعون لا مبتدعون، علی مذهب الإمام احمد بن حنبل».[6] ابن تیمیه احمد بن حنبل را این چنین وصف می­کند؛
...فإنه الإمام الکامل و الرئیس الفاضل الذی أبان الله به الحق و أوضح به المنهاج و قمع به بدع المبتدعین و زیغ الزائغین و شک الشاکین؛[7]
او امام کامل و رئیس فاضلی است که خداوند به­وسیله او حق را آشکار ساخت و راه­ها را بیان کرد و بدعت بدعت­گذاران، انحراف منحرفین و شک شک­کنندگان را نیز به وسیله او از بین برد.
سلفی معاصر، دکتر علی عبدالحلیم محمود؛ می­گوید:
امام احمد، امام تمام اهل سنّت در اصول و فروع است. او در اصول دین و عبادات، به نصوص کتاب و سنّت و فهم صحیح اصحاب تمسک می‌ورزید... .[8]
 شیخ عبدالله فرزند محمد بن عبدالوهاب نیز بر تقلید این گروه از احمد بن حنبل تصریح می­کند و درباره ارزش و جایگاه آرای ابن تیمیه و ابن قیم می­گوید:
ما در فروع تابع مذهب امام احمد بن حنبل هستیم و کسی را که مقلد یکی از چهار مذهب باشد، انکار نمی­کنیم. البته غیر این مذاهب مثل رافضیه، امامیه، زیدیه و... به­جهت عدم ضبط مذاهب آنان قابل قبول نیستند... . ما مستحق مرتبه اجتهاد مطلق نیستیم و هیچ­کدام از ما این ادّعا را ندارد. اگر در مسئله­ای، نصّ آشکار و صحیحی از کتاب یا سنّت غیر منسوخ و غیر مخصص و غیر معارض با قوی­تر از آن برای ما پیدا شود و یکی از ائمه اربعه قائل به آن باشد، به آن عمل می­کنیم و مذهب را کنار می­گذاریم. در نزد ما امام ابن قیم و استاد او، ابن تیمیه، دو امام اهل سنّت­اند و کتاب­  های آنان از عزیزترین کتاب­هاست، ولی ما در هر مسئله ­ای مقلد آنان نیستیم. تنها کسی که قول او را در همه موارد می‌پذیریم، پیامبر(ص) است.[9]
 گفتنی است که احترام به سایر مذاهب که در کلام شیخ بدان اشاره شده است، با سایر اظهارات و عملکرد این گروه در تعارض است که در بحث «نزاع اهل سنّت و وهابیون در امر اجتهاد» به مواردی از آن اشاره خواهیم کرد.
در کتابی که وزارت اوقاف عربستان منتشر کرده، مذهب محمد بن عبدالوهاب، همان مذهب حنبلی معرفی می­شود:
علماء الدعوة یصرحون فی أن مذهبهم فی أصول الدین مذهب أهل السنّة و الجماعة و فی الفروع على مذهب أحمد بن حنبل... و المذهب الحنبلی - الذی یتبعه الشیخ و أتباعه - یدعو تلامیذه إلى الإجتهاد بل هو أسبق المذاهب الإسلامیة إلى العودة نحو الإجتهاد، لذلک خرج منه علماء مجتهدون بارعون و على رأسهم شیخ الإسلام إبن تیمیة؛[10]
علمای ما تصریح کرده­اند که مذهب آنان در اصول دین، همان مذهب اهل سنّت و جماعت است و در فروع تابع مذهب احمد بن حنبل هستند... . مذهب حنبلی که شیخ و پیروان او تابع آن مذهب هستند، نه تنها شاگردانش را به اجتهاد فرا می­خواند، بلکه این مذهب از تمام مذاهب در بازگشت به اجتهاد پیش­تازتر است و به همین جهت این مذهب دارای مجتهدان باتقوایی است که در رأس آنان شیخ الإسلام ابن تیمیه است.
 
  آسان بودن اجتهاد از دیدگاه وهابیون
وهابیون از جمله کسانی هستند که امر اجتهاد و شرایط آن را ساده و آسان می­دانند و بسیاری از علوم را که از نظر علمای سایر مذاهب جزء مقدمات اجتهاد است، لازم نمی‌دانند. احمد بن حنبل که از او به عنوان امام این گروه یاد می­شود، در این زمینه سخت­گیر بود و لذا از احمد این­گونه نقل می­کنند:
قال محمد بن عبدالله بن المنادی: سمعت رجلاً یسأل احمد اذا حفظ الرجل مائة الف حدیث یکون فقیهاً؟ قال: لا، فمائتی ألف حدیث. قال: لا، قال فثلاثمائة الف، قال: لا. قال: فأربع مائة الف. قال: بیده هکذا و حرک یده.[11]َ
از این کلام بر می­آید که از نظر احمد، حداقل حفظ چهارصد هزار حدیث صحیح برای یک مجتهد لازم و ضروری است.
 اگر چه شرایط اجتهاد در نزد ابن تیمیه سخت­تر از علمای فعلی است، اما این شرایط نسبت به علمای معاصر او ساده­تر است. ابن قیم آشنایی با وجوه قرآن و علم به اسانید صحیح و سنن را لازم می­داند: «ینبغی للرجل إذا حمل نفسه علی الفتیا أن یکون عالماً بوجوه القرآن عالماً بالأسانید الصحیحة، عالماً بالسنن... »،[12] اما محمد بن عبدالوهاب اجتهاد را «رد الأمر إلی الله و رسوله»[13] می­داند و به همین جهت می­بینیم که فتاوای او، ابن تیمیه و علمای وهابی در بسیاری از موارد، صرفاً متن حدیث و بدون ارائه هیچ­گونه توضیح و تفسیری است. گویا از نظر آنان صرف توان فهم کتاب خدا و احادیث پیامبر(ص) برای استنباط حکم الهی کافی است. البته در بسیاری از موارد آیات و روایات را بر رأی و نظر خود تطبیق می­کنند که همان تفسیر به­رأی است.
آسانی امر اجتهاد از نظر وهابیون در این کلام شیخ عبدالله فرزند محمد بن عبدالوهاب مشهود است:
نظر مختار این است که هرگاه معنای حدیثی برای صاحب فهم مستقیم آشکار شد، عمل به آن واجب است. پس ابتدا صحیح بودن حدیث را بررسی می­کند، اگر صحیح بود، سپس معنای آن را بررسی می­کند و اگر معنای آن آشکار شد، آن حدیث حجت و معتبر است.[14]
 اما واقعیت این است که طبق آرای علمای مذاهب، صرف فهم معنای حدیث باعث نمی­شود که شخصی به­ درجه اجتهاد برسد و قادر به استنباط تمام احکام شرعی شود.
محمد بن عبدالوهاب سخت­گیری در شروط اجتهاد را ناشی از هوای نفس می­داند. او در این باره چنین می­گوید:
از سنّت­هایی که شیطان آن را جعل کرده است، این است که قرآن و سنّت را فقط مجتهد مطلق درک می­کند و مجتهد کسی است که باید دارای صفات آن­چنانی باشد. این صفات آن­قدر زیاد است که ممکن است به­طور کامل در ابوبکر و عمر هم پیدا نشود... . شکر خدا که این شبهه شیطانی که از ضروریات عامه گشته، از جهات متعددی مردود و باطل است. [15]
 شوکانی هم در این‌باره چنین می­گوید:
بزرگان در کتاب­  های فروع و اصول خود به تعداد علوم لازم برای اجتهاد تصریح کرده­اند که آنها پنج علم است و مختصری از هر فن برای مجتهد کفایت می­کند. [16]
در یک جمع­بندی می­توان گفت که اجتهاد از زمان ابن تیمیه به بعد سیر نزولی داشته است و در در دوران معاصر طبق تصریح کلام بزرگان وهابی، مطالعه نصوص و فهم متن نص کافی است. ابن تیمیه اگر چه به نصوص توجه زیادی دارد، ولی در گفتار و نوشته‌  های خود به میزان زیادی از سایر شیوه­  های اجتهاد نیز استفاده می­کند که این شیوه­ها در آثار علمای معاصر به ندرت دیده می­شود. شاید علت صدور فتاوای عجیب و غریب از علمای معاصر وهابی، همین سطحی­نگری و عدم تفقه آنان باشد که امثال این فتاوا را حتی در کلمات ابن تیمیه و ابن قیم علی­رغم عدم درک صحیح آنان از بعضی از مفاهیم اسلامی، نمی­توان پیدا کرد.
 
  نزاع اهل سنّت و وهابیون در مسئله اجتهاد
وهابیون با تعابیر تندی به تقلید اهل سنّت از ائمه اربعه اعتراض کرده­اند و آن را از مصادیق تقلید کورکورانه دانسته­اند. ابن تیمیه مذهب سلف را غیر از اقوال اشعری و ماتریدی در فهم عقاید می­داند.[17] این اعتراض به قدری شدید است که محمد بن عبدالوهاب، مؤسس سلفی معاصر و احیاگر سلفی­گری در دوران معاصر، فتوا به جواز قتل هر کس می‌دهد که عقیده اهل سنّت و جماعت را دارد و این امری است که وهابیون امروز بنا به مصالحی آن را ابراز و اعلان نمی­کنند. او در نامه خود به ابن عیسی که بر او احتجاج کرده بود که فقها به چیزی بر خلاف فهم او معتقدند، فقه مصطلح را که تمام مذاهب اسلامی بدان معتقدند، شرک می­داند و می­نویسد:
﴿إتخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله﴾، این آیه را رسول خدا و پیشوایان پس از او به همین چیزی که شما اسم آن را فقه گذاشته­اید، تفسیر کرده­اند و همین فقه است که خداوند آن را شرک نامیده و دنبال کردن آن را «ارباب غیر از خدا» معرفی کرده است. من خلافی در این معنا بین مفسرین نمی­بینم... . [18]
او در گفتاری، پیروی از فتاوای علمای مذاهب مختلف را پیروی از آرا و أهوای متفرق و مختلفی می­داند که شیطان آن را وضع کرده است: «الأصل السادس: رد الشبهة التی وضعها الشیطان فی ترک القرآن و السنّة و اتباع الآراء و الأهواء المتفرقة المختلفة...».[19] او همچنین از نسبت دادن کفر به علمای سایر مذاهب و حتی علمای حنبلی ابایی ندارد. نمونه­  های فراوانی از این موضوع در کتاب الدرر السنیة (ج 10) موجود است. در کتابی که وزارت اوقاف عربستان منتشر ساخته، درباره موضع محمد بن عبدالوهاب درباره تقلید چنین آمده است:
و فی کثیر من المناسبات یذم الشیخ محمد بن عبدالوهاب التقلید حتى جعله من الأمور التی خالف فیها الرسول(ص) المشرکین، و لذلک یقول فی هذا الصدد: «دین المشرکین مبنی على أصول أعظمها التقلید، فهو القاعدة الکبرى لجمیع الکفار أولهم و آخرهم؛[20]
در موارد متعددی شیخ محمد بن عبدالوهاب تقلید را مذمت می­کند و آن را از اموری قرار می­دهد که رسول خدا درباره آن با مشرکین مخالفت کرده است و در این باره می­گوید که دین مشرکین مبتنی بر اصولی بود که بزرگ­ترین آن تقلید است. تقلید قاعده­ ای است که در تمام کفار، اولین و آخرین آنها، وجود دارد.
شوکانی در رساله القول المفید فی أدلة الاجتهاد و التقلید درباره تقلید از ائمه اربعه فقه چنین می­گوید:
معنای دروغین انسداد باب اجتهاد این است که در امت اسلام کسی که کتاب و سنّت را بفهمد، باقی نمانده است و وقتی که کسی باقی نماند، راهی به سوی کتاب و سنّت نیست و با بسته شدن این راه، چه بسا احکام بسیار زیادی که تعطیل می­شود... به خدا دروغ بستند و ادّعا کردند که خدا قادر بر آفرینش مخلوقی نیست که دینی را که برای آنان تشریع و آنان را متعبد به آن کرده است، بفهمند. گویا آنچه را که خداوند در قرآن و سنّت تشریع کرده است، دین مطلق و دائمی نیست و تنها تا قبل از پدید آمدن این چهار مذهب اعتبار دارد و بعد از آن نه کتاب و نه سنّتی در کار است. گویا کسی آمده که برای این امت شریعت جدیدی آورده... و بر اساس رأی و ظن خود، احکام کتاب و سنّت را نسخ می­کند... .[21]
البانی، یکی از محققین و مبلغین وهابیت در دوره معاصر، در تعلیق خود بر حدیثی در کتاب حافظ منذری (مختصر صحیح مسلم) فقه سایر مذاهب خصوصاً مذهب حنفی را در کنار کتاب تحریف­شده انجیل قرار می­دهد و می­گوید: «عیسی(ع) به شرع ما و بر اساس کتاب و سنّت حکم می­کند، نه به غیر آن مثل انجیل و فقه حنفی و...». او همچنین مقلدین مذاهب دیگر را از جمله دشمنان سنّت می­داند.[22] او شیوه مقلدین مذاهب را نیز شیوه مقلدین جامدی می­داند که اوّلاً، هرگز توجّهی به گفتار خدا و پیامبر او ندارند. ثانیاً، به فتوای ائمّه فقهی دیگر توجهی ندارند و آنان را کسانی می­داند که کورکورانه تقلید می‌کنند. وی اسلام برگزیده را اسلام سلفی­ها می‌داند. [23]
محمد بن اسماعیل صنعانی، معاصر ابن عبدالوهاب، در کتاب تطهیر الاعتقاد، (ص510) می­نویسد:
فق های مذاهب اربعه، اجتهاد بر خلاف آن مذاهب را جایز نمی­شمرند، ولی این سخن نادرستی است که جز شخص جاهل لب به آن نمی‌گشاید.[24]
در مقابل، علمای بزرگ اهل سنّت نیز اجتهاد و علم بزرگان وهابیت را قبول ندارند و گفتار  های فراوانی در این باب دارند. برای نمونه، ابن حجر هیتمی درباره ابن تیمیه چنین می­گوید:
ابن تیمیه کسی است که خدا او را خوار و گمراه و کور و کر و ذلیل کرده است... . کلام او هیچ ارزشی ندارد... . اعتقاد ما درباره او این است که او بدعت­گذار و گمراه و گمراه­کننده و جاهل و اهل غلوّ است... . به­پرهیز از اینکه به نوشته­  های ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزی و دیگران توجه کنی! ...[25]
سلیمان بن عبدالوهاب، برادر محمد بن عبدالوهاب، نیز در کتاب الصواعق الإلهیة، وی و هیچ­یک از پیروان او را مجتهد نمی­داند:
فإن الیوم ابتلی الناس بمن ینتسب إلى الکتاب و السنّة، و یستنبط من علومهما، و لایبالی بمن خالفه، و إذا طلبت منه أن یعرض کلامه على أهل العلم لم یفعل، بل یوجب على الناس الأخذ بقوله و بمفهومه، و من خالفه فهو عنده کافر. هذا و هو لم یکن فیه خصلة واحدة من خصال الإجتهاد، و لا و الله عشر واحدة، و مع هذا فراج کلامه على کثیر من الجهال، فإنا لله وإنا إلیه راجعون؛
مردم امروز مبتلا به کسی شده­اند که خود را به کتاب و سنّت منسوب می­کند و از علوم آن دو استنباط می­کند و توجهی به گفتار مخالفین خود ندارد. اگر از او بخواهی که کلام خود را بر عالمان عرضه کند، نمی‌پذیرد، بلکه پذیرفتن قول و مفهومش را از سوی مردم لازم می­داند و مخالفانش را کافر می­شمرد، این در حالی است که یکی از صفات اجتهاد در او وجود ندارد، بلکه یک دهم یک صفت نیز در او وجود ندارد و با وجود این کلامش در میان بسیاری از جاهلان انتشار یافته است... .[26]
  منابع اجتهاد
شیخ عبدالله، فرزند محمد بن عبدالوهاب، در بیان ترتیب منابع چنین می­گوید:
فتاوای احمد مبتنی بر پنج اصل بود:
یکی از آنها نصوص است که اگر نصی پیدا می­کرد، بر اساس آن فتوا می­داد و به مخالفت هیچ­کس توجه نمی­کرد... .
اصل دوم فتوای صحابه بود که که اگر فتوایی برای بعضی از صحابه می­یافت که مخالفی در آن مسئله نمی­شناخت، به سراغ ادله دیگر نمی­رفت. او در این مواقع نمی­گفت که اجماع وجود دارد، بلکه تقوای در گفتار را رعایت می­کرد و می­گفت که مطلبی پیدا نکردم که با آن، قول صحابی را کنار بگذارم... .
اصل سوم این بود که در هنگام اختلاف اقوال اصحاب، نزدیک­ترین آنها به سنّت و کتاب را انتخاب می­کرد و از اقوال صحابه خارج نمی­شد. اگر موافقت یکی از اقوال برای او ثابت نمی­شد، اختلافات را ذکر می­کرد و به قولی جزم حاصل نمی­کرد.
اصل چهارم اخذ به حدیث مرسل و ضعیف است، البته اگر در آن مسئله، امری که آن را دفع کند، وجود نداشته باشد. او این نوع احادیث را بر قیاس ترجیح می­داد و منظور او از حدیث ضعیف، حدیث باطل و منکر نبود که روات آن متهم باشند، بلکه منظور او از حدیث ضعیف، قسیم حدیث صحیح است. اگر در مسئله اثر یا قول صحابی و یا اجماعی بر خلاف آن پیدا نمی­کرد، عمل به حدیث ضعیف برتر از عمل به قیاس بود. احدی از ائمه نیست، مگر اینکه فی الجمله موافق این اصل هستند. اگر نزد احمد نص، قول صحابی، اثر مرسل یا ضعیف نمی­بود، به اصل پنجم یعنی قیاس رجوع می­کرد که در حال ضرورت آن را به کار می­برد.[27]
1. قرآن
اولین منبع اجتهاد از نظر تمام مذاهب، قرآن است. ابن تیمیه درباره تقدیم قرآن بر سایر ادله می­گوید:
شایسته است که مبلغ دین، اول استدلالات قرآنی را بیان کند که همانا قرآن نور و هدایت است و سپس سنّت رسول خدا و امامان را بیان کند... .[28] علما اول به کتاب و سنّت احتجاج می­کردند، چرا که سنّت، قرآن را نسخ نمی­کند و در قرآن چیزی نیست که با سنّت منسوخ شده باشد، بلکه اگر در قرآن چیزی ناسخ باشد، منسوخ آن در قرآن هست و غیر قرآن بر قرآن مقدم نمی­شود.[29]
ابن تیمیه همانند احمد بن حنبل تخصیص کتاب به سنّت را نمی­پذیرد.
2. سنّت
سنّت نبوی دومین منبع اجتهاد در نزد وهابیون است. فق های حنبلی عقیده دارند که هر خبری، چه متواتر و چه غیر متواتر، چه مسند و چه مرسل، دارای اعتبار است و می­توان در امر استنباط از آن بهره گرفت و به آن استناد جست.[30] ابن تیمیه بر مرجعیت نصوص (کتاب و سنّت) تأکید دارد و به نظر او تمام مسائل فروع به کتاب و سنّت بر می­گردد و ادله دیگر در انشای احکام مستقل نیستند. ابن قیم نیز پذیرش حدیثی را که مضمون آن در کتاب و سنّت نیامده است، به معنای اطاعت از رسول می­داند.[31]
ابن تیمیه در یک تقسیم­بندی، سنّت را به سنّت متواتر و سنن متواتر تقسیم می­کند که منظور او از سنن متواتر، سنن آحاد است که در صورت فقدان حدیث متواتر، سراغ آن می‌رود. ابن تیمیه حدیث متواتر را حدیثی می­داند که مفید علم باشد و آن را منحصر به کثرت عدد نمی­داند و کثرت عدد را یکی از طرق آن می­شمارد. او همچنین انحصار حدیث متواتر به کثرت نقل را قول ضعیف در مسئله می­داند. از نظر او تواتر با صفات راوی مثل تدین و یا ضبط او و یا قبول تصدیقی یا عملی حدیث او حاصل می­شود.[32]
ابن تیمیه حجیت خبر واحد را به طور مطلق نمی­پذیرد و در این‌باره می­گوید: «فإن أحداً من العقلاء لم یقل إن خبر کل واحد یفید العلم».[33] در نزد ابن تیمیه، خبر واحد در صورتی معتبر است که علما به آن عمل کرده باشند:
و أما قسم الثانی من الأخبار فهو ما لایرویه إلا الواحد العدل و نحوه و لم­یتواتر لفظه و لا معناه، و لکن تلقته الأمة بالقبول عملاً به أو تصدیقاً له... فهذا یفید العلم الیقینی عند جماهیر أمة محمد(ص) من الأولین و الآخرین... .[34]
درباره حدیث مرسل و ضعیف نیز اگر قول صحابی و اجماع بر خلاف آن نباشد، عمل می­کنند.[35]
اگر چه ابن تیمیه بر مرجعیت نصوص و تمسک به آن تأکید دارد، ولی در موارد فراوانی عقایدش را بر نصوص ترجیح داده است. او ادّعا می­کند که احادیث بسیاری ساختگی و جعلی­اند، اما هنگامی­که به منابع حدیثی مراجعه می­کنیم، می­بینیم که حدیث مذکور دارای سند صحیح و یا حسن است و بسیاری از علما آن را پذیرفته­اند. ابن حجر عسقلانی در این باره چنین می­گوید:
او در ردّیه­هایش بسیاری از احادیث خوب را که مصادر آنها را ندیده بود، رد کرده است؛ زیرا او به آنچه در ذهنش بود، اعتماد می­کرد، ولی انسان در معرض نسیان است و چه بسیار مواردی که افراط او در توهین به کلام رافضی(علامه حلی)، او را به ورطه توهین به حضرت علی(ع) کشانده است.[36]
3. قول صحابی یا اثر
حنابله در هنگام فقدان نص، سراغ اقوال صحابه و تابعین می­روند. احمد آن­قدر بر آن اعتماد دارد که آن را رکنی از ارکان اجتهاد و مصدر فقه بعد از اجماع می­داند که بر قیاس مقدم است.[37] ابن تیمیه قول صحابی را از باب رجوع به سنّت معتبر می­داند که در صورت مطابقت با اقوال سایر صحابی، پذیرفته می­شود.[38]
در نظر ابن تیمیه، اجماع صحابه همراه با عصمت و ملازم حق است، اما قول صحابی در صورتی حجت است که اوّلاً، مخالف با قول صحابی دیگر نباشد. ثانیاً، مخالف نصّ نباشد. ثالثاً، اگر قول صحابی شهرت یابد و مورد انکار دیگران قرار نگیرد، اقرار بر قول او است که اجماع اقراری نامیده می­شود.[39] در صورت اختلاف اقوال صحابی، نزدیک­ترین آنها به قرآن و سنّت انتخاب می­شود.[40] ابن تیمیه در حالی چنین ادّعایی دارد که گاهی قول صحابی را بر حدیث صحیح السند ترجیح داده است و از آن جمله ترجیح قول عمر بر حدیث پیامبر(ص) درباره متعه است که در نهایت فتوا به تحریم متعه نسا داده است.
4. اجماع
اجماع در اصطلاح به معنای اتفاق و هم­رأیی در حکمی­ از احکام شرعی است. در نزد فق های حنبلی، تنها اجماع صحابه و یا بعضی از بزرگان اهل سنّت اعتبار دارد.[41] احمد اجماع منقول از خلفای اربعه را حجت و واجب الإتباع می­داند. درباره ابن تیمیه می­توان گفت که او نیز با احمد بن حنبل هم­رأی است. وی درباره سختی حصول اجماع بعد از دوران صحابه چنین می­گوید:
لکن المعلوم منه أی الإجماع هو ما کان علیه الصحابة و أما ما بعد ذلک فتعذر العلم به غالباً و لهذا اختلف العلماء فیما یذکر من الإجماعات الحادثة بعد الصحابة.
اجماع معلوم و (قطعی) آن است که صحابه بر آن اجماع داشته­اند، اما بعد از آنان در اغلب موارد علم به حصول اجماع ممکن نیست و لذا علما در اجماع­  های حاصله بعد از صحابه اختلاف دارند.[42]
ابن تیمیه، اجماع را دو نوع می­داند: یکی اجماع قطعی که هرگز خلاف نص نیست و دوم اجماع ظنی و این همان اجماع اقراری و استقرایی است که اقوال علما را استقرا کرده و در آن مخالفی نیافته است. وی احتجاج به این اجماع را اگر چه جایز می­داند. اما کنار گذاشتن نصوص معلوم را در مقابل این اجماع جایز نمی‌داند؛ چرا که این حجت ظنی است. او همچنین مخالف اجماع قطعی را کافر می­داند، به خلاف مخالف اجماع ظنی.[43]
اما محمد بن عبدالوهاب اجماع را به طور مطلق می­پذیرد و برای آن شرطی ذکر نمی‌کند. او در این باره می­گوید: «و لا خلاف بینی و بینکم أن أهل العلم إذا أجمعوا وجب اتباعهم». در جای دیگر می­گوید: «و أنا أدعوا من خالفنی...إما إلی کتاب الله و إما إلی سنة الله و إما إلی إجماع أهل العلم». زیاده­روی او در حجیت اجماع به قدری است که قول قائلین به اختلاف امت را رد می­کند: «و أما قولهم: "إختلافهم رحمة" فهذا باطل بل الرّحمة فی الجماعة و الفرقة عذاب».[44]
 از رفتار وهابیون این­گونه برداشت می­شود که هرگاه اجماع بر خلاف ادّعای آنان باشد، این حرف احمد را به زبان می­آورند که «من ادّعی الإجماع فهو کاذب»، اما هنگامی­که اجماع موافق ادّعای آنان باشد، ادّعای اجماع می­کنند. درباره کلام احمد حنبل باید توجه داشت که وی در موارد متعددی به اجماع استناد می­کرد و این کلام را در مواجهه با «بشر مریسی» به زبان آورد که مدّعی اجماع در مسئله خلق قرآن بود.[45] البانی از کسانی است که درباره اجماع اینچنین می­گوید: «به جز اجماعی که بالضروره از دین دانسته می­شود، تصور غیر آن ناممکن است، چه برسد که بخواهیم از وقوع آن سخن بگوییم».[46]
بعضی از علما به صحت اجماعاتی که ابن تیمیه نقل می­کند، با دیده تردید می‌نگرند و می­گویند که او در بیان آرای مخالفین صادق نبوده و سخن آنان را تحریف کرده است؛ مثلاً می­گویند که ابن تیمیه از سلف، اقوال، اجماعات و تفاسیری را نقل می‌کند که وجود خارجی ندارد یا از علما اقوالی را نقل می­کند که آنان چنین چیزی را نگفته‌اند. ابن تیمیه در جایی نقل می­کند که تمام تفاسیر وارد شده از اصحاب و افزون بر یکصد تفسیر را خوانده است و کسی را نیافته که آیه یا حدیثی را که درباره صفات است، تأویل کند، اما هرگاه محققی به کتب تفسیر مراجعه می­کند، تأویلات زیادی را از اصحاب و سلف می­بیند.[47]
5. قیاس
قیاس در اصطلاح برابری میان فرع و اصل در علت حکم است.[48] احمد بن حنبل بعد از قرآن، سنّت، اگر چه ضعیف باشد، و اجماع، سراغ قیاس می­رفت. ابن تیمیه قیاس صحیح را مخالف نص نمی­داند و در کتاب درء تعارض العقل و النص با رد این کلام بعضی از فقها که برخی از مسائل فقهی را مخالف قیاس می­دانند، اثبات می­کند که تمام آنها موافق قیاس است. او می­گوید: «مواردی که شخص آنها را مخالف قیاس می­بیند، در واقع مخالف قیاسی است که او منعقد کرده است، نه قیاسی که در نفس الأمر صحیح و ثابت است».[49] ابن قیم نیز می­گوید:
در دین و منقولات صحابه مسئل های که مخالف قیاس صحیح که مطابق با اوامر و نواهی است، پیدا نمی­شود؛ همان­طور که عقل صحیح همین طور است... .[50]
6. مصالح مرسله
مصالح مرسله در اصطلاح گروهی از دانشمندان اهل سنّت، عبارت است از تشریع حکم برای حوادث واقعه و پدیده­  های نو بر مبنای رأی و مصلحت اندیشی در مواردی که نصّی وارد نشده است.[51] غالب علمای حنبلی، مصالح مرسله را منبع احکام نمی‌شمرند. مصلحت مرسله از دیدگاه ابن تیمیه این است که مجتهد در یک فعل منفعت راجحی می­بیند که شرع آن را نفی نمی­کند. از کلمات ابن تیمیه برداشت می­شود که او به دلیل احتمال گمراهی و اشتباه، از اعتبار دادن به مصلحت هراس دارد. در این باره چنین می­گوید:
بسیاری از علما یک سلسله مصالح را درک کردند و در استنباطات فقهی آن را به کار بردند؛ درحالی­که بسیاری از آنها در شریعت ممنوع بود و آنها نمی­دانستند، و در مقابل، عده بسیاری مصالحی را که شرعاً اعتبار آنها لازم بود، رها کردند و به دنبال آن بسیاری از واجبات و مستحبات ترک شد و یا ندانسته در وادی محرمات و مکروهات افتادند.[52]
طبق این بیان، ابن تیمیه به علت عدم درک بسیاری از مصالح از سوی انسان، مصالح مرسله را معتبر نمی­داند.
 برخلاف ابن تیمیه، ابن قیم دامنه اعتبار مصلحت را گسترش می­دهد و آن را امری می­داند که شارع آن را ذاتاً معتبر دانسته است. او می­گوید:
مبنا و اساس شریعت بر حکم و مصالح بندگان است... اگر انکار منکر، مستلزم چیزی باشد که آن فعل در نزد خدا و رسول منکری بزرگ­تر و مبغوض است، انکار آن منکر جایز نیست... . پیامبر در جنگ از قطع دستان به دلیل احتمال پیوستن اصحاب به مشرکین که در نزد خدا مبغوض­تر است، نهی می­کرد.[53]
در جای دیگر می­گوید:
خداوند متعال بیان کرده که مقصودش از احکام شریعت، اقامه حق و عدل و قیام مردم به قسط است. پس از هر راهی که حق به­دست آید و عدل شناخته شود، حکم به مقتضا و موجب آن واجب است. راه­ها و وسائل بذاته مراد نیست، بلکه مراد آن غایاتی است که مقاصد شرع است.[54]
وی مثال­ها و نمونه­هایی نیز نقل می­کند که در زمان صحابه و رسول خدا، به‌خاطر مصالحی که اقتضا می­کرده، از قواعد عمومی­ عدول شده است.
7. سد ذرایع
سدّ ذرایع در اصطلاح این است که هر وسیل های که موجب رسیدن به حرام می­شود، باید ترک شود. احمد بن حنبل، ابن تیمیه و ابن قیم معتقدند از هر عملی که مقدمه حرام قرار می­گیرد، باید جلوگیری شود و حکم به حرمت بسیاری از موارد در نزد آنان همین سدّ ذرایع است. علت حرمت وارد شدن زنان به قبرستان از دیدگاه آنان، همین است که با رفتن آنان به قبرستان و گریه و زاری آنها در قبرستان، سر و صورتشان در مقابل نامحرم آشکار می­شود و عمل حرام روی می‌دهد. ابن قیم در این باره چنین می­گوید:
لما کانت المقاصد لایتوصل إلیها إلّا بأسباب و طرق تفضى إلیها کانت طرقها و أسبابها تابعة لها معتبرة بها... فإذا حرم الرّب تعالى شیئاً و له طرق و وسائل تفضی الیه فإنّه یحرمها و یمنع منها تحقیقاً لتحریمه... ولو أباح الوسائل و الذرائع المفضیة الیه لکان ذلک نقضاً للتحریم و إغراءاً للنفوس به و حکمته تعالى و علمه یأبی ذلک کل الإباء... ؛[55]
از آنجا که تنها راه رسیدن به مقاصد، اسباب و طرق منتهی به آن است و اسباب به تبع مقاصد معتبر هستند، اگر خداوند چیزی را حرام کرد و برای آن حرام وسایل و مقدماتی باشد، پس آن مقدمات برای جلوگیری از محرمات نیز حرام است... . اگر آن وسایل و مقدمات حرام، مباح می­بود، این نقض آن تحریم می­بود و موجب تحریک نفوس برای ارتکاب آن محرمات می­شد که حکمت و علم خداوند از این امر منزه است.  
 
اما واقعیت این است که با این نگاه، احتمالات زیادی برای تمسک به سد ذرایع پدید می­آید و شاید بتوان ادّعا کرد که این نوع نگاه دامن هر نوع فعل عبادی را می­گیرد؛ مثلاً نیت نمازگذار در مسجد ممکن است برای سنگ­ها باشد، یا نیت محرم برای حج و عمره، غیر خدا باشد و... . لذا این نوع نگاه به سدّ ذرایع صحیح نیست و به فرض پذیرش سدّ ذرایع، باید به موارد منصوص در شرع اکتفا کرد؛ چرا که در این موارد حتماً به حرام منتهی می­شود، اما در موارد مشکوک به صرف وجود احتمال نمی­توان حکم به حرمت داد. پیروان وهابیت این سؤال را باید پاسخ دهند که چرا در مواردی همچون مصالح مرسله و یا احکام عقلی، دامنه حکم عقل محدود می­شود، اما عقل در سدّ ذرایع آزاد است و محدود نمی­شود؟
8. عقل
از سخنان ابن تیمیه بر می­آید که او عقل را عنصر مستقل در درک احکام نمی­شناسد و معتقد است که تمام احکام در کتاب و سنّت آمده است. او می­گوید:
کسانی که ادّعای تمجید از عقل دارند، در حقیقت ادّعای تمجید از بتی دارند که آن را عقل نامیده­اند. هرگز عقل به­ تنهایی در هدایت و ارشاد کافی نیست، وگرنه خداوند رسولان را نمی­فرستاد.[56]
ابن تیمیه در جای دیگر عقل صریح را می­پذیرد و می­گوید که این نوع عقل با قرآن و سنّت مخالفتی ندارد:
و ما اتفق علیه سلف الأمة و أئمتها، و لیس ذلک مخالفاً للعقل الصریح؛ فإن ما خالف العقل الصریح فهو باطل، و لیس فی الکتاب و السنّة و الإجماع باطل، و لکن فیه ألفاظ قد لایفهمها بعض الناس أو یفهمون منها معنى باطلاً. فالآفة منهم لا من الکتاب و السنّة؛
آنچه سلف و امامان بر آن اتفاق دارند، مخالف عقل صریح نیست. آنچه مخالف عقل صریح باشد، باطل است و در کتاب و سنّت هیچ امر باطلی وجود ندارد، و لکن در آنها الفاظی وجود دارد که بعضی از مردم معنایشان را نمی­فهمند یا از آنها معنای باطلی می­فهمند. در این موارد اشکال از مردم است، نه از کتاب و سنّت.
 
ابوزهره نیز در کتاب ابن تیمیه­اش تأکید می­کند که ابن تیمیه به نتایج عقل مجرد اعتماد ندارد.
کلام ابن تیمیه در نگاه اولیه مقبول و زیباست، اما گویا نوعی بازی با الفاظ است و او معنای عقل صریح و عقل مجرد را بیان نمی­کند. پیروان فکری ابن تیمیه باید صریحاً بیان کنند که آیا عقل بشری از نظر آنان در استنباط احکام جایگاهی دارد یا نه؟ شیخ معتصم سید احمد می­گوید: «کسی که در کتاب­  های حنابله نظر می­کند، به سلسله عقاید متناقض با یکدیگر یا مخالفِ عقل و فطرت انسان پی می­برد».[57] از کلمات وهابیون و نظریات مخالفان اینچنین برداشت می­شود که عقل در نزد آنان جایگاهی ندارد. ردّ جایگاه عقل در استنباط احکام از سوی وهابیون در حالی است که خداوند در آیات فراوانی به تعقل و تفکر دعوت می­کند.
 
  جمـع­بنـدی
وهابیون اگر چه قائل به اجتهادند، اما اجتهاد آنان نازل­ترین نوع اجتهاد است و نمی­توان اجتهاد آنان را همان اجتهاد اصطلاحی نزد اصولیون دانست، بلکه اجتهادی اخباریگرا و ظاهرگراست؛ چرا که آنان اجتهاد را امری بسیار ساده می­انگارند و سایر شرایطی را که علما برای اجتهاد ذکر کرده­اند، ضروری نمی­دانند. آنان در میان منابع بیشتر با نصوص قرآن و سنّت سر و کار دارند و استفاده از سایر منابع اجتهاد و حتی اجتهاد در نصوص قرآن و سنّت به ندرت از آنان مشاهده می­شود. به­عبارت دیگر، گستره اجتهاد در نزد وهابیت، ظواهر آیات و روایات را در بر می­گیرد، آن هم در حد نازل، اما اجتهاد در ما لانص فیه و تفریع فروع بر اصول دیده نمی­شود.
وهابیون اگر چه مدعی اجتهادند و با تعابیر تندی به تقلید علمای اهل سنّت از ائمه اربعه اعتراض کرده­اند، به­گون های که البانی مقلدین مذاهب را از جمله دشمنان سنّت می­داند، اما مبانی اجتهادی آنان، همان فتاوای احمد بن حنبل، ابن تیمیه، ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب است. آنان با ادّعای استقلال در اجتهاد، مذاهب دیگر را کنار گذاشتند، اما در عمل پیرو آرای مذهب حنبلی با محوریت افکار ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب شدند.
وهابیون از احیای اجتهاد در دوران معاصر سخن می­گویند و بزرگان خود را برترین مجتهدان می­دانند، اما نه از احمد بن حنبل و نه از ابن تیمیه و نه دیگر بزرگان آنان کتابی مدوّن درباره مبانی اجتهاد و منابع فقهی مورد قبول آنان در دسترس نیست. این امر برای مدعیان اجتهاد در دوران معاصر، ضعف بزرگی به­شمار می­آید.
  منـابـع:
1. ابن تیمیة حیاته عقایده: صائب عبدالحمید، قم: مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی، چاپ دوم، 1426ق.
2. الاجتهاد: عبدالمنعم النمر، قاهرة: الهیأة المصریة العامة للکتاب، بی­تا.
3. أعلام الموقعین: ابن قیم جوزی، قاهرة: دارالحدیث، بی­تا.
4. چالش­  های فکری و سیاسی وهابیت: اکبر اسد علی­زاده، قم: مرکز پژوهش‌  های اسلامی صدا و سیما، چاپ سوم، 1389ش.
5. الرسائل السلفیة: محمد بن علی شوکانی، قاهرة: مکتبة ابن تیمیة، 1411ق.
6. الدرر السنیة فی الأجوبة النجدیة: عبدالرحمن بن محمد بن قاسم عاصمی نجدی، بی‌جا، چاپ هفتم، 1425ق.
7. دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب و أثرها فی العالم الإسلامی: محمد بن عبدالله بن سلیمان سلمان، ریاض: وزارة الشؤون الإسلامیة و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد، چاپ اول، 1422ق، مطالعه شده از سایت:  http://www.al-islam.coM.
8. السلفیة بین أهل السنّة و الإمامیة: سید محمد کثیری، قم: مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی، چاپ دوم، 1429ق.
9. السلفیة الوهابیة: حسن بن علی سقاف، عمان: دار الإمام النوی، چاپ اول، 1423ق.
10. السلفیة و قضایا العصر: عبدالرحمن بن زید، ریاض: مرکز الدراسات و الاعلام، چاپ اول، 1418ق.
11. سلفی­گری: علی اصغر رضوانی، قم: انتشارات مسجد جمکران، چاپ چهارم، 1387ش.
12. شناخت سلفی­ها: علی اصغر رضوانی، قم: مسجد جمکران، چاپ اول، 1385ش.
13. الشیخ الإمام محمد بن عبدالوهاب: آمنه محمد نصیر، بیروت: دارالشروق، چاپ اول، 1403ق.
14. الصواعق الإلهیة فی الرد علی الوهابیة: سلیمان بن عبدالوهاب، بیروت: دارذوالفقار، چاپ اول، 1998م.
15. القول المفید فی أدلة الإجتهاد و التقلید: شوکانی، قاهرة: مکتبة القرآن، بی­تا.
16. مجموع فتاوی ابن تیمیة: مروان کجک، مصر: دار الکلمة الطیبة، چاپ اول، 1416ق.
17. معالم و ضوابط الإجتهاد عند شیخ الإسلام ابن تیمیة: علاءالدین حسین رحال، اردن: دارالنفائس، 1422ق.
18. المنهج السلفی عند الشیخ ناصر الدین الألبانی: عمرو بن عبدالمنعم سلیم، ریاض: دارالضیاء، چاپ اول، 1425ق.
19. منابع اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی: محمد ابراهیم جناتی، تهران: انتشارات کیهان، چاپ اول، 1370ش.
20. منهج الاستدلال علی مسائل الاعتقاد: عثمان بن علی بن حسن، ریاض: مکتبة الرشد، چاپ پنجم، 1427ق.
21. وهابیت از دیدگاه اهل سنّت: علی اصغر رضوانی، قم: دلیل ما، 1387ش.
 
 
 
 _______________________

* . دانش آموخته حوزه علمیه قم و موسسه مذاهب اسلامی.
[1]. الاجتهاد، ص29.
[2].  الشیخ الامام محمد بن عبدالوهاب، ص72.
[3].  أعلام الموقعین، ج1، ص141.
[4]. السلفیة بین اهل السنّة و الشیعة، ص145، به­نقل از بحوث فی الملل و النحل، ج1، ص313.
[5]. همان، ص11.
[6]. الدرر السنیة، ج1، ص57.
[7]. مجموع فتاوی ابن تیمیة، ج12، ص254.
[8]. السلفیة بین اهل السنّة و الإمامیة، ص65.
[9]. الدرر السنیة، ج4، ص15.
[10]. دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب و اثرها، ص118.
[11]. أعلام الموقعین، ج ا، ص36.
[12]. همان، ص36.
[13]. الدرر السنیة، ج4، ص4.
[14]. همان، ص25.
[15]. الدرر السنیة، ج1، ص174.
 [16]. القول المفید فی ادلة الاجتهاد، ص25.
[17]. السلفیة بین اهل السنّة و الامامیة، ص67.
[18]. سلفی­گری، ص316.
[19]. الدرر السنیة، ج1، ص174.
[20] دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص119.
[21] . القول المفید فی ادلة الإجتهاد، ص 69.
[22]. السلفیة الوهابیة، ص74.
[23]. المنهج السلفی عند الشیخ ناصر الدین الالبانی، ص250.
[24]. چالش­ های فکری و سیاسی وهابیت، ص31.
[25]. وهابیت از دیدگاه اهل سنّت، ص46-47.
[26]. الصواعق الالهیة، ص37.
[27].  الدرر السنیه، ج4، ص20.
[28] . مجموع فتاوی ابن تیمیة، ج20، ص9.
[29]. همان، ج19، ص،202.
[30] منابع اجتهاد، ص160.
[31]. أعلام الموقعین، ج2، ص279.
[32]. مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج18، ص51.
[33]. منهج الاستدلال علی مسائل الاعتقاد، ج1، ص115.
[34]. همان، ص117.
[35] الدرر السنیة، ج4، ص20.
[36]. وهابیت از دیدگاه اهل سنّت، ص43، به نقل از لسان المیزان.
[37]. معالم و ضوابط اجتهاد، ص225
[38]. معالم و ضوابط اجتهاد، ص200.
[39]. ابن تیمیة، ص106.
[40]. الدرر السنیة، ج4، ص20.
[41]. منابع اجتهاد، ص188.
 [42]. مجموع فتاوی إبن تیمیة، ج11، ص341.
[43]. معالم و ضوابط الاجتهاد، ص181.
[44]. الشیخ الامام محمد بن عبدالوهاب، ص74.
[45]. السلفیة، ص81؛ مجموع فتاوی ابن تیمیة، ج19، ص271.
[46]. همان.
[47]. السلفیة بین أهل السنّة و الشیعة، ص462.
[48]. منابع اجتهاد، ص255.
[49]. معالم و ضوابط الاجتهاد، ص185.
[50]. أعلام الموقعین، ج2، ص52.
[51]. منابع اجتهاد، ص332.
[52] . المنهج السلفی، ص295.
[53] . أعلام الموقعین، ج3، ص14.
[54] . همان، ج4، ص292.
[55].  أعلام الموقعین، ج3، ص 120-134.
[56]. سلفی­گری، ص20.
[57]. شناخت سلفی­ها، ص17.




:: برچسب‌ها: اجتهاد از نگاه وهابیون, فرقه منحرف وهابیت, احمد بن حنبل, ابن تیمیه و محمد بم عبدالوهاب

نویسنده : علی
تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۱۳